تفسیر سوره مائده (از آیه 101 تا آیه 120 )
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مذهبی ،قرآن ،تفسیر سوره مائده
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْها وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ101قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها کافِرینَ102ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحیرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصیلَةٍ وَ لا حامٍ وَ لکِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ وَ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ103وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ104یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ105یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا شَهادَةُ بَیْنِکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ حینَ الْوَصِیَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَیْرِکُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَأَصابَتْکُمْ مُصیبَةُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ فَیُقْسِمانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لا نَشْتَری بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبى‏ وَ لا نَکْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمینَ106فَإِنْ عُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرانِ یَقُومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْأَوْلَیانِ فَیُقْسِمانِ بِاللَّهِ لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما وَ مَا اعْتَدَیْنا إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمینَ107ذلِکَ أَدْنى‏ أَنْ یَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى‏ وَجْهِها أَوْ یَخافُوا أَنْ تُرَدَّ أَیْمانٌ بَعْدَ أَیْمانِهِمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اسْمَعُوا وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ108یَوْمَ یَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا إِنَّکَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ109إِذْ قالَ اللَّهُ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتی‏ عَلَیْکَ وَ عَلى‏ والِدَتِکَ إِذْ أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجیلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی‏ فَتَنْفُخُ فیها فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنی‏ وَ تُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنی‏ وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْنی‏ وَ إِذْ کَفَفْتُ بَنی‏ إِسْرائیلَ عَنْکَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ110وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَى الْحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بی‏ وَ بِرَسُولی‏ قالُوا آمَنَّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ111إِذْ قالَ الْحَوارِیُّونَ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ هَلْ یَسْتَطیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ قالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ112قالُوا نُریدُ أَنْ نَأْکُلَ مِنْها وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا وَ نَکُونَ عَلَیْها مِنَ الشَّاهِدینَ113قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عیداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آیَةً مِنْکَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقینَ114قالَ اللَّهُ إِنِّی مُنَزِّلُها عَلَیْکُمْ فَمَنْ یَکْفُرْ بَعْدُ مِنْکُمْ فَإِنِّی أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمینَ115وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونی‏ وَ أُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لی‏ أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لی‏ بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فی‏ نَفْسی‏ وَ لا أَعْلَمُ ما فی‏ نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ116ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَنی‏ بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهیداً ما دُمْتُ فیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنی‏ کُنْتَ أَنْتَ الرَّقیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهیدٌ117إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ118قالَ اللَّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ119لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فیهِنَّ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ120
 
 
تفسیر المیزان - خلاصه :
(101) (یا ایها الذین امنوا لا تسئلوا عن اشیاءان تبد لکم تسؤکم وان تسئلوا عنها حین ینزل القران تبد لکم عفا الله عنها و الله غفور حلیم ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید، از چیزهائی که اگر بر شما ظاهر شود ناراحت می شوید،سئوال نکنید و اگر هنگام نزول قرآن از آنها بپرسید برشما معلوم می شود وخداوند آنها را می بخشد و خدا آمرزنده و بردبار است )،این آیه مؤمنین را نهی می کند از اینکه از چیزهایی سراغ بگیرند و مطالبی را از پیامبر بپرسند که اگربرایشان آشکار نشود ناراحت می شوند و اگر چه روی سخن با مؤمنین عهدرسولخدا(ص ) بوده و غرض نهی از سئوالات معینی است ،لیکن از علتی که ازآیه برای نهی استفاده می شود بدست می آید که آیه سئوالات غیر مورد غرض راکه مشمول عفو خداوند شدند نیز شامل می شود و در نتیجه سئوال از هر چیزی که خدای متعال دریچه اطلاع از آن با اسباب عادی را به روی مردم بسته ، ممنوع شده است ، زیرا خطری که در سئوال از اینگونه امور است منحصر در سئوالات اصحاب پیامبر(ص ) نیست ،پرسش از روز مرگ خود یا مثلا روز مرگ دوستان یا عزیزان یا پرسش از زوال ملک و عزت ،همیشه مظنه هلاک و بدبختی است وچه بسا همان جستجو و کنجکاوی خود باعث هلاکت و بدبختی شود، چون خداوند در نظام خلقت بر اساس حکمت اموری را بر آدمیان آشکار و اموردیگری را پنهان داشته است و جستجو برای آشکار شدن امور مخفی باعث اختلال نظام می گردد. لذا برگشت مفاد آیه به این است که ای کسانیکه ایمان آورده اید از رسول خدا(ص ) در باره چیزهایی که شریعت او از آنها ساکت است و خدا هم از روی عفو و آسانگیری و تخفیف بر بندگان متعرض بیان آنها نشده سئوال نکنید،زیراآنهاخصوصیاتی هستند که سئوال از آنها در حین نزول قرآن ، موجب می شودکه پاسخ آنها نازل شود و باعث ناراحتی و اندوهتان گردد، پس جمله (و ان تسئلواعنها حین ینزل قرآن ...)نهی قبل را کامل می کند نه اینکه نهی را از سئوالات در حین نزول قرآن بر داردو جمله (عفا الله عنها)در مقام تعلیل نهی از سئوال است و درخاتمه می فرماید: اگر خداوند از اینگونه سئوالات نهی فرمود: از باب رحمت وعفو و مغفرت بوده است ،چون خدا آمرزنده و بردبار است .
(102) (قد سالها قوم من قبلکم ثم اصبحوا بها کافرین ):(به تحقیق گروهی قبل از شما این قبیل سئوالات را کردند و آنگاه نسبت به آن کافر شدند )،می فرماید: قبل از شما هم قومی اینچنین سئوالاتی را نمودند ،مانند یهود که درباره اوصاف گاو از موسی (ع ) سئوال کردند و امر خود را دشوار و پیچیده نمودندو کلمه (ثم )افاده تراخی و بعدیت به حسب ترتیب را می رساند نه به حسب زمان و مراد از کفر در این آیه کفر به احکام است ،چون سیاق آیه نهی از سئوالاتی است که مربوط به متعلقات احکام و قیود شرایع بوده و چون این سئوالات مستلزم دشواریهایی در دین می گردد ،به قسمی که نفوس از دین گریزان می شوند، لذا موجب کفر به آن احکام می گردد و اگر چه در قرآن اسمی از آن قوم برده نشده ، اما داستانهایی در قرآن هست که می توان آنها را با این مورد تطبیق نمود، مانند داستان مائده نصاری یا بقره یهود ویا اقوام دیگر.
(103) (ما جعل الله من بحیره ولا سائبه و لا وصیله و لا حام و لکن الذین کفروا یفترون علی الله الکذب و اکثرهم لا یعقلون ):(خداوند برای بحیره وسائبه و وصیله و حام ، حکمی مقرر نفرموده ، اما کافران بر خداوند دروغ بستند و بیشتر آنان تفکر وتعقل نمی کنند)،این چهار قسم چهارپایانی هستند که مردمان جاهلیت برای آنها احتراماتی قائل بوده اند و به همین منظور احکامی برای آنها جعل کرده بودند و خداوند در این آیه می فرماید: این احکام از ناحیه مانیست ، اما (بحیره )ماده شتری است که پنج شکم زائیده باشد و شکم پنجم آن نرباشد و گوشهای این بچه شتر را پاره کرده و شکاف فراخی به آن می دادند و برپشت آن سوار نمی شدند و آن را نمی کشتند و از باب احترام از هیچ آب و علفی او را منع نمی کردند و(سائبه )شترانی بوده که خود بدست خود به سبب نذر آن رامانند بحیره از کار معاف می کرده اند و یا در راه خشنودی و جلب رضایت بتها وبه منظورتقرب به آنها آزاد می شده اندو همه منافع آنها را به مصرف فقرامی رساندند. اما (وصیله )گوسفندی است که اگر بره ماده بزاید آن را نگه می دارند و اگر نرمی زایید آن را وقف بتهای خود می کردند و اگر دوقلو می زایید که یکی نر و یکی ماده بود هردو را برای خود نگه می داشتند و می گفتند:بره ماده به برادرش متصل است و بعضی دیگر می گویند که وصیله در مورد بزی است که هفت شکم می زایید و اگر شکم هفتم او نر بود آن را در راه خدایان خود می کشتند و گوشتش را تنها برای مردان حلال می دانستند و اگر ماده بود آن را داخل گوسفندان نموده و ذبح نمی کردند و اگر دوقلو می زایید هیچکدام را ذبح نمی نمودند . و اما (حام )اگر ماده شتری از صلب و نطفه شتر نری ده شکم بچه می آورده آن شتررا مبارک شمرده و پشتش را محترم دانسته و بر آن بار نمی گذاشتند وسوارش نمی شدند و از هیچ آب و علفی او را منع نمی کردند و بعضی آن را شترنری می دانند که تادوران بلوغ فرزند زاده خود زنده مانده و او را آبستن سازد. به هر تقدیر آیه شریفه در مقام نهی چنین احکامی از ساحت مقدس پروردگار است و اینگونه احکام خرافی را ناشی از جهل و قرار داد کافران می داند و می فرماید: اینان این احکام را به دروغ به خدا نسبت می دهند و خداچنین احکامی وضع نکرده است و اینها خود در افتراهای خود اختلاف دارند واین اختلاف ، سند نادانی آنهاست و بیشترشان از روی نادانی این احکام راپیروی می کنند، اما پیشوایان و زمامداران معاند آنها حق را می دانند و دانسته وفهمیده به خدا افترا می بندند.
(104) (و اذا قیل لهم تعالوا الی ما انزل الله و الی الرسول قالوا حسبنا ماوجدنا علیه اباءنا اولو کان اباءهم لا یعلمون شیئا و لا یهتدون ):(و هنگامی که به آنها گفته نمی شودکه به سوی آنچه خدانازل کرده و به سوی رسول روی آورید،می گویند، ما را آنچه بر آن پدران خود را یافتیم کفایت می کند ،اگر چه پدرانشان چیزی نمی دانستند و هدایت نشده بودند)،یعنی شأن رسول خدا ابلاغ و پیام رسانی بوده و دعوت او دعوت به حق است و خود دعوت او هم جزصدق و حق نیست ، چون حق عبارتست از راستی که هیچ دروغی در آن راه نداشته باشد و از آنجا که ادعای آنها دروغ و جهل است ، قهرا دعوت پیامبر عین صدق و علم و حق می باشد، اما آنها گفتار را نپذیرفته و در رد فرمایش او به تقلیدکور کورانه از پدرانشان استدلال می کردند و باید دانست که تقلید جاهل از عالم صحیح و بر حق است ، اما تقلید جاهل از جاهل دیگری مانند خود، باطل ومذموم است و عقلاء این چنین تقلیدی را نمی پذیرند ،چون عقل رجوع جاهل به جاهل را مباح نمی داند، زیرا این روش در حقیقت پیمودن راهی پر مخاطره است و سنت حیات اجازه نمی دهد انسان طریقه ای را سلوک کند که در آن ایمنی از خطر نیست وقید (لایهتدون )برای تکمیل حجت برآنهاست تا بفرماید: مذموم بودن تقلید جاهل از جاهلی مثل خود، وقتی است که دومی حقیقتا جاهل باشد وبین او و مقلدش هیچ امتیازی نباشد ،اما اگر آن مقلد جاهل خود پیرو یک راهنماو شخص عالم باشد، تقلید از چنین جاهلی قبیح نیست ، اما قرآن می فرماید:پدران آنها نه تنها جاهل هستند،بلکه توسط هیچ فرد آگاه و عالمی هدایت هم نشده اند، لذا تقلید از آنها به هیچ وجه جایز نیست .
(105) (یا ایها الذین امنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذااهتدیتم الی الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم تعملون ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید برشما باد مراقبت از نفس خودتان ،چون زمانیکه شما هدایت شدید گمراهی گمراهان به شما ضرری نمی رساند و بازگشت همه شما به سوی خداست ، پس او شما را به آنچه عمل می کردید آگاه می کند)،یعنی مراقب و مواظب نفس خودتان باشید تا در طریق سلوک به سوی غایت گمراه نشوید و طریقه مؤمن طریقی است که او را به پروردگارش می رساند و آن همان طریق هدایت ومنتهای سعادت اوست . در این صورت هدایت می شوید و دیگر گمراهی گمراهان ضرری به شمانمی رساند، چون هدایت و ضلالت هر یک در سلوک طریق حاصل می شوند،زیرا همه راههای پیموده شده اهل هدایت یا اهل گمراهی تمامی در نهایت به خدا منتهی می گردد، چون او غایتی است که فطرت انسان طلب می کند،پس اگرانسان طریق هدایت را برود به رستگاری و فلاح می رسد و اگر راه ضلالت رابرود به زیان و خسارت مبتلا می گردد، لذا بر مؤمن واجب است که نفس خود رابه امور مهمه مشغول بدارد و متمسک به دین خود باشد و از دیگران که اهل ضلالت هستند صرف نظر کند و در زمره آنان قرار نگیرد و از گمراهی آنهانهراسد و ضلالت و شیوع گناهانی که از مردم می بیند او را نلغزاند و مردم او رامشغول نکنند، چون حق ، حق است ، اگر چه مردم ترکش کنند و باطل ، باطل است ، اگر چه اکثریت آن را دو دستی بچسبند و متمسک آن باشند. لذا مؤمن نباید توجهی به گفتار گمراهان نماید که می گویند دنیای امروز بامعنویات مساعد نیست و اجازه نمی دهد انسان به ادیان پایبند باشد، و بر مؤمن واجب است که مردم را بسوی خدا دعوت کند و امر به معروف و نهی ازمنکرنماید، یعنی اسباب عادی هدایت رابکار برد وسپس اثرومسبب را به خدا وانهد،چون همه امور بدست اوست . امابراو جایز نیست که برای نجات مردم از هلاکت ، خود را به هلاکت بیاندازد، زیرا خدا هیچ کس را وکیل دیگری قرار نداده است و این امر هیچ منافاتی با امر به معروف ونهی از منکر ندارد و در آخر مقصد نهایی انسان رامطرح می کند و می فرماید: بازگشت همه شما بسوی خداست ، چون غایت انسان و آنچه امر او به آن منتهی می شود، مبتنی بر احوال واخلاق نفسانی اوست و آنهانیز مبتنی بر اعمال انسانی هستند و به عمل صالح و فاسد و تقوی یا فسق و فجورمنقسم می گردند، و انسان هنگامی که متوجه شود که نسبت به خدای خود در چه موقعیتی قرار دارد و نسبت او با سایر اجزای عالم چگونه نسبتی است ،درمی یابد که نفسش منقطع و بریده از غیر خداست و می یابد که برابر نفس اوحجابهایی است که کسی را جز پروردگارش به آن حجابها دسترسی و احاطه وتأثیر نیست و تنها پروردگار او قادر بر رفع آن حجابهاست ، پروردگاری که او راهم از پشت سر دفع نموده و دور می کند و هم از پیش روی بوسیله قدرت وهدایت بسوی خود می کشاند ،و در این هنگام در می یابد که مونسی و دوستی جز پروردگار برایش نیست و معنای (الی الله مرجعکم )را درک می کند و ادراک وشعور نفس عوض شده و نفس از افق شرک به موطن عبودیت و مقام توحیدمهاجرت می کند و اگر عنایت الهی شامل حالش شود شرک و اعتقاد به موهومات و دوری از خدا و تکبر شیطانی و استغنای پوشالی و خیالی را یکی پس ازدیگری به توحید و درک حقایق و نزدیکی به خدا و تواضع رحمانی و فقر وعبودیت تبدیل می نماید. اگر چه که ما نظر به اینکه موجوداتی مادی و خاک نشین هستیم ،نمی توانیم آنطور که شایسته است این حقایق را درک کنیم ، اما تدبرو دقت و تعمق ما را به تصدیق کلیاتی از این حقایق رهنمون می گردد، پس طریق وصول به حقیقت همانا نفس است و در حدیثی که شیعه و سنی از پیامبر(ص ) نقل کرده اند فرموده است :(من عرف نفسه فقد عرف ربه )،(هر کس خود را بشناسد، خدای خود را خواهدشناخت ).
(106) (یا ایها الذین امنوا شهاده بینکم اذاحضر احدکم الموت حین الوصیه اثنان ذوا عدل منکم او اخران من غیرکم ان انتم ضربتم فی الارض فاصابتکم مصیبه الموت تحبسونهما من بعد الصلوه فیقسمان بالله ان ارتبتم لا نشتری به ثمنا و لو کان ذا قربی ولا نکتم شهاده الله انا اذا لمن الاثمین ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید، شهادتی که برای یکدیگر در حالت احتضار و هنگام ادای وصیت می دهید، می باید که دو تن از شما یا دیگران به آن شاهد باشند و اگر مصیبت مرگ برای شما در سفر پیش آید و دو نفر مسلمان نیافتید تا وصیت شما را تحمل کنند، دو نفر از اهل کتاب را شاهد بگیرید و در صورتی که ورثه در باره این دوشاهد سوء ظن داشتند، آن دو را بعد از نماز باز داشت کنید تا سوگند یاد کنند که ما شهادت خود را به منظور سود مادی تحریف نکرده و شهادت خدای را کتمان نکرده ایم ، اگر چه رعایت جانبداری از خویشان باشدو اگر چنین کنیم در این صورت ما از گنه کاران خواهیم بود)،خطاب به مؤمنین است و حکم مختص به آنهاست و ماحصل معنای آیه این است که اگر یکی از مسلمانان در سفر احساس کرد که اجلش فرا رسیده و خواست وصیتی کند می باید دو شاهد عادل ازمسلمانان را در حین وصیت گواه بگیرد و اگر مسلمانی نیافت ،دو نفر از یهود ونصاری را گواه بگیرد و اگر بعد از مرگش ورثه او این وصیت را نپذیرفتند و درباره آن سوء ظن داشتند آن دو شاهد را بازداشت کنند تا پس از نماز بر صدق شهادت خود سوگند یاد کنند و نزاع خاتمه یابد. و سوگندی که می خورند بدین طریق است که می گویند، ما از شهادتی که می دهیم سود مادی در نظر نداریم ، اگر چه وصی خویشاوند ما باشد، و بدست آوردن سود مادی بوسیله شهادت به این است که شاهد به منظور رسیدن به منفعتی از قبیل مال و جاه یا اقناع و عواطف قرابت در شهادت خود از راه حق منحرف شود و شهادت خود را به ازای این غرضهای مادی که بهایی کم و بی ارزش است ، بدل کند و همچنین اینکه بگویند ما کتمان شهادت خدارا نمی کنیم ،معنایش این است که ما شهادت بر خلاف واقع نمی دهیم ، چون در حقیقت شهادت در اصل ، حق خداوند و ملک اوست و این حقی است که خداوند آن رادر بین بندگان خود مقرر فرموده و بر ایشان واجب است که آن را آنچنانکه هست ، بدون تحریف اقامه کنند ،چون در غیر این صورت گنه کار و مستحق عقاب خواهند بود.
(107) (فان عثر علی انهما استحقا اثما فاخران یقومان مقامهما من الذین استحق علیهم الاولیان فیقسمان بالله لشهادتنااحق من شهادتهما و ما اعتدیناانااذا لمن الظالمین ):(پس اگر معلوم شد سوء ظن آنها به جا بوده و آن دو مرتکب خیانت شده اند دو نفر دیگر از اولیای میت که آن دو شاهد علیه آنان شهادت داده بودند، بعد از رد شهادت آنان شهادت می دهند وسوگند می خورند که شهادت مااز شهادت آندو به حق نزدیکتر است و ما در این شهادت خود تجاوز نکرده ایم و می دانیم که اگر چنین تجاوزی بکنیم هر آینه از ستمکاران خواهیم بود)،پس اگر حاصل شد و بدست آمد که این دو شاهد از اهل کتاب دروغ گفته اند وخیانت کرده اند و لذا گنه کارند، در این صورت اولیای میت دو شاهد عادل اقامه کنند که این افراد دروغ گفته اند و آن دو نفر شاهد ورثه میت به خدا قسم یاد کنندکه شهادت ما بر دروغ و خیانت اینها، به حق نزدیکتر است از شهادت دروغی وادعای آنها بر امر وصیت و ما در این شهادتی که بر خلاف آنها می دهیم بنای تجاوز و ستم نداریم ، چون اگر بنای تعدی داشته باشیم محققا از ستمکاران خواهیم بود.
(108) (ذلک ادنی ان یاتوا بالشهاده علی وجهها اویخافوا ان ترد ایمان بعدایمانهم و اتقواالله واسمعوا و الله لا یهدی القوم الفاسقین ):(این دستورنزدیکترین راه است برای وادار کردن شهود بر اینکه ، صحیح شهادت بدهند وبترسند از اینکه اگر تحریف کنند ،شهاداتشان مردود شده اولیاء میت با شهادت وسوگند خود آنها را رسوا کنند و بترسید از خدا و گوش فرا دهید و خداوند مردم فاسق را راهنمایی نمی کند)،این آیه در مقام بیان حکمت تشریع است ومی فرماید: این حکم به ترتیبی که خدا مقرر داشته برای رسیدن به واقع نزدیکترین راه است به احتیاط و هم به اینکه شهود در شهادت خود تعدی نکنندو بترسند از اینکه مشتشان باز شده و شهادتشان بعد از قبول رد شود ،چون انسان دارای هوای نفسی است که دائما او را دعوت می کند به اینکه از هر چیزی که ممکن است به نفع خود کام بگیرد ،مگر اینکه مانعی در کار خود ببیند که او را ازاین تجاوزات باز دارد ،از قبیل تنبیه و سیاستی که او را عقوبت کند یا از ترس فضیحت و رسوائی و یا بواسطه یک انگیزه نفسانی و همانا قوی ترین موانع نفسانی ایمان به خدائی است که باز گشت همه بندگان و حساب اعمال آنان وقضاوت بین آنها و پاداش اعمال نیکشان بدست اوست و وقتی مسأله وصیت ،حقیقت امرش بر حسب فرض پوشیده و مجهول باشد برای کشف آن جزشهادت کسانی که میت آنها را بر وصیت خود گواه گرفته راه دیگری نیست ،پس قویترین چیزی که انسان را نسبت به راستگویی گواهان مطمئن می سازد این است که از ایمان درونی آنها استفاده نموده و از آنان سوگند به خدا گرفته شود وبه فرض اینکه معلوم شد دروغ گفته و خیانت کرده اند سوگند را به ورثه و اولیای میت برگردانیده و آنان را بر خیانت گواهان سوگند داد واین دو کار یعنی سوگنددادن آن دو گواه و پس از آن رد سوگند به ورثه ، بهترین وسیله برای وا داشتن شهود به راستی و قویترین موانع برای جلوگیری از انحراف آنهاست و خداونددر آخر مردم را موعظه و اندرز می دهد که از خدا بترسند و به احکام او گوش دل بسپارند، چون خداوند گروه فاسقین را که بندهای تکلیفی پروردگار عالم رابرای حمایت از بندگانش وضع کرده است زیر پا نهاده اند هرگز هدایت نمی کند.
(109) (یوم یجمع الله الرسل فیقول ماذا اجبتم قالوا لا علم لنا انک انت علام الغیوب ):(روزی که خداوند رسولان خود را جمع نموده و می فرماید:مردم چه جوابی به شما دادند؟ می گویند: ما نمی دانیم ،به درستی که تویی دانای امور نهانی )،یعنی در روز قیامت خداوند پیامبران خود را که هر یک شاهد برامت خویش و بهترین شهدایند به شهادت می طلبد و می پرسد،چه کسانی وچگونه دعوت شما را اجابت کردند؟اما آنان که داناترین مردم به اعمال امت خود و از طرف پروردگار شهدای بر امت خویشند جواب می دهند (لا علم لنا...)پس وقتی مطلب از این قرار باشد ،یعنی سرانجام خدای سبحان است که عالم به همه چیز و گواه بر بندگان است ، لذا شهود باید از مقام پروردگار بهراسندو در امر شهادت از حق منحرف نشوند و مراد از علمی که پیامبران از خود نفی می کنند اصل علم نیست ،بلکه نفی تمام و جمیع علوم غیبی است که تنها برای خداوند ثابت است وگرنه علم به غیب فی الجمله برای پیامبران به اذن خدامحقق و ثابت است ، چون علم تنها به مقدار قدرتی که از جهت اسباب ومتعلقات دارد واقع را برای صاحبش کشف میکند نه بیشتر ونیز آنچه از یک موجود درچشم یک بیننده منعکس می شود، تنها صورتی از آن واقع و حقیقت است نه اصل و واقعیت آن ، لذا علم حقیقی به موجودات برای کسی حاصل می شود که به جمیع موجودات قبل از آن و همزمان با آن و بلکه به صانع آن احاطه پیدا کند واین احاطه فوق طاقت بشر است ، لذا قول پیامبران در نفی علم از خود رعایت ادب حضور و اظهار حقیقت امر است و چگونه چنین نباشد و حال آنکه خداوند آنها را شهداء بر مردم قرار داده است و به آنان علم ارزانی داشته و درقرآن کریم می فرماید(ولنسئلن المرسلین )(29)،(هر آینه از پیامبران پرسش خواهیم کرد).
(110) (اذقال الله یا عیسی ابن مریم اذکر نعمتی علیک و علی والدتک اذایدتک بروح القدس تکلم الناس فی المهد و کهلا و اذ علمتک الکتاب و الحکمه و التوره و الانجیل و اذ تخلق من الطین کهیئه الطیر باذنی فتنفخ فیها فتکون طیرا باذنی و تبری ء الاکمه و الابرص باذنی واذ تخرج الموتی باذنی و اذ کففت بنی اسرائیل عنک اذجئتهم بالبینات فقال الذین کفروا منهم ان هذا الا سحرمبین ):(زمانی که خداوند فرمود:ای عیسی ، پسر مریم به یاد آور نعمتم را برخودت و بر مادرت هنگامی که تو را بوسیله روح القدس یاری کردم و با مردم درگهواره و پیری سخن گفتی و زمانیکه به تو کتاب و حکمت وتورات و انجیل آموختم و هنگامی که به اذن من از گل صورت پرنده ای ساختی وبه اذن من درآن دمیدی و به اذن من بصورت پرنده ای به پرواز در آمد و کور مادرزاد و بیمارجذامی را به اذن من شفا دادی و مردگان را به اذن من زنده و از گور خارج کردی به یاد آور روزگاری را که من تو را از شر بنی اسرائیل حفظ کردم ،همان بنی اسرائیلی که وقتی برایشان معجزات آشکار آوردی ، کفارشان گفتند این جزسحری آشکار نیست )،این آیه معجزات آشکاری راکه بدست عیسی بن مریم (ع )ظاهر شده بر می شمارد، اما اینکه علاوه بر شمردن معجزات بر او ومادرش منت می گذارد و می فرماید: همه این معجزات که ظاهرا به عیسی (ع ) اختصاص دارددر حقیقت نعمتهایی است که خداوند بر او ومادرش ارزانی داشته است ، امانعمت ولادت ، که چون عیسی (ع ) بدون پدر متولد شد این نوع از ولادت نعمت خاص الهی بود که شامل او ومادرش گردید و نعمت تأیید به وسیله روح القدس که مسلما غیر از نعمت وحی است ،چون در این صورت شامل سایر انبیاء نیزمی شد، بلکه مراد همان تأیید الهی در صحبت نمودن وی در گهواره است ،نعمت دیگر تعلیم کتاب و حکمت و تورات و انجیل است که تمامی این علوم یکباره و بدون تدریج به آن جناب القاء شده و او همه آنها را بصورت یک امرواحد الهی تلقی نموده است ، و در ادامه کلام نعمت دمیدن در مجسمه گلی پرنده و ذی روح شدن آن و شفا دادن کور مادر زاد و مریض جذامی از حیث آنکه لفظ(اذ)تکرار نشده است ظهور دارد در اینکه خلقت پرنده و شفا دادن کور مادر زادو جذامی همه به دنبال هم و بدون فاصله زمانی بوده و تکرار کلام (باذنی )گویای عظمت مسأله خلقت و افاضه حیات است و نعمت دیگر زنده کردن مردگان می باشد و ظاهر کلام چنین است که آن حضرت مردگان مدفون را زنده و از قبرخارج می نموده است و از لفظ جمع (الموتی )استفاده می شود که این امر مکرراتفاق افتاده است ، و نعمت دیگر نجات دادن و کفایت کردن آن جناب از شر بنی اسرائیل می باشد، چون آنها قصد آزار عیسی (ع ) را نمودند و خداوند شر آنها رااز وی دفع نمود،بنی اسرائیل با اینکه این همه معجزات آشکار را از عیسی (ع )دیدند که دال بر صدق نبوت و رسالت آن جناب بود، با این وجود کافران از آنها،رویگردان شدند و ایمان نیاوردند (و مکروا و مکرالله والله خیر الماکرین )(30)،(نیرنگ کردند و خدا نیز با آنان نیرنگ نمود و خدا بهترین نیرنگ زننده است ).
(111) (و اذ اوحیت الی الحواریین ان امنوا بی و برسولی قالوا امنا و اشهدباننا مسلمون ):(و به یاد آور روزی را که به حواریون الهام کردم که به من و به فرستاده ام ایمان بیاورید و آنها گفتند :ایمان آوردیم و شاهد باش که مامسلمانیم )، حواری انسان ، خاصان او می باشند و آنها همان کسانی هستند که زمانی که عیسی (ع ) فرمود:(من انصاری الی الله )،(چه کسانی یاوران من در راه خداهستند)،آنها گفتند:(نحن انصار الله )(31)،(ما یاران خدا هستیم )،همانا خداوندمی فرماید :ما آنها را باالهامی از جانب خود به سوی ایمان و یاری تو فرا خواندیم و اینکه آنها گفتند: ایمان آوردیم ، این ایمان غیر از ایمان اولی است و این گفتگوزمانی واقع شده که عیسی (ع ) از آنها بوی کفر استشمام کرده و لذا باید این احساس در اواخر ایام دعوت او باشد و این دعوت برای میثاق گرفتن بر یاری دین خدا بوده نه برای اصل ایمان به خدا و لذا آیه با جمله (واشهد باننامسلمون )،که اعلام تسلیم در برابر خدا به اقامه دعوت و تحمل مشقت در راه او است ختم شده است و بدیهی است که این تسلیم و تحمل زحمت بعد از اصل ایمان است .
(112) (اذقال الحواریون یا عیسی ابن مریم هل یستطیع ربک ان ینزل علینامائده من السماء قال اتقوا الله ان کنتم مؤمنین ):(هنگامی که حواریون گفتند:ای عیسی پسر مریم ، آیا پروردگار تو می تواند مائده ای از آسمان بر ما نازل کند،عیسی فرمود:اگر مؤمن هستید از خدا پروا کنید)،اینجا مراد از استطاعت ، قدرت بر انجام فعل نیست ، چون بعید به نظر می رسد که این چنین کلامی از حواریین که اصحاب مسیح و شاگردان و خواص و ملازمین او بودند صادر شود و حال آنکه اینها از انوار علم و معارف آن حضرت اقتباس می نمودند و از آثار و آدابش پیروی می کردند و اقل مراتب ایمان در آدمی این تأثیر را دارد که بفهمد خدا برهر امری قادر است و عجز و زبونی در ساحت قدس ربوبی راه ندارد،پس (استطاعت ) در اینجا کنایه از (اقتضای مصلحت ) و (وقوع اذن و رخصت )می باشد. و(مائده )سفره و خوانی را گویند که در آن طعام باشد و هم به خود غذاو هم به طبق آن مائده گفته می شود و (مادنی )یعنی به من غذا داد. و این در خواست آنها چنانکه گفتیم نه از روی بی ادبی و نه به جهت تشکیک در قدرت پروردگار و یا به جهت تمسخر عیسی (ع ) نبود ونه به جهت آنکه وعیدباشد برای عده ای از آنها که بعداز نزول این معجزه آشکار کفر ورزیدند، بلکه معجزات و آیات ، مؤید انبیاء و پیامبران در دعوت آنها می باشد، و مراد ازمعجزات اتمام حجت بر علیه کفار است تا آنکه دلیل آشکار ندارد، محکوم شودو آنکه دلیل آشکار دارد پابر جابماند،یا اینکه معجزات برای تنوع طلبی ونوخواهی کفار نازل شده است مانند شتر صالح و همچنین سایر معجزات ترسناک مانند معجزات موسی بر قوم فرعون مثل هجوم ملخ و شپش و قورباغه و یا طوفان نوح و یا باد صرصر قوم عاد، و یا اینکه معجزات نشانه هایی است که هنگام حاجت برای مؤمنان نازل می شود، مانند نزول مرغ بریان و ترنجبین برای بنی اسرائیل ،اما در خواست حواریون از چنین معجزه ای با این حال که معجزات بسیاری را از عیسی (ع ) دیده بودند در واقع به تنوع و نوخواهی آنها بر می گرددکه چیزی را از نزد خود ابداع کرده و آن را طلب نموده اند ،بعداز آنهمه آیات روشن این معجزه خواهی از قبیل تنوع طلبی و در خواست معجزه ای بعد ازمعجزات عدیده است و این امر عظیم و خطیری است که اینها به آن مبتلا شده اندو لذا حضرت عیسی در مقام توبیخ آنها که کلامی شبهه آورگفته اند،می فرماید:اگر مؤمن هستید از خدا بترسید، چون اینها معجزه بیجا وبدون حاجت خواسته اند و این امر بازی کردن با آیات الهی است .
(113) (قالوا نرید ان ناکل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا ونکون علیها من الشاهدین ):(آنها گفتند: ما می خواهیم از آن بخوریم و قلبهایمان مطمئن شود و بدانیم که تو در دعوی خود به ما راستگو بوده ای و ما بر آن ازگواهان باشیم )، اینها به جهت اعتذار و موجه ساختن درخواست خودگفتند:غرض ما ازاین معجزه خواهی چهار چیز است : 1) خوردن ، و گویا مرادشان از ذکر این جهت آن بود که بگویند غرض ما غیرعقلایی و بازیچه نبوده است ،بلکه می خواستیم از آن بخوریم . 2)اطمینان قلب ، که عبارت است از آرامش آن و بیرون شدن خاطرات منافی با اخلاص از درون قلب و اینها این دلیل دوم را ضمیمه کردند، چون امر جمیل وپسندیده ای است . 3)اینکه بدانند عیسی (ع ) در آنچه که آنان را از ناحیه پروردگار به آن تبلیغ نموده راست گفته است و مراد از علم در اینجا علم یقینی است که بعد از برطرف شدن خاطرات و وسوسه های نفسانی از قلب در آن پدید می آید و یافهمیدن اینکه آیا عیسی (ع ) در وعده هایی که به آنان داده و فرموده از ثمرات ایمان شما استجابت دعاست صحیح است یا نه ؟و آیا به این وعده وفا می کند یاخیر؟... 4)اینکه معجزه را به چشم خود ببینند تا در روز قیامت شهادت بدهند و اینهابرای اینکه این امر واقع شود این اغراض عقلایی را برای معجزه خواهی خودبیان نمودند تا به این وسیله رکاکت و قباحت این امر را از بین ببرند و نیزحضرت عیسی (ع ) را به قبول تقاضای خود وادار سازند و آن حضرت هم در اثراصرار آنان در خواستشان را پذیرفت .
(114) (قال عیسی ابن مریم اللهم ربنا انزل علینا مائده من السماء تکون لناعیدا لاولنا و اخرنا و ایه منک و ارزقنا و انت خیر الرازقین ):(عیسی پسرمریم فرمود:ای خدا، ای پروردگار ما، بر ما مائده ای از آسمان نازل فرما تا برای ماو پیروان کنونی و آینده ما، عید و معجزه ای از جانب تو باشد،پروردگارا روزیمان کن و تو بهترین روزی دهندگانی )، مسیح (ع ) در این دعا و خواهشی که از خدای متعال کرد خود را هم داخل آنها نمود و به لفظ جمع فرمود: (ربنا)و منظور آن حضرت این بود که ندا با دعا مطابقت کند و این دعا به جهت لفظ دارای خصوصیتی است که در دعاهای دیگر نیست و آن لفظ(اللهم ربنا)است که این عبارت برای دقت مورد و ترس آگاهانه بکار رفته است ،آنگاه عیسی (ع ) عنوانی به مائده داد که صلاحیت داشته باشد ،غرض او اصحابش قرار گیرد و آن این بودکه او و امتش روز نزول مائده را عید بگیرند و این ابتکار از حضرت مسیح (ع )بود و در درخواست حواریین چنین عنوانی وجود نداشت و این امر رابه این جهت انجام داد تا این مطلب را از صورت درخواست معجزه باوجودمعجزات بزرگ الهی در دسترس و پیش چشم همه بیرون آورد و طوری ادا نمودکه مورد رضای پروردگار و غیر منافی با مقام عزت و کبریائی او باشد،چون عیدگرفتن دارای آثار حسنه ای است ،از جمله وحدت کلمه و تجدید حیات ملی ومسرت دلهای مردم و اعلان دین در هر بار که آن عید فرا می رسد و در ادامه فائده دیگری برای نزول مائده در نظر گرفت و آن ارتزاق بود و این غرض را به عنوان فائده ای فرعی که بر غرض اصلی (عید) مترتب می شود بر شمرد ،در حالیکه حواریین ارتزاق و خوردن را غرض اصلی خود بیان کرده بودند و مقصودبالذات را(اکل )گرفته بودند واین عید ازمختصات قوم عیسی (ع )است .
(115) (قال الله انی منزلها علیکم فمن یکفر بعد منکم فانی اعذبه عذابا لااعذبه احدا من العالمین ):(خداوند فرمود:من آن مائده را بر شما نازل می کنم ،پس هر کس از شما که بعد از این کافر شود ،پس همانا من او را به شدیدترین وجهی که تاکنون هیچ یک از جهانیان را عذاب نکرده ام ،معذب خواهم کرد)،(منزلها)ازریشه انزال به معنای نزول دفعی و یکباره است به خلاف (منزلها)از ریشه تنزیل که دلالت بر نزول تدریجی می نماید و این عبارت بدون تشدید با قواعد موافقتراست ، اما این کلام وعده صریح است به انزال مخصوصا که با صیغه اسم فاعل ذکر شده نه با لفظ فعل و از همین جا مستفاد می شود که مائده مورد در خواست مسیح (ع ) قطعانازل شده است ،ولو اینکه مسیحیان از آن خبری ندارند و عبارت (فمن یکفر بعد منکم ...)رد بر دعای عیسی (ع ) نیست ، بلکه استجابت آنست ورحمت مطلقه ای است که بوسیله آن اولین و آخرین از امت آن جناب از آن بهره مند خواهند شد به جز کفار از آنان ،چون وعده انزال مطلق است ، اما شرطی که در آن ذکر شده صریح وقطعی نیست ،بلکه مشروط است به کفر بعد از نزول مائده . و اینکه خداوند وعده عذاب خاص به کافران نسبت به مائده داده است به این جهت می باشد که در خواست مائده نیز معجزه ای خاص است و لذا هر کس به آن کافر شود نیز خداوند وعید عذابی شدید و خاص را به او داده که هیچ کس راچنین عذابی نخواهد کرد،کما اینکه در انزال این مائده نیز این قوم به شرفی نائل شدند که اقوام دیگر در چنین شرافتی با آنان مشارکت نداشتند.
(116) (واذقال الله یاعیسی ابن مریم ءانت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله قال سبحانک ما یکون لی ان اقول ما لیس لی بحق ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک انک انت علام الغیوب ):(و زمانیکه خداوند به عیسی پسر مریم فرمود: آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به غیر از خدا، دو معبود دیگر بگیرید؟عیسی گفت : منزهی تو ای خدا، شایسته من نیست که چیزی بگویم که حق من نیست ، اگر من این سخن راگفته بودم ، تو می دانستی ، چون به تحقیق ، تو آنچه در ضمیر من می گذردمی دانی ، در حالیکه من به چیزهایی که در نزد توست آگاهی ندارم ،براستی که تودانای غیبها هستی ). مقصود از این عبارات گفتگوی پروردگار با عیسی (ع ) در روز قیامت است ،چون قیامت روزی است که در آن روز راستگویی راستگویان آنان را سودمی بخشد و نیز بدلیل آنکه خود عیسی (ع ) در جواب پروردگار عرض می کند که پروردگارا من تا در میانشان بودم شاهد و ناظر اعمالشان بودم و چنین مطلب ناحقی را به آنها نگفتم ، اما بعد از اینکه مرا به جوار خود خواندی اطلاعی ازاعمال آنها ندارم و تو خودت بهتر به این امور آگاهی . اما در متن آیه می فرماید: آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را غیر از خدا دواله و معبود بگیرید؟این تعبیر برای این بود که تا بر مهمترین حجتهای آنها برالوهیت عیسی و مریم دلالت کند و آن حجت عبارت است :تولد عیسی از مریم بدون وجود پدر و لذا فرمود:عیسی و مادرش و نفرمود عیسی و مریم . و(دون )معنای غیر را می دهد، پس پرستیدن عیسی و مادرش ، غیر از خدا افاده معنای شرک را می کند نه نفی الوهیت خدای سبحان ، یعنی نصاری قائل هستندکه خدا دو شریک دارد، نه آنکه آندو را اله بدانند و نفی الوهیت پروردگار نمایند،چون اتخاذ معبود و اله غیر از قول به الوهیت است ، مگر آنکه از باب التزام ، همان معنا را برساند، یعنی لازمه اله گرفتن قول به الوهیت باشد . و اتخاذ معبود در صورتی صدق می کند که عبادت و خضوع عبادی واقع شود، کما اینکه پروردگار می فرماید:(افرایت من اتخذ الهه هواه )(32)،(آیادیدی آن راکه هوای نفسش را معبود خود قرار داده بود). و نصاری معتقدند که مریم دارای سلطه غیبیه است و امکان دارد که در دنیا وآخرت به تنهایی یا بواسطه پسرش واسطه نفعی یا ضرری باشد و تنها فرقه پروتستان هستند که منکر الوهیت عیسی و مادرش می باشند و اینها چند قرن پس از اسلام پیدا شدند (1958 میلادی )آنگاه عیسی (ع ) در جواب می گوید:خدایا تومنزه و پاک از این گونه سخنان هستی و ادب عبودیت را به جا می آورد ومی گوید: شایسته من نیست که چنین مطلب ناحقی را بگویم و مسیح با این عبارت در یک جمله دومطلب را نفی کرده ، اولا): اینکه این گفتار صحیح و حق باشدوثانیا):اینکه مسیح مجاز در گفتن آن باشد و لذا فعل رابا نفی سببش نفی نموده است . در عبارت بعدی نفی دیگری است برای آن گفتاری که صدورش از مسیح سئوال شده ، در اینجا هم صریحا آن را نفی نکرده ،لازمه اش را که همان علم خدای تعالی باشد نفی نمود،چه لازمه صدور آن قول از مسیح این است که خدای متعال عالم به آن باشد ،چون او خدایی است که هیچ چیز در آسمانها وزمین بر او مخفی و پوشیده نیست ، آنگاه در جمله بعد(تعلم ما فی نفسی ...)علم خدای خود را از اینکه دستخوش جهل و آمیخته با آن گردد منزه نموده است واین کلام اگر چه خود ثنای دیگری است ، اما غرض از این کلام در اینجا ،ثناء وستایش نیست ، چون مقام ، مقام ستایش نبوده ، بلکه مقام تبری از نسبتی است که به وی داده شده است . و آنگاه می فرماید:همانا تو علام الغیوب هستی و این عبارت برای رفع توهم این مطلب است که علم خدا تنها منحصر است به مابین او و بنده اش مسیح وشامل هر چیزی نمی شود، در حالیکه علم تام به جمیع غیبها و امور پنهانی منحصرا از آن خدای عالم است ، از آنجا که همه اشیاء در نزد پروردگار حاضرندو او به آنها احاطه دارد، لذا علم او محیط بر همه اشیاء و عوالم است و علمی که خداوند به غیر خودش بدهد به این صورت است که مشیت خدا تعلق گرفته که آن شخص را به بعضی از امور غیبی احاطه دهد و این موهبت و ملکی است که خدا به آن شخص ارزانی داشته ، بدون اینکه بوسیله این علم از ملک خدا خارج شود (ولا یحیطون بشی ء من علمه الا بما شاء)(33)،(و به چیزی از علم او احاطه نمی یابید، جز به آنچه او بخواهد).
(117) (ما قلت لهم الا ما امرتنی به ان اعبدوا الله ربی و ربکم و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنی کنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شی ء شهید):(من به آنها چیزی جز آنچه تو به من امر کردی نگفتم ،و آن این بودکه خدا را که پروردگار من و شماست بپرستید، و تا در میان ایشان بودم شاهداعمالشان بودم و پس از اینکه مرا بسوی خود فرا خواندی تو خودت مراقب وشاهد بر آنان بودی و تو بر هر چیز شاهد هستی )، مسیح (ع ) پس از آنکه نسبت مزبور را از راه نفی سبب از خود نفی فرمود، اینک مجددا از راه بیان وظیفه اش واینکه او در وظیفه خود تخطی نکرده آن نسبت را نفی نموده و عرض می کند، من به آنان جز آنچه را که تو به من دستور دادی نگفتم و کلام خود را برای افاده حصر به طریق نفی واثبات بیان نموده و با جمله (اعبدوا الله ربی و ربکم )وظیفه خودرا تفسیر کرده و خدای خود را توصیف نموده تا کمترین شائبه ای در اینکه اوبنده ای فرستاده از جانب پروردگارش و پرورگار همه مردم است که مردم رابسوی خدای بی شریک دعوت می کند، باقی نماند، و در جمله بعدی وظیفه دیگری که ازجانب خدای سبحان به عهده دارد،بیان نموده و آن شهادت براعمال است ، پس وظایف او شامل ابلاغ رسالت و دعوت به پرستش خدای بی شریک و ثانیا گواهی بر رفتار امت خویش است و می فرماید:من در این دووظیفه تخطی نکردم و بنابراین من از این نسبت ناروا که مردم را به عبادت خودو مادرم فرا خوانده باشم مبرا و منزه هستم . و جمله (کنت انت الرقیب علیهم )افاده حصر می کند و لازمه اش آن است که خداوند هم در ایام وجود عیسی بین مردم و هم بعد از او رقیب و شاهد باشد، لذاآن ایامی هم که عیسی شهید و ناظر برامت بوده بطور مستقل نبوده است ،بلکه درحقیقت واسطه در شهادت بوده ،نظیر سایر تدبیرات الهی که مدبر به استقلال خود اوست ، پس شهادت هم مانند سایر تدبیرات الهی اولا و بالذات فقط به خود خداوند اختصاص دارد و گاهی بعضی از بندگان خود را موکل بعضی ازامور و تدبیرات می نماید ،اما او خود بر همه امور از قبیل رزق ،زنده کردن ،میراندن ، حفظ، دعوت بندگان و هدایت آنان وامثال آن وکیل است . پس عیسی (ع ) مبری از این نسبتهای نارواست و در آنچه آنها بعد از وی مرتکب شدند چیزی بر عهده او نیست و وی مسئول آنچه امتش مرتکب شدندو گفته اند نمی باشد، همچنانکه در آیه بعد می فرماید: اگر آنها را عذاب کنی ،اینهابندگان تو هستند و تو بر آنان قادری و اگر از آنها درگذری و چشم پوشی کنی همانا تو عزیز و حکیمی .
(118) (ان تعذبهم فانهم عبادک وان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم ):(اگرایشان را عذاب کنی ،پس همانا آنها بندگان تو هستند و اگر از آنان در گذری ،پس همانا تو صاحب عزت و درست کرداری )، پس از آنکه عیسی (ع ) با اقامه حجت روشن نمود که نسبت به مردم وظیفه ای جز ادای رسالت و قیام به امر شهادت نداشته و در ایام زندگی کاری جز انجام این دو وظیفه نکرده و پیرامون گفتارناحق نگشته و مسئول اقوال کفرآمیز ملت خود نیست ، آنگاه می فرماید: توصاحب مجد و عظمت و قدرت هستی و می توانی که بندگان خود را به سبب اقوال و اعمالشان عذاب کنی ، چون تو مولای آنان هستی و اختیار امر بندگان بدست توست و اگر هم بخواهی می توانی با دیده عفو و رحمت به آنان نظر کنی و اثر ظلم عظیمی که نموده اند محو سازی و از آنان در گذری ، چون تو دارای عزت و حکمت هستی و اقدام بر امری نمی کنی که اقدام در آن سزاوار نباشد،پس به سبب همین عزت و حکمتت می توانی گناه و ظلم را هر چه هم بزرگ باشد ببخشی و مجالی برای هیچ اعتراضی بر تو نیست .
(119) (قال الله هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم لهم جنات تجری من تحتهاالانهار خالدین فیها ابدا رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک الفوزالعظیم ):(خداوند فرمود:این روزی است که راستگویی راستگویان آنان را سودمی بخشد ،برای آنان بهشتهایی است که در زیر آنها نهرها جاری است و آنها درآن جاودانه خواهند بود و خدا از آنها راضی است و آنها هم از خدا راضی هستند، این رستگاری بزرگ است )،این جمله در مقام تصدیق گفته های عیسی بن مریم (ع ) است ، اما نه به صراحت ، بلکه به کنایه ،چون قرینه مقامیه مطلب رامی رسانده احتیاجی به تصریح نبوده است و مراد از (صدق صادقین )صداقت ایشان در دنیا است نه در آخرت ، چون آن بهشتها، پاداشی است از طرف خدای تعالی در برابر صداقت ایشان در دنیا و نفعی هم که فرمود، عاید آنهامی شود،همین جنات است ، چون در آخرت تکلیف نیست و پاداش هم فرع تکلیف است ، آخرت تنهاجای حساب و پاداش و دنیا تنها جای عمل و تکلیف است ،پس صادقین در دنیا،در آخرت از بهشتهای جاودان بهره مند می شوند و برای آن صداقتی که در دنیا از خود نشان دادند خداوند از آنها خشنود است و آنها هم ازخدا خشنود هستند،به جهت ثوابهایی که به آنان مرحمت می فرماید. در این آیه خشنودی را متعلق به خود بندگان صادق نمود نه به صدق آنها،چون خشنودی از عمل به این است که از آن نفرت ننمایند،اگر چه از خودآن شخص متنفر باشند،اما خداوند در اینجا هم از صداقت صادقین راضی وخشنود است و هم از خود آنان راضی است وخوشنودی خدا وقتی به بنده تعلق می گیرد که غرض از خلقت او حاصل شده باشد و غرض از خلقت را در آیه (و ماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون )(34)،(جن و انس را نیافریدم ،جز برای آنکه مراعبادت کنند)،بیان فرموده :پس این صادقین مقام عبودیت را به جا آورده اند که خدا از آنها خشنود گشته است ،چون آنها خود را ندیده اند و اصولا به چیزی غیراز خدا متوجه نشده اند و لازمه این مطلب طهارت نفس آنان از تمام مراتب کفر وفسق است و در چنین مقامی بنده می داند که آنچه خدا از فضل خود به او بدهدنعمت اوست و آنچه از او منع کند به جهت حکمت اوست ،چون :(ولا یرضی لعباده الکفر)(35)،(خداوند کفر را برای بندگانش نمی پسندد)و(فان الله لا یرضی عن القوم الفاسقین )(36)،(خداوند از گروه فاسقین خشنود نمی گردد). و آنها هم به طریق اولی از پروردگارشان راضی هستند،چون خداوند به آنان ثواب اعمالشان را داده و هر چه بخواهند به آنها می دهد(لهم ما یشاءؤن فیها ولدینامزید)(37)،(برای آنان هر چه در بهشت بخواهند آماده است و نزد ما بیشتر هم هست )و بدیهی است که وقتی انسان به هر چه بخواهد بتواند دسترسی پیداکند،البته راضی خواهد شد و این منتهی درجه سعادت برای انسان از جهت بندگی اوست .
(120) (لله ملک السموات و الارض و ما فیهن و هو علی کل شی ءقدیر):(ملک آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست متعلق به خداست و او بر هرچیزی قادر است )،(ملک )سلطنت مخصوصه است بر همه اشیاء و اثر آن نفوذاراده مالک در هر تصرفی است که بخواهد در آن بنماید. و(ملک )عبارتست از سلطنت مخصوصه ای بر نظام موجود بین اشیاء،و اثر آن عبارتست از نفوذ اراده در آنچه که بر ان تسلط دارد،پس ملک متعلق به فرد است و ملک متعلق به جماعت ،و چون ملک در نفوذ اراده فعلی مقید به داشتن قدرت است ، پس اگر قدرت تام ومطلق باشد ،ملک نیز مطلق بوده و به هیچ قید و حالتی مقید نخواهد بود ،لذا در آخر می فرماید:او بر همه امور قادر است و با این جمله که دلالت بر ملک مطلق پروردگار می کند سوره مائده پایان می یابد و مناسبتش هم با غرض سوره آشکار است ،زیرا غرض در این سوره واداشتن بندگان به عبادت و وفای به عهد وپیمانی است که پروردگار مالک علی الاطلاق آنان ازآنهاگرفته است ، پس برای آنان چیزی باقی نمی ماند ،جز مملوکیت مطلق وشنیدن و اطاعت در برابر آنچه به آنان امر و نهی می کند و همچنین وفای به عهدو نشکستن پیمانی که پروردگار از آنان گرفته است .

تفسیر سوره مائده ( از آیه 81 تا آیه 100 )
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مذهبی ،قرآن ،تفسیر سوره مائده
وَ لَوْ کانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِیِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِیاءَ وَ لکِنَّ کَثیراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ81لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ82وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى‏ أَعْیُنَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدینَ83وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحینَ84فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ ذلِکَ جَزاءُ الْمُحْسِنینَ85وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحیمِ86یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ87وَ کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلالاً طَیِّباً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ88لا یُؤاخِذُکُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فی‏ أَیْمانِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الْأَیْمانَ فَکَفَّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساکینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْریرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیَّامٍ ذلِکَ کَفَّارَةُ أَیْمانِکُمْ إِذا حَلَفْتُمْ وَ احْفَظُوا أَیْمانَکُمْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ89یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ90إِنَّما یُریدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ91وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبینُ92لَیْسَ عَلَى الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ93یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللَّهُ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ أَیْدیکُمْ وَ رِماحُکُمْ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَخافُهُ بِالْغَیْبِ فَمَنِ اعْتَدى‏ بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلیمٌ94یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ هَدْیاً بالِغَ الْکَعْبَةِ أَوْ کَفَّارَةٌ طَعامُ مَساکینَ أَوْ عَدْلُ ذلِکَ صِیاماً لِیَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَیَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزیزٌ ذُو انْتِقامٍ95أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَکُمْ وَ لِلسَّیَّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَیْکُمْ صَیْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ96جَعَلَ اللَّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْیَ وَ الْقَلائِدَ ذلِکَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیمٌ97اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ98ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَکْتُمُونَ99قُلْ لا یَسْتَوِی الْخَبیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبیثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ100
 
 
تفسیر المیزان - خلاصه :
(81) (ولو کانوا یؤمنون بالله و النبی و ما انزل الیه ما اتخذوهم اولیاء ولکن کثیرا منهم فاسقون ):(و اگر اینها به خدا و پیامبر و آنچه به او نازل شده ایمان می آوردند، کفار را به دوستی نمی گرفتند ولیکن بسیاری از آنها فاسق وگنه کار هستند)،یعنی اگر اهل کتاب به خداو پیامبراسلام و قرآن و یا به پیامبرخودشان و کتابشان ایمان داشتند ،هرگز کفار را دوست خود نمی گرفتند ،چون ایمان تمامی اسباب را هر چه هم مؤثر باشند تحت الشعاع خود قرار داده و ازبین می برد ولیکن بسیاری از آنان فاسق و سرپیچ از ایمان هستند.
(82) (لتجدن اشد الناس عداوه للذین امنوا الیهود و الذین اشرکوا ولتجدن اقربهم موده للذین امنوا الذین قالوا انا نصاری ذلک بان منهم قسیسین و رهبانا و انهم لا یستکبرون ):(هر آینه یهود و مشرکین را دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان می یابی و هر آینه آنها را که گفتند ما نصاری هستیم دوست ترین مردم نسبت به مؤمنین می یابی ، این به آن جهت است که بعضی ازملت نصاری قسیسین و رهبانانی هستند و اصولا اینها تکبر نمی ورزند)، دراینجا قرآن قصد مقایسه بین حالات و روحیات و اعتقادات اهل کتاب با یکدیگررا دارد، می فرماید: یهود و مشرکان از نظر استکبار و روحیات بسیار شبیه هم هستند، چون رذایل بسیاری میان آنها مشترک است ،هر چند بعضی گفتار زشت اختصاص به یهود دارد و مثل اینکه گفتند:(دست خدا بسته است )و یا بعضی ازنصاری که گفتند:(خدا همان مسیح است ) یا گفتند:(مسیح پسر خداست )،اما به هر جهت یهود و مشرکین از جهت شدت تعصب و مکر و خدعه نسبت به مؤمنان و پیمان شکنی و قلت ایمان آورندگان مانند هم هستند و اما نصاری هم به جهت اینکه عده بیشتری از آنها به اسلام گرویدند و بدون مبارزه و با کمال شیفتگی به اسلام ایمان آوردند ،هم به جهت اینکه آزاد بودند که ایمان بیاورند یاجزیه بدهند و یا محاربه و جنگ کنند ،از جهت مودت نزدیکترین مردم به مؤمنان هستند و علت آنهم این است که اولا): میان آنها مردمی عالم متعبد و زاهدو اهل عبادت وجود دارد، ثانیا): اینها اصولا روش استکباری ندارند و همین سه امر (علم ، عبادت ، عدم استکبار)کلید سعادت آنان و مایه آمادگی آنهابرای سعادت و نیکبختی است . چون سعادت آدمی از نظر دینی به این است که بتواند اولا عمل صالح راتشخیص داده و سپس بر طبق آن عمل کند، اما یهود اگر چه بین آنها علمائی بودند، اما اینها استکبار داشتند و با حق معانده می کردند و مشرکان هم که اصولافاقد علماء بودند و از طرف دیگر صفت ناپسند تکبر و عصبیت در میان آنهاریشه دار و مستحکم بود.
(83) (واذا سمعوا ما انزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مماعرفوا من الحق یقولون ربنا فاکتبنا مع الشاهدین ):(و هنگامی که آنچه رابررسول الله (ص ) نازل شده می شنوند می بینی که چشم هایشان پرازاشک می شود به جهت آنکه حق را شناخته اند و از این جهت دلهایشان نرم شده می گویند: پروردگارا ما ایمان آوردیم ،پس ما را هم در گروه کسانی بنویس که شهادت به حقانیت دین دادند)،یعنی شناخت حقانیت اسلام و آیات قرآن باعث می شود که اشک از چشمان آنها سرازیر شود و حق در قلبهایشان تأثیر می گذاردو اینها همه تصدیق و گواه مطلبی است که قبلا فرموده بود که نصاری به مؤمنان نزدیکترند و محبتشان بیشتر است ،چون آنها در برابر حق خاضعند و لذا وقتی حق را می شنوند می گویند،خدایا ما ایمان آوردیم ، پس ما را در زمره شاهدان بنویس و همه اینها به جهت آنست که در میان آنها کشیشان و علماء و راهبان زیادند و خودشان هم مردمی بی تکبر هستند.
(84) (وما لنا لا نؤمن بالله وما جاءنا من الحق و نطمع ان یدخلنا ربنا مع القوم الصالحین ):(و ما را چه شده که به خدا و به آنچه از حق بسوی ما نازل شده ایمان نیاوریم و ما آرزومندیم که خدا ما را در زمره مردم شایسته و صالح واردکند)،یعنی ایمان به خدا و حق منزل مطابق فطرت سلیم است ، پس چرا به آن ایمان نیاوریم ؟و ما انتظار داریم که پروردگارمان ما را با نیکوکاران قرار دهد و مارا داخل در سلک آنان نماید و همه این گفتار و اقوال آنها که خدای تعالی ازنصاری نقل می کند در حقیقت شاهد و مصداق مطلبی است که راجع به آنان فرمود که اینها از نظر مودت و محبت نزدیکترین مردم نسبت به شما اهل ایمان هستند.
(85) (فاثابهم الله بما قالوا جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها وذلک جزاء المحسنین ):(پس بواسطه این گفتار واعمالشان خداوند به آنهابهشتهایی پاداش داد که نهرها درزیر آن جاری است و در آن بهشتها جاودان خواهند بود و این سزای نیکوکاران است )،(اثابه )به معنای مجازات و پاداش دادن است ، در این آیه جزای اعمال نصاری که همان ثواب الهی و رضوان و خشنودی خداوند است بیان می شود که این هم دال بر اسلام آوردن این گروه از نصاری می باشد و در آیه بعدی جزای یهود و مشرکین را در مقابل جزای نصاری بیان می کند تا به این ترتیب سرانجام کار هر سه گروه را بیان کرده باشد.
(86) (والذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب الجحیم ):(و کسانی که کافر شدند و نشانه های ما را تکذیب کردند ،آنها همنشین و یاران دوزخند)،یعنی مشرکین و یهود و سایر کسانی که از روی عناد و تکبر به آیات خدا کافر شدند ونشانه های الهی را دروغ شمردند ،اینها به جهت کفر و تکذیبشان در دوزخ مقام خواهند یافت و در آن جاودانه خواهند بود. 
(87) (یا ایها الذین امنوا لا تحرموا طیبات ما احل الله لکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید طیباتی را که خداوند بر شماحلال نموده ، حرام نکرده و تجاوز نکنید ،چون همانا خدا متجاوزان را دوست نمی دارد)،(حرام )به معنای چیزی است که از آن منع شده باشد، چه این منع به تسخیر الهی باشد و چه به منع قهری و یا عقلی و یا شرعی و یا از ناحیه کسی که اطاعت امرش لازم است و در آیه از حرام کردن حلائل الهی نهی شده است ،(حلال )از ریشه (حل )به معنای گشودن گره است یا به معنای حلول و نزول وحلال در معنا مقابل حرام است و در آیه می فرماید: حلال الهی را حرام نکنید وتحریم حلال یا به این است که در مقابل حلیت شارع حرمتش را تشریع کنند و یاکسی از انجام آن عمل حلال جلوگیری نموده یا خودش از انجامش امتناع بورزد، چون همه اینها تحریم و منع ودر حقیقت نزاع با خدای سبحان است درسلطنت او و نقض ایمان به خدا و تسلیم به اوامر اوست و این نوعی تجاوز به سلطنت تشریعی خدا، و خروج از تسلیم و التزام و پایبندی به اوامر الهی ، وهمچنین اعتداء و دشمنی با پروردگار عالم است و خدا تجاوز کارانی را که حلال را حرام می کنند دوست نمی دارد ،چون خداوند مطابق حکمت و مصلحت وشناختی که از فطرت بشر دارد، چیزهای پاکیزه و طیبات را حلال نموده وخبائث و آلودگیها را حرام کرده است .
(88) (وکلوا مما رزقکم الله حلالا طیبا واتقوا الله الذی انتم به مؤمنون ):(واز آنچه خدا روزیتان کرده و حلال و طیب است بخورید و بپرهیزید از خدایی که به او ایمان آورده اید)،این تکرار و تأکید آیه سابق است و امر بعد از تحذیر و نهی دلالت بر جواز می نماید و خوردن به معنای تغذیه کردن یا مطلق وجوه تصرف در نعم الهی است و شاید مراد از اکل همان خوردن به معنای واقعی خود باشد وسبب نزول این دو آیه این بود که بعضی از مؤمنان در روزهای نزول این دو آیه بعضی از خوردنی های طیب را برخود حرام کرده بوده اند، لذا خداوند به آنها امرمی کند که از خدا پروا داشته باشند(همان خدایی که به او ایمان دارند)و تسلیم اوامر پروردگار باشند.
(89) (لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم و لکن یؤاخذکم بما عقدتم الایمان فکفارته اطعام عشره مساکین من اوسط ما تطعمون اهلیکم او کسوتهم اوتحریر رقبه فمن لم یجد فصیام ثلثه ایام ذلک کفاره ایمانکم اذاحلفتم و احفظواایمانکم کذلک یبین الله لکم ایاته لعلکم تشکرون ):(خداوند شما را به سبب قسمهای لغو و بیهوده تان مؤاخذه نمی کند ،اما از قسمهایی که با آن عهد و پیمانی بسته اید مؤاخذه می کند، پس کفاره آنها روزی دادن ده مسکین است از غذاهای متوسطی که به خانواده خود می خورانید یا از لباسی که به آنان می پوشانید و یاآزاد کردن بنده ای است ،پس کسی که استطاعت ندارد که این کفاره را بدهد سه روز روزه بگیرد،این کفاره قسمهای شماست ،هنگامی که سوگندی خوردید،قسمهایتان را حفظ کنید و به آنها پایبند باشید و آنها را مشکنید و خداونداینچنین آیات خود را برای شما بیان می کند، باشد که شکر گزاری کنید)،(لغو)چیزی را می گویند که اثری از آثار عملی بر آن مترتب نشود و(ایمان )جمع یمین به معنای سوگند است و یمین به معنای ، قسم استعاره است ازیمین به معنای دست به اعتبار کارهایی که شخص معاهد و صاحب قسم انجام می دهد و سوگند لغو منظور قسمهای بیهوده است که عادتا مردم بر زبان جاری می سازند، اما سوگندهایی که به منظور عقد و التزام به عملی و یا ترک آن برزبان جاری می شود، مثلاگفته می شود >والله فلان عمل نیک را انجام می دهم به خدا فلان عمل زشت را ترک می کنم و الله فلان حرام را مرتکب می شوم یا والله فلان واجب را ترک می کنم از نوع خوراک وپوشاک متوسط که به خانواده خود می دهید.
(90) (یا ایها الذین امنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید، هماناشراب و قمار و بتها و سنگهایی که برای قربانی نصب شده و چوبه های قرعه ،پلید و از اعمال شیطانی هستند ،پس از آنهادوری کنید ،شاید که رستگارشوید)،(خمر)عبارتست از هر مایعی که در اثر تخمیر خاصیت سکر آوری ومست کنندگی به خود گرفته باشد و خوردنش عقل را سبک نماید و حضرت رسول (ص ) فرمود(ملعون ملعون من جلس علی المائده یشرب علیها الخمر)،(از رحمت خدا بدور و مورد لعنت است کسی که بر سفره ای بنشیند که درسر آن خمرنوشیده شود) و همچنین فرمود:(چهار گروه هستند که خدا در روز قیامت به آنهانظر نمی کند، عاق والدین ، شخص منت گذار،شخص دروغگو، و شخص دائم الخمر)و نیز فرمود: (شخص شرابخوار روز قیامت در حالی می آید که رویش سیاه ، چشمانش کبود و سر افکنده است و آب دهانش جاری است و زبانش ازپشت سرش آویزان می باشد). و(میسر)قمار و انحاء آنست و (انصاب )عبارت است از بتها و یا سنگهایی که برای ذبح قربانیها در اطراف خانه کعبه نصب می کرده اند و(ازلام )چوبهایی است که باآن به طرز مخصوصی قرعه می کشیدند و قمار می نمودند و یا تفأل می زدند(رجس )هر چیز پلید و نجس را گویند که طبایع از آن روی گردان بوده و نفرت دارند و اینها همه از اعمال شیطانی است و (شیطان برای انسان دشمنی آشکاراست )(28)، که وسوسه می کند و فریب می دهد و کسانی را که پیرو اویند با القائات در قلب اغوا می کند و از این طریق می خواهد در راه خدا و از به پاداشتن نمازمانع ایجاد نماید و به همین وسایل بین مردم دشمنی وکدورت می افکند. آنگاه بعد از بیان مضرات و فساد این موارد انسان را از این اعمال نهی می کرده و مسلما نهی بعد از بیان این مضرات بسیار در نفس مفیدتر و مؤثرترواقع می شود و انسان آن را می پذیرد و در نفسش جایگیر می شود و بعد در مقام تأکید، امید به رستگاری برای شخص اجتناب کننده را می دهد و همین امرمستلزم آن است که برای کسانی که از این اعمال اجتناب نکنندامیدرستگاری نیست .
(91) (انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه و البغضاءفی الخمروالمیسرویصدکم عن ذکرالله وعن الصلوه فهل انتم منتهون ):(همانا شیطان می خواهد بین شما بوسیله شراب و قمار دشمنی و خشم بیاندازد و شما را ازذکر خدا و نماز باز دارد، پس آیا شما دست بردار هستید؟)،(عداوت )به معنای تجاوز ضد التیام است و، اگر نسبت به قلب لحاظ شود و معنای آن دشمنی است و (بغضاء)ضد محبت ،یعنی تنفر قلبی و کینه ،ومی فرماید: شیطان بوسیله شراب وقمار بین شما دشمنی و کینه می اندازد و اینکه اینها را از آثار شراب و قماردانسته ، به این جهت است که این اثر در آن دو ظاهرتر است چون معلوم است که نوشیدن شراب باعث تحریک سلسله اعصاب شده و عقل را تخدیر وعواطف عصبی را به هیجان در می آورد و عقل را زایل می نماید و شهوات حیوانی را به تحریک وا می دارد و در نتیجه باعث ارتکاب فجور در مال و عرض و ناموس و نفوس می گردد و حتی باعث هتک مقدسات دینی وشکستن حدوداجتماعی می شود. اما قمار سعی و کوششی را که شخص در مدتهای طویل در راه جمع مال وبدست آوردن وجهه و آبرو بکار برده ، در کمترین مدت از بین می برد،البته این درصورتی است که در قمار شکست بخورد و اگر هم پیروز شود، همین مال حرام که آنرا بدون زحمت کسب کرده باعث انحرافات دیگر او می گثردد و آن را در راه صحیح خرج نمی کند و عادت به تنبلی و ولخرجی می نماید و انسان را اهل لهوو فجور می سازد ،چنین کسی که عادت به مال باد آورده بکند همواره در صددکسب مال از راههای نامشروع بر می آید و اگر در قمار مغلوب شود و هستی خود راببازد،همین بی پولی و زیاندیدگی ، او را به کینه توزی نسبت به حریف واداشته و درنتیجه یک عمر رابه حسرت یاخشم وعصبانیت می گذراند. و این دو موجب جلوگیری از یاد خدا می گردند، در حالیکه یاد خدا روح حیات در کالبد عبودیت و بندگی است و همینطور تنها هدف از دعوت الهی می باشد و ذکر در مقابل نسیان و فراموشی قرار دارد، پس عدم ذکر خدا به غفلت و فراموشی و خارج شدن از طریق عبودیت می انجامد و اینکه نماز را بصورت جداگانه ذکر نمود، علی رغم اینکه نماز هم از مصادیق ذکر خداست به جهت آن است که نماز فرد اکمل از ذکر است و خدای تعالی اهتمام بیشتری به نماز دارد،چون به فرموده رسول اکرم (ص ) نماز ستون دین می باشد. و در آخر بعد از ذکر این همه مفاسد شراب و قمار به نحو استفهام توبیخی می فرماید: که آیا دست بر نمی دارید؟و این دلالت دارد بر اینکه مسلمانان آنروزدست بردار نبوده اند و نهی الهی را جدی نگرفته اند، اما خداوند با این کلام درواقع می فرماید:هیچ امیدی به اینکه روزی نفع این اعمال از گناهش بیشتر شود ودر نتیجه مباح شوند نیست .
(92) (و اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و احذروا فان تولیتم فاعلموا انما علی رسولناالبلاغ المبین ):(از خدا اطاعت کنید و از رسول فرمان برید و از منهیات دوری کنید،پس اگر روی گردانید باید بدانید که منحصرا وظیفه رسول ما ابلاغ آشکار است و بس )،تأکید امری است که قبلا به اجتناب از این پلیدیها کرده بود،چون امر تشریع بدست خداست ، پس ابتدا امر به اطاعت از خداوند می نماید ودر ثانی به اطاعت رسول امر می کند ،چون اجرای دستورات شرعی محول به اوست و در مرحله سوم به تحذیر صریح از مخالفت امر می نماید و آنگاه در مقام تأکید و تهدید می فرماید: بدانید که اگر از رسول خدا اطاعت نکنید و مرتکب این گناهان بگردید غلبه ای بر رسول الله (ص )نیافته اید ،چون پیامبر در این میان سودو زیانی ندارد و جز رسانیدن پیغام و تبلیغ مأموریت خود وظیفه دیگری متوجه او نیست ، لذا این اعمال شما به دشمنی با خدای متعال و معارضه با مقام ربوبیت پروردگارتان باز می گردد .
(93) (لیس علی الذین امنوا و عملوا الصالحات جناح فیما طعموا اذا مااتقواو امنوا و عملوا الصالحات ثم اتقوا و امنوا ثم اتقوا و احسنوا و الله یحب المحسنین ):(بر کسانی که ایمان آورده اند و عمل شایسته کرده اند، گناهی نیست درآنچه که قبلا از محرمات خورده اند ،البته وقتی که پرهیز کرده و ایمان آورده ،وعمل صالح کنند، آنگاه پرهیز کرده و ایمان آورند، پس پرهیزکرده و نیکوئی کنندو خداوند نیکوکاران را دوست می دارد)،این آیه جواب از سئوال مقدر است وآن این است که با این همه گناه که در این عمل است ، پس مؤمنینی که قبل از حرام شدن یا قبل ازنزول این آیه مرتکب آن شده اند، مثلا شراب خورده اند،تکلیفشان چیست ؟و در جواب می فرماید؟:در آنچه قبلا خورده اند گناهی متوجه آنها نیست ، البته به شرطی که تقوا پیشه کنند و قدر متیقن از تقوی که سه بار در آیه ذکر شده است ، حق تقواست ، یعنی تقوای شدید و طعام به معنای مطلق خوردنیهاست و یا مطلق حلائل و نیکیها، که خداوند طیبات و محرمات رابرای مردم مؤمن بیان کرده و آنها را آگاه نموده است و منظور از ایمان اولی ایمان اجمالی به آن چیزهایی است که خداوند آنها را بوسیله پیامبرش ابلاغ کرده است ، اما منظور از ایمان دومی ایمان تفصیلی ، یعنی ایمان به یک یک احکامی است که رسول خدا(ص ) از ناحیه پروردگار خود آورده است ، بطوریکه یکی ازآنها را انکار و رد نکند و در حقیقت در برابر اوامر و نواهی رسول خدا(ص )تسلیم شود و منظور از تقوی و احسان این است که ، ایمان بعد از ایمان اولی احسان می باشد و احسان به دو معناست ، یکی انجام دادن عمل به وجه نیکو وحسن بدون هیچ قصد سوئی ، دوم احسانی که به دیگران هم می رسد و آن کارهای پسندیده است که نفعش عاید غیر هم می شود، اما احسان در آیه به معنای اولی است ، یعنی اینکه انسان عمل را به قصد رضای خدا و تسلیم بودن در برابر اوامر او انجام دهد و قصد سوئی نداشته باشد. پس معنای آیه چنین می شود هر آینه بر کسانی که ایمان آورده و عمل صالح نموده اند نسبت به آنچه از شراب نوشیده و یا از سایر محرمات مرتکب شده اندحرجی نیست ، اما به شرطی که علاوه بر ایمان و عمل صالحشان در جمیع مراحل و اطوار خود، ایمان به خدا و رسول و احسان در عمل را دارا باشند وجمیع واجبات را انجام داده و از جمیع محرمات پرهیزکار باشند، با داشتن چنین فضائلی اگر قبل از نزول آیه تحریم و رسیدنش بگوششان به یکی از این پلیدیهاکه عمل شیطان است مبتلا بوده اند حرجی بر آنهانیست و خدای متعال از گناهان گذشته آنها صرف نظر نموده است و این به جهت آنست که خدا نیکوکاران رادوست دارد، چون در عقیده و نیت و رفتارشان تنها در جستجوی رضای خداهستند.
(94) (یا ایها الذین امنوا لیبلونکم الله بشی ء من الصید تناله ایدیکم ورماحکم لیعلم الله من یخافه بالغیب فمن اعتدی بعد ذلک فله عذاب الیم ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید، خداوند هر آینه شما را با چیزی از شکارمی آزماید، بطوریکه شکار در دسترس و تیر رس شما قرار می گیرد، تا خدا بداندکه چه کسی از او در غیب می ترسد، پس کسی که بعد از این از حدود الهی تجاوزکند،(در حال احرام شکار کند)برای او عذابی دردناک می باشد)،(بلاء)به معنای امتحان و آزمایش است و لام ،قسم و نون مشدد هر دو برای تأکید هستند و اینکه فرمود:(بشی ء من الصید)به جهت تحقیر و کوچک شمردن و ناچیز دانستن آنست تا مخاطب را در انتها از نهیی که در آیه بعدی است و به جهت دست برداشتن ازسود ناچیز آن کمک کند و جمله (تناله ایدیکم و رماحکم )می خواهد به شکار ازجهت آسانی و دشواری تعمیم دهد و می فرماید:خداوند شما را آزمایش می کندتا تشخیص دهد وبرای ما آشکار کند که چه کسانی از آخرت و عذاب دردناک آن خوف دارند و به همین جهت از منهیات الهی پرهیز می کنند، و چون در این آیه اشعار به این معنا هست که حکمی شامل منع و تحریم در بین بود، در آخرمی فرماید: هر کس بعدازاین حکم ازحدود آن تجاوزکندبرای اودرآخرت عذاب دردناک خواهدبود.
(95) (یا ایها الذین امنوا لا تقتلوا الصید و انتم حرم و من قتله منکم متعمدا فجزاء مثل ما قتل من النعم یحکم به ذوا عدل منکم هدیا بالغ الکعبه او کفاره طعام مساکین او عدل ذلک صیاما لیذوق و بال امره عفالله عما سلف ومن عاد فینتقم الله منه و الله عزیز ذوانتقام ):(ای کسانیکه ایمان آوردید،شکار را در حالیکه محرم هستید، نکشید کسی از شما که عمدا شکاری را بکشدکفاره آن نظیر همان شکار است از چهار پایان که دو نفر از شما که صاحب عدالتند، حکم به آن می کنند، در حالیکه کفاره را هدی قرار داده و آن را به کعبه می رساند، با اینکه کفاره اش طعام دادن به مسکینان و یا به جای اطعام هر مسکین یک روز روزه است تا کیفر نافرمانی خود را بچشد، خداوند گناهان گذشته راعفو کرده است و اگر کسی دوباره چنین معصیتی کند، پس خدا از او انتقام می گیرد و خدا مقتدر و انتقام گیرنده است )،(حرم )جمع حرام به معنای منع است وکسی که برای حج مواردی را بر خود حرام می نماید ،محرم می گویند ،و (مثل )به معنای (شبه )است ،یعنی مانند و شبیه و (عدل )به کسر و فتح (عین )نیز به معنای مثل و مانند است و (وبال )سنگینی نامطلوب هر چیزی را گویند. و این آیه نهی از کشتن شکار در هنگام احرام است و هر کس از روی عمدمرتکب این عمل شود(بنابراین قتل به خطا یا از روی فراموشی از موضوع بحث خارج است )کفاره به او واجب می شود و باید به جزای آن حیوانی اهلی نظیرحیوانی که کشته است بدهد،و تشخیص اینکه این حیوان نظیر آن شکار هست یانه به عهده دو نفر مرد عادل و دیندار است ، در حالی این جزا در راه خدامی شود که به صورت >هدی < در آید، یعنی به مکه فرستاده شود تا طبق دستورسنت در خود مکه یا در منی ذبح گردد و جمله (او کفاره طعام مساکین او عدل ذلک صیاما)دو خصلت دیگری است برای کفاره صید در حرم و بین این سه خصلت ترتیب هست ، یعنی اگر ممکن است اول هدی کردن حیوانی نظیر آن شکار،اگرممکن نشد اطعام مساکین و فقراء و اگر این نیز ممکن نشد به همان مقدار روزه واجب است و این کفاره خود نوعی از مجازات است ، چون می فرماید:این کفارات برای آنست که سنگینی و شدت عملش را بچشد و در ادامه می فرماید:خداوند از آن شکارهائی که قبل از نزول حکم انجام داده اید در می گذرد،اما هرکس بعد از این حکم حرمت باز هم مرتکب این عمل شود و آن را تکرار کند،دیگر کفاره نمی تواند جبران عمل او را نماید، بلکه خداوند از او بوسیله عذاب کردن انتقام می گیرد، چون خداوند مقتدری شکست ناپذیر و انتقام گیرنده است و هیچ کس نمی تواند مانع از انتقام گرفتن او شود.
(96) (احل لکم صیدالبحر و طعامه متاعا لکم و للسیاره و حرم علیکم صید البر مادمتم حرما و اتقوا الله الذی الیه تحشرون ):(برای شما شکاردریائی و خوردن آن حلال شد تابرای شما و رهگذران متاعی باشد و شکارخشکی مادامی که در حالت احرام هستید بر شماحرام شد و بترسید از خدایی که بسوی او محشور می شوید) . این آیه در مقام بیان حکم شکار کردن حیوانات دریایی و صحرایی است ،نه حکم خوردن آنها، لذا می فرماید: شکار حیوانات دریایی بر شما حلال شد وخوردن حیوانات دریایی طیب و قابل اکل نیز بر شما حلال است و آنگاه در مقام منت گزاری می فرماید: هم برای شما که در حال احرام هستیدو هم برای غیر شمااز رهگذران . و در ادامه می فرماید: شکار حیوانات بری که در خشکی هستند تا زمانیکه درحالت احرام هستید بر شما حرام است ،پس در التزام به این نواهی و تقوی وخداترسی داشته باشید، چون محاسبه اعمال در روز قیامت و صحنه محشر باخدای سبحان است . 
(97) (جعل الله الکعبه البیت الحرام قیاما للناس والشهر الحرام والهدی والقلائدذلک لتعلموا ان الله یعلم ما فی السموات وما فی الارض و ان الله بکل شی ء علیم ):(خداوند کعبه را حرم و خانه الهی و مایه قوام مردم قرار داده است وبه همین منظور ماه حرام و بردن قربانی به مکه و قلائد را تشریع فرموده تا بدانیدکه خدا آنچه در آسمانها و زمین است می داند و اینکه خدا بر هر چیزی داناست )،اینکه خداوند کعبه را حرم امن خود قرار داده است و ماه حرام وقربانیهای نشان دار و قربانیهایی را که همراه خود به حج می برند تشریع فرموده غرض از همه اینها این بوده که کعبه را پایه حیات سعادتمندانه اجتماعی برای مردم قرار داده و آن را قبله گاه مردم نموده تا در نماز دل و روی خود را متوجه آن کنند و اموات خود و قربانیهای خود را بسوی آن متوجه نمایند و در هر حال احترامش کنند و با تشکیل جمعیت واحد اجتماع و دینشان زنده و پایدار گرددوهمچنین کعبه را پایگاه و ستونی قرار داد که مردم به آن اعتماد کنند و دلهایشان یکی گردد و در ایام حرام جنگ را تحریم نموده و جان و مال و عرض خود را ازدستبرد دشمن ایمن نمایند و به جهت نزدیکی دلهایشان از یکدیگر در برابردیگران پشتیبانی نمایند،و اینها همه برای آنست که بدانید که خدا نسبت به آنچه در آسمانها و زمین است علم دارد و از همه چیز آگاه است ، پس در امور واحکامی که جعل می نمایند جمیع مصالح را در نظر می گیرد و کسی توهم نکندکه این احکام لغو و یا ناشی از خرافات عهد جاهلیت است .
(98) (اعلموا ان الله شدید العقاب و ان الله غفور رحیم ):(بدانید که خداونددر عقاب کردن شدید است و او آمرزنده و مهربان است )،این دو جمله برای تأکید بر احکام فوق هستند و تثبیت انذار برای موفقیت آنها می باشند و اولی وعید است برای نافرمانان و دومی وعده است برای فرمانبران و مطیعان و شائبه تهدید در آن هست ، چون وصف شدت عقاب را مقدم داشت بر صفت مغفرت و رحمت .
(99) (ما علی الرسول الا البلاغ و الله یعلم ما تبدون وماتکتمون ):(برعهده پیامبر چیزی جز رساندن پیام نیست و خداوند آنچه را آشکاریا پنهان می کنید می داند)، و این آیه در ادامه تهدید آیه قبلی است و می فرماید:اگربا احکام الهی مخالفت کنید ضرری به خدا و پیامبر نمی زنید، چون پیامبروظیفه ای جز ابلاغ پیام ندارد و خداوند نسبت به همه اعمال آشکار یا نهانی شماآگاه است ، پس از مخالفت با خدا و احکام الهی بپرهیزید.
(100) (قل لا یستوی الخبیث و الطیب و لو اعجبک کثره الخبیث فاتقوا الله یا اولی الالباب لعلکم تفلحون ): (ای پیامبر بگو هرگز پاک و ناپاک یکسان نیستند، هر چند که زیادی ناپاکان شما را به تعجب وا دارد، پس ای خردمندان ازخدا بترسید، شاید که رستگار شوید)،یعنی مقام ومنزلت پاک سرشتان به حسب فطرت از بد سرشت و ناپاک بالاتر است و زیادی و کثرت بدسرشتی و ناپاکی ،خبیث را از طیب بهتر نمی کند)،پاکی و ناپاکی دو وصف حقیقی و دو حقیقت خارجی هستند برای اشیاء و اگر در اعتباریات بکار روند در حقیقت بصورت مجازی بکار رفته اند. پس تقوی به سبب آنچه که از شرایع الهی به آن تعلق می گیرد مبتنی بر طیب بودن یا خبیث بودن تکوینی است ، یعنی چون دین خداوند به زندگی طیب وپاکیزه دعوت می کند و انسان فطرتا به پاکی مایل و از ناپاکی گریزان است ،لذاخداوند جز طیبات را حلال نکرده و جز خبائث را تحریم ننموده است ، پس قواعد دینی ناشی از صفات تکوینی اشیای عالم هستند و انسان عاقل و خردمندبه حسب فطرت به پاکیها علاقه مند و از ناپاکیها گریزان است ، پس ای خردمندان با عمل به قوانین و شرایع الهی از خداوند بترسید، شاید که به سعادت دنیا وآخرت برسید، لذا انسان عاقل به مقتضای فطرت می داند که پاک از ناپاک بهتراست و باید در زندگی خویش خیر را بر شر ترجیح دهد و از خدای سبحان پرهیز نموده و راه الهی را بپیماید و هیچگاه از اینکه اکثر مردم از راه خدا منحرف شده اند فریب نخورد و مانند آنان آلوده رذایل نشود، بلکه اگر در برابر اکثریت ،استوار ایستاد، امید فلاح و رستگاری برای او هست .

تفسیر سوره مانده ( از آیه 61 تا آیه 80 )
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مذهبی ،قرآن ،تفسیر سوره مائده
وَ إِذا جاؤُکُمْ قالُوا آمَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْکُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما کانُوا یَکْتُمُونَ61وَ تَرى‏ کَثیراً مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ62لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ63وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ وَ لَیَزیدَنَّ کَثیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً وَ أَلْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ کُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ64وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنَّاتِ النَّعیمِ65وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ کَثیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما یَعْمَلُونَ66یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ67قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ حَتَّى تُقیمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لَیَزیدَنَّ کَثیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ68إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى‏ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ69لَقَدْ أَخَذْنا میثاقَ بَنی‏ إِسْرائیلَ وَ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمْ رُسُلاً کُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُهُمْ فَریقاً کَذَّبُوا وَ فَریقاً یَقْتُلُونَ70وَ حَسِبُوا أَلاَّ تَکُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا کَثیرٌ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ بَصیرٌ بِما یَعْمَلُونَ71لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ وَ قالَ الْمَسیحُ یا بَنی‏ إِسْرائیلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمینَ مِنْ أَنْصارٍ72لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ73أَ فَلا یَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ74مَا الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْآیاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى یُؤْفَکُونَ75قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ اللَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ76قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فی‏ دینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبیلِ77لُعِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ بَنی‏ إِسْرائیلَ عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ78کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ79تَرى‏ کَثیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذینَ کَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ80
 
 
تفسیر المیزان - خلاصه :
(61) (و اذا جاؤکم قالوا امنا وقد دخلوا بالکفر وهم قد خرجوا به و الله اعلم بما کانوا یکتمون ):(او وقتی که نزد شما می آیند، می گویند: ایمان آوردیم درحالیکه هم آمدنشان به خدمت تو و هم خارج شدنشان با حالت کفر بوده و خدابه آنچه مخفی می کنند داناتر است )،خدای تعالی در این آیه از نفاق درونی آنان خبر می دهد و اشاره می کند به پلیدیهائی که در هنگام برخورد با مسلمین در دل نهان دارند و می فرماید: اینها وقتی به شما می رسند ،می گویند: ما ایمان داریم ، درحالیکه هنگام ورود و خروجشان با حالت کفر هستند و فقط ادعای ایمان می کنند، وگرنه در همه حال کافرند و تغییری نکرده اند و اینها منافقینی هستند که خداوند به نفاق درونی آنها و کفری که مخفی می کنند عالم وآگاه است .
(62) (و تری کثیرا منهم یسارعون فی الاثم و العدوان و اکلهم السحت لبئس ماکانوا یعملون ):(بسیاری از آنها را می بینی که به سوی گناه و دشمنی ورشوه خواری می شتابند، راستی که چه اعمال بدی مرتکب می شوند)،منظور از(اثم )و گناه چنانچه از آیه بعدی استفاده می شود همان خوض و خرده گیری وعیبجوئی در آیاتی است که بر مؤمنین نازل شده و (عدوان )در اینجا یعنی تعدی ازحق و این از مصادیق کفر زبانی و قولی است ، پس خوض و عیب جوئی درمعارف دین موجب کفر و فسق می شود و(اکلهم السحت )منظور گناهان عملی وتعدی نسبت به مؤمنین ، مثل ربا خواری و رشوه است و این گناهان سه گانه ای که در این آیه نام برده شده ، گناهانی است که نسبت به سایر گناهان زبانی و عملی ایشان کلی تر است و در حقیقت نمونه ایست از گناهان بسیاری که در آنها هست و اینها اعمال زشتی بود که اینها مرتکب می شدند و علمای آنها هم ایشان راراهنمایی و نهی نمی کردند و خداوند به همین سبب در آیه بعدی آنها را توبیخ می فرماید .
(63) (لو لا ینههم الربانیون و الاحبارعن قولهم الاثم و اکلهم السحت لبئس ما کانوا یصنعون ):(چرا علمای ربانی یهود و نصاری آنها را از گفتارهای گناه و رشوه خواری نهی نمی کنند؟ راستی چه رفتار بدی می نمایند)،منظور از(ربانیون )چنانکه گفتیم افرادی است که از غیر خدا بریده اند و به خدا پیوسته اند ومنظور از (احبار)علمای بنی اسرائیل است و این آیه در نهی و توبیخ علمای یهودو نصاری می باشد که در برابر گناهان ملت خود سکوت کرده اند و آنها را ازاعمال گناه آمیزشان باز نمی دارند و (اثم و اکل سحت )را بعنوان دو نمونه کلی ازگناهان قولی و فعلی آورده است ،واین عمل علماء، که آنها را از گناه بازنمی دارند در حالیکه علم به گناه بودن این اعمال دارند، بسیار زشت و ناپسنداست . 
(64) (وقالت الیهود ید الله مغلوله غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء و لیزیدن کثیرا منهم ما انزل الیک من ربک طغیاناو کفراو القینا بینهم العداوه و البغضاء الی یوم القیمه کلما او قدوا نارا للحرب اطفاها الله و یسعون فی الارض فسادا و الله لا یحب المفسدین ):(یهودگفتند: دست خدا بسته است ،دستشان بسته باد و برای این کلمه کفرآمیزی که گفتند،از رحمت خدا دور باشند ،بلکه دستهای خدا باز است و به هر نحوی که بخواهد می بخشد و بزودی بسیاری از آنان در موقع نزول قرآن به طغیان و کفرخود می افزایند و ما بین یهود و نصاری و یا بین افراد یهود عداوت و دشمنی ای انداخیتم که تا روز قیامت ادامه دارد ،هر وقت آتش جنگ را افروختند خدا آن راخاموش کرد ،اینان با گناهان و تکذیب پیامبران در راه گسترش فساد در زمین می کوشند وخدا فساد کاران را دوست ندارد)، یهود از آنجا که قائل به جواز نسخ در احکام دینی و جواز بداء در احکام تکوینی نمی باشند (و یکی از اعتراضاتی که به مسلمین داشتند، این بود که مسلمانان قائل به نسخ احکام بودند)،این سخنان را می گفتند. اما این سخن آنها مستلزم آنست که خداوند قدرت نامحدود نداشته باشد ونتواند هر گونه که می خواهد و دوست می دارد حکم کند ،در واقع قائل نبودن به جواز نسخ و بداء باعث محدود شدن قدرت الهی می گردد، وجه دیگر این است که یهود می دیدند، مسلمانان از نظر مالی در مضیقه هستند، لذا با استهزاءمی گفتند: خدا تنگدست است و نمی تواند مسلمانان را بی نیاز کند، وجه سوم این است که آنسال یهود دچار قحطی و خشکسالی بوده اند و در نتیجه از باب شکوه و شکایت این حرف کفرآمیز را زده اند ،وجه چهارم این است که آنهاوقتی آیات قرض الحسنه به گوششان رسید، مسلمانان را مسخره کردند و گفتند:این چه خدایی است که برای ترویج دین خود محتاج به قرض مردم است ؟ این وجه با توجه به شأن نزول از همه وجوه موجه تر بنظر میرسد،اما خداوند درجواب آنها می فرماید: دست آنها بسته باد و این جمله نفرین به آنهاست ومصداق لعنت خدا بر آنهاو تعذیب آنها در دنیا و آخرت می باشد، و در ادامه می فرماید:(بل یداه مسبوطتان ) چون در ادبیات عرب دست کنایه از قدرت است ودو دست کنایه از کمال قدرت می باشد، لذا خداوند برای اثبات قدرت نامحدودخود از کلمه تثنیه استفاده نموده است و در فراز دیگر می فرماید: یهود با جرأت و جسارت به طغیان و کفر خود افزودند و بسیاری از آنها در موقع نزول قرآن ازروی حسد به کفر خود افزودند، چون یهود کینه توز و حسودند و همین که دیدند خداوند قرآن را بر غیر یهود نازل کرده ،باعث شد کفر و حسد آنها طغیان کند، زیرا آنها خود را اشرف از امیین می دانستند و می گفتند: اگر چیزی از جانب خدا نازل شده بود باید بر ما نازل می شد، لذا نسبت به نزول قرآن و این نعمت الهی کافر شدند و استکبار ورزیدند و خداوند به سبب همین اعمال بین آنهاعداوت و بغض بیفکند و این همان تشتت عقاید و اختلاف مذاهب است و مراداز(عداوت )خشم توأم با تجاوز عملی ، و مراد از (بغضاء) خشم درونی می باشد که ممکن است با تجاوزات عملی هم همراه باشد یا نباشد، پس خداوند می فرماید:اولا): یهود تا روز قیامت باقی می مانند و ثانیا): خشم و نفرت درونی و نزاع نیز تاقیامت بین آنها باقی خواهد بود، و هر وقت یهود خواستند دست به اقداماتی علیه مسلمین بزنند و آتش جنگی را با رسول خدا(ص )و مسلمین بر افروزند،خداوند بین آنها اختلاف انداخت و به این وسیله آتش جنگ را خاموش ساخت و این آیه نویدی برای مسلمانان است ، اما جنگهایی که برای مسائل سیاسی یاقومی پیش می آید از سیاق آیه خارج است ،در خاتمه می فرماید: سعی و کوشش یهود همه برای آنست که زمین را علیه دین پر از فساد کنند،اما خدا مفسدین رادوست ندارد و لذا خداوند زمین خود و بندگانش را بدست مفسدان نمی سپاردو نمی گذارد آنها به آرزوی پلید خود نایل شوند و سعی و کوشش آنها بیهوده خواهد ماند،(والله عالم ).
(65) (و لو ان آهل الکتاب امنوا و اتقوا لکفرنا عنهم سیئاتهم و لادخلناهم جنات النعیم ):(و اگر اهل کتاب ایمان آورند و تقوی داشته باشند ،ما گناهان آنهارا برایشان می پوشانیم و تکفیر می کنیم و آنها را وارد بهشتهای نعیم می نمائیم )،مراد از تقوی بعد از ایمان ، پارسائی و پرهیز از محرمات الهی و ازگناهان کبیره است ،یعنی گناهانی که خداوند در قرآن کریم وعده دوزخ به مرتکب آنها داده است که اینها شامل شرک به خدا و سایر گناهان کبیره می باشد. اما مراد از (سیئات )گناهان صغیره است ،یعنی خداوند می فرماید:اینها اگرایمان داشته باشند و از کبائر بپرهیزند ،خداوند صغایر آنها را می بخشد، در نتیجه از نظر مضمون شبیه آیه 31 سوره نساء خواهد بود(ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفرعنکم سیئاتکم )،و بعد از تکفیر گناهانشان آنها را وارد بهشتهایی آمیخته با انواع نعمتها می نماید و نعمت سعادت را در دنیا و آخرت به آنها می چشاند .
(66) (و لو انهم اقاموا التوره و الانجیل و ما انزل الیهم من ربهم لاکلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم منهم امه مقتصده و کثیر منهم ساء ما یعملون ):(واگر آنها تورات و انجیل را بدون کم و کاست و همچنین آنچه را که از طرف پروردگارشان نازل شده ، اقامه کنند محققااز جانب آسمان و از زیر پاهایشان روزی خواهند خورد و بهره مند خواهند شد، بعضی از اینها مردمی معتدلند وبیشتر آنها اعمال ناپسندی را مرتکب می شوند)،یعنی اگر اینها تورات و انجیل حقیقی را برپا دارند و آنها را تحریف نکنند و کتابهای آسمانی دیگر که بر انبیاءسلف نازل شده ،مانند مزامیر داود که قرآن آن را زبور نامیده را نیز اقامه کنند، ومطابق آنها عمل نمایند و اعتقادات مبداء و معاد خود را بر آنها مبتنی سازند ،دراین صورت باب های نعمت و روزی ازآسمان و زمین بسوی آنها گشوده می شودو دارای وفور نعمت می گردند و نقمتها از آنان دور می شود و بعضی از آنان مردمی معتدل و میانه رو هستند که تسلیم خدا و اوامر و احکام او هستند، اما اینهادر اقلیت می باشند ولیکن بیشتر آنها از حدود الهی تجاوز می کنند و دچار کفر واستکبار و سرپیچی می باشند و این اعمال بسیار زشت و ناپسند است .
(67) (یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین ):(ای فرستاده ما،آنچه را از ناحیه پروردگارت بتو نازل شد ابلاغ کن و اگر اینکار رانکنی اصلا پیغام پروردگار را نرسانده ای و خدا تو را از شر مردم حفظ می کند،همانا خدا کافران را هدایت نمی کند)، خطاب با رسول الله (ص ) می باشد ودستوری اکید فرموده است به ابلاغ و نوع بیان مانند برهان بر وجوب تبلیغ است ، چون متعاقب این دستور فشار و تهدید می باشد و می فرماید:اگر این پیام را نرسانی ، گویا اصلا رسالت پروردگار را به انجام نرسانده ای و همچنین ایشان را وعده می دهد که او را از خطراتی که در این امر ممکن است متوجه وی شود،نگهداری کند، و این می رساند که حکمی که آیه در حدود بیان آنست ورسولخدا(ص )مأمور به تبلیغ آن شده امر مهمی است که در تبلیغ آن بیم خطر، یابر جان رسولخدا(ص )و یا بر پیشرفت دینش وجود دارد و این مطلب مشخص می کند این آیه هیچ ارتباطی به ما قبل و ما بعد خود یعنی مسائل اهل کتاب ندارد،چون آنها در زمان نزول این آیه اوضاعشان طوری نبود که از جانب آنهاخطری متوجه پیامبر(ص ) یا اسلام بشود، پس این آیه از نظر سیاق با آیات قبل وبعد خود متفاوت است . اما آیه از یک امر مهمی که یا عبارت است از مجموع دین و یا حکمی یااحکام آن ، کشف می کند و آن امر را بصورت نکره آورده ، تا عظمت آن را افاده کند و این امر هر چه هست امری است که رسول الله (ص )از تبلیغ آن می ترسد ودر دل می خواهد آن را تا یک روز مناسبی به تأخیر بیاندازد و ترس ایشان بر جان خودشان نبود، بلکه ترس از اضمحلال و از بین رفتن دین بوده و ایشان می ترسید که آن جناب را متهم کنند و در نتیجه دین خدا و دعوت او فاسد و بی نتیجه شود و مردم ممکن است آن حضرت را متهم کنند که به نفع خود قانون وشریعتی را وضع کرده است و از سیاق فهمیده می شود که این امر، حکمی است که مایه تمامیت دین و استقرار آنست و حکمی است که اگر ابلاغ نشود تمام زحمات چندین ساله پیامبر بی نتیجه می شود و گویا هیچ ابلاغ رسالتی را به انجام نرسانده است و همچنین این حکمی است که انتظار می رود مردم علیه آن قیام کنند و در نتیجه بنیان دین را متلاشی سازند و این انتظار از ناحیه کفار و بت پرستان و اهل کتاب نبوده ، بلکه از ناحیه مسلمین بوده و انتظار می رفته که مبادامسلمانان بگویند: پیامبر این حکم را به نفع خود می دهد و مضمون روایات هم از طرق عامه و هم از طرق امامیه تأیید می کند که این آیه شریفه در باره ولایت علی (ع ) نازل شد و خداوند، رسول الله (ص ) را مأمور به ابلاغ فوری آن نموده ،در حالیکه آن جناب بیمناک بوده که مبادا مردم خیال کنند وی از نزد خود پسرعم خود را جانشین خویش قرار داده است و به همین جهت انجام این امر را به انتظار موقع مناسب به تأخیر انداخت ،تا اینکه این آیه نازل شد و ناچار در غدیرخم آن را عملی فرمود و در آنجا به مردم ابلاغ کردند،(من کنت مولاه فهذا علی مولاه )(26)، هر کس من مولای اویم ، پس این علی (ع ) مولای اوست ). و باید دانست که هرگز امت از ولیی که عهده دار سرپرستی شئون و رتق وفتق امور او باشد بی نیاز نمی گردد و هیچ عاقلی مجاز نمی داند که توهم کند،دینی چنین عالمیگر و خاتم که تا قیامت دین مردم خواهد بود و وسعت معارفش جمیع مسائل اعتقادی و همه اصول اخلاقی و احکام فرعی و کلیه شئون اجتماعی و فردی را متضمن است ، بر خلاف سایر قوانین احتیاج به حافظ نداردو بی نیاز از والی و حاکم است که امور آن را تدبیر و اداره نماید، کیست که چنین توهمی بکند؟ خصوصا که سیره پیامبر(ص ) چنین بوده که هر وقت به عزم جنگ از شهر بیرون می رفتند کسی را برای رتق و فتق مسلمین به جای خود قرارمی دادند، کما اینکه حضرت علی (ع ) را در جنگ تبوک جانشین خود معرفی کردو آن حضرت به جهت عشقی که به شهادت داشت ، فرمود: آیا مرا خلیفه خود درمدینه قرار می دهی ،با اینکه در شهر جز زنان و کودکان کسی نمانده ؟و پیامبر درجواب فرمودند: آیا راضی نیستی که نسبت تو به من مانند نسبت هارون باشد به موسی با این فرق که بعد از من پیامبری نخواهد آمد؟...با این وصف مسلم است که احتیاج مردم به والی در زمان غیبت آن جناب بیشتر است از زمان حضورش بااین عمل چگونه می توان تصور کرد که آن حضرت برای آنروز مردم ، که ایشان دربین آنها نباشد هیچ فکری نکرده باشد؟ در صحیح بخاری از وهب بن عبدالله سودانی نقل شده که به حضرت علی (ع ) گفتم : آیا نزد شما چیزی از وحی هست که در قرآن نباشد؟ فرمود: نه ،قسم به خدایی که دانه را شکافت جز فهمی از قرآن که خدا آن را به من داده است . اما نکات آیه : 1)اینکه علی رغم همه القاب پیامبر فقط با عنوان رسول به ایشان خطاب شده تااشاره کند به مقام تبلیغ و اینکه رسول جز انجام رسالت و رسانیدن پیامبروظیفه ای ندارد. 2) در آیه از این امر مهم بصورت مبهم یاد شده تا هم به عظمت آن اشاره کرده باشد و هم بفهماند که پیامبر(ص )در این امر هیچ گونه اختیاری ندارد و این دومطلب علاوه بر برهان بودن ، دو عذر قاطع هم برای پیامبر در جرأت بر اظهارمطلب هم هست . 3)تصدیق فراست رسول الله (ص ) است که می فهماند، پیامبر درست تفرس کرده و در احساس خطر محق بوده است . 4) آیه شریفه می رساند که این امر از مسائلی است که تا پیامبر(ص ) زنده است خودش باید با زبان مبارکش به مردم ابلاغ کند و کسی در ایفای این وظیفه جای ایشان را نمی گیرد. 5)این مطلب آنچنان مهم است که مجموع رسالت پیامبر در گرو آنست و حکمی است که اگر گفته نشود مثل این است که پیامبر(ص ) اصلا هیچ چیز از رسالتی راکه به عهده گرفته تبلیغ نکرده است . 6)خداوند وعده می دهد که آنحضرت را از شر مورد انتظار از ناحیه مردم (شامل مؤمن و منافق عامه و خاصه )حفظ کند و همچنین مقاصد دینیه و تبلیغ ایشان راتضمین می نماید. 7)خداوند می فرماید:خدا گروه کافران را هدایت نمی کند، یعنی مقصود از کفر دراینجا کفر به خصوص این حکم و آیه مورد بحث است (خدا انکار کنندگان این حکم را کافر خوانده است )، و مراد ازهدایت هم هدایت به راه راست نیست ،بلکه مراد هدایت به مقاصد شوم آنهاست ، یعنی خدا ابزار کار و اسباب موفقیت آنان را در دسترشان قرار نمی دهد تا به مقاصد شومشان برسند و آنها را آزادنمی گذارد تا هر لطمه ای که بخواهند به دین وکلمه حق بزنند و یا نوری را که خدااز جانب خود نازل کرده خاموش کنند و شر و فساد نمایند، بلکه خداوند آنها رانابود کرده و مکر و شر و فسادشان را متوجه خودشان می کند،(ولا یحیق المکرالسیئی الا باهله )،(مکر بد جز گریبان صاحبش را نمی گیرد).
(68) (قل یا اهل الکتاب لستم علی شی ء حتی تقیموا التوره والانجیل وماانزل الیکم من ربکم و لیزیدن کثیرا منهم ما انزل الیک من ربک طغیانا و کفرافلا تاس علی القوم الکافرین ):(بگو ای اهل کتاب ،شما بر مسلکی قابل اعتنانیستید تا زمانیکه تورات و انجیل و آنچه را که ازطرف پروردگارتان بسوی شمانازل شده اقامه کنید و همین قرآن که از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ،هرآینه طغیان و کفر بسیاری از آنان را زیادتر می کند، بنابراین بر قومی که کفرورزیدند غمناک مباش و تأسف مخور)، یعنی ای اهل کتاب ، شما اساس ثابتی که بر آن تکیه کنید و ستون محکمی که به آن اعتماد کنید ندارید تازمانیکه به تورات و انجیل حقیقی وخالی از تحریف قیام نمایید وهمچنین کتب آسمانی دیگر رابرپا دارید و اصل مشترک همه کتب آسمانی ایمان به خدای متعال و معاد و امر به تقوی و توبه بسوی خداست و این همان ستون محکم و جاپای استوار است که انسان با اعتماد بر آن می تواند به سعادت دنیا و آخرت برسد. اما نکته دیگر که فرمود: قرآن که بر تو نازل شده ، باعث زیادت کفر و طغیان آنها شده است ، به سبب آنست که همچنانکه در آیات سابق گفتیم اهل کتاب خود را اشرف از اهل مکه و امیین می دانستند و لذا وقتی قرآن بر قریش نازل شد، اینها از روی حسد و کینه آن را انکار کردند و گفتند: اگر این وحی از جانب خدا بود باید بر ما نازل می شد و در نهایت به پیامبر امر می کند که به حال اینهامتأسف و اندوهگین نباش ،چون اینها مردمی کافر و طغیانگرند و به عناد وسرپیچی و کفر خو گرفته اند .
(69) (ان الذین امنوا و الذین هادوا و الصابئون و النصاری من امن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون ):(همانا کسانی که ایمان آوردند و یهودیان و صابئیان و نصاری ، هر کس که به خدا و روز قیامت ایمان بیاورد و عمل شایسته انجام دهد ،ترسی بر ایشان نیست و در آخرت اندوهگین نمی شوند)،(صابئون )قومی بوده اند که به خدا و روز جزا و بعضی ازانبیاء اعتقاد داشته ،اما معتقد به تأثیر بعضی ستاره ها در خیر و شر بوده اند . این آیه در صدد بیان این مطلب است که در باب سعادت و نیک بختی اسماءو القاب هیچ اثری ندارند، بنابراین نام مؤمن ، یهودی ، صابئی یا نصاری باعث سعادتمندی دنیا یا آخرت نمی شود، بلکه آنچه موجب سعادت دنیا و آخرت می گردد، ایمان به خدا و روز جزا و عمل شایسته است و لذا اینها اگر چنین باشندهیچ ترسی از موارد ناخوشایند احتمالی و هیچ خوفی از مکاره واقع شده نخواهند داشت و خداوند سعادت اخروی آنها را تضمین می نماید و ما درخصوص این مطلب در تفسیر سوره بقره ، آیه 62 بحث کردیم .
(70) (لقد اخذنا میثاق بنی اسرائیل و ارسلنا الیهم رسلا کلما جاءهم رسول بما لا تهوی انفسهم فریقا کذبوا و فریقا یقتلون ):(به تحقیق ما از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم و بسوی آنهاپیامبرانی فرستادیم ، هر زمان پیامبری با احکامی که مخالف هواهای نفسشان بود نزد آنهافرستادیم عده ای از آنها را تکذیب کردند وعده ای را به قتل رساندند)،می فرماید: ما از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که مطابق شریعت و احکام عمل کنند و پیامبرانی هم بسوی آنها فرستادیم تا شریعت واحکام را به آنان ابلاغ کنند ولیکن همیشه روش آنهابه این صورت است که هرگاه پیامبری با احکام الهی که طبیعتا مخالف هواهای نفسانی آنهاست و خیر وسعادت آنها را در بر دارد،نزد آنها می آید یا او را می کشند و یا تکذیب می نمایندو این سیره بنی اسرائیل است و بسیاری از پیامبران الهی را تکذیب نموده یاکشته اند، چون بدیهی است که خداوند بر طبق خواسته ها و تمایلات مردم حکم نمی کند، بلکه بر وفق مصالح آنها حکم می نماید و همین امر به مذاق هواپرستان خوشایند نیست و باعث تکذیب از جانب آنان می شود.
(71) (وحسبوا الا تکون فتنه فعموا و صموا ثم تاب الله علیهم ثم عمواوصموا کثیر منهم و الله بصیر بما یعملون ):(و گمان کردند که آزمایشی نخواهدبود ،در نتیجه کور و کر شدند ،آنگاه خداوند از آنان گذشت ، بار دیگر بسیار ی ازآنان کر و کور شدند و خداوند نسبت به اعمال آنها بینا است )، (حسبان )به معنای پندار است و(فتنه )به معنای امتحانی است که شخص بی خبر را مغرور سازد یامطلق شر و بلا (عمی )(کوری )در اینجا به معنای نداشتن چشم حق بین و تمیزندادن میان خیر و شر و (صمم )به معنای کری است و در اینجا مراد نشنیدن پند وموعظه و بی اعتنایی نسبت به نصیحت می باشد . این کوری و کری آنها معلول پندار غلط آنها بود که خیال می کردند امتحانی در کار نیست و این پندار هم خود معلول آن بود که اینها برای خود فضیلت وکرامت قائل بودند و می گفتند ما از شاخه های شجره یعقوب هستیم ، پس پسران خدا و دوستان اوئیم و به همین جهت عذابی برای ما نخواهد بود و به همین سبب کارشان به جایی رسید که دیگر نمی توانستند حق را ببینند و یا از شنیدن مطالب حق بر خوردار شوند ،سپس خداوند با نظر رحمت خود بسوی آنان بازگشت و آنها از کری و کوری بدر آمدند و اهل تقوی و حق شدند و مواعظانبیاء را شنیدند و حق را شناختند و فهمیدند که صرف اسماء و القاب باعث رستگاری و سعادت نمی شود ،اما باز بعد از مدتی بیشتر آنها دچار غفلت و کری و کوری از درک حقیقت شدند و خداوند بصیر است ، لذا هیچ چیز از نظر اوپنهان نمی ماند و نسبت به اعمال بندگانش آگاهی کامل دارد و هیچ چیز او را ازدرک حقیقت باز نمی دارد.
(72) (لقد کفر الذین قالوا ان الله هو المسیح ابن مریم و قال المسیح یا بنی اسرائیل اعبدوا الله ربی و ربکم انه من یشرک بالله فقد حرم الله علیه الجنه وماوه النار و ما للظالمین من انصار):(به تحقیق کسانی که گفتند:خدا همان مسیح پسر مریم است کفر ورزیدند و مسیح خود به بنی اسرائیل گفت : ای بنی اسرائیل ،الله پروردگار من و شماست ، او را بپرستید و همانا هر کس به خدا شرک بورزد به تحقیق خداوند بهشت را بر او حرام ساخته و جایگاهش آتش است وستمکاران یاورانی نخواهند داشت )، این آیه در صدد بیان این مطلب است که نصاری هم مانند یهود به نصرانیت خود دلخوش بودند و خیال می کردندانتساب آنها به مسیح مانع از کافر شدن و عذاب آنها می شود، اما این نسبت ولقب مانع از کفر وشرک آنها نشد و اینها به مسیح که یک انسان بود نسبت الوهیت دادند ،در حالیکه بشر کجا و پروردگار عالم کجا؟ و خود مسیح هم به آنها می گفت : که الله را بپرستید که پروردگار من وشماست و من مثل شما بنده خدا هستم و این حجتی برعلیه کفر آنها وبطلان قول آنهاست ، و در ادامه می فرماید: هر کس برای خدا در الوهیت شریک قراردهد مشرک و کافر است ، پس ورود به بهشت بر او حرام می باشد و جایگاه اوآتش خواهد بود و ستمکاران هیچ یاوری نخواهند داشت و این سخن ابطال قول نصاری است که می گویند: مسیح فدیه شد و مضمون آن این است که مسیح با پای خود به طرف چوبه دار رفته تا جانش را فدای پیروان خود کند،تا شایدخداوند از گناهان پیروانش در گذرد و تکالیف الهی را از دوش آنها بر دارد و درروز قیامت یکسره به بهشت روند ،بدون آنکه بدنهایشان با آتش دوزخ تماسی پیدا کند،مسیحیان این داستان را برای این درست کرده اند که تنها از دینداری به نامش قناعت کرده اند و جمیع محرمات الهی را مرتکب می شوند و در آخرت هم به پاداش اینکه برای خداپسرتراشیده اند می پندارند یکسره به بهشت خواهندرفت €، و این مطالبی که آیه شریفه به آنها اشاره می کند، یعنی : (1ـ امر به توحید(الاصحاح 12 - 29 انجیل مرقس )،(2ـ ابطال عبادت مشرک (6 - 34متی ) (3ـ حکم به خلود ستمکاران در آتش (13 / 5 /25/ 31 / 47 / متی )همه درابواب متفرقه انجیل ها موجود است .
(73) (لقد کفر الذین قالوا ان الله ثالث ثلثه و ما من اله الا اله واحد و ان لم ینتهوا عما یقولون لیمسن الذین کفروا منهم عذاب الیم ):(به تحقیق کسانی که گفتند خدا یکی از سه معبود است کفر ورزیدند و هیچ معبودی جز معبود واحدنیست و اگر اینها از آنچه می گویند دست بر ندارند هر آینه عذاب دردناکی به کافران از آنان خواهد رسید)،یعنی خدا را یکی از آن سه اقنوم مقدس پدر، پسر،روح القدس می دانستند و لازمه قول اینها این است ، یک چیز در عین اینکه یکی است سه چیز باشد و عقل سلیم این معنا را نمی پذیرد و خداوند به هیچ وجه کثرت در او راه ندارد و الله تعالی واحد حقه حقیقیه است و بذاته جزءناپذیر واحدی الذات است و نه در عقل و نه در وهم قابل تکثر نیست و هرگز چیزی به آن ضمیمه نمی شود و با چیزی ترکیب نمی گردد و وحدت او وحدت عددیه نیست ، او نه در ذات ،نه در اسم و نه در صفات به وحدت عددی متصف نمی شود، چون کثرت و وحدت عددی هر دو از آثار و احکام مخلوقات خدایند، پس چگونه صانع به آنها متصف شود؟ لذا در عالم وجود اصلا و بطورکلی از جنس معبود(اله )یافت نمی شود، مگر معبود یگانه ای که یکتائی او وحدت مخصوصی است که نه در خارج و نه در وهم به هیچ وجه قبول تعدد و کثرت نمی کند. و در ادامه نصاری را تهدید می کند به عذابی دردناک ، چون قول به تثلیث مطلبی نیست که عامه مردم بتوانند صحت و بطلان آن را درک کنند و اغلب آن راطوطی وار و متعبدانه پذیرفته اند و تثلیث در ذهن آنها جنبه تعارف و تشریف دارد و در این مسأله بین علماء و مردم عامی فرق است و همه آنها کفر حقیقی ندارند و منکر توحید نیستند، بلکه فقط علماء، کفر حقیقی دارند، چون مسأله تثلیث را حقیقتا معتقدند نه تعارفی و تشریفی و خداوند همین کفار را تهدید به عذاب دردناک اخروی نموده است و این در صورتی است که (من ) بیانیه باشد واین احتمال بدی نیست .
(74) (افلا یتوبون الی الله و یستغفرونه و الله غفور رحیم ):(آیا بسوی خدا باز نمی گردند و طلب آمرزش نمی کنند؟ و حال آنکه خدا آمرزنده و مهربان است )،این استفهام برای برانگیختن مردم به امر توبه و استغفار است و به یادآوردن مغفرت و رحمت خدا می باشد ،اما احتمال هم داردانکار و توبیخ باشد وبنابراین فرض معنایش این می شود که چرا توبه و استغفار نمی کنند؟و در صددجلب مغفرت و رحمت خدا بر نمی آیند؟
(75) (ما المسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صدیقه کانایاکلان الطعام انظر کیف نبین لهم الایات ثم انظر انی یؤفکون ):(مسیح پسرمریم جز رسولی بیش نیست و تحقیقا قبل از او نیز پیامبرانی بودند و مادرش مریم صدیقه ای بود و هر دوی آنهامانند سایر مردم غذا می خوردند، نگاه کن ببین چطور برای آنها آیات را بیان می نمائیم ، آنگاه ببین آنها چگونه روی برمی گردانند)،ما حصل گفتار نصرانی ها این بود که می گفتند مسیح مشتمل برجوهره الوهیت است و در این آیه این گفتار را رد می کند و می فرماید: مسیح هیچ فرقی با سایر فرستادگان خدا که خداهمه آنها را به سرنوشت مرگ دچار ساخت ندارد، چون همه آنها فقط فرستادگانی برای ارشاد و هدایت بندگان بودند نه ارباب و الهه ای که سزاوار پرستش باشند و همچنین مادر مسیح ، مریم بشری بودراستگو که آیات خدای را تصدیق نمود و هر دوی اینها از افراد بشر بودند ومانند همه غذا می خوردند، زیرا خوراک دلالت بر احتیاج می نماید، واحتیاج اولین نشانه امکان و مخلوقیت است . پس مسیح ممکن الوجود بوده نه واجب الوجود و مخلوق بوده نه خالق ومادرش هم مانند او بشری بوده است ، لذا ای پیامبر(ص ) ببین ما چگونه این نشانه ها را برای بطلان حجتهای آنها می آوریم ، اما اینها از این همه نشانه هاصرف نظر می کنند و به ظاهرترین دلائل پشت می کنند و تسلیم حق نمی گردند واین همه دلایل را تکذیب می نمایند.
(76) (قل اتعبدون من دون الله ما لا یملک لکم ضرا و لا نفعا و الله هوالسمیع العلیم ):(بگو آیا جز خدا چیزی را عبادت می کنید که مالک هیچ نفعی یاضرری برای شما نیست و حال آنکه خداوند شنوا و داناست )،بشر از ابتدای تاریخ غالبا به طمع دفع ضرر و شرور و جلب منفعت و خیر،معبودی رامی پرستیده است ،اماپرستش خدای واحد برای آنست که خدا سزاوار پرستش است ، نه برای جلب نفع و دفع ضرر،اما غیر خدا هر چه هست همه محتاج وممکن و مخلوق هستند که اینها برای خودشان هم مالک نفع و ضرری نیستند ونمی توانند بدیها را از خود دور کنند ،چه رسد که بخواهند پیروان خود را ازشرور دور نمایند وهر معبودی غیر خدا خود محتاج به خداوند است و مملوک اوست و قدرت و اختیاری از خویش ندارد، پس چگونه شایسته پرستش می باشد؟ و چگونه در کنار پروردگار و شریک او محسوب می شود؟ لذا عقل حکم می کند که عبادت تنها شایسته پروردگار یکتاست و اوست خدایی که عبادت و دعا را می شنود و جواب می گوید و اوست که حاجات بندگانش رامی داند و از آنها غافل نمی شود و بدیها را از آنان دفع می کند .
(77) (قل یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم غیر الحق و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و ضلواعن سواء السبیل ):(بگو ای اهل کتاب ،در دین خود غلو و زیاده روی به ناحق نکنید و از هوسهای پیشینیان که قبلاگمراه شدند و عده زیادی را هم گمراه کردند و از طریق میانه منحرف شدند،پیروی نکنید)،(غلو)یعنی افراط و زیاده روی و تجاوز از حد و می فرماید:دین خدا را که امر به توحید می کند با زیاده روی خود منحرف نکنید و نگوییدالله خدای پدر است و مسیح یا عزیر پسر او هستند، ایجاد و تربیت هر دو به عهده خداست ، از هوا وهوسهای اقوام پیشین که بت پرست و مشرک بودند و هم خودشان گمراه بودند و هم بسیاری از مردم را گمراه کردند پیروی نکنید، چون همین عقیده به پدر و پسری در مورد خدا و پیامبرانش نتیجه همان افکار بت پرستان است و اینکه انسان هم خودش گمراه باشد و هم دیگران را گمراه کندگمراهی فوق گمراهی است . و از حضرت علی (ع ) منقول است که (ابتدای دین معرفت خداست و کمال معرفت او تصدیق به وجود اوست وکمال تصدیق به او یگانه دانستن اوست وکمال توحید و یگانگی او خالص شدن برای اوست و کمال اخلاص برای او نفی صفات از اوست ، چون هر صفتی شهادت می دهد که غیر از موصوف است و هرموصوفی شهادت می دهد که غیر صفت است پس هر کس خدا را به وصف جدای از ذات توصیف کند او را قرین دانسته و هر کس خدا را قرین بداند به دوئیت او حکم کرده و هرکه به دوئیت حکم کند، خدا را تجزیه کرده و دارای اجزاء دانسته و کسی که چنین کند نسبت به او جاهل شده است و هر کس به خداجاهل شد، البته او را قابل اشاره حسی هم می داند و کسی که چنین کند او رامحدود کرده است و هر کس خدا را محدود کند، او را معدود و قابل شمارش نموده است )،پس وحدت خدا وحدت عددی نیست و صفات او عین ذات اویند.
(78) (لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داود وعیسی ابن مریم ذلک بماعصوا و کانوا یعتدون ):(از بنی اسرائیل آنهایی که کافر شدند به زبان داودو عیسی پسر مریم نفرین و لعنت شدند و این به جهت عصیان آنها بود و اینکه آنها همواره تجاوز کار بودند)،این آیه رسول خدا(ص ) را خبر می دهد که از اهل کتاب آنها که کفر ورزیدند، به زبان انبیاء خودشان هم لعنت شده اند و این لعنت هم به جهت عصیان و کفر پیشگی و تجاوز و عداوت همیشگی آنها بوده است .
(79) (کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون ):(آنها ازمنکراتی که می کردند دست بر نمی داشتند ،براستی چه بد اعمالی انجام می دادند)،یعنی روش ایشان به این صورت بود که عده ای اعمال زشت و منکر رامرتکب می شدند و گروه دیگر هم راضی به فعل آنها بودند و آنها را نهی و منع نمی کردند و این رضایت به عمل منکر خود عملی زشت و منکر است ،پس شیوه همیشگی آنها ارتکاب منکرات بود.
(80) (تری کثیرا منهم یتولون الذین کفروا لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله علیهم و فی العذاب هم خالدون ):(بسیاری از آنان را می بینی که کسانی را که کافر شدند دوست می دارند، چه بد توشه ایست که بدست خود برای خودشان پیش فرستادند که سبب شد خداوند بر آنها خشم بگیرد و در عذاب جاودان باشند)،این آیه از باب گواهی خواستن از حس و وجدان است ،یعنی اینها اگر قدر دین خود را می شناختند، از آن دست بر نمی داشتند و از حدود آن تجاوز نمی کردند و لازمه این امر هم این بود که اهل توحید را دوست بدارند و ازکافران نیز نباشند، چون به گواهی وجدان هر کس که قومی را دوست بدارد به فعل آنها نیز راضی است ، پس از دوستی آنهابا کفار، استفاده می شود که اینها ازدین خود چشم پوشیده و صرف نظر کرده اند و دوستی با کفار بسیار توشه بدی است که برای آخرتشان می فرستند و جزای آنها این است که خداوند نسبت به آنها غضب می کند و در عذاب جاودانه خواهند بود تا وبال عملشان را بچشند،چون اینها کیفر و عذاب خود را خودشان از پیش فرستاده اند.

تفسیر سوره مائده ( از آیه 41 تا آیه 60 )
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مذهبی ،قرآن ،تفسیر سوره مائده
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذینَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذینَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرینَ لَمْ یَأْتُوکَ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ یَقُولُونَ إِنْ أُوتیتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَنْ یُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً أُولئِکَ الَّذینَ لَمْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ41سَمَّاعُونَ لِلْکَذِبِ أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جاؤُکَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ یَضُرُّوکَ شَیْئاً وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ42وَ کَیْفَ یُحَکِّمُونَکَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فیها حُکْمُ اللَّهِ ثُمَّ یَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ ما أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنینَ43إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فیها هُدىً وَ نُورٌ یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذینَ أَسْلَمُوا لِلَّذینَ هادُوا وَ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ کِتابِ اللَّهِ وَ کانُوا عَلَیْهِ شُهَداءَ فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتی‏ ثَمَناً قَلیلاً وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ44وَ کَتَبْنا عَلَیْهِمْ فیها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفَّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ45وَ قَفَّیْنا عَلى‏ آثارِهِمْ بِعیسَى ابْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ آتَیْناهُ الْإِنْجیلَ فیهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ46وَ لْیَحْکُمْ أَهْلُ الْإِنْجیلِ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فیهِ وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ47وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَکَ مِنَ الْحَقِّ لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ لِیَبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ48وَ أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما یُریدُ اللَّهُ أَنْ یُصیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ کَثیراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ49أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ50یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ51فَتَرَى الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشى‏ أَنْ تُصیبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ نادِمینَ52وَ یَقُولُ الَّذینَ آمَنُوا أَ هؤُلاءِ الَّذینَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرینَ53یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکافِرینَ یُجاهِدُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ54إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ55وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ56یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَکُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ الْکُفَّارَ أَوْلِیاءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ57وَ إِذا نادَیْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ58قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَکْثَرَکُمْ فاسِقُونَ59قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِکَ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبیلِ60
 
 
تفسیر المیزان - خلاصه :
(41) (یا ایها الرسول لایحزنک الذین یسارعون فی الکفر من الذین قالواامنا بافواههم ولم تؤمن قلوبهم ومن الذین هادوا سماعون للکذب سماعون لقوم اخرین لم یاتوک یحرفون الکلم من بعد مواضعه یقولون ان اوتیتم هذافخذوه و ان لم تؤتوه فاحذروا ومن یرد الله فتنته فلن تملک له من الله شیئااولئک الذین لم یرد الله ان یطهرقلوبهم لهم فی الدنیا خزی و لهم فی الاخره عذاب عظیم ):(ای پیامبر: بعضی از افرادی که قبلا گفته بودند ایمان آوردیم وسپس به سوی کفر شتافتند، تو را اندوهگین نسازند ،شامل افرادی که اظهارایمانشان زبانی است و دلهایشان ایمان نیاورده و نیز بعضی از آنان که خود رایهودی می خوانند و همواره سخن دروغ را می پذیرند و افرادی دیگر را که نزدتو نیامده اند اطاعت می کنند، همان توطئه گرانی که خود را پنهان کرده و هرسخنی را بعد از علم به حقیقتش تحریف می کنند از وجهه ای که دارند برمی گردانند و تازه به افراد می گویند اگر محمد(ص )در جواب سئوالات شماهمین مطالب تحریف شده را گفت ،پس آن را بگیرید و بپذیرید و اگر نه زنهار،مبادا نزدیک آن شوید، و هر کس که خدا او را آزمایش کند و به فتنه خود گرفتارنماید، پس تو برای چنین کسانی در برابر خدا کاری نمی توانی بکنی ، آنها کسانی هستند که خدا نخواسته ، دلهایشان را پاک کند و در دنیا خفت و در آخرت عذابی عظیم دارند)،این آیه خاطر شریف رسولخدا(ص )را از بابت نامبردگان در آیه تسلی و دلداری می دهد، نامبردگان منافقینی بودند که به سرعت در کفر راه می پیمودند و افعال و اقوالشان موجبات کفر بود، این منافقین به زبان می گفتند:ایمان آوردیم ، اما دلهایشان ایمان نیاورده بود، همچنین می فرماید ازبابت یهودیانی که نزد تو می آیند و سخنانی را می گویند، اندوهگین نباش ، این یهودیان مطابق تعریف آیه بسیار شنوای دروغ هستند و با علم به دروغ بودنش آن را می پذیرند، و به نفع قومی دیگر که نزد تو نیامده اند بسیار دروغ می شنوند وآن قوم هر چه بگویند این یهودیان می پذیرند و کلمات را بعد از آنکه در جای خودش قرار گرفته تحریف می کنند، از مجموع چند جمله مورد بحث بر می آیدکه عده ای از یهودیان در بین خود به یک حادثه و واقعه دینی مبتلا شدند،واقعه ای که از نظر دین خودشان حکمی داشته ، ولی علمایشان آن حکم را بعد ازثبوتش تغییر داده بودند و برای اینکه آن حکم اجرا نشود عده ای از یهود رابه نزدرسولخدا(ص ) فرستاده و به آنان دستور دادند که پیامبر اسلام را در کار خودحکم قرار دهند و اگر ایشان نیز همان حکم تحریفی را داد بپذیرند و اگر حکمی دیگر یعنی همان حکمی که علمای یهود از تورات دزدیده بودند را نمود، ازقبول آن بر حذر باشند . خداوند در آخر می فرماید :این یهودیان از جمله کسانی هستند که خداوندآنها را به فتنه دچار ساخته ، پس رسولخدا(ص ) بداند که امر به دست خداست واو از ناحیه خدا مالک هیچ جهتی از جهات این ماجرا نیست و لذا اندوهگین نباشد، چون خداوند می فرماید:اینها و منافقین کسانی هستند که دلهایشان برهمان پلیدی اولیه اش باقی مانده و علتش هم فسق های مکرری است که مرتکب می شوند به همین جهت خدای تعالی نمی خواهد آنها را تطهیر کند و در پایان به تهدید می فرماید: خدا اینها را در دنیا خوار و ذلیل می کند و در آخرت هم به عذابی دردناک گرفتار می شوند. در روایت از امام باقر(ع ) آمده است : که زنی از اشراف خیبر با مردی ازاشراف همان قبیله زنا کرد و هردو محصن هم بودند، یعنی هم زن شوهر داشت ،و هم مرد، زن داشت ، احبار یهودیان با آنکه می دانستند حکم این مسأله سنگساراست ، اما به خاطر اینکه اینها از اشراف بودند از سنگسار کردنشان کراهت داشتند ،لذا نامه ای به یهودیان مدینه نوشتند که از پیامبر اسلام (ص ) حکم این مسأله را بپرسند ،به این امید که حکم اسلام آسانتر از حکم تورات ، که سنگساراست ، باشد، سر انجام عده ای از یهودیان مدینه از قبیل کعب بن اشرف و کعب اسید و شعبه بن عمرو...و جمعی دیگر به سوی رسولخدا(ص ) به راه افتادندوعرضه داشتند: ای محمد: ما را خبر ده که حکم مرد زنا کار و زن زنا کاری که هردو محصن باشند چیست و چه حدی باید بر آنها جاری شود؟ رسولخدا(ص )فرمودند: آیا به حکم من راضی می شوید؟گفتند :بله ، در این حین جبرئیل نازل شد و حکم سنگسار را بیاورد و رسولخدا(ص ) فرمود: حد آن دو سنگسار شدن است ، اما یهود حاضر نشدند ،آن حکم را بپذیرند، جبرئیل به رسولخدا(ص )عرضه داشت : مردی به نام ابن صوریا را که به این نام ونشان است ، بین خود واین یهودیان حکم قرار بده ، رسولخدا(ص ) از آن جمع پرسید، جوانی امرد را که موی صورتش نروییده و سفید چهره و لوچ است و در فدک منزل داردمی شناسید؟ گفتند :بله ، فرمود: او چگونه شخصی است در میان شما؟عرضه داشتند :او اعلم علمای یهود است که فعلا در روی زمین باقی مانده و او از هرکس دیگری به آنچه خدای تعالی بر موسی نازل کرده داناتر است ، حضرت فرمود: پس بفرستید تا بیاید ،یهودیان پیکی روانه فدک کردند و عبدالله بن صوریا را آوردند . رسولخدا(ص ) به او فرمود: من تو را به آن خدایی سوگند می دهم که جز اوهیچ معبودی نیست ،همان خدایی که تورات را بر موسی نازل کرد و دریا را برای شما بنی اسرائیل شکافت و شما را از غرق نجات داد و فرعون و فرعونیان راغرق کرد، همان خدایی که ابر را بر سر شما سایبان نمود و بر شما من و سلوی نازل کرد، آیا در کتابتان حکم سنگسار را برای مرد و زن زناکار دیده ای یانه ؟ ابن صوریا گفت :به همان خدایی که مشخصاتش را برایم بر شمردی سوگندمی خورم که آری چنین حکمی در تورات هست و به همان خدا سوگند،اگرترس آن نبود که خدای پروردگار تورات مرا به جرم دروغ بستن به تورات وتحریف آن آتش بزند هرگز این اعتراف را در نزد تو نمی کردم ، ولیکن ای محمد،تقاضا دارم بگویی که حکم زنای محصنه در کتاب تو چیست ؟ حضرت فرمودند: حکم زنا در قرآن این است که اگر چهار نفر شاهد شهادت دهند که دیده اند که ذکر مرد همچون میل در سرمه دان داخل در فرج زن است ، واجب است بر حاکم که آن زن و مرد را رجم کند،ابن صوریا گفت : خدای تعالی درتورات نیز همین حکم را نازل کرده است . رسولخدا(ص ) به وی فرمود: پس اولین باری که حکم خدا را نادیده گرفتیدچه زمانی بود؟گفت : هر وقت زنی ازاشراف زنا می کرد رهایش میکردیم و چون زنی از طبقه ضعیف جامعه زنا می کرد حد سنگسار را بر او جاری می ساختیم وهمین باعث شد که زنا در میان اشراف شایع شود، به همین صورت بود تا اینکه پسر عموی یکی از پادشاهان ما زنا کرد و ماسنگسارش نکردیم ، چیزی نگذشت مردی دیگر از طبقه پایین جامعه زنا کرد، همینکه خواستیم او را سنگسار کنیم اوگفت :به هیچ وجه نمی گذارم سنگسارم کنید، مگر بعد از آنکه پسر عموی شاه راسنگسار کنید و چون آبروی علمای یهود را در خطر دیدیم جمع شدیم و ازپیش خود حدی برای زنای محصنه معین کردیم که خفیفتر از سنگسار باشد و دراشراف و غیر اشراف یکسان اجرا گردد و آن تازیانه و داغ نهادن بود، به این نحوکه چهل ضربه شلاق بخورد و سپس صورتش را سیاه کنند و مرد زنا کار را برالاغی و زن زنا کار را بر الاغی دیگر سوار کنند آن هم به این نحو که روی آن دوبه طرف دم الاغ باشد و بعد آندو را در شهر بگردانند، ازآن به بعد حکم زنای محصنه به جای رجم چنین شکنجه ای شد. یهودیان ابن صوریا را ملامت کردند که چه زود اسرار یهودیت را به او گفتی و تو برای حل این مشکل اهلیت و شایستگی لازم را نداشتی ، ولیکن چون غایب بودی نخواستیم از تو بد گویی کنیم و بگوئیم حکمیت تو را قبول نداریم ، ابن صوریا گفت : من برای این اعتراف کردم که او مرا به تورات سوگند داد و اگر این نبود هرگز سر یهودیت را فاش نمی کردم و بالاخره رسولخدا(ص ) دستورداد آن زن و مرد یهودی را در جلوی درمسجد سنگسار کردند و ابن صوریا عرضه داشت : من اولین عالم یهودی بودم که امر تو را بعد از آنکه دیگران پنهانش کرده بودند آشکار ساختم ،خدای تعالی در این مورد این آیه را نازل کرد (یا اهل الکتاب قد جاء کم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب و یعفوا عن کثیر)(13)،(به تحقیق فرستاده ما نزد شما آمد و بسیاری موارد از کتاب آسمانی را که قبلا مخفی می کردید برایتان آشکار کرد و از بسیاری چشم پوشی نمود)،ابن صوریا چون این آیه را شنید برخاست و دو دست خود را به عنوان التجاء بر دو زانوی رسولخدا(ص ) گذاشت و سپس گفت : من در موقعیتی هستم که به خدا و به توپناه می برم که آنچه را هم که مأمور شده ای چشم پوشی کنی ، بیان نمایی ، امارسولخدا(ص ) به او اعتنایی نکرد. سپس ابن صوریا از آنحضرت سئوالاتی کرد و چون جواب درست شنیدمسلمان شد و اقرار به رسالت آنحضرت کرد.
(42) (سماعون للکذب اکالون للسحت فان جاوءک فاحکم بینهم او اعرض عنهم وان تعرض عنهم فلن یضروک شیئا و ان حکمت فاحکم بینهم بالقسطان الله یحب المقسطین ):(شنوای دروغ و خورنده رشوه و مال حرام هستند، پس اگر اینها نزد تو آمدند مخیری که بین آنها حکم کنی یا از آنهاکناره گیری نمایی ودر صورتی که اعراض نمودی ،پس آنان هیچ ضرری به تو نمی رسانند و اگر بین آنها حکم نمودی ،پس به عدالت حکم کن ، همانا که خدا عدالت پیشگان رادوست دارد)، این اوصاف در وصف همه قوم یهود است ، اما از نظر توزیع ،جمله اول صفت برای یهودیانی است که نزد رسولخدا(ص )آمدند و جمله دوم وصف آن علمائی است که رشوه گرفتند تا حکم تورات را تغییر دهند و البته هردو جمله شامل کسان دیگری هم که وضع آنها را دارند می شود و حاصل معنا آن است که : یهودیان دو طائفه اند، یک طائفه علمای رشوه خوار و طائفه دیگرمقلدین و پیروان آنها که اکاذیب علماء را گوش می دهند و می پذیرند. و(سحت )پوسته ای است که دور ریخته می شود و این سحت شامل اعمالی میشود که دین و مروت مرتکب را می پوساند و فاسد می کند و نیز به معنای هرمال حرام نیز آمده ، کما اینکه پیامبر(ص ) فرموده اند:(هر گوشتی که از سحت بروید آتش سزاوار آنست ) و به همین جهت رشوه را (سحت )نامیده اند. در ادامه رسول خدا(ص ) را مخیر می کند که بین آنها حکم نماید یا از آنهادوری کند و معلوم است که انتخاب یکی از این دو طرف از آن جناب صادرنمی شود، مگر به جهت مصلحتی ، و خدای متعال می فرماید: اگر مصلحت دیدی و از آنها اعراض کردی بدان که آنها هیچ ضرری نمی توانند به تو برسانند و اگرهم مصلحت دیدی که بین آنها حکم نمایی جز به قسط و عدل حکم نکن ، چون خداوند افراد عادل و مقسط را دوست می دارد.
(43) (و کیف یحکمونک وعندهم التوره فیها حکم الله ثم یتولون من بعدذلک و ما اولئک بالمؤمنین ):(و چگونه تو را حکم قرار دهند با اینکه توراتی که حکم خدا در آنست نزد ایشان بود ،اماآنها از آن روی گرداندند، و اینان هرگزمؤمن نخواهندبود)،در این آیه می خواهد شنونده را از رفتار یهودیان به شگفت وادارد، چون اینها امتی صاحب کتاب و شریعت هستند، اما اینها از شریعتشان روی گرداندند و به راستی مؤمن نیستند ،چون از تورات و حکم آن اعراض نمودند و لذا از ایمان بسوی کفر گرائیده اند و قرآن تصدیق می کند که در تورات موجود تا حدودی هم احکام الهی وجود دارد،همچنانکه در بخشی از آن هم تحریف و تغییر هست ، و می خواهد از این مطلب نتیجه بگیرد که اینها اگرمی خواستند تسلیم حق باشند به همان حکم تورات که در نزدشان بود رضایت می دادند، پس بدیهی است که اگر نزد تو هم بیایند حکم تو نیز مطابق حکم تورات است (چون حکم خدا یکی است )و در این صورت اینها از حکم تو هم اعراض می کنند و ایمان نمی آورند، همچنانکه از تورات اعراض کردند.
(44) (انا انزلنا التوره فیها هدی و نور یحکم بها النبیون الذین اسلمواللذین هادوا و الربانیون و الاحباربما استحفظوا من کتاب الله و کانوا علیه شهداء فلا تخشوا الناس واخشون و لا تشتروا بایاتی ثمنا قلیلا و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون ):(همانا ما تورات را نازل کردیم که در آن هدایت و نور بود و انبیائی که تابع اسلام حقیقی بودند با آن در بین یهودیان حکم می کردند و همچنین علمای ربانی و مربیان مردم و خبرگان از یهود ونصاری به مقداری که از کتاب خدا حفظ بودند و بر آن شهادت می دادند طبق آن در بین مردم حکم می کردند، پس از مردم نترسید و تنها از من بترسید و آیات الهی را به بهای اندک مفروشید که هر کس بدانچه خدا نازل کرده حکم نکند،اینچنین کسانی همان کافرانند)،می فرماید: ما تورات را نازل کردیم که در آن مقداری احکام و معارف الهی و مایه هدایت و نور وجود دارد، و هدف از انزال تورات هدایت مردم و رفع اختلافات آنهابود. و اینکه انبیائی را که به تورات حکم می کردند با وصف اسلام توصیف فرمودبه جهت آنست که مراد از اسلام در اینجا تسلیم برای خداست که این همان دین واحد در نزد خدا می باشد و شأن مؤمن به خدا و تسلیم در برابر او، این نیست که نسبت به قبول هیچ یک از احکام و شرایع تکبر بورزد، پس انبیاء مطابق تورات بین مردم یهود حکم می نمودند و مراد از (ربانیون )علمائی است که از هر چه غیرخداست بریده اند هم در مرحله علم وهم عمل و یا کسانی که تربیت بشر به آنهامحول شده است . و همچنین احبار یعنی خبرگان از علمای یهود مأمور شده بودند به حفظتورات تا در نتیجه حافظ و شاهد بر آن باشند و هر جا اختلافی پدید آمد اینها که تورات را از حفظ دارند شهادت بدهند که این مطلب جزء تورات هست یانیست و به این ترتیب تورات را از تحریف حفظ کنند. و در فراز بعدی می فرماید: حال که چنین است پس مبادا چیزی از تورات راکتمان کنید و به انگیزه ترس و یا طمع احکام آن را تغییر دهید، بلکه تنها از خدابترسید و همچنین به بهای اندک و زایل دنیوی آیات الهی را مفروشید و این عبارت تفریع بر جمله قبلی است . و در آخر بیان می دارد، کسانی که مطابق حکم خدا ،حکم نکنند، درحقیقت کافرانند، چون آنها مطابق هوا و تمایلات خود و سایر افراد بشری حکم کرده اندکه مسلما مغایر احکام الهی خواهد بود که خیر و صلاح بشر در آنست و این عمل عین کفر است (آیا اینها غیر دین خدا را می جویند،افغیر دین الله یبغون )(14).
(45) (وکتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس والعین بالعین والانف بالانف والاذن بالاذن و السن بالسن و الجروح قصاص فمن تصدق به فهو کفاره له ومن لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون ):(و ما در تورات علیه یهودیان در باب قصاص حکم کردیم به اینکه جان قاتل در برابر قتلش و چشم جنایتکاردر برابر چشمی که از دیگری کور کرده و بینی جانی در برابر بینی دیگری که بریده است و گوش او در برابر گوشی که صدمه زده و دندان او در برابر دندانی که آسیب رسانده ، گرفته شود و هر جراحتی که جانی بر دیگری وارد آورده بر اووارد نمایند و قصاص بگیرند،مگر اینکه آسیب دیده ،احسان کند و قصاص نخواهد، در این صورت این عمل او کفاره گناهانش می شود و کسی که مطابق آنچه خدا نازل کرده حکم نکند همانا از ستمکاران است )، سیاق آیه دلالت داردبر اینکه مراد از این آیه بیان حکم قصاص در اقسام مختلف جنایت ، یعنی قتل نفس و قطع عضو و زخم وارد نمودن می باشد، پس حرف (باء) در این آیه (باء)مقابله است و می فرماید در مقام قصاص جان در برابر جان ، چشم در برابرچشم و بینی در برابر بینی قرار می گیرد و همچنین هر عضوی که یک جانی ازیک انسان سلب کند همان عضو از خود او گرفته می شود. و در ادامه می فرماید:اگر صاحب حق قصاص ،تصدق کند و صرف نظر نمایدهمین عمل کفاره گناهان اوست و اگر صاحب حق قصاص ، از قصاص صرف نظر نکرد در این صورت قاضی باید طبق دستوری که خدا در باره قصاص نازل کرده حکم کند و آن حاکم و قاضی که طبق حکم خدا،حکم نکند از ستمکاران است ، پس تعدی و تغییر احکام خدا ظلم است و چه ظلمی از تغییر احکام خداو حدود او بالاتر می باشد .
(46) (وقفینا علی اثارهم بعیسی ابن مریم مصدقا لما بین یدیه من التوره واتیناه الانجیل فیه هدی و نور و مصدقا لمابین یدیه من التوره و هدی وموعظه للمتقین ):(و ما به دنبال آن پیامبران ، عیسی بن مریم را با شریعتی فرستادیم که تصدیق کننده شریعتی بود که از تورات در بین یهودیان بود و به اوکتاب انجیل را دادیم که در آن هدایت و نوری بود و نیز مؤید احکام باقیمانده تورات و هدایت و پندی برای پرهیزکاران بود)،(قفینا)از مصدر(تقفیه )به معنای آن است که چیزی را دنبال چیزی و بعد از آن قرار دهید و (آثار)جمع (اثر)به معنای حاصل هر چیزی است که با دیدن آن اثر پی به وجود آن چیز برده می شود وضمیر در (آثار هم )به انبیاء باز می گردد، و منظور آیه آنست که عیسی بن مریم نیزهمان راهی را رفت که انبیاء قبل از او رفتند و آن راه از طریق دعوت به توحید وتسلیم شدن در برابر خدای تعالی بود و کلمه (مصدقا)مؤید این معناست که دعوت عیسی (ع ) همان دعوت موسی (ع ) بوده است و هیچ جدایی بین آن دونبود. انجیل به معنای (بشارت ) نام کتابی است که بر حضرت عیسی (ع ) نازل شده که در آن بخشی از هدایت و نور وجود دارد ،یعنی مشتمل بر احکام و معارفی است که باعث هدایت بشر می شود و چون قبلا در وصف تورات هم همین معنی رافرموده بود ،پس انجیل هم مؤید و مصدق تورات است و در آخر دوباره می فرماید: (و هدی و موعظه للمتقین )و این دلیل بر آنست که هدایتی که در بار اول ذکر شد غیر از هدایتی است که در بار دوم ذکر کرده و کلمه (موعظت )آن را تفسیرکرده ، پس هدایت اول عبارت است از نوعی معارف که مردم با آن معارف درباب اعتقادات هدایت می شوند (یعنی اصول دین ) و اما هدایت دوم عبارت است ازمعارفی که بشر بوسیله آن در مرحله عمل هدایت میشود، یعنی تقوای دینی وفروع دین ، و بنابراین دیگر برای کلمه (نور)مصداقی نمی ماند، جز احکام وشرایع ، زیرا احکام و شرایع اموری هستند که انسان در راه زندگی از آنها نورمی گیرد تا از راه صحیح منحرف نشود، و اینکه انجیل را برای بار دوم مصدق تورات معرفی نمود از باب تأکید نیست ، بلکه مراد از آن ، تبعیت انجیل ازشریعت تورات است ، زیرا انجیل چیزی جز امضاء شریعت تورات ندارد، جزپاره ای ازاحکام که عیسی بن مریم آنهارا استثناء نموده و قرآن در وصف آن می فرماید: (و لاحل لکم بعض الذی حرم علیکم )(15)،(تا برشما بعضی از چیزهایی راکه حرام بود حلال نمایم )،و در نهایت انجیل را موعظه ای برای اهل تقوی می داند ،چون پرهیزکاران و اهل تقوای دینی متلبس به لباس بندگی و عبودیت هستند و لذا از هدایت و موعظت و احکام الهی منتفع و بهره مند می شوند.
(47) (ولیحکم اهل الانجیل بما انزل الله فیه ومن لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون ):(و اهل انجیل باید بر طبق آنچه خدا در آن نازل کرده حکم کنند و هر کس بدانچه خدا نازل کرده حکم نکند، اینچنین کسان همان گنه کاران هستند)،اینکه باید اهل انجیل مطابق کتاب آسمانی خود حکم کنند روشن است ، امابخش عمده ای از کتاب آسمانی آنهاتصدیق همان تورات یهود است ،الا موارد اندکی که چون نسخ شده انجیل نازل برعیسی (ع ) آنها را استثناء کرده وبعضی از حرامها را حلال نموده است . در ادامه برای تشدید و تأکید همان مطلب قلبی می فرماید: کسانی که بر طبق حکم خدا حکم نکنند فاسق و گنه کار می باشند و در سه جا که این تعبیر بکاررفت دوبار خطاب به یهود بود که آنها را کافر و ظالم خواند و اینبار خطاب به نصاری است که آنها را در صورتی که مطابق حکم خدا عمل نکنند فاسق خوانده است ،اما اینکه کفر و ظلم را برای یهود تثبیت نمود به جهت آنست که یهود نه به جهت اشتباه و از روی نادانی ،بلکه به جهت نافرمانی و کفر، با علم به معارف ،آنها را دگرگون کردند، پس این عمل آنها عین کفر به آیات الهی و ظلم به آنهاست . واما در مورد نصاری اینها چون توحید را مبدل به سه خدایی و تثلیث نمودندو احکام تورات را کنار گذاشتند و بزرگ آنان بولس دین مسیح را دین مستقلی ازیهود قلمداد کرد، دینی که هیچ حکمی ندارد، زیرا احکامش با فدا شدن مسیح ازگرده بشر برداشته شده است ، به همین سبب آنها از دین توحید منحرف و فاسق شدند، چون فسق به معنای خارج شدن چیزی از جایگاه اصلی اش می باشد، پس مخالفت با حکم شرعی یا هر امری که در دین خدا ثابت شده باشد،در صورتی که انسان علم به ثبوت آن داشته باشد و آن را رد کند ، عین کفر است ،اما درصورتی که علم به ثبوت امری داشته باشد،اما آن را رد نکند،بلکه تنها در عمل مخالفت کند، این عمل فسق است ، چون در آن امر قصور کرده . و اگر علم به ثبوت آن نداشته باشد نه رد آن باعث کفر و نه مخالفت با آن درعمل باعث فسق می شود، چون در این صورت در قصورش معذوراست ،مگراینکه در باره پاره ای از مقدمات آن تقصیر کرده باشد(مثلا می توانسته دنبال کسب علم و تحصیل وظایف دینی خود بر آید و بر نیامده باشد).
(48) (و انزلنا الیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب و مهیمناعلیه فاحکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهواءهم عما جاءک من الحق لکل جعلنا منکم شرعه و منهاجا و لوشاء الله لجعلکم امه واحده و لکن لیبلوکم فی مااتکم فاستبقوا الخیرات الی الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم فیه تختلفون ):(و ما این کتاب را که به حق بر تو نازل کردیم مؤید باقیمانده کتابهای قبلی و مسلط بر حفظ آنهاست ، پس در بین مسلمانان بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم کن و پیروی هوا و هوسهای آنها تو را از دین حقی که نزدت آمده بازندارد،برای هر ملتی از شما انسانها مذهب و شریعتی را قرار دادیم و اگر خدامی خواست همه شما را به صورت یک امت واحد قرار می داد ولیکن خواست تاشما امتها را با دینی که به شما می دهد آزمایش کند، بنابراین بسوی نیکیها بریکدیگر سبقت بگیرید، بازگشت همه شما بسوی خداست و در آن زمان شما رانسبت به آنچه در آن اختلاف می کردید خبر می دهد)،پس قرآن اصول ثابت وذاتیات کتابهای آسمانی قبل از خود را حفظ می کند و آن فروعی را که مربوط به زمان خاص بوده و لازم است نسخ شود بر طبق اقتضای روش سلوک و تکامل در طول زمان ، نسخ نموده و دارای سلطه در حفظ و مراقبت و تصرف درآنهاست ، نه اینکه هرچه در آنهاست تأیید کند و هیچ تغییری در آنها ندهد، در هرصورت قرآن چه در مواردی که تأیید می کند چه در مواردی که مخالفت می کند،بر حق است ، پس ای پیامبر بین مردم بر اساس این قرآن برحق حکم کن و از هواو هوسهای منافقان و یهود اعراض نما و مراقب باش تمایلات آنها تو را از حقی که در نزد توست مانع نشود. و(شریعت ) و (شرع ) راه واضح و ایمن از انحراف است و خداوند در این فراز شریعت را به خودش نسبت داده تا بفهماند که شریعت و راه صحیح تنها آن راهی است که خدا یا رسول او به آن امر نموده باشند ،چون هر کس از رسول خدا پیروی کند به تحقیق از خدا پیروی کرده ، پس تنها مذاهبی معتبرند که خداآنها را قرار داده باشد و شریعتهای مجعول و قرار دادی که از ناحیه غیر خداصادر شده باشند،چیزی جز گمراهی نیستند،کما اینکه بعد از شریعت خاتم الانبیاء شریعتی نخواهد بود و مخالفت با احکام این شریعت اعتباری ندارد. اما خداوند می فرماید: اگر می خواستیم همه شما را بر یک مذهب و ملت قرارمی دادیم ، ولی به حسب مصلحت و به تناسب دوره های زمان ،خداوند شرایع مختلفی را وضع نمود،چون انسان در طول زمان از نظر استعداد و مدارج متفاوت می گردد،و خداوند به قصد آزمایش و امتحان برای امتها شرایع گوناگون قرار داد و نعمتهای گوناگون به آنان ارزانی نمود و این اختلاف نعمت اختلاف امتحان را طلب می کند ،چون غرض اصلی ازشرایع امتحان است ،پس ناگزیرشرایع نیز باید مختلف باشند(لیمحص الله الذین امنوا و یمحق الکافرین )(16)،(تاخداوند مؤمنان را بیازماید و کافران را نابود کند) . لذا شرایع مختلف چیزی جز امتحان انسان در مواقف مختلف حیات نیستند و یابه تعبیر دیگر تکالیف الهی وسیله ای برای به فعلیت در آوردن استعداد انسانهادر دو جانب سعادت و شقاوت ، و یا وسیله مشخص کردن حزب رحمان وبندگان او از حزب شیطان می باشد، (فمن تبع هدی فلا یضل ولا یشقی ومن اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیامه اعمی )(17)،(هر کس از هدایت من پیروی کند، نه گمراه و نه بدبخت می شود و هر کس از یاد من روی بگرداند برای اوزندگی دشواری خواهد بود و روز قیامت او را کور محشور می کنیم ). و در تعبیری دیگر خداوند خطاب به ابلیس می گوید:(ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین )(18)،(همانا تو را بر بندگان من تسلطی نیست ، جزگمراهانی که از تو پیروی کنند) . لذا در خیرات و نیکی ها بر یکدیگر پیشی بگیرید ،یعنی در پیروی از شریعت حق و راه حقی که مسلط بر همه شرایع است ، بر هم سبقت بگیرید و خود رامشغول به اختلاف و تفرقه نکنید ،چون بازگشت همه شما بسوی خداست وپروردگارتان شما را به آنچه که در باره اش اختلاف می کردید خبر می دهدو بین شما و آنان حکمی قاطع و قضاوتی عادلانه خواهد کرد.
(49) (وان احکم بینهم بما انزل الله ولا تتبع اهواء هم و احذرهم ان یفتنوک عن بعض ما انزل الله الیک فان تولوا فاعلم انما یرید الله ان یصیبهم ببعض ذنوبهم و ان کثیرا من الناس لفاسقون ):(و اینکه بین مسلمانان بر طبق آنچه خدانازل کرده حکم کن و از هوا و هوس آنان پیروی مکن و بترس از آنان که مبادا تورا نسبت به بعضی از احکامی که نازل شده غافل و دچار فتنه سازند و اگر از تواعراض می کنند، بدان که علتش آنست که خدا می خواهد، اثر بعضی از گناهان قبلی آنها را به ایشان برساند و همانا بسیاری از مردم فاسقند)،در این آیه در ادامه آیه قبلی دستور می دهد که پیامبر بر طبق آنچه خدا نازل فرموده حکم کند و ازپیروی هوا و هوسهای مردم بر حذر باشد و برای مردم بیان کند که اگر از این دستور سرپیچی کنند این اعراض ، خود از فسق آنان ناشی می شود و کاشف ازاضلال الهی است . چون خدای متعال جز فاسقان کسی را گمراه نمی کند (وما یضل به الا الفاسقین )(19). و نیز به پیامبرامر می کند که از فتنه آنان بر حذر باشد و اگر چنین دستوری داده ، بااینکه پیامبر به عصمت الهی معصوم است ،برای این بوده که عصمت ، اختیار رااز شخص معصوم سلب نمی کند، به طوری که دیگر نتواند راه خطا برود و درنتیجه نشود به او تکلیف کرد، چون عصمت از سنخ ملکات علمی است وتأثیری در قوای عامله ندارد، و در ادامه چنانچه ذکرش رفت می فرماید:علت اعراض آنها گناهان قبلی و فسق آنهاست و مردم نمی توانند خدای تعالی را درملکش به ستوه آورده و عاجز سازند ،بلکه خدا بر کار خود مسلط و غالب است و هموست که این اعراض کنندگان را به جرم فسقشان گمراه کرده و چون اکثرمردم فاسق و گنه کارند، لذا گمراه می شوند.
(50) (افحکم الجاهلیه یبغون ومن احسن من الله حکما لقوم یوقنون ):(آیااینها حکم جاهلیت را می جویند؟در حالیکه برای مردم صاحب یقین کیست که حکمش بهتر از حکم خدا باشد؟)،این استفهام توبیخی است و می فرماید:حال که حکم حق تنها از جانب خداست ،پس این افراد رویگردان و اعراض کننده درجستجوی چه چیزی هستند ،آیا در طلب حکم جاهلیت و احکام گمراه کننده می باشند؟ و در جمله بعد استفهام انکاری است و می فرماید: هر حکمی یا حکم تشریعی الهی است ویاحکم جاهلیت وخیالات مخلوقات کجاوتشریع خالق کجا؟ وهیچ حکمی پیروی نمی شود، مگر به جهت حسن و نیکویی آن ، و کسانی که اهل یقین هستند می دانند که هیچ کس حکمش بهتر از حکم خدا نیست و درتفسیر برهان در ذیل این آیه به نقل از کافی به اسناد از احمدبن محمدبن خالد واو از پدرش و او از ابی عبدالله (ع ) نقل کرده که قضات چهار دسته اند که سه گروه در آتشند و یک گروه اهل بهشتند،(1ـ مردی که به ستم و جور حکم می کند درحالی که می داند حکمش جور است ، بدیهی است که او در آتش است ، (2ـمردی که به ستم حکم می کند اما نمی داند، جایگاه او هم آتش است ،(3 ـ مردی که به حق قضاوت می کند اما از روی علم نیست ، جایگاه او هم در آتش است ،(4ـ مردی که از روی علم و به حق قضاوت می کند، که فقط جایگاه او در بهشت است و آنگاه فرمود:حکم دو نوع است ، حکم خدا و حکم جاهلیت ،پس هرکس از حکم خدا منحرف شود و در آن خطا کند، پس به حکم جاهلیت حکم رانده است .
(51)  (یا ایها الذین امنوا لا تتخذوا الیهود و النصاری اولیاء بعضهم اولیاءبعض و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لا یهدی القوم الظالمین ):(ای کسانی که ایمان آورده اید، یهود و نصاری را به دوستی نگیرید که آنان دوست یکدیگرند و کسی که آنان را دوست بدارد، خود او هم از ایشان است ، همانا خدامردم ستمکار را هدایت نمی کند)،(اتخاذ)یعنی اعتماد کردن به چیزی به این صورت که شخص به آن دلگرم باشد و (ولایت )یک نوع خاصی از نزدیکی چیزی به چیز دیگر است ، بطوری که موجب برداشته شدن موانع بین آن دو چیزشود، البته نه همه موانع ، بلکه موانع آن هدفی که غرض از ولایت رسیدن به آن هدف است و ولی یعنی ناصر و یاوری که هیچ مانعی او را از نصرت شخصی که به وی نزدیک شده و نسبت به او وولایت باز ندارد،پس ولی یعنی محبوبی که آدمی نمی تواند نفس خود را از دوست داشتن او و رام شدن در برابر خواسته اوجلوگیری نماید و ولی همان مطاع است ،یعنی کسی که انسان از او اطاعت می کند. لذا در آیه مربوطه از معاشرت با یهود و نصاری و از آمیزش با آنان نهی می کند، چون این مسأله طبیعتا به مودت و محبت و ارتباط روحی می انجامد وباعث تأثیر و تأثر اخلاقی می شود، درنتیجه سیره و روش دینی به روش کفرمبدل می گردد و انسان به پیروی از تمایلات نفسانی و عبادت شیطان و خروج ازراه فطرت متمایل می شود و مراد از (بعضهم اولیاء بعض )ولایت محبت است که باعث می شود دلهایشان به هم نزدیک گردد و ارواحشان یکدیگر را جذب کند وآراءشان در پیروی هوای نفس و استکبار ورزیدن از قبول حق ، و اتخاذشان درخاموش کردن نور خدای سبحان ، و همکاری ایشان علیه رسول خدا(ص )ومسلمانان متحد و یکی گردد، بطوریکه گویا یک تن واحدند، علی رغم اینکه ملیتهای متفاوت دارند، پس یهود و نصاری علیه مسلمین مانند ید واحده هستند،چون اسلام مخالف پیروی از تمایلات نفسانی است . لذا یهود و نصاری با همه دشمنی که با یکدیگر دارند در یک هدف مشترک متحد و نزدیک به هم هستند و آن دشمنی با اسلام است ، پس اینکه قرآن می فرماید: یهود و نصاری را اولیاء خود نگیرید، علتش این است که این دوطائفه در عین اینکه دشمن هم هستند در عین حال علیه شما مسلمانان یک دست و متحد می باشند و لذا در نزدیک شدن به آنها و در دوستی ومحبت با آنهاهیچ سودی برای شما نیست و آنها یاور هم هستند و هرگز شما را یاری نخواهندکرد. پس هر کس از شما که آنها را به عنوان ولی انتخاب کند جزء همان عده محسوب می شود، هر چند که به حسب ظاهر جزء مؤمنین باشد، پس اینگونه مؤمنان راه هدایت خدا را نپیموده اند، بلکه راهی را برگزیده اند که یهود و نصاری در آن سلوک می کنند و نهایتشان هم به همانجا منتهی می شود که راه یهود ونصاری منتهی می گردد، و چون ایمان دارای مراتبی از نظر اخلاص است ، لذامؤمنانی که دوستدار یهود و نصاری باشند، اگر چه ظاهرا مؤمن هستند، اما از نظراعمال و افعال مانند یهود و نصاری می باشند، و چون راه ایمان راه هدایت است ،هرکس با آنان دوستی وولایت داشته باشد پیرو راه شما نیست ، پس خدا او راهدایت نمی کند، چون او هم مثل یهود و نصاری ظالم است و خدا ظالمان راهدایت نمی کند.
(52) (فتری الذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشی ان تصیبنا دائره فعسی الله ان یاتی بالفتح او امر من عنده فیصبحوا علی ما اسروافی انفسهم نادمین ):(پس اینها را که بیمار دلند می بینی که به سوی یهود و نصاری می شتابند و می گویند ما بیم آن داریم که بلائی بر سر ما بیاید و چه بسا که خدا ازناحیه خود فتحی بیاورد یا امری دیگر که خودش می داند پیش بیاورد،پس آنگاه اینها نسبت به آنچه در دل پنهان می داشتند، پشیمان می شوند)، یکی از مصادیق گمراهی ویا به عبارت دیگر مواردی که هدایت الهی شامل حال آنان نشده همین است که ایشان بسوی یهود و نصاری می شتابند و عذرهای بدتر از گناه می آورندکه ما می ترسیم از ناحیه یهود و نصاری لطمه ای بخوریم ، اما اینها بهانه است وعلتش این است که اینها دشمنان خدا را دوست می دارند و هر چند در ظاهرادعای ایمان می کنند، اما در باطن کافرند و این عذرها را برای این می آورند که مبادا از جانب پیامبر(ص ) و مؤمنان مورد توبیخ و سرزنش قرار بگیرند و آنگاه خداوند از فتح وپیروزی در آینده خبر می دهد و می فرماید: زمانی که اسلام بساط کفر را بر چیند و خدای تعالی علیه کفر قضای حتمی براند، در این صورت این گروه منافق به سبب آن کفری که در باطن خود مخفی می کردند، پشیمان می شوند و ندامت وقتی حاصل می شود که انسان کاری را که نباید انجام می داده ،انجام داده باشد و این منافقان در دلشان دوستی وولایت یهود و نصاری را مخفی می کردند ،اما زمانی که فتح نهایی حق برسد ،اینها نادم و پشیمان می شوند و به قرینه آیات بعدی فهمیده می شود که مراد از فتح ، فتح مکه یا فتح بعضی قلعه های یهود و نصاری نیست ،بلکه منظور پیشگویی قرآن در مورد حوادث آینده امت اسلام است که نهایتا حق بر باطل پیروز می شود.
(53) (و یقول الذین امنوا اهؤلاء الذین اقسموا بالله جهد ایمانهم انهم لمعکم حبطت اعمالهم فاصبحوا خاسرین ):(و دراین زمان مؤمنین واقعی به این منافقان بیمار دل می گویند، آیا این یهود و نصاری بودند که سوگندهای محکم یاد کردند بر اینکه همواره با شما خواهند بود؟(پس چرا امروز که عذاب الهی شما را گرفت یاریتان نکردند؟)و آنگاه اعمال و تلاشهای منافقان باطل می شود وشکست خورده و زیانکار می شوند)، یعنی وقتی خدای تعالی فتحی یا امری ازناحیه خودش پیش بیاورد، آن وقت است که مؤمنین ثابت قدم هنگام وقوع سخط الهی به این مؤمنین ضعیف الایمان خواهند گفت : آیا این یهود و نصاری بودند که سوگند غلیظ می خوردند که ما با شما هستیم و یاریتان می کنیم ؟ پس چرا امروز سودی به حال شما نداشتند؟ و در اینجا در جواب سئوال مقدر که اگرکسی بپرسد بالاخره کار این مؤمنین سست ایمان دوستدار یهود و نصاری به کجاکشید؟می فرماید: اعمالی که در اسلام کرده اند همه باطل و بی اجر شد و در نتیجه اینها زیانکار شدند.
(54) (یا ایها الذین امنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علی المؤمنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله ولا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و الله واسع علیم ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید هر کس از شما که از دینش برگردد، پس بزودی خدامردمی را می آورد که هم خدا دوستشان دارد و هم آنها خدا را دوست دارند ،اینهادر برابر مؤمنین متواضع و در برابر کافران مقتدرند و در راه خدا جهاد می کنند واز ملامت هیچ ملامتگری پروا ندارند،این فضل و برتری از جانب خداست که به هر کس بخواهد و صلاح بداند می دهد و خدا وسعت بخش و بسیارداناست )،(ارتداد)به معنای برگشتن از ایمان به کفر است ، این آیه شریفه به نحوی متصل به آیات قبل بوده و در مقام آنست که روشن سازد، دین خدا از اینگونه مردم بیمار دل و نیزنگ باز بی نیاز است ، چون کسانی که از ترس منافع مادی خود را در ورطه هلاکت مخالفت با خدا می افکنند، و با یهود و نصاری دوستی می کنند، در مسیری قرار دارند که آرام آرام نفاق در دلهاشان رخنه می کند و بیماردل می گردند وخداوند سبحان به نحو یک پیش گویی غیبی می فرماید که چون دین از دو چهرگی این مردم و سهل انگاری آنها در امر جهاد صدمه بسیارخورده ، لذا خدا بزودی مردمی را خواهد آورد که هم خدا آنها را دوست می داردو هم آنها خدا را دوست دارند و در مقابل مؤمنان ، ذلیل و در برابر کفارمقتدر وشکست ناپذیرند و در راه خدا جهاد می کنند و از ملامت هیچ ملامت کننده ای نمی هراسند و خداوند آوردن این قوم را به خود نسبت می دهد، چون هیچ ناصری جز خدا نیست ونصرت هم فقط از جانب خداست و این قوم آنچنان غرق در محبت خدایند که پروردگارشان را بر همه ماسوی الله ترجیح می دهند وحب او را بر حب همه شهوات از قبیل مال و جاه و عشیره و... برتری می دهند وخدا هم بواسطه اینکه آنها را دوست دارد، آنها را از هر ظلم و آلودگی معنوی مانند کفر و فسق پاکیزه و مطهر نموده است ،حال یا به عصمت الهی و یا بامغفرت خداوند و از راه توبه ، و اینها در برابر مؤمنان متواضع و ذلیلند ،چون مؤمنان اولیاء خدا هستند، خدا هم ولی این قوم است ،لذا به جهت بزرگداشت وتعظیم خداوند، اینها خود را در برابر مؤمنان خوار و متواضع می سازند و چون می دانند که عزت تنها از ناحیه خداست ، لذا عزت کافران را کاذب و دروغین می شمارند و در برابر آنها با اقتدار و شکست ناپذیر هستند و در امر جهاد هم هرگز گوش به سرزنش کسانی که از ترس از دست دادن مال و جان در جهادشرکت نمی کنند، نمی سپارندو در راه خدا از هیچ کس پروا ندارند و این خودفضلی از جانب خداست که آن را به مقتضای حکمتش به هر کس بخواهدمی دهد و خداوند گشایش دهنده ای است که آنچه نزد اوست نه کاسته می شود ونه فانی می گردد و دانایی است که می داند فضل خود را نثار چه کسانی کند. (در روایات بسیار من جمله در تفسیر ثعلبی در مجمع البیان از امام باقر و امام صادق علیهم السلام آمده است که این آیه در شأن علی (ع ) و اصحابش نازل شده است و صاحبان این خصال همان افرادی هستند که قرآن کریم آنها را وارث زمین خوانده و آنها را صاحبان عاقبه الدار معرفی نموده است )(20).
(55) (انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلوه ویؤتون الزکوه و هم راکعون ):(همانا منحصرا ولی شما خداست و رسول او وکسانی که ایمان آورده اند، هم آنان که نماز به پا می دارند و زکات می دهند، درحالیکه در رکوع نمازند)،(ولاء و توالی )به این معناست که دو چیز یا بیشتر حاصل شود که از یک جنس باشند بدون اینکه چیزی از غیر آن جنس حائل شود واستعارتا در معنای قربی استعمال می شود(قرب مکانی ، قرب نسبی ، قرب دوستی ، قرب حاصل از نصرت و یاری ،قرب از جهت اعتقادی ) و ولایت یعنی نصرت و تولی و سرپرستی امر و به عهده گرفتن کار، پس ولایت یک نوع قرب است که باعث و مجوز نوع خاصی از تصرف و مالکیت تدبیر می شود و به همین معنا حاکم ، ولی مردم است ، چون در بین آنها حکم می کند، حال هر قدر که منطقه حکومت او وسیعتر باشد ولایت او گسترده تر می باشد . اما از سیاق آیه استفاده می شود که ولایت نسبت به خدا و رسول و مؤمنین به یک معنا می باشد، اما ولایت الهی به دو گونه است : 1) ـ ولایت تکوینی (حقیقی )،خدا مالک مطلق همه مخلوقات و دارای قدرت تصرف در میان آنهاست و تدبیر امور خلق بدست اوست . 2) ـ ولایت تشریعی یا اعتباری که به تشریع شریعت و هدایت و ارشاد و توفیق و امثال اینها از امور دینی مردم باز می گردد. و ولایت رسول ولایت تشریعی و قیام به شریعت و دعوت به دین و تربیت امت و حکومت بین آنان و قضاوت در میان آنهاست که همه اینها از شئون رسالت ایشان می باشد، پس همانگونه که اطاعت از خدا بدون قید و شرطواجب است ،اطاعت از رسول خدا(ص ) هم اطاعت از خداست و بدون قید وشرط بر همه مؤمنان واجب است . اما ولایت مؤمنین مذکور در آیه نیز نظیر همین ولایت است ، چون با (واو)عاطفه بیان شده است و حصر موجود در (انما)حصر افراد است ، اما اوصاف ذکرشده برای مؤمنین در این آیه فقط با حضرت علی (ع ) تطبیق می کند، کما اینکه روایات بسیار من جمله در تفسیر کشاف شأن نزول این آیه را در زمانی می دانندکه حضرت علی (ع ) در مسجد در حال نماز بودند و سائلی نزد ایشان آمد و آن حضرت انگشتر خویش را در حال رکوع به سائل بخشیدند و رکوع حالت خضوع و ذلت آدمی را در برابر خداوند مجسم می سازد. شیعیان این آیه را نص بر ولایت و خلافت امیرالمؤمنین (ع ) می دانند،زیراتنها اوست که در حالت رکوع انگشتر خود را به سائل بخشید. اما اهل تسنن می گویند این آیه نص در مورد ولایت حضرت نیست ، چون دراینجا معنای حقیقی رکوع مراد نیست ،بلکه مراد معنای مجازی آن یعنی خضوع در برابر عظمت پروردگار است ،یعنی مراد آیه اینست که ولی شما یهود ونصاری نیستند، بلکه ولی شما خدا و رسول و مؤمنینی هستند که نماز بپامی دارند و زکات می دهند و در همه این حالات خاضعند، یا در حالی زکات می دهند که خودشان فقیر و تنگدستند(21)، لیکن دقت دراطراف این آیه و آیات قبل و بعدش و نیز دقت در باره تمامی این سوره ما را به معنایی خلاف آنچه آنهاادعا کرده اند راهنمایی می کند. اولا): اینها به قرینه سیاق ولایت را به معنای نصرت گرفته اند نه سرپرستی وتولی امر، درجواب می گوئیم ترتیب آیات به دست رسولخداتنظیم نشده (بلکه در زمان خلیفه سوم انجام شده است )و در این مورد ولایت به معنای سرپرستی امر است . ثانیا):آیات قبل از این آیه مؤمنین را از دوستی با کفار نهی می کند اما آیات بعد به پیامبر دستور می دهند اعمال زشت کفار ومنافقین را به آنان گوشتزد نماید ،پس غرض آنهامتفاوت است بااین حال چگونه بین این دو دسته وحدت سیاق هست ؟ ثالثا): در تفسیر آیات 56،57،58 و 59 همین سوره خواهیم گفت : که کلمه ولایت در این آیات نمی شود به معنای نصرت باشد، زیرا با سیاق نمی سازد(بعضهم اولیاءبعض )،(آنها خود اولیای یکدیگرند) و یا جمله (ومن یتولهم فانه منهم )چون عقدنصرت و یاری باعث یکی شدن و الحاق نمی شود، بلکه این مودت و حب است باعث وحدت و یکی شدن می گردد . رابعا): معنی ندارد در این آیه بگوید پیامبر یاور مؤمنان است ،بلکه منظور ازولایت ،ولایت در تصرف و محبت باشد، به علاوه چنانکه گفتیم روایات بسیارازامامیه وخوداهل سنت هست که دلالت دارند براینکه این دوآیه در شأن حضرت علی (ع ) نازل شده است ، اما بعضی از مغرضین برای اینکه بگویند آیه در شأن آن جناب نیست خود را بسیار به تعب افکنده اند و هم در روایت مناقشه کرده اندوهم در بر گرداندن معنای ظاهر آیه خود را به تکلف افکنده اند(والله المستعان ،علی مایصفون )(22)،(خداوند در آنچه توصیف می کند یاور و مددکار است (23) . خامسا): اما اینکه بعضی از اهل سنت به دلیل جمع بودن (الذین امنوا)آن را وصف حال امیرالمؤمنین (ع ) نمی دانند، در پاسخ باید گفت : که فرق است بین اینکه لفظجمع را بیاورند و اراده شخص واحد بکنند و بین اینکه قانونی کلی و عمومی بگذرانند و از آن بطور عموم خبر دهند، در صورتی که مشمول آن قانون جز یک نفر کسی نباشد و جز بر یک نفر منطبق نشود، آنچه در عرف سابقه ندارد ،مورداولی است ، اما در مورد دومی در عرف و در لسان قرآن بسیار اتفاق افتاده و این مورد در این آیه هم واقع شده است .
(56) (و من یتول الله و رسوله و الذین امنوا فان حزب الله هم الغالبون ):(و کسی که خدا و رسولش و این مؤمنین را دوست بدارد از حزب خداست ، پس همانا حزب خدا غالب می باشند)،(تولی ) به معنای ولی گرفتن است و (الذین امنوا) افاده عهد می کند و در آن اشاره است به مؤمنین معهود، یعنی همان مؤمنین که در(انما ولیکم ...)ذکر شده و جمله >فان حزب الله هم الغالبون
(57) (یا ایها الذین امنوا لا تتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا و لعبا من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و الکفار اولیاء و اتقوا الله ان کنتم مؤمنین ):(ای کسانی که ایمان آورده اید کفار و اهل کتابی را که دین شما را به مسخره گرفته و بازیچه می پندارند، به دوستی مگیرید و از خدا پروا داشته باشید،اگر مردمی با ایمان هستید)، (هزو)یعنی شوخی در غیاب کسی ، و(لعب )هر عملی است که آن را بدون اینکه غرض صحیحی داشته باشند انجام دهند. بنابراین ، اینکه کفار و اهل کتاب دین مسلمانان را مسخره می کرده اند، یعنی می خواسته اند بگویند که این دین جز بازی و اغراض باطل به کار دیگری نمی خورد و هیچ فایده عقلائی و جدی در آن نیست ، و ولایت حقیقی یعنی محبت و آمیزش با کفار که مستلزم امتزاج روحی و تصرف در شئون نفسانی واجتماعی است و لذا می فرماید: ولایت شما یک طرفه است ، چون آنها اگر شمارادوست داشتند و به شما احترام می گذاشتند و دین و مقدسات شما را مسخره وبازیچه نمی دانستند و در آخر برای تأکید در نهی از ولایت کفار می فرماید: مؤمن و کسی که متمسک به ریسمان ایمان شده است ،دیگر معنا ندارد که راضی شودبه اینکه اغیار، دین او و معتقداتش را مورد سخریه و استهزاء قرار دهند، پس اگرمؤمن هستید چاره ای جز تقوا و پرهیز از دوستی با کفار ندارید.
(58) (و اذا نادیتم الی الصلوه اتخذوها هزوا و لعبا ذلک بانهم قوم لایعقلون ):(و هنگامی که برای نماز اذان می گویید آن را وسیله تفریح و بازیچه خود می گیرند و این به جهت آنست که اینها مردمی بی خردند و تعقل نمی کنند)،مراد از (نادیتم الی الصلاه ) اذانی است که قبل از هر نماز واجب تشریع شده است و ضمیر در (اتخذوها) به نماز یا به اذان باز می گردد و می فرماید: صدوراستهزاء و مسخرگی از اینها به این جهت است که اینان مردمی سبکسر و بی مغزند و نمی توانند از نظر تحقیقی به این اعمال دینی و عبارات بنگرند و فوایدآن را که همانا نزدیکی و قرب به خدا و تحصیل سعادت دنیا و آخرت است درک کنند.
(59) (قل یا اهل الکتاب هل تنقمون منا الا ان امنا بالله و ما انزل الینا وما انزل من قبل و ان اکثرکم فاسقون ):(بگو ای اهل کتاب ، آیا ما را به این جهت که به خدا و آنچه از طرف خدا به ما و مردم قبل از ما نازل شده ایمان آورده ایم سرزنش می کنید؟ و جز این نیست که بیشتر شما فاسق و گنه کارید)،(نقمه )انکارو خرده گیری و عقوبت زبانی یا عملی است و گاهی به معنای عقوبت و کیفرمی آید، در اینجا می فرماید به اهل کتاب بگو آیا شما از ما عیب جویی می کنید،فقط به این علت که به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه قبلا نازل شده ایمان آورده ایم ؟ و اینکه نفرمود،آنچه قبلا به شما نازل شده به جهت تعریض به آنهاست ، در حقیقت می خواهد بفهماند شما دستورات الهی خود را هم عمل نکردید و به آنچه با خدا عهد کرده بودید وفا ننمودید و بدیهی است که یهود ونصارائی که به کتاب آسمانی خود عمل نکنند ،در واقع یهود و نصاری نیستند واهل تورات و انجیل محسوب نمی شوند و ما مسلمانان بین ادیان آسمانی و کتب آسمانی فرق نمی گذاریم و به همه آنها ایمان داریم و مثل شما نیستیم که گفتید:(نؤمن ببعض و نکفر ببعض )(25)،چون این عمل کفر است و علت این عیبجوئی و سرزنش شما هم جز این نیست که ما مؤمن هستیم ،اما بیشتر شما فاسق وگناهکارید.
(60) (قل هل انبئکم بشر من ذلک مثوبه عندالله من لعنه الله و غضب علیه و جعل منهم القرده و الخنازیر و عبد الطاغوت اولئک شر مکانا و اضل عن سواء السبیل ):(بگو آیا می خواهید از کسانی خبرتان دهم که از جهت سرانجام و پاداش خیلی بدتر از صاحبان این عمل باشند؟ آنان کسانی هستند که خداوند آنها را لعنت کرده و بر آنها غضب نموده است و آنها را به صورت میمونها و خوکها مسخ فرموده ،همان کسانی که طاغوت را پرستیدند، اینها بسیارجایگاه بدتری دارند و از راه حق منحرف ترند)،در این آیه خداوند به نبی خوددستور داده تا وی با کفار از در تسلیم وارد شود تا آنها را زودتر قانع سازد و آن این است که به آنها بگوید به فرض ، ما قبول کردیم که ایمان به خدا و نمازخواندن بد و شر است ، لیکن اگر بنا شود شر و غلط رسوا و استهزاء گردد،نخست باید چیزی را مسخره کرد که از هر شری بدتر و از هر اشتباهی غلطتراست و اتفاقا آن راه و روش خود شماست و به فرض که ما گمراه باشیم ،شما ازما گمراهترید ،چون لعنت خدا شامل حال شما شد و مسخ شدگانی به میمون وخوک از ملت شما هستند و همچنین طاغوت پرستان از ملت شمایند، آیا این همه عیب را در خود نادیده گرفته و در پی عیب جوئی از ما هستید؟با اینکه عیوب ما (به فرض که ایمان به خدا عیب شمرده شود)در برابر معایب شما بسیارناچیز است . در اینجا مراد از (مثوبه )مطلق جزا یا عاقبت است و مراد از (طاغوت ) هرمعبود غیر خدا یا هر طغیانگر و کافر می باشد.

تفسیر سوره مائده ( از آیه 21 تا آیه 40 )
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مذهبی ،قرآن ،تفسیر سوره مائده
یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتی‏ کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ21قالُوا یا مُوسى‏ إِنَّ فیها قَوْماً جَبَّارینَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنَّا داخِلُونَ22قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ یَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ23قالُوا یا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ24قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاَّ نَفْسی‏ وَ أَخی‏ فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ25قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعینَ سَنَةً یَتیهُونَ فِی الْأَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقینَ26وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ27لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنی‏ ما أَنَا بِباسِطٍ یَدِیَ إِلَیْکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمینَ28إِنِّی أُریدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمی‏ وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمینَ29فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ30فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُواری سَوْأَةَ أَخیهِ قالَ یا وَیْلَتى‏ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِیَ سَوْأَةَ أَخی‏ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمینَ31مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى‏ بَنی‏ إِسْرائیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمیعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ32إِنَّما جَزاءُ الَّذینَ یُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ33إِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ34یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسیلَةَ وَ جاهِدُوا فی‏ سَبیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ35إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِیَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ یَوْمِ الْقِیامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ36یُریدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجینَ مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقیمٌ37وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکالاً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ38فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ39أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ40
 
 
تفسیر المیزان - خلاصه :
(21) (یا قوم ادخلوا الارض المقدسه التی کتب الله لکم و لا ترتدوا علی ادبارکم فتنقلبوا خاسرین ):(ای قوم به این سرزمین مقدس که خدا برایتان مقدرکرده واردشوید و از دین خود بر نگردید که در این صورت متضرر خواهیدشد)،مقدس بودن آن سرزمین به جهت سکونت انبیاء و مؤمنین و طهارت آنجااز شرک است و مبارک بودن آن بواسطه خیر کثیر واقامه دین توحید در آنجاست و بعضی می گویند: مراد سرزمین فلسطین است و ظاهرا می فرماید: خداوندسکنی گزیدن شما را در سرزمین مقدس مقدر فرموده است ، اما از آنجا که موسی (ع ) از حال و وضع آنان پیش بینی کرده بود که از این دستور سرپیچی خواهند کرد، لذا برای تأکید به نهی ، فرمود: مبادا مرتد شوید و به قهقرا باز گردیدو مانند سابق کافر شوید، زیرا در این صورت گرفتار خسارت می گردید، لذاعدم دخول آنها در سرزمین مقدسی که خداوند برای آنان مقدر کرده بود، عین فسق وگناه بوده .
(22) (قالوا یا موسی ان فیها قوما جبارین و انا لن ندخلها حتی یخرجوا منهافان یخرجوا منها فانا داخلون ):(بنی اسرائیل گفتند: ای موسی در آنجا مردمی نیرومند و دارای سطوت هستند و ما هرگز بدانجا داخل نمی شویم تا زمانیکه آنهااز آنجا خارج شوند، اگر آنها خارج شدند، پس آنگاه ما داخل می شویم )(جبر)به معنای اصلاح چیزی با نوعی قهر و زور است و یا به معنای قهر و زور و یا به معنای اصلاح صرف هم بکار می رود و اجبار یعنی وادار کردن کسی بر انجام کاری و جبار(8)، کسی است که نقیصه خود را با ادعای منزلتی از جانب خدا که استحقاق آن را ندارد، جبران می کند و مراد از جبارین صاحبان قدرت و شوکت هستند که مردم را به اجبار و اکراه وادار می کنند تا هر چه آنان می خواهند، بکنندو خواست خود را بر مردم تحمیل می نمایند. بنی اسرائیل در این جمله ورود خود را مشروط به خروج آن جباران از ارض مقدس نموده اند و حقیقت این شرط و شروط رد کردن گفتار موسی (ع ) است ،هر چند که بعد از رد گفتار آن جناب دو باره وعده داده اند که اگر آنها خارج شوندما داخل خواهیم شد و در بعضی روایات آمده که جباران مذکور عمالقه هستندکه مردمی درشت هیکل و بلند قامت بوده اند .
(23) (قال رجلان من الذین یخافون انعم الله علیهما ادخلوا علیهم الباب فاذا دخلتموه فانکم غالبون و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین ):(دو نفر از میان جماعت که ترس از خدا در دلشان بود و خدا به آندو موهبتی کرده بوده روی به مردم کرده و گفتند: از مرز این سرزمین داخل شوید و بدانید همینکه وارد آن شدید شما غالب خواهید شد و اگر براستی مؤمن هستید ،پس بر خدا توکل وتکیه کنید)،از سیاق بر می آید که آنها از خدای سبحان خوف داشته اند و ازنافرمانی امر او و دستور پیامبرش دلواپس بوده اند و همچنین معلوم می شود که خدا ترسان تنها این دو نفر نبوده اند ،بلکه جماعتی بوده اند، اما اینکه خداوندمی فرماید: به آنها نعمت داده بودیم ، مراد از نعمت ، ولایت الهیه است ، یعنی این دو نفر دو تن از اولیاء الله بوده اند ،چون اولیاء خدا هستند که خوف از خدا دارندو جزخدا از هیچ کس نمی ترسند و شاید هم مراد از نعمت همین خوف از خداباشد، چون ترس از خدا هم خود به نوعی انعامی از جانب خدای متعال است ومنظور از (باب )اول شهر یا دروازه شهر آنها است و گفته می شود،اولین شهر آن سرزمین (اریحا) بوده است و استعمال (باب )در مورد شهر مرزی اصطلاحی شایع است و آن دو نفر بخاطر ایمانی که به موسی (ع ) داشتند، گفتند: اگر به شهر واردشوید،پیروزی شما بر دشمن حتمی است ، چون موسی (ع ) گفته بود که خداونداین شهر را بر شما مقدر کرده است و یا شاید آن دو نفر به جهت نور ولایت الهیه و اینکه از اولیاء الله بودند این معنا را دریافته بودند و بزرگان از مفسرین گفته اندکه این دو مرد یوشع بن نون و کالب بن یوفنا، دو تن از دوازده نقیب بنی اسرائیل بوده اند . و در آخر آندو برای آرامش خاطر مردم و تشجیع و برانگیختن آنها به ایشان می گویند:اگرمؤمن هستیدبه خداتوکل کنید،چون خداوندبندگانش راکفایت می کند.
(24) (قالوا یا موسی انا لن ندخلها ابدا ما داموا فیها فاذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون ):(گفتند: ای موسی تا آن مردم در آن سرزمین هستند ماابدا داخل آن نخواهیم شد ،پس تو خودت با پروردگارت بروید و با آنان جنگ کنید، ماهمینجا نشسته ایم )،اینکه مجددا این قوم تکرار کرده اند که ما هرگز وارداین سرزمین نمی شویم به جهت مأیوس ساختن موسی (ع ) بوده است تا درنتیجه آنحضرت در دعوت خود اصرار نورزد و همچنین در این گفتار وجوهی از اهانت و عتاب و زورگویی نسبت به مقام موسی (ع ) و نسبت به تذکری که آن جناب در باره امر خدای تعالی داد، دیده می شود و در این عبارت نظامی عجیب وجود دارد، اولا): به جای اینکه روی سخنشان را به آن دو نفر مرد خدا ترس بکنند، یک راست با حضرت موسی (ع ) سخن گفتند و این از نظر ادبیات عرب ایجاز بعد از اطناب است که در مقام تخاصم و مجادله بکار می رود تا به طرف بفهماند دیگر حوصله گفتگو با تو را ندارم و حرف حرف خودم است ، ثانیا):سخن بی ادبانه خود را مجددا تکرار کردند و گفتند: ما هرگز وارد این سرزمین نمی شویم ، ثالثا): جهالت و جسارت را به جایی رساندند که گفتند: تو باخدایت بروید و بجنگید، ما همین جا می نشینیم و این سخن گویای عقاید باطل آنها درباره مقام الوهیت است که شبیه عقاید بت پرستان است و خدا را متأثر و منفعل می دانسته اند، کما اینکه به موسی (ع ) گفتند: تو نیز برای ما خدایی درست کن ،همانطور که بت پرستان دارندو این اعتقاد به جسمانیت خدا و شباهت او به انسانها همواره در بین یهود بوده ، امروز نیز بر این اعتقادات باطل هستند.
(25) (قال رب انی لا املک الا نفسی و اخی فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین ):(موسی (ع ) عرضه داشت : پروردگارا من غیر خودم و برادرم اختیارکسی را ندارم و نمی توانم آنها را به راه هدایت و اجرای فرمان تو مجبورسازم ،پس بین من و این مردم گنه کار و عاصی جدایی بیانداز)،این کلام کنایه ازبیان ناتوانی آن حضرت بر وادار کردن مردم به قبول دعوت است و مراد ایشان نفی مطلق قدرت دعوت مردم نبوده ، چون بعضی از مردم خدا ترس بوده و مانندآن دو نفر دعوت موسی (ع ) را اجابت کرده بودند و این تعریض به جهت آنست که آن جناب آنها را دعوت نموده و در ابلاغ رسالت خود کوتاهی نکرده ، اما بنی اسرائیل دعوت او را رد کرده و نسبت به ایشان بی ادبی نموده اند، پس به همین جهت در مقام شکایت آنها به پروردگار عرضه می دارد، خدایا: من کوتاهی نکردم ، اما غیر از خودم و برادرم یا عده ای اندک کسی دعوت مرا اجابت نکرد،پس تو خود به قدرت ربوبیت خود گره از کار ما بگشا و حساب مرا از این قوم عصیانگر جدا کن و بدیهی است اسم فاعل فاسق حکایت از استمرار و دوام دارد،یعنی این قوم دائما در حال عصیان و گناه بوده اند و مضمون دعای آنحضرت در خواست عذاب برای آنها نیست ،بلکه در خواست هدایت و کارگشایی از جانب خود خداست که هادی مطلق است ، وگرنه آن جناب ازنزول عذاب بر بنی اسرائیل بیمناک بود و به همین جهت به درگاه خدادعانمود.
(26) (قال فانها محرمه علیهم اربعین سنه یتیهون فی الارض فلا تاس علی القوم الفاسقین ):(خداوند فرمود:پس همانا به جهت این نافرمانی ،دست یافتن به آن سرزمین تا چهل سال بر آنان تحریم شد تا در نتیجه چهل سال در بیابان سرگردان باشند و تو برای این قوم گنه کار و فاسق اندوه و تأسف نداشته باش )،ضمیر در(فانها)به ارض مقدسه بر می گردد و مراد از حرمت ، حرمت تشریعی نیست ،بلکه حرمت تکوینی است ،یعنی خدا به جهت نافرنانیشان مقدر فرمودکه تا چهل سال نتوانند وارد آن سرزمین شوند، بلکه در بیابان سر گردان باشند وخداوند در نهایت ، اولا): به موسی (ع ) می فرماید: به حال آنان اندوه مخور وثانیا): کلام موسی (ع ) را تأیید و امضاء نموده است و خداوند نیز آنها را با وصف فاسق توصیف کرده . و بنی اسرائیل بواسطه این حکم تکوینی ، چهل سال در صحرا سر گردان بودند و صبح تا شام به طرف آنجا می رفتند، اما چون اسب عصاری تنها گردخودشان می چرخیدند و قدمی به جلو نمی گذاشتند و به هیچ شهر و وادی نمی رسیدند و این عذاب ، وبال فسق و نافرمانی آنها بود.
(27) (واتل علیهم نبا ابنی ادم بالحق اذ قربا قربانافتقبل من احدهما ولم یتقبل من الاخرقال لاقتلنک قال انما یتقبل الله من المتقین ):(ای پیامبر داستان دوپسر آدم را که داستانی حقیقی است برای آنهابیان کن ، زمانی که هر دو در راه خداو برای نزدیکتر شدن به او چیزی قربانی کردند،اما از یکی از آنها پذیرفته شد واز دیگری پذیرفته نشد،و آنکه قربانیش پذیرفته نشد به آنکه قربانیش قبول شد،گفت : من تو را خواهم کشت ،و او در جواب گفت : همانا خدا از مردم با تقوی قبول می کند)، (تلاوت ) به معنای خواندن و قرائت است و مراد از (قربان )یعنی هر عمل و هر چیزی که انسان به وسیله آن به خدای سبحان و یا غیر او تقرب بجوید و کلمه (تقبل )به معنای قبول کردن است ، آنهم قبولی که همراه با عنایتی زیاد و اهتمامی نسبت به مقبول باشد و ضمیر در کلمه (علیهم )به اهل کتاب برمی گردد، و مراد از (آدم ) آدم ابوالبشر اولین پیامبر الهی است و مراد از پسران او،هابیل و قابیل هستند، اما اینکه کلمه (نبأ)یعنی خبر را مقید نموده به قید(بالحق )خالی از اشعار بر این معنا نیست که از این داستان آنچه در بین بنی اسرائیل معروف است تحریف شده و جزئیاتی از آن ساقط گشته و مثلا در تورات مسأله آمدن کلاغ و منقار به زمین زدنش نیامده و از این گذشته تورات در این داستان بطور صریح و واضح خدا را جسم دانسته است در حالیکه خداوند از این اباطیل منزه و برتر است . اما اصل داستان اینکه ، این دو پسر هردو قربانی به در گاه خدا آوردند، ولی قربانی یکی از آنها پذیرفته شد و قربانی دیگری پذیرفته نشد، قابیل که قربانیش پذیرفته نشده بود و به هابیل گفت : من تو را خواهم کشت و انگیزه این گفتار هم حسدی بوده که در دل قابیل زبانه کشیده ، چون هابیل مرتکب عملی نشده بود که مستوجب چنین تهدیدی باشد،و هابیل در جواب می گوید: مسأله قبول شدن قربانی یا قبول نشدنش هیچ ربطی به من ندارد و من جرم و تقصیری ندارم ، تنهاجرمی که هست از ناحیه توست که تقوی نداری و از خدا نمی ترسی و خدای تعالی به کیفر بی تقوائیت قربانی تو را نپذیرفت ،چون خدا فقط از متقین قبول می کند.
(28) (لئن بسطت الی یدک لتقتلنی ما انا بباسط یدی الیک لاقتلک انی اخاف الله رب العالمین ):(و تو اگر دست خود را به سوی من دراز کنی تا مرا بکشی ،من هرگز دست خود را برای کشتن بسوی تو دراز نمی کنم ، زیرا من از خدا که پروردگار عالمیان است می ترسم )،این جمله (بسطت الی یدک )کنایه است از شروع به مقدمات قتل و به کار زدن آلات و اسباب آن ، در جواب این جمله که جمله ای شرطیه است ، هابیل به جای اینکه جمله ای مثبت بیاورد وبگوید: اگر چنین کنی ،چنان خواهم کرد، جمله ای منفی آورده ، آنهم به نحو جمله اسمیه مؤکد تابفهماند که او از ارتکاب جنایت و قتل به مراتب دور است ، بطوریکه نه تنهاتصمیم بر انجام آن نمی گیرد، بلکه تصورش را هم نمی کند و در آخر می گوید،من از خدای عالمیان می ترسم ، آری متقین به محض اینکه به یاد پروردگارشان بیافتند، قهرا در دلهاشان غریزه ترس و خوف از مقام ربوبی بیدار گشته ونمی گذارد مرتکب ظلم و گناه شوند و در پرتگاه هلاکت بیافتند،پس هابیل می گوید:علت اینکه من فکر کشتن تو را هم نمی کنم این است که من از خدا پروادارم .
(29) (انی ارید ان تبوء باثمی واثمک فتکون من اصحاب النار و ذلک جزاءالظالمین ):(من از این عمل تو کراهتی ندارم ،چون اگر مرا بکشی ،هم وبال گناهان مرا به دوش می کشی و هم وبال گناهان خودت را، ودر نتیجه ازاهل آتش می شوی و این سزای ستمکاران است )،(تبؤا)یعنی (ترجع )یعنی هابیل به قابیل می گوید: وقتی از قتل من فارغ شوی با گناه من و گناه خودت بر می گردی ، یعنی قاتل گناه مقتول را هم به دوش می کشد و در نتیجه مقتول در حال برائت و بی گناهی خدا را ملاقات می کند و این معنا منافاتی با آیه (ولاتزر وازره وزراخری )(9)،(هیچکس بار گناه دیگری را حمل نمی کند)،ندارد ،چون این مسأله ازاحکام عقل نظری نیست تا عقل حکم به محال بودنش بکند ،بلکه از احکام عقل عملی است که در ثبوت یا تغییرش تابع مصالح جامعه بشری است و در این مورد چون قاتل با کشتن فردی ازجامعه باعث می شود که اجتماع به حقوقش نرسد، لذا جامعه حق دارد تمامی اعمال صالح و خدمات سودمند قاتل را نادیده بگیرد و قاتل با قتل خود گناهان مقتول را هم به دوش می کشد،اما این به آن معنانیست که گفته شود ،هابیل گذاشت برادرش او را بکشد تا او شقی و معذب شود،اما خودش سعید و خوشبخت بماند و یا بگوئیم ،مظلوم اگر بخواهد ظالم بارگناهش را بدوش بکشد، باید فقط صبر کند و از حق خود دفاع نکند، این سخنهااز روی نادانی است ، چون این عمل یاری واعانت بر گناه و ظلم می باشد و این عمل خود گناه و ظلم محسوب می شود و در این صورت مظلوم در گناه ظالم شریک می گردد،کما اینکه خداوند می فرماید:(ولمن انتصر بعد ظلمه ،اولئک ما علیهم من سبیل )(10)،(کسی که بعد از ظلمی که به او شده ، برای انتقام یاری طلبد، براو هیچ طریقی برای مؤاخذه نخواهد بود) . ومسلم است که نتیجه گناه آتش دورخ است و همین سزای ستمکاران است ،کسانی که ظلم کردند، فکر نکنند که به سوی خدا باز نمی گردند .
(30) (فطوعت له نفسه قتل اخیه فقتله فاصبح من الخاسرین ):(پس دلش برای کشتن برادرش رام شد و او را کشت و درنتیجه از زیانکاران گشت )، یعنی نفس او به تدریج به وسیله وسوسه های پی درپی و تصمیم های متوالی سرانجام تسلیم این فعل قبیح شد و مرتکب قتل برادرش گردید و در نتیجه از افرادزیانکار شدویا بگوئیم صبح کرد در حالیکه از زیانکاران شده بود، یعنی (اصبح )رانه معنای (صار)بلکه به معنای مقابل (امسی )بگیریم ،اما معنای اول صحیحتر وروشنتر به نظر می رسد.
(31) (فبعث الله غرابا یبحث فی الارض لیریه کیف یواری سواه اخیه قال یا ویلتی اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب فاواری سواه اخی فاصبح من النادمین ):(و چون قابیل از اینکه کشته برادر را چه کند ،سر گردان شد،پس خداوند کلاغی را مأمور کرد تا با منقار خود زمین را بکند،تا به او نشان دهد که چگونه جسد برادرش را در زمین پنهان کند و قابیل در این هنگام ، گفت : وای برمن ، آیا من از اینکه مثل این کلاغ باشم عاجز بودم و نمی دانستم چگونه جثه برادرم را دفن کنم ؟و آنوقت ازپشیمانان گردید)، آیه شریفه دلالت می کند که قابیل پس از قتل برادر تا مدتی متحیر و بیمناک بوده که دیگران از جنایت او باخبر شوند و فکر می کرده تا با جسد برادرش چه کند، پس خداوند کلاغی رامأمور می کند که زمین را بکند و چیزی در آن دفن کند، تا او بیاموزد که چگونه جسد برادر را دفن نماید و(سوأه )یعنی چیزی که انسان از آن کراهت دارد، آنگاه قابیل با لحنی که حکایت از عاجز شدن و هلاکت دارد ،می گوید: ای وای بر من که از یک کلاغ هم کمترم ، یعنی با استفهامی انکاری ازخود می پرسد، چطور این مطلب به عقل خودم نرسید و در این مورد مدتها متحیر بودم و سر انجام از دفن نکردن برادر و یا بکلی از قتل او پشیمان میشود و حال آدمی هنگامی که مرتکب گناهی می شود، همین طور است که نمی خواهد دیگران از آن مطلع شوند، چون جامعه این گونه اعمال را بواسطه نظام جاری خود نمی پذیرد، زیرا اجزای جامعه به هم پیوسته و مرتبط است و خواه ناخواه اثر چنین اعمالی در جامعه ظاهرمی شود و انسان ظالم و مجرم می خواهد جامعه را مجبور کند به اینکه این عمل او را قبول کند، در حالیکه جامعه قبول نخواهد کرد مثل اینکه انسان اگر سمی رابخورد مسلما حتی اگر هاضمه او تا چند وقت هم آن سم را تحمل و هضم کند،اما نهایتا اثر آن سم ظاهر خواهد شد و اثر و بروز آن به هیچ وجه زایل نمی شود،به همین صورت ظلم هم نهایتا گریبان ظالم را می گیرد و او رارها نمی کند،(ان ربک لبالمرصاد)(11)،(همانا پروردگار تو در کمینگاه است ).
(32) (من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس اوفساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعاولقد جاءتهم رسلنا بالبینات ثم ان کثیرا منهم بعد ذلک فی الارض لمسرفون ):(به همین جهت بود که ما به بنی اسرائیل اعلام داشتیم که هر کس فردی را بکشد، بدون اینکه آن فرد کسی را کشته باشد و یا فسادی در زمین کرده باشد، مثل این است که همه مردم را کشته و هر کس یک انسان را از مرگ نجات دهد، مثل این است که همه مردم را از مرگ رهانیده باشد و به تحقیق رسولان مابرای بنی اسرائیل معجزاتی آشکار آوردند، با اینحال آنگاه بسیاری از آنان بعد ازاینهمه پیامبر ومعجزات در زمین زیاده روی می کنند)،(اجل )به معنای جنایت است ،یا جنایتی که خوف آن برود که در بلند مدت رخ بدهد، پس هر جنایتی اجل نیست و این کلمه به تدریج در معنای تعلیل بکار رفت ، یعنی بخاطر فلان امر . و کلمه (ذلک )اشاره به داستان پسران آدم است ، یعنی به جهت پیش آوردن حادثه فجیع پسران آدم و بواسطه اینکه طبیعت بشر چنین است که اگر دنبال هواو هوسهای نفسانی خود رابگیرد ،قهرا دچار حسادت و کینه ورزی نسبت به افراد می گردد و حسادت در واقع منازعه با پروردگار و باطل دانستن هدف خلقت است ، چون فرد حسود در کار خدا چون و چرا می کند و نهایتا ممکن است منجر به کشته شدن فرد محسود توسط حسود بشود و این امر فساد درزمین است و باعث بطلان غرض خداوند در تکثیر نوع انسانی می گردد و قتل ،ابطال این حکم الهی و منازعه با آن است ، به همین جهات خداوند می فرماید:بربنی اسرائیل بیان نمودیم که بر حسب دقت کشتن یک فرد بی گناه و نه از روی قصاص در نزد خدای سبحان به منزله کشتن همه افراد بشر است و در مقابل زنده کردن یک فرد و نجات او از مرگ یا اسارت و یا هدایت او، به منزله زنده کردن کل بشریت است و اینجا معنای (کتابت )به معنای حکم تکلیفی نیست ، امادر عین حال خالی از تشدید و تهدید هم نیست و می خواهد بنی اسرائیل و سایرمردمی را که گرفتار پیروی از هوای نفس و کبر و سرکوب حقیقت هستند ازپیامد چنین عملی بترساند ،چون این اعمال باعث خشم پروردگار می گردد وپیامدش در دنیا و آخرت گریبان ظالم را رها نمی کند. و در آخر در وصف بنی اسرائیل که مردمی مفسد و مصر بر گناه تکبر وعصیان بودند، می فرماید: اینها علی رغم آمدن پیامبران و آوردن معجزات آشکار، باز هم دست از تجاوز و زیاده روی و خروج از اعتدال بر نداشتند، گویا اصلا پیامبری برایشان نیامده است .
(33) (انما جزاؤا الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخره عذاب عظیم ):(همانا سزای کسانی که باخدا و رسول او می ستیزند و در راه گستردن فساد در زمین تلاش می کنند،این است که یا کشته شوند یا به دار آویخته گردند و یا دست چپ و پای راستشان یابه عکس بریده شود ویا به سرزمینی دیگر تبعید شوند، تازه این امر عذاب وخواری دنیوی آنهاست و در آخرت برای آنان عذابی بزرگ می باشد)، محاربه به معنای لفظی اش در مورد خداوند محال است و ناگزیر باید بگوئیم معنای مجازی آن منظور بوده که شامل مخالفت با احکام شرعی و ظلم و اسراف می باشد و منظور از محاربه با رسول ، عملی است که به ابطال اثر ولایت رسول خدا منجر می شود، مانند جنگیدن کفار با پیامبر و مسلمانان و راهزنی راهزنان که امنیت عمومی را خدشه دار می سازند، امنیتی را که گسترش دامنه ولایت پیامبرآن امنیت را گسترانده است و مراد از افساد در زمین استفاده از سلاح و تعدی به حرمات و اخلال در امنیت عمومی است . در نهایت خداوند می فرماید: سزای چنین کسی یا قتل است یا دارزدن و یاقطع دست و پا از جانب مخالف و یا تبعید، و هر کدام از این مجازاتها اعمالش بستگی به نوع درجه افساد و محاربه آن فرد دارد که مثلا فقط از سلاح استفاده کند یا دزدی کند و یا مرتکب قتل هم بشود، ومراد از تبعید و نفی بلد آنست که اورا از شهری که در آنجا مرتکب فساد شده است به شهر دیگر تبعید کنند و برمردم آن شهر دوم هم آشکار کنند که او شخص منفی و مفسدی است ، پس با اومجالست و خرید و فروش و ازدواج نکنند و حتی او را شریک در طعام و شراب خود نیز نسازند و اگر به شهر دیگر رفت به آنها هم همین مسأله را بگویندتازمانی که عمر او به اتمام برسد ،پس اگر گفته شود، حکم او در صورتی که متوجه بلاد کفر و شرک بشود، چگونه است ؟ در جواب می گوئیم ، اگر به آنجابرود یا بدست اهل آنجا کشته می شود و یا او آنها را می کشد و (خزی )به معنای فضیحت و رسوائی است وآیه شریفه می فرماید: این عذابها که گفتیم خواری مفسد و ظالم در این دنیاست ، اما عذاب اخروی او بسی بزرگتر است و اینهاباعث نمیشود که عذاب اخروی او برطرف گردد.
(34) (الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلموا ان الله غفوررحیم ):(مگر آن افرادی که قبل از آنکه شما آنها را دستگیر کنید توبه کرده باشند وبدانید که خدا آمرزنده و مهربان است )،این حکم مخصوص فرد محارب ومفسدی است که قبل از تسلط مؤمنان و دستگیری وی به سوی خدا بازگشت کرده است ، اما بعد از دستگیری و اقامه دو شاهد بر اینکه او شمشیر کشیده و یاکسی را کشته ، دیگر توبه باعث ساقط شدن حد شرعی و قصاص او نمی شود واینکه (فاعلموا ان الله غفور رحیم )کنایه است از برداشته شدن حد از آنان در صورتی که قبل از دستگیری توبه کرده باشد و این آیه از مواردی است که مغفرت وآمرزش خدا به غیر امر اخروی تعلق گرفته است ، یعنی صرف توبه قبل ازدستگیری باعث آمرزش و ساقط شدن حد از او می شود و لازم نیست خود رابه محکمه معرفی کند تا حکم بر او جاری گردد .
(35) (یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید از خدا پروا کنید و در جستجوی وسیله ای برای تقرب به او باشید و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگارشوید)،(وسیله )به معنای رساندن خود به چیزی است با میل و رغبت وحقیقت وسیله به درگاه خدا مراعات راه خداست به اینکه اولا): به احکام علم بیابی ، و ثانیا): به بندگی او بپردازی و ثالثا): در جستجوی مکارم و عمل به مستحبات شریعت باشی و این وسیله معنائی نظیر قربت و نزدیکی را دارد،چون هیچ رابطه ای بین بنده و پروردگارش جز ذلت عبودیت و بندگی نیست وقهرا ابتغاء وسیله یعنی اینکه انسان حقیقت عبودیت را در خود تحقق دهد ومنظور از جهاد در راه خدا مطلق جهاد است ، اعم از جهاد با نفس و جهاد با کفار،همچنانکه وسیله نیز مطلق هر چیزی بود که بنده را به پروردگارش مرتبط ونزدیک سازد، و امر به جهاد در راه خدا بعد از امر به طلب وسیله به سوی خدا، ازباب امر به خاص بعد از امر به عام می باشد تا اهتمام گوینده را نسبت به خاص بفهماند، همچنانکه امربه ابتغاء وسیله بعد از امر به تقوی نیز ذکر خاص بعد ازعام است ، چون وسیله معنایی خاصتر از تقوی دارد، چه بسا کسانی که کمال تقوی را دارند، اما به خاطر نداشتن وسیله (که مصداق اعلاء و اتم آن ولایت پیامبر(ص ) و ائمه دین (ع ) است )به رستگاری نمی رسند و تنها راه رسیدن به رستگاری ابتغاء وسیله به سوی خدا و عبادت اوست .
(36) (ان الذین کفروا لو ان لهم مافی الارض جمیعا و مثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیمه ما تقبل منهم و لهم عذاب الیم ):(همانا کسانی که کفرورزیدند، اگر تمامی آنچه در زمین است با یک برابر مثل آن تحت مالکیتشان باشد و در قیامت بخواهند با فدا کردن آن از عذاب رها شوند ،هرگز ازآنهاپذیرفته نمی شود و برایشان عذابی دردناک می باشد)،یعنی هیچ بدل وعوضی نیست که جای تقوی و ابتغاء وسیله و جهاد در راه خدا را بگیرد ،پس کسانی که کافر شدند و در نتیجه تقوی و تهیه وسیله برای درگاه خدا و جهاد درراه او را نادیده گرفتند، اگر فرضا تمامی آنچه در زمین است (و این عادتا منتهای آرزوی بنی آدم است ) بلکه دو برابر آن را هم داشته باشند و بخواهند آن را برای بر طرف کردن عذاب روز قیامت بدهند، هرگز از آنها پذیرفته نمی شود و عذاب دردناک هرگز از آنها جدا نخواهد شد.
(37) (یریدون ان یخرجوا من النار وما هم بخارجین منها و لهم عذاب مقیم ):(آنها به اصرار می خواهند که از آتش خارج شوند ،ولی خارج نخواهند شدو برایشان عذابی پایدار می باشد)، یعنی علی رغم میل و کوشش بسیار آنها ازآتش و عذاب خارج شدنی نیستند ،چون عذاب آنها پایدار و جاودان است و تاابد از آن جدا نمی شوند،لذا اولا): عذاب چیزی است که از لازمه بشر و اصل درسرنوشت و تنها عاملی که می تواند انسان را از آن دور کند، همانا ایمان و تقوی است و ثانیا): فطرت اصلی انسان نسبت به تألم از آتش هرگز در انسانها از کارنمی افتد، بنابر این هرگز روزی نمی رسد که انسان از در آتش بودن معذب نشودو برای بیرون آمدن از آن تلاشی نکند.
(38) (و السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما جراء بما کسبانکالا من الله والله عزیز حکیم ):(دستان مرد دزد و زن دزد را به سزای آنچه کرده اند وبواسطه ومجازاتی ازناحیه خدا، قطع کنید وخدامقتدری شکست ناپذیر وحکیم است )،(واو) در ابتدای کلام و او استینافیه است یعنی مطلب جدیدی آغاز شده و این (واو)خاصیت حرف (اما)در فارسی را دارد و در اینجا حکم شخص دزد را بیان می کند و می فرماید، دستان مرد یا زن دزد را ببرید و مراد از(ید)عضو معروف دربدن انسان است که طبق روایات منظور در اینجا دست راست می باشد و قطع دست ، هم با قطع آن از شانه صادق است و هم با قطع قسمتی از آن (12)، و (قطع )هم به معنای بریدن به وسیله آلت برنده است و (جزاء)در جمله حال است ،یعنی در حالیکه این قطع دست عنوان کیفر در برابر عمل زشتی است که آنها کرده اند ودر حالیکه این بریدن عذابی از ناحیه خدای تعالی است و (نکال )، به معنای عقوبتی است که به مجرم می دهند تا از جرائم خود دست بر دارد و دیگران هم بادیدن او عبرت بگیرند و خداوند همه احکامش بر اساس حکمت و عزت است و حکم بیهوده نمی کند. 
(39) (فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه ان الله غفوررحیم ):(پس هر کس بعد از ظلمش توبه کند و آنچه را فاسد کرده اصلاح نماید،پس همانا خداوند بسوی او باز می گردد و توبه اش را می پذیرد، بدرستی خداآمرزنده و مهربان است )،یعنی حال که قطع دست دزد عقوبتی از ناحیه خداست ،تا شخص عقوبت شده و از گناه خود بر گردد،پس اگر دزدی بعد از دزدیش هم توبه کند و هم خود را اصلاح نماید و هم مال دزدی را ارجاع دهد و دیگرپیرامون دزدی نگردد، در این صورت خدا هم با مغفرت و رحمتش بسوی او بازمی گردد و توبه او را می پذیرد، چون خدا آمرزنده و مهربان است .
(40) (الم تعلم ان الله له ملک السموات و الارض یعذب من یشاء و یغفرلمن یشاء و الله علی کل شی ء قدیر):(آیا نمی دانی که ملک آسمانها و زمین از آن خداست و هر کس را بخواهد عذاب می کند و هر کس را بخواهد می آمرزد وخدا بر هر چیز تواناست ؟)،این آیه در موضوع تعلیل مطلب آیه سابق است ،یعنی می فرماید: اینکه گفتیم اگر دزد توبه کند و اصلاح نماید توبه اش رامی پذیریم ، امر بعیدی نیست ،چون خداکه مالک آسمانها وزمین است ، مانند هرمالکی می تواند در مایملک خود حکمرانی کند و هرکه را بخواهد بیامرزد و هرکه را بخواهد عذاب کند و این امر بر مبنای حکمت و مصلحت اوست ، چون ملک از شئون قدرت و از فروع خلق و ایجاد و قیومیت الهیه می باشد، لذا خداونددارای نفوذ حکم و اراده است ، چون ملک مطلقا از آن اوست و اعطاء و منع کردن هم به قدرت اوست ، زیرا او صاحب اختیار در ملک خویش است و لذامطابق حکمتش می تواند سارق را اگر توبه نکند عذاب کند و اگر توبه کندبیامرزد ،چون بر هر چیز تواناست .

تفسیر سوره مائده ( از آیه 1 تا آیه 20 )
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مذهبی ،قرآن ،تفسیر سوره مائده
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهیمَةُ الْأَنْعامِ إِلاَّ ما یُتْلى‏ عَلَیْکُمْ غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ ما یُریدُ1یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْیَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ2حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطیحَةُ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی‏ وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فی‏ مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ3یَسْئَلُونَکَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَکُمُ اللَّهُ فَکُلُوا مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ وَ اذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَریعُ الْحِسابِ4الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنینَ غَیْرَ مُسافِحینَ وَ لا مُتَّخِذی أَخْدانٍ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ5یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَیْنِ وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدیکُمْ مِنْهُ ما یُریدُ اللَّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لکِنْ یُریدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ6وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ میثاقَهُ الَّذی واثَقَکُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ7یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامینَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ8وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ9وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحیمِ10یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ فَکَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ11وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ میثاقَ بَنی‏ إِسْرائیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقیباً وَ قالَ اللَّهُ إِنِّی مَعَکُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلی‏ وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً لَأُکَفِّرَنَّ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّکُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ فَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ12فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَةً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ13وَ مِنَ الَّذینَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا میثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ فَأَغْرَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ سَوْفَ یُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ14یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثیراً مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ15یَهْدی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدیهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ16لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ17وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ إِلَیْهِ الْمَصیرُ18یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشیرٍ وَ لا نَذیرٍ فَقَدْ جاءَکُمْ بَشیرٌ وَ نَذیرٌ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ19وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمینَ20
 
 
 
تفسیر المیزان - خلاصه :
 (1) (یا ایها الذین امنوا اوفوا بالعقود):(ای کسانیکه ایمان آورده اید به پیمانهاو تعهدات وفا کنید)،(عقد)به معنای گره زدن و بستن چیزی به چیز دیگر است به نحوی که به خودی خود از یکدیگر جدا نشوند و در امور محسوس و معنوی هردو بکار می رود،مثلا در معاملات هم کلمه عقد استعمال می شود و عقد که همان عهد باشد، شامل همه پیمانهای الهی و دینی که خدا از بندگانش اخذ نموده می گردد و نیز ارکان دین و اجزای آن چون توحید و عقاید اخروی و نبوت ومعاد و عقاید دیگر تشریعی و عبادی یا معاملاتی ، چه به نحو تأسیسی و ایجادی و چه به نحو امضائی وتأکیدی را شامل می شود. و عهد و وفای به آن از اموری است که انسان در طول حیاتش هرگز از آنها بی نیاز نمی گردد و در این مسأله فرد و اجتماع یکسان می باشند و اگر قدرتمندان بواسطه قدرت خود عهد و پیمان را نقض کنند موجب ضایع شدن و نقض عدل اجتماعی می گردد و عدل رکن اساسی است که انسان را از بندگی و اسارت نجات می دهد و منطق دین حق می گوید که رعایت حقوق اجتماعی و عدالت درهر شرایطی واجب است ، چون منافع اجتماع در گرو آنست . اما منطق کشورهای متمدن و مستبد و دموکراتیک و سسوسیالیستی وماتریالیستی این است که آنچه حفظ آن واجب است منافع امت و جامعه خودشان می باشد،اگر چه به موجب آن حق ضایع گردد و به همین جهت است که هر روز می شنویم و می بینیم که کشورهای قوی حقوق و عهود کشورهای ضعیف را پایمال می کنند تا مصالح خود و کشور خود را به قیمت به استضعاف کشاندن ضعفاء تأمین نمایند،(احلت لکم بهیمه الانعام الا ما یتلی علیکم غیرمحلی الصید و انتم حرم ان الله یحکم ما یرید):(گوشت چهار پایان به استثنای آنهایی که برایتان بیان می شود،بر شما حلال شده است ،نه برای کسی که شکار رادر حالی که محرم هستید حلال می شمارد و بدانید که همانا خدا هر حکمی رابخواهد صادر می کند)،یعنی گوشت هر حیوان چهار پای حلال گوشت بر شمامباح شد، غیر از آنهایی که بعدا برای شما حکم تحریم آن بیان می شود و درجمله بعد می فرماید: در حال احرام اگر یکی از هشت صنف حیوان مثل آهو،گاووحشی و گورخر را شکار کرده باشید ،در این صورت خوردن گوشت آن حیوان بر شما حلال نیست ، و هر حکمی که خدا صادر نماید به صلاح بندگان می باشد.
(2) (یا ایها الذین امنوا لا تحلوا شعائر الله و لا الشهر الحرام ولا الهدی و لاالقلائد و لا امین البیت الحرام یبتغون فضلا من ربهم و رضوانا و اذا حللتم فاصطادوا):(ای کسانیکه ایمان آورده اید مقتضای ایمان این است که شعائر خداو چهار ماه حرام را حلال شمارید و نیز کشتن و خوردن قربانیهای بی نشان مردم و قربانیهای نشان دار آنان را حلال ندانید و متعرض کسانی که به امید فضل وخوشنودی خدا راه بیت الله الحرام را در پیش گرفته اند نشوید،و هر گاه از احرام در آمدید می توانید شکار کنید)،تکرار خطاب به مؤمنین شدت اهتمام به حرمات خدای تعالی را می رساند و می فرماید:مبادا حرمات الهی را هتک کنید و یا به آنهابی احترامی نمایید و شعائر به معنای علائم است و منظور در اینجا مناسک مربوط به حج می باشد و ماههای حرام هم شامل ماه رجب و محرم و ذی القعده و ذی الحجه است و مراد از (هدی ) آن حیوانی است که انسان آن را برای قربانی از شهر خود به طرف مکه می برد و (قلائد)جمع قلاده به معنای گردنبند است ودر اینجا به معنای هر چیزی مثل نعل است که به عنوان نشانه به گردن حیوان بیاویزند تا اعلام کنند که این حیوان قربانی است و کسی متعرض آن نشود و(آمین البیت )یعنی کسانی که قصد خانه خدا کرده اند، حال یا در جستجوی سودمادی و یا اجر اخروی و در آخر می فرماید: اگر از حال احرام خارج شدید، شکاربر شما مباح و حلال می شود ،چون امر بعد از نهی افاده اباحه می کند نه وجوب ،(ولا یجرمنکم شنئان قوم ان صدوکم عن المسجد الحرام ان تعتدوا):(و دشمنی با قومی که شما را از داخل شدن به مسجد الحرام منع کردند شما را وادار به تجاوز و تعدی نکند)،یعنی کینه و دشمنی نسبت به آنها که نگذاشتند شما واردمسجد الحرام بشوید ،شما را وا ندارد که بر ایشان تعدی کنید و حال که خدا شمارا بر آنها مسلط کرده مراقب باشید تا مرتکب ظلم و تجاوز نشوید،(و تعاونواعلی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان و اتقوا الله ان الله شدیدالعقاب ):(و یکدیگر را در کار نیک و پرهیزگاری یاری کنید و در گناه و دشمنی بایکدیگر همکاری نکنید و از خدا پروا نمایید، همانا خداوند شدید العقاب است )،(بر)چنانکه خدای سبحان در کلام مجیدش فرموده ، به معنای ایمان به خدا و روز جزاست (1)، و(تقوی )به معنای مراقبت و ملازمت بر اوامر و نواهی پروردگار می باشد، پس بازگشت معنای تعاون بر نیکی و تقوی به این است که امت اسلامی باید بر ایمان و عمل صالح ناشی از تقوای الهی اجتماع نمایند و این امر همان صلاح و تقوای اجتماعی است و در مقابل ، تعاون بر گناه (یعنی عمل زشت که موجب عقب ماندگی از زندگی سعادتمندانه است ) و تعاون بر عدوان (به معنای تعدی بر حقوق حقه مردم و سلب امنیت از جان و مال و ناموس آنان است )قرار می گیرد، که خداوند از این اعمال نهی می فرماید و در آخر با مؤکدنمودن مجدد می فرماید: از خدا پروا داشته باشید، چون خداوند در عقاب کردن سختگیر و شدید است . و در حدیث آمده است که رسول خدا(ص ) فرمود: از قلبت بپرس و از درون و باطن خود جستجو کن ،هر عملی که قلب تو به آن آرامش بیابد و نفس تو به آن مطمئن شود، بر و نیکویی است و هر چه قلب تو از آن گریزان باشد و در باطن خود نسبت به آن تردید داشته باشی آن عمل اثم و گناه است ، اگر چه که مردم تورا به آن امر فتوی دهند و برایت جایز شمارند. و نیز فرمود:آنچه نفست از آن گریزان است ، پس آن را رها کن ، و در جای دیگر آمده است >هر کس از عمل بد خود غمگین شود و از عمل نیک خودمسرور گردد، مؤمن است < . و در حدیث دیگر می فرماید: نیکی ، حسن خلق است و گناه آن چیزی است که نفس تو از آن گریزان است و دوست نداری که مردم از انجام آن امر توسط تومطلع و آگاه شوند.
(3) (حرمت علیکم المیته والدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیرالله به والمنخنقه و الموقوذه و المتردیه و النطیحه وما اکل السبع الا ماذکیتم وما ذبح علی النصب و ان تستقسموا بالازلام ذلکم فسق ):(اما آن خوردنیهایی که برشما حرام شده : گوشت مردار و خون و گوشت خوک و گوشت حیوانی است که هنگام ذبح نام غیر خدا بر آن برده شده و حیوانی که خفه شده ویا بوسیله ضربه مرده و یا سقوط کرده و یا بوسیله شاخ حیوانی دیگر مرده و یا حیوانی که درندگان از آن خورده اند، مگر آنکه آن را زنده بیابید و ذبح کنید و آنچه به رسم جاهلیت برای بتها ذبح شده و نیز اینکه اموال یکدیگر را بوسیله چوبها بین خودتقسیم کنید، اینها بر شما حرام شده است و انجام این اعمال گناه و فسق می باشد)،(میته )هر حیوانی است که بدون ذبح مرده باشد و (دم )یعنی خون ریخته شده و گوشت خوک نیز چون نجس است ، و نیز هر حیوانی که موقع ذبح نام خدا بر آن برده نشده ، اینها حرامند و پنج مورد بعدی یعنی حیوان خفه شده وضربه خورده و از بلندی ساقط شده و یا با ضربه شاخ حیوان دیگر زخمی شده ویاشکار پرندگان ، اینها مصادیق میته و مردار هستند و در آخر استثناء شامل همه این موارد می شود، یعنی اگر هر کدام از این حیوانهارا زنده یافتید و ذبح کردید،آنگاه حلال هستند، یعنی اگر چهار رگ حیاتی آنها قطع شود، آنگاه بمیرند، دراین صورت حلالند و (نصب )یعنی قرار دادن چیزی در جای بلند و برجسته و(نصیب ) و جمع آن (نصب ) به معنای سنگی است که در جاهلیت آن رامی پرستیده اند و گرداگرد کعبه نصب می کردند و حیوانات خود را برای آن و برروی آن ذبح می نمودند. و(ازلام )به معنای ترکه چوبهائی است که بوسیله آنها در جاهلیت قمارمی کردند و عمل تقسیم به وسیله ترکه چوب یا قداح این بوده که حیوانی را سهم بندی می نمودند و آنگاه برای تشخیص اینکه هر کس چقدر سهم می برد چوبهارا یکی پس از دیگری بیرون می کشیدند و (قسم )به معنای جدا کردن بهره ونصیب است ، و جمله (ذلکم فسق )ممکن است شامل همه فقرات مذکور شود و یافقط شامل دو مورد اخیر باشد ،چون جمله (الا ماذکیتم )این فراز را از بقیه جداکرده است و این معنا به صواب نزدیکتر است ،(الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون ):(امروز کفار از ضدیت با دین شما مأیوس شدند، پس دیگر از آنها نترسید و تنها از من بترسید)،از مقایسه صدر و ذیل آیه نتیجه می شود که تحریم خوراکیها و در آخر هم ذکر اینکه اگر کسی از روی اضطرار از آنها بخورد، گناهی نکرده ،نشان می دهد که این عبارات کامل و تمام است و لذا جمله میانی جمله ای معترضه است که نه ارتباطی با صدر آیه دارد ونه با ذیل آن و اینکه رسول خدا(ص ) دستور داده این جمله را مابین دو تای دیگر قرار دهند و یا نویسندگان وحی چنین کرده اند به هر صورت مدخلیتی دربحث ندارد،چون بدیهی است که حرام شدن گوشت حیوانات که قبلا هم درسوره های دیگر نازل شده بوده ، امری نیست که بواسطه آن دین کامل شودو کفارمأیوس گردند. و اکثر قریب به اتفاق روایاتی که در شأن نزول این آیه وارد شده ،این معنا راتأیید می کند که این قسمت از آیه در زمانی نازل شد که حضرت رسول خدا(ص )از حجه الوداع مراجعت می کردند و در مکان غدیر خم در مورد ولایت علی (ع ) به مردم سفارش نمودند، یعنی روز هجدهم ذی الحجه سال دهم هجرت و روایت غدیر خم متواتر است و جای شکی در آن نیست . و بدیهی است که این روز روزی است مشتمل بر خیری کثیر و فائده ای بی نظیر و آن مأیوس شدن کفار از زوال دین است ،چون کفار در آرزوی تغییر وتبدیل دین بودندومی پنداشتند با مرگ پیامبر(ص ) دین هم رو به زوال می نهد،اماخداوند با نصب ولی و جانشین بعد از پیامبر(ص ) موجبات حفظ و دوام و بقاءآن را تا آخرالزمان فراهم آورد و مسلماچنین امری باعث نومیدی کفار می گردد وکلمه (فلا تخشوهم واخشونی )نهی ارشادی است و می فرماید: دیگر جایی برای ترسیدن از کفار باقی نمانده و این آیه در مقام تهدید است نه منت گزاری ،چون مراد از خشیت از خدا در این آیه ترس خاصی است ، چون ترس از خدا در هرحالی واجب است و اختصاص به وضع خاص ندارد. و مراد از ترس خاص در این جمله ترس از خاموش شدن نور دین ومسلوب شدن این نعمت و موهبت به دست کفار است و خدا به هیچ علتی این نعمت را زایل نمی کند، مگر کفران به آن (ومن یبدل نعمه الله من بعد ما جاءته فان الله شدید العقاب )(2)،(هرکس نعمت خدا را بعد از آنکه به او رسید تغییر دهد پس همانا خداوند شدید العقاب است ، لذا خداوند مسلمانان را از کفران نعمت ولایت بر حذرمی دارد، (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دینا):(امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمت خودرا بر شما تمام نمودم و دین اسلام را برای شما پسندیدم )، بدیهی است این فرازاز آیه نیز متصل و مربوط به فراز قبلی است ، یعنی دنباله همان جمله معترضه است و معنای اکمال و اتمام معنای نزدیک بهم است ، چون کمال هر چیز عبارت است از اینکه غرض از وجود آن چیز حاصل شود و تمام بودن چیزی منتهی شدن آن به حدی است که دیگر احتیاج به چیزی خارج از خود نداشته باشد . و مراد از اکمال دین ،کامل شدن مجموع معارف و احکام تشریعی است که امروز مطلبی به آنها اضافه شده و آنها را کامل کرده و (نعمت ) امری معنوی وواحد است که خداوند آن را در آن روز خاص تمام و کامل گردانیده است ونعمت برای هر چیز عبارت است از نوع چیزهایی که با طبع آن چیز سازگار باشدو از آن امتناع نکند، پس همه چیزهایی که خدا به انسان داده و او را به قرب الهی نزدیک می کند نعمت است وگرنه نقمت خواهد بود،یعنی اگر انسان از امکانات خود در جهت عبودیت و قرب خدای تعالی استفاده کند،اینها برای او نعمت هستند و اگر از آنها در مسیر غلط استفاده کند و از خدا فاصله بگیرد ،برای اوباعث عذاب و نقمت می باشند، لذااگر انسان نعمت را در راه بندگی خدا مصرف کند و روح عبودیت در آن بدمد و آن را در تحت ولایت خدا که همان تدبیرربوبی او بر شئون بندگان است قرار دهد، آن وقت نعمت خواهد بود و لازمه این سخن آن است که نعمت حقیقی همان ولایت الهی باشد ،پس دین اسلام هم چون مشتمل بر ولایت خدا و رسول او وولایت صاحبان امر می باشد از این جهت نعمت خداست ،آن هم نعمتی که به هیچ وجه قابل مقایسه با نعم دیگرنیست ، و اینکه فرمود: نعمت را تمام گردانیدم به جهت آنست که ولایت خدانسبت به بندگان تمام نمی شود، مگر به وسیله ولایت رسولش وولایت رسولش نیز تمام نمی شود مگر به ولایت اولی الامر و ولی که بعد از رحلت آن حضرت وبه اذن خدای سبحان زمام این سرپرستی و تدبیر را در دست می گیرد که شرح اولی الامر هم در آیه 59 سوره نساء گذشت و همچنین در آیه 55 این سوره نیزبه توضیح آنان که همان اختران تابناک آسمان ولایت می باشند، خواهیم پرداخت ،(انشاءالله )،(فمن اضطر فی مخمصه غیر متجانف لاثم فان الله غفور رحیم ):(پس آن مواردی که گفتیم حرام است ، در حال اختیار حرام می باشد ،اما اگر کسی درمحلی که قحطی است ناچار شود به مقداری که از گرسنگی نمیرد،بخورد،بدون آنکه قصد گناه نماید و به آن متمایل گردد، ایرادی ندارد، چون خدا آمرزنده ومهربان است )،(مخمصه )یعنی قحطی و گرسنگی و (تجانف ) یعنی تمایل از ریشه (جنف )، یعنی (میل پاهای شخص به طرف خارج ) اخذ شده است و (اثم )یعنی گناه و عمل بدی که تأخیر زندگی سعادتمندانه را به دنبال دارد و اینکه در آخرمی فرماید: خداآمرزنده و مهربان است ، نمایانگر این نکته است ، این حکم ،حکم اولی نیست ، حکم اولی همان حرمت است بلکه حکمی ثانوی و مخصوص زمانی است که شخص مسلمان اگر از آن محرمات سد جوع نکند از گرسنگی می میرد، دوم اینکه حکم جواز، محدود به اندازه ای است که از مردن جلوگیری کند و ناراحتی گرسنگی را بر طرف نماید و سوم اینکه صفت مغفرت و رحمت همانطور که مایه محو بعضی از گناهان می شود، همچنین گاهی متوجه خودحکم می گردد،آن را بر می دارد ،مثل همین مورد که خدای متعال حکم حرمت رابرداشته است تا اگر کسی از روی ناچاری گوشت مردار را بخورد گناه نکرده باشد و مستوجب عقاب نیز نگردد.
(4) (یسئلونک ماذا احل لهم قل احل لکم الطیبات وما علمتم من الجوارح مکلبین تعلمونهن مما علمکم الله فکلوا مما امسکن علیکم واذکروا اسم الله علیه واتقوا الله ان الله سریع الحساب ):(از تو می پرسند چه چیزهائی برایشان حلال است ؟بگو آنچه پاکیزه است برایتان حلال می باشد و نیز آنچه که از میان حیوانات شکاری که تعلیم داده اید از قبیل سگ و باز و ببر، تنها سگ شکار کند،به شرطی که تعلیم یافته باشد، می توانید از نیم خورده آنها بخورید، به شرطی که هنگام رها کردن سگ جهت شکار نام خدا را برده باشید و از خدا پروا کنید و درشکار زیاده روی نکنید، همانا خدا در حسابرسی سریع است )،سئوالی است مطلق و کلی و جواب آن هم عمومی و مطلق است و ضابطه کلی که به دست داده ، این است که حلال آن چیزی است که تصرف در آن امری طیب و معقول شمرده شود، پس هر چیزی که فهم عموم مردم آن را طیب بداند طیب و حلال است . وعلت این نتیجه گیری مطلق بودن حکم است ، چون هیچ مطلقی شامل فردغیر متعارف نمی شود و در ادامه می فرماید: شکار هر درنده ای که تعلیم یافته نیزبرایتان حلال شده است ، (جوارح )جمع (جارحه )است و جارحه هر حیوانی است که به دنبال شکار باشد، اما کلمه (مکلبین )گویای این است ، حکم حلال بودن نیم خورده حیوانات شکاری مختص به سگ شکاری است نه غیر او و همچنین جمله (مما امسکن علیکم )قید دیگری است که حکم حلال بودن نیم خورده سگ شکاری را مقید می کند به صورتی که سگ ، شکار را برای صاحبش گرفته باشد،نه برای خودش و جمله (واذکرو اسم الله علیه )آخرین شرط حلال بودن شکار سگ را بیان می کند و آن اینست که صاحب حیوان هنگام فرمان دادن و فرستادن سگ نام خدا را ذکر کرده باشد و در آخر باجمله (و اتقوالله )این مطلب را بیان می کند که در امر شکار نباید بیهوده و از سر تفریح و سر گرمی یا خودنمایی و زور مندی اقدام نمود،بلکه باید دانست که خدا حسابگری دقیق و سریع است و در باره شکار باید از خدای متعال ترسید و فقط به قدر حاجت اقدام به شکار نمود.
(5) (الیوم احل لکم الطیبات و طعام الذین اوتوا الکتاب حل لکم وطعامکم حل لهم و المحصنات من المؤمنات و المحصنات من الذین اتوا الکتاب من قبلکم اذا اتیتموهن اجورهن محصنین غیر مسافحین ولا متخذی اخدان ومن یکفربالایمان فقد حبط عمله وهو فی الاخره من الخاسرین ):(امروز همه پاکیزه ها برای شما حلال شد و نیز طعام کسانیکه اهل کتابند برای شما حلال وطعام شما برای آنان حلال است و نیز زنان پاکدامن مؤمن و زنان پاکدامن اهل کتاب که قبل از شما مسلمانان دارای کتاب آسمانی بودند، برای شما حلال هستند ،البته به شرط اینکه اجرتشان را (که به جای مهریه در زن دائمی است )بدهید، آنهم به پارسائی ، نه زنا کاری و رفیق گیری و هر کس منکر ایمان باشد، اعمالش باطل می شود و او در آخرت از زیانکاران خواهدبود)،در این آیه خداوند برای منت گزاری بر بندگان خود مجددا بیان می کند که همه طیبات برشما حلال است و همچنین برای بر طرف کردن اضطراب و تشکیک در موردمسأله اهل کتاب بعد از سختگیری در باره معاشرت و آمیزش با آنها می فرماید،طعام اهل کتاب و زنان پاکدامن ایشان نیز از طیبات هستند و لذا بر شما حلال است . و این بیان حلیت طعام شامل هر چیزی است که سد جوع نماید، مثلا گندم یاسایر حبوبات و گوشتهای حلال ،ولیکن این حکم شامل گوشتهای حرام مثل گوشت مردار یا گوشت خوک و یا حیواناتی که بنام خدا ذبح نشده اند نمی شود،چون خداوند، خود آنها را مصداق فسق و رجس و اثم خوانده است . و جمله بعدی که حلیت زنان اهل کتاب را بیان می دارد، باز هم در مقام منت گزاری و تخفیف و آسان کردن وظایف است و علت این حکم هم همانطور که در آیه بیان شده این است که اهل کتاب قبل از مسلمانان صاحب کتاب آسمانی بوده اند و به توحید و رسالت و معاد اعتقاد دارند ،به خلاف مشرکان و بت پرستان و این آیه ناسخ (لا تنکحوا المشرکات حتی یؤمن )(4)، در سوره بقره نیست چون آنجاهم گفتیم اهل کتاب در لسان قرآن مشرک شمرده نمی شوند ،از طرف دیگر چون سوره مائده آخرین سوره ای است که به پیامبر(ص ) نازل شده ، لذا هیچ سوره ای آنرا نسخ نکرده است . ومنظور از (محصنات )زنان عفیف و پاکدامن هستند که دارای شوهر نباشند،این چنین زنانی چه از مؤمنان باشند و چه از اهل کتاب در هر صورت با پرداخت اجرت ، اعم از اینکه مهریه باشد تا نکاح دائم را شامل شود و یا نکاح موقت ،به هر حال شما می توانید با آنها ازدواج کنید به شرطی که مسافحه و زناکاری ورفیق گیری نباشد، بلکه تنها از راه نکاح (موقت یا دائم ) می توانید با آنان ارتباط برقرار نمایید و از زنا و رفیق گیری بپرهیزید ،چون خداوند، عالم به سر و خفیات است ، البته این بحث تتمه ای دارد که در علم فقه آمده است . و در فراز دیگر مسأله کفر و احباط عمل مطرح شده ، به این معنا که (کفر)به معنای پوشاندن است ، مانند کفران نعمت های خدا و کفر به آیات او و کفر به خداو رسول و کفر به روز جزا و کفر به ایمان که در آیه مطرح شده ، یعنی ترک عمل به آنچه می داند حق است ، مانند دوست داشتن مشرکان و اختلاط با آنها وشرکت در اعمال آنها با اینکه علم به حقانیت اسلام دارد و یا ترک ارکان دینی مثل نماز و روزه و حج با آنکه یقین به ثبوت و رکنیت آنها دارد، پس منظور ازکفر به ایمان ، پوشاندن امور ثابته بطور مداوم و در طول زندگی است ، اما کسی که در زندگیش یک یا دو بار حق را می پوشاند و بر خلاف علم و ایمانش عمل می کند به او کافر نمی گویند، بلکه فاسق است . و احباط عمل مختص کافر است ،یعنی کسی که همیشه به مقتضای علم خودعمل نمی کند و حق را می پوشاند ،چنین کسی هر عمل صالحی هم که بکند بی پاداش خواهد بودو این بیان تمیم و دنباله بیان سابق است ، یعنی می خواهدمسلمانان را از خطری که در اثر سهل انگاری و معاشرت آزادانه با اهل کتاب متوجه آنان میشود بر حذر بدارد و بگوید،اگر به شما تخفیف و تسهیلی دادیم ،برای آن بود که وسیله ای بشود که شما با اخلاق اسلامی خود آنها را شیفته اسلام سازید و داعی آنان باشید بسوی علم نافع و عمل صالح ، نه اینکه خود را درپرتگاه هوا و هوسها، ساقط کنید و شیفته جمال آنان شده و بی بند و بار شوید،چون در این صورت به عکس ، خلق و خوی آنها در شما اثر می کند و این باعث کافرشدن و در نتیجه حبط اعمال شما می گردد، نهایتا در آخرت زیانکار خواهیدبود.
(6) (یا ایها الذین امنوا اذا قمتم الی الصلوه فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق وامسحوا برؤسکم و ارجلکم الی الکعبین وان کنتم جنبا فاطهروا وان کنتم مرضی او علی سفر او جاء احد منکم من الغائط اولمستم النساءفلم تجدواماء فتیمموا صعیداطیبا فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه ):(ای کسانی که ایمان آورده اید چون خواستید به نماز بایستید، صورت و دستهایتان را از آرنجهابشوئید وسر و پای خویش را تا غوزک مسح کنید و اگر جنب بودید با غسل کردن خود را طاهر سازید و اگر بیمار یا در حال سفر بودید و یا یکی از شما ازگودال تخلی بیامد و یا با زنان عمل جنسی انجام دادید و آبی نیافتید تا غسل کنیدو یا وضو بگیرید، با خاک پاک تیمم کنید، دست به خاک زده به صورت و پشت دستها بکشید...) کلمه (قیام )وقتی با حرف (الی )متعدی شود به معنای خواستن واراده چیزی است ، یعنی هنگامی که خواستید نماز بخوانید، وضو بگیرید وکیفیت وضو را بیان می کند و منظور از غسل ،شستن و جاری کردن آب بر عضومورد شستشو است به منظور تنظیف و پاک کردن و (وجه ) به معنای روی و ظاهرو سمت مقابل هر چیز است ، ولی اغلب در چهره آدمی استعمال می شود و حدشستن وجه طبق روایات عبارت است از طرف طول بین ابتدای موی سر به پایین تا آخر چانه ، و از طرف عرض آن مقدار از صورت که میان دو انگشت شست و ابهام یا میانه قرار می گیرد، منتها به نسبت دست متعارف و وجه متعارف و معمولی ،و(ید)دست انسان است که حد شستن آن از آرنج تا سر انگشتان است که به قرینه عبارت (الی المرافق )می فهمیم که منظور از شستن دست ، شستن ازمرفق تا نوک انگشتان می باشد و شستن طبیعی همواره از بالا به پایین است که باعث زدودن کثافات می گردد و امت اسلام اجماع دارد که وضوی کسی که از بالابه پایین دست خود را می شوید صحیح است ، چون (الی المرافق )قید برای موضوع یعنی (ایدیکم )است نه برای حکم یعنی (فاغسلوا)و مسح ، کشیدن دست ویا هر عضو دیگر لامس است بر شی ء ملموس ، بدون آنکه حائلی بین لامس وملموس باشد، این فعل اگر بدون (باء) استعمال شود استیعاب و شمول رامی رساند و اگر با حرف (باء)مفعول بگیرد دلالت می کند بر اینکه بعضی ازملموس لمس شده نه همه آن و به اقتضای روایت مسح سر فی الجمله واجب است و مقدار آن قسمتی از سمت جلو سر و بالای پیشانی است . و اما مسح پاها (ارجلکم )عطف به (علی رؤوسکم )می باشد و علت نصب لام درآن این است که (ارجلکم )عطف به محل (علی رؤوسکم ) شده است که موضع مفعولی و نصب می باشد و مراد از مسح پا کشیدن دست از نوک انگشتان تا برآمدگی پا است ، اما اهل سنت به استناد بعضی اخبار می گویند مراد از مسح شستن خفیف است و لذا در وضو پای خود را می شویند اما این معنا علاوه بر مخالفت با سنت ائمه اهل بیت با ظاهر عبارت در قرآن نیز منافات دارد، و مراد از(کعبین )استخوان بر آمده در پشت پای آدمی است و بعضی گفته اند به معنای غوزک پا یعنی استخوان بر آمده نقطه اتصال قدم به ساق آدمی است که در این صورت در هر یک از پاهای انسان دو کعب وجود دارد،و عبارت (ان کنتم جنبافاطهروا)معطوف به عبارت (فاغسلوا وجوهکم )است ،چون آیه در صدد بیان مشروط بودن صحت نماز به طهارت است ، یعنی تقدیر کلام این است که ای مؤمنان زمانی که خواستید نماز بخوانید، صورت و دستهای خود را بشویید وسر و پای خود را مسح کنید،البته در صورتی که جنب نباشید، اما اگر جنب بودیدباید طهارت کسب کنید، به وسیله غسل جنابت و در نتیجه از عبارت استفاده می شود که تشریع وضو مخصوص حالتی است که انسان جنب نباشد، اما درصورت جنابت فقط غسل کفایت می کند ،و در ادامه می فرماید: اگر مریض بودیدو استعمال آب برایتان ضرر داشت و یا در سفر بودید که دسترسی به آب نداشتید باید تیمم کنید، یعنی اگر به حدث اصغر (نجاست و رفتن برای تخلی ) ویا حدث اکبر(مثل جنابت )محدث بشوید باید وضو یا غسل یا تیمم کنید، پس دو شق آخری یعنی مسأله غائط و تماس با زنان در مقابل دو شق اول نیستند،بلکه دو شق دوم تقسیم می شوند، یعنی مسافر و بیمار دو حالت دارند ،یا محدث به حدث اصغرند و یا حدث اکبر. به هر حال در همه موارد، اگر آب یافت نشود حکم تیمم است و (تیمم )به معنای (قصد) می باشد و (صعید)به معنای وجه و روی زمین است که خاک پاکیزه و طاهر باشد و چنین خاکی مانند آب طاهر کننده است و تیمم در واقع همان وضو است ، با این تفاوت که در وضو مسح سر و پاها واجب است ، اما در تیمم مسح سر و پا نیست ،همچنینی شستن صورت و دستها که در وضو بود در تیمم از باب تخفیف ساقط شده و به مسح آنها اکتفا شده است ، آنهم مسح بعضی ازآنها، یعنی صورت از پیشانی تا زیر بینی و دستها از مچ تا سر انگشتان ،(ما یریدالله لیجعل علیکم من حرج ولکن یرید لیطهرکم و لیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون ):(خدا نمی خواهد شما دچار مشقت شوید ،ولیکن می خواهد پاکتان کند و نعمت خود را بر شما تمام سازد،باشد که شکر به جای آورید)،خداوند(خواستن حرج )را نفی کرده نه خود(حرج )را پس در واقع خدا نمی خواهد هیچ دشواری را بر بندگان تحمیل کند و حرج دو نوع است ،یکی :حرجی که در ملاک حکم و مصلحت مطلوب از آن حکم پیدا می شود که در این صورت حکم ذاتاحرجی صادر می شود و صاحب حکم دشواری و حرج را هم می خواهد، چون حکم تابع ملاک و معیار است ،دوم :حرجی که در ملاک حکم نیست و قهرا خودحکم هم در اصل حرجی نبوده ولی دشوار بودن از خارج و به علل اتفاقی بر آن عارض شده و لذا برای بعضی از افراد حرجی شده است که در این صورت آن حکم در خصوص چنین افرادی ساقط میشود و در غیر آن افراد به اعتبار خودباقی است . و خداوند می فرماید:احکام الهی حرجی نیست ، یعنی به منظور دشوار کردن زندگی شما تشریع نشده ، بلکه به این منظور تشریع شده که شما را پاک کند ونعمت بر شما تمام شود و این ملاک احکام است ، نه دشوار کردن زندگی بربندگان ، پس به همین جهت هرجا آب نیافتید یا برایتان مضر بود در آنجا تکلیف وضو و غسل ساقط می شود و تیمم که در وسع شماست برشما واجب می گردد،اما حکم طهارت که غرض اصلی است به کلی از بین نمی رود، چون خدا طهارت و اتمام نعمت بندگانش را می خواهد تا شاید شکر گزار شوند. و مراد از طهارت هم تنها طهارت از نجاست ظاهری نیست ، بلکه مرادطهارت باطنی است که از هر یک از (وضو، غسل و تیمم ) حاصل می شود. و مراد از نعمت هم نعمت دین است ،البته نه از حیث اجزای آن ،بلکه ازحیث اینکه دین عبارت است از تسلیم خدا شدن در همه شئون و این همان ولایت خدا وبر بندگان و حکمرانی بین ایشان است و این ولایت وقتی کامل می شود که همه احکام دینی من جمله طهارات سه گانه را تشریع بفرماید. پس در جمله (لیطهرکم )غرض و غایت تشریع حکم (وضو، غسل و تیمم )رابیان می کند و جمله (لیتم نعمته )نتیجه و غرض تشریع همه احکام را بیان می نمایدتا شاید شما تشکر کنید و شکر این نعمت را به جای آورید.
(7) (واذکروا نعمه الله علیکم و میثاقه الذی واثقکم به اذ قلتم سمعنا واطعناواتقوا الله ان الله علیم بذات الصدور):(و نعمت خدا را بر خویش به یاد آوریدو نیز عهدی را که خدا شما را به آن متعهد کرد متذکر شوید، زمانی که در پاسخش گفتید: شنیدیم و اطاعت کردیم ، و از خدا پروا کنید که همانا خدا دانابه افکار ونیات نهفته در سینه هاست )،منظور، مواهب جمیلی است که خدای تعالی درسایه اسلام به آنها داده و این بهتر شدن حال و روزگار بعد از اسلام آوردن آنهانسبت به اوضاع قبل از اسلام آنان می باشد که در سایه این دین حنیف که مادرهمه نعمتهاست ، صاحب امنیت و سلامتی و ثروت و صفای دل شدند و منظوراز میثاق همان میثاقی است که از آنها گرفته شده ، مبنی بر اینکه اسلام را بپذیرند وتسلیم مطلق خدای متعال باشند و خدا را اطاعت کنند و این اسلام حقیقی است ،آنگاه خدای متعال خودش را بیاد مردم می آورد که عالم به همه زوایای دلهاست و نتیجه می گیرد که باید از خدایتان بترسید ،چون او از همه افکار نهانی شما آگاه است .
(8) (یا ایها الذین امنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی واتقوا الله ان الله خبیر بماتعملون ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید، بخاطر خدا قسط را بر پا دارید و شهادت به عدل بدهید و دشمنی با گروهی شما را به انحراف از حق نکشاند،عدالت کنیدکه آن به تقوی نزدیکتر است و از خدا بترسید که خدا از آنچه می کنید باخبراست ) در این آیه غرض این بوده که مؤمنین را از ظلم در شهادت به انگیزه سابقه دشمنی شان نسبت به مشهود علیه نهی کند ،لذا شهادت را مقید به قسط نموده وشهادت به قسط فرع بر یک مسأله کلی است که آن قیام به خاطر خداست ومی فرماید: مبادا به جهت بغض و دشمنی عدالت را ضایع کنید و آنگاه به مؤمنان امر می کند که عدالت نمایید ،چون عدالت به تقوا نزدیکتر است ، یعنی وسیله ای است برای حصول تقوا که همان التزام به اوامر و ترک نواهی می باشد و آنگاه درمقام تحذیر از عدم رعایت عدالت می فرماید: از خدا بترسید ،چون خدا از آنچه می کنید باخبر است .
(9) (وعد الله الذین امنوا و عملوا الصالحات لهم مغفره و اجرعظیم ):(خداوند بر کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح کنند، وعده آمرزش وپاداشی بزرگ داده است )، فراز دوم انشاء وعده ای است که قبلا در فراز اول داده و این جمله را مؤکدترمی نماید و ایمان را با عمل شایسته مقید نموده است ،چون ایمان بدون عمل فایده ای ندارد.
(10) (و الذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب الجحیم ):(و کسانیکه کفر ورزیدند و نشانه های ما را تکذیب کردند، آنان اهل دوزخند)،در این آیه کفررا مقید کرده به تکذیب آیات تا کفر بدون تکذیب را شامل نگردد،زیرا کفاری که منشاء کفرشان انکار حق با علم به حق بودن آن نیست ، بلکه منشاء آن مستضعف بودن و یا قاصر بودن آنها از تشخیص حق است ،اهل دوزخ نیستند، بلکه امرآنان به دست خداست ،اگر بخواهد آنها را می آمرزد و اگر بخواهد عذابشان می کند، و جحیم از ماده (جحم )به معنای شدت فوران آتش است و این آیه مشتمل است بر خود وعید نه تهدید بر آن ، کما اینکه در آیه قبلی هم خود وعده را ذکر فرمود.
(11) (یا ایها الذین امنوااذکروا نعمت الله علیکم اذهم قوم ان یبسطواالیکم ایدیهم فکف ایدیهم عنکم واتقوا الله و علی الله فلیتوکل المؤمنون ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید نعمتی را که خدا بر شما ارزانی داشت به یادآورید،زمانی که قومی تصمیم گرفتند دست ستم به سوی شما دراز کنند، خداونددستشان را از شما کوتاه کرد و از خدا پروا کنید و مؤمنان باید فقط بر خدا توکل کنند)، این آیه قابلیت انطباق بر چندین واقعه را دارد، وقایعی که بین کفارومسلمانان واقع شد، ازقبیل داستان جنگ بدر واحد واحزاب و غیره ...، پس منظورآیه مطلق توطئه هائی است که مشرکین علیه مسلمانان و برای کشتن آنان ومحو کردن اثر اسلام و دین توحید می ریختند و خداوند شر آنان را از سرمسلمانان برطرف نمود و در آخر تحذیر شدید از ترک تقوا و ترک توکل برخدای سبحان می نماید تا مبادا مسلمانان درگیر ماجراهایی شوند که یهود ونصاری در آنها واقع شدند که آنها میثاق الهی را فراموش کردند و عهد خدا رانقض نمودند، در نتیجه مبتلا به انواع بلاها گشتند ،در حالیکه اگر تسلیم خدابودند و از خدا پروا داشتند و بر او توکل می نمودند،خداوند آنها را از رحمت خود دور نمی نمود. و با این کلام مردم را به اطاعت و خضوع در برابر دستورات خویش فرامی خواند تا او را وکیل خود بگیرند و در امور دینی و دنیایی خود آنچه را خدابرای آنها برگزیده است اختیار کنند و پیروی از غیر خدا و رسول ننمایند و دربرابر جباران و طاغوتها و حتی احبار و رهبان یعنی خاخامها و کشیشها تسلیم محض نباشند و بدانند غیر از خدای تعالی و هر کس که او اطاعتش را واجب کرده باشد از احدی نباید اطاعت کنند.
(12) (ولقد اخذ الله میثاق بنی اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیبا و قال الله انی معکم لئن اقمتم الصلوه و اتیتم الزکوه و امنتم برسلی و عزرتموهم واقرضتم الله قرضا حسنا لاکفرن عنکم سیئاتکم و لادخلنکم جنات تجری من تحتها الانهار فمن کفر بعد ذلک منکم فقد ضل سواء السبیل ):(و به تحقیق خداوند از بنی اسرائیل پیمان گرفت و ما از آنان دوازده مراقب انتخاب کردیم وخدا به آنان فرمود: من با شمایم ،اگر نماز بپا دارید و زکات بدهید و به فرستادگان من ایمان آورید و با رعایت احترام آنها را تقویت کنید و در راه خدا به طورشایسته وام دهید، در این صورت هر آینه گناهان شما را می پوشانم و شما را دربهشتهایی وارد می سازم که نهرها در زیر آن جاری است و بعد از این اگر کسی ازشما کفر بورزد در حقیقت از راه میانه منحرف گشته و گمراه شده است )،(نقب )در مورد دیوار و پوست همان معنای (ثقب )در مورد چوب رامی دهد که به معنای شکاف است ، اما(نقیب )به معنای کسی است که از قومی آمارمی گیرد و احوال آنها را پی گیری می نماید و منظور از نقباء دوازده نفر از بنی اسرائیل بودند که هر یک بر یکی از اسباط دوازده گانه بنی اسرائیل ریاست داشتند و متولی امور دینی و دنیایی آنها بودند ،اما خود آنها وحی از آسمان نمی گرفتند و شریعتی را تشریع نمی کردند و کار وحی و شریعت تنها بر عهده موسی (ع ) بود و خدای تعالی به ایشان فرمود: من باشمایم ، اگر از من اطاعت کنید، شما را یاری می کنم و اگر نافرمانی کنید، شما را پست و خوار می سازم . ومنظور از رسل پیامبران الهی بعد از موسی (ع ) مثل عیسی (ع ) و محمد(ص )هستند که صاحب شریعتی مستقلند و می فرماید: اگر آنها را تعظیم و یاری کنید وصدقه های مستحب بدهید ،هرآینه گناهان شما را محو وتکفیر نموده و شما راوارد بهشتهایی چنین و چنان می کنم که اینها همه وعده های نیکو از جانب خداوند صادق الوعد است ،اما هر کس به این دستورات عمل نکند و کافر شود،پس از راه رساننده به بهشت و سعادت دنیا و آخرت دور می افتد وگمراه میگردد.
(13) (فبمانقضهم میثاقهم لعناهم وجعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به ولا تزال تطلع علی خائنه منهم الا قلیلامنهم فاعف عنهم واصفح ان الله یحب المحسنین ):(پس بخاطر این پیمان شکنی ایشان آنهارا لعنت کردیم و دلهایشان را به سختی مبتلا نمودیم و در نتیجه کلام خدا را وارونه تحریف نمودند و جابه جا کردند و قسمتی از حقائق دینی رافراموش کردند و تو همواره به خیانتی از آنان آگاه می شوی ، جز اندکی از آنها،پس ایشان را ببخش و از ایشان در گذر که همانا خدا نیکوکاران را دوست می دارد)،یعنی به سبب کفرشان آنها را از رحمت حق دور کردیم و قلبهایشان راسخت نمودیم که در برابر حق خشوع نداشته باشند و هیچ رحمتی در آنهاتأثیرنگذارد، پس به همین سبب آنهاکلام خدا را به گونه ای تغییر دادند و زیادت وکاستی در آن بوجود آورندکه آن را وارونه کردند و خدای سبحان به چنین امری راضی نبود و باز به همین سبب بسیاری از حقایق دینی بلند مرتبه از آنها فوت شد و اصول دینی را که سعادتشان در دنیا و آخرت دائر مدار آنها بود ترک کردندو بهمین جهت گرفتار بدبختی و شقاوت شدند و لذا از پیش خود قائل به تشبیه گشتند و یا موسی را خاتم انبیاء شمردند و شریعت تورات را همیشگی پنداشتند و نسخ و بداء را باطل دانستند و قائل به عقاید باطله دیگر شدند و به پیامبر می فرماید: تو همواره شاهد خیانت عده ای از آنها خواهی بود و جز گروه اندکی مرتب اینها مرتکب خیانت می شوند و استثناء کردن این عده اندک منافاتی با این ندارد که لعنت و عذاب متوجه این امت و نژاد بشود . و در آخر می فرماید ای پیامبر تو آنهارا عفو کن ، یعنی از کسانی از یهود که ایمان به اسلام نیاورده اند در گذر و آنها را ببخش ، چون خدا نیکوکاران رادوست می دارد.
(14) (ومن الذین قالوا انا نصاری اخذنا میثاقهم فنسوا حظا مما ذکروا به فاغرینا بینهم العداوه و البغضاء الی یوم القیامه و سوف ینبئهم الله بما کانوایصنعون ):(و از کسانی می گویند ما نصاری هستیم ،میثاق مخصوص گرفتیم ، پس آنها هم بخشی از اصول دینی خود را فراموش کردندو در نتیجه تا قیامت بینشان دشمنی و کینه را تحریک کردیم و به زودی خدا آنها را از اعمالی که می کرده اندآگاه خواهد نمود)،عهد آنها این بود که عیسی (ع ) آنها را به تقوی و ترک ملازمت دنیا و زینتهای آن دعوت می نمود و آنها را به صلح و صفا می خواند، اما آنهابخشی از اصول تعالیم مسیح را از یاد بردند و خداوند هم به این سبب همواره آنها را ملازم کینه و دشمنی نمود (اغرینا)از ماده (غری ) و (غراء) به معنای چسب و سریش است ، یعنی آنها همواره ملازم و کینه ورزی هستند و از آن جدانمی شوند و به جای صلح و صفا گرفتار جنگ و کینه و دشمنی خواهند بود وهرگاه بخواهند ازا ین وضعیت خارج شوند و از غم رها شوند، دوباره به آن اندوه بر گردانده می شوند و به آنها گفته می شود، بچشید عذاب آتش سوزنده راو نمونه اینها جنگهای جهانی و بین المللی است که اینها به راه انداخته اند،جنگهایی که کره زمین را تهدید به خرابی و فنا و بشریت را تهدید به انقراض نموده است و تازه اینها عذاب دنیوی آنهاست و در آخرت خداوند بیش از این آنها را عذاب خواهد کرد و آنها را نسبت به آنچه کرده اند آگاه می سازد.
(15) (یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب و یعفوا عن کثیر قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین ):(ای اهل کتاب به تحقیق فرستاده ما (محمد(ص ))به سویتان آمده تا برای شما بسیاری از حقایق دین را که پنهان می کردید بیان کند و از فاش کردن بسیاری از خیانتهایی که علمائتان نسبت به حقایق دینی کرده اند چشم پوشی می کندو این رسول همانا ازجانب خدا برای شما نوری و کتابی روشنگر آورده است )،یعنی پیامبر اسلام نزدشما آمد و آنچه را علمای شما از بشارات و نشانه های نبوت او پنهان کرده بودندبرای شما آشکار نمود و همچنین بسیاری از احکام مربوط به رجم و سنگسار راکه پنهان می کردند، پیامبراسلام آنها را آشکار کرد و از بسیاری از حقایقی که اهل کتاب پنهان کرده بودند چشم پوشی و عفو کردیم و این عفو شامل موارداختلافی است که بین دو کتاب می بینیم ، مثلا تورات شامل مسائلی درتوحید ونبوت است که نمی توان آنها را به خدا نسبت داد، مثلا اینکه خدا را جسم ونشسته در مکانی می داند و یابسیاری گناهان و لغزشها را به پیامبران نسبت داده واز طرف دیگر مسأله معاد را که یکی از اساسی ترین معارف دینی است مسکوت گذاشته و در باره آن سخنی نگفته است و انجیلها مخصوصا انجیل یوحنا انباشته از عقایدی از وثنیت و بت پرستی است و اینکه خدا این مسائل را در قرآن نام نبرده به جهت آن بوده که می دانسته مردم خودشان با عقل خود در می یابند که این عقاید خرافی و باطل است و ربطی به خداو انبیای الهی ندارد. و مراد از نور همین قرآن کریم است و احتمال هم دارد مراد ازنور رسول خدا(ص ) باشد، چون در جای جای قرآن از قرآن و پیامبر با لفظ نور تعبیر شده است (و سراجا منیرا)(5)،(و انزلنا الیکم نورا مبینا)(6).
(16) (یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم ):(که به وسیله آن نور و کتاب خداوند هر کس را پیرو خوشنودی او باشد به راههای سلامت هدایت می کند وآنها را به اذن خود از تاریکیها به سوی نور خارج ساخته و به سوی صراطمستقیم هدایت می نماید)، ضمیر در (به )به نور یا کتاب باز می گردد،حال چه مراداز نور رسول خدا باشد و یا قرآن ، به هر صورت در این آیه خداوند هدایت را درعین اینکه به قرآن و رسول نسبت می دهد، برگشت و مرجع اصلی آن را خدای سبحان می داند، پس هادی حقیقی اوست و غیر او اسباب ظاهری است که خداآنها را برای تحقق هدایت مسخر فرموده است . از طرف دیگر در این آیه شرط کرده که تنها کسانی را بوسیله قرآن و پیامبرهدایت می کند که در پی خوشنودی خدا باشند، لذا مراد از هدایت در اینجارساندن به مقصد است نه به معنای نشان دادن راه . و نکته دیگر اینکه صفت (سلام ) را که برای راههای خود بیان کرده ، بطورمطلق و بدون قید آورده است تا بفهماند راه او سالم از انواع شقاوتها ومحرومیتهایی است که سعادت دنیا و آخرت بشر را مختل می سازند، پس راههای سلام پروردگار آمیخته با هیچ نوع شقاوتی نیست . در ادامه ظلمات را به صیغه جمع می آورد، اما نور را به صیغه مفرد، تا دلالت کند بر اینکه راه حق هر چند به حسب مقامات ومراحل متعدد است ، اما در آن اختلاف و تفرق وجود ندارد، به خلاف باطل که سراپا اختلاف است و منظور ازقید (باذنه )یعنی مطابق رضای او و موافق علم او، پس انبیاء در خروج مردم ازتاریکیها و ورود به نور استقلالی از خود ندارند، بلکه سبب حقیقی خدای سبحان است . اصولا در قرآن هر جا که اخراج از تاریکها به رسول خدا یا کتاب خدامنسوب شود، اذن خدا در آنجا به معنای رضای خداست و هر جا که به خودخدا، منسوب شود معنای (اذن خدا) به معنای (علم خدا)خواهد بود و صراطمستقیم هم چنانکه قبلا شرح داده شد، راهی است سرآمد و مهیمن بر همه راههای دیگر خدا و قهراهدایت به سوی صراط مستقیم نیز هدایتی برتر و غالب بر سایر اقسام هدایت و سبل جزئی است ، واگر صراط را نکره آورده نه به جهت تکثر آن است ، بلکه به منظور تعظیم و بزرگداشت مطلب می باشد .
(17) (لقد کفر الذین قالوا ان الله هو المسیح ابن مریم قل فمن یملک من الله شیئاان اراد ان یهلک المسیح ابن مریم و امه ومن فی الارض جمیعا و لله ملک السموات والارض وما بینهما یخلق ما یشاء و الله علی کل شی ءقدیر):(به تحقیق کسانی که گفتند مسیح پسر مریم ،خداست ،کافر شدندو ،بگو ای پیامبرچه کسی است که جلوی قهر و قدرت خدای را ،اگر خواست مسیح پسر مریم ومادرش وهمه انسانهای روی زمین را هلاک کند، بگیرد؟ و ملک آسمانها و زمین و آنچه بین آندو است از آن خدا می باشد، اوست که هر چه بخواهد خلق می کندو خدا بر هر چیزی تواناست )، و این نقل قول کسانی است که قائل به اتحادمسیح با خدا هستند و می گویند عیسی (ع )هم بشر است و هم اله و معبود هرچند که دو گروه دیگر که عیسی را پسر خدا و یا سومی از سه خدا(پدر،روح القدس ، پسر) می دانند، نیز کافر هستند، اما ظاهر جمله با گروه اول بهترمی سازد،آنگاه قرآن در جمله بعدی برهانی از راه تناقض بر ابطال عقیده آنان می آورد و می گوید:بنابر عقیده شما عیسی از یک طرف معبود واله است و ازطرف دیگر بشر و مخلوق ، پس خدا به حکم همین بشر بودن می تواند مسیح راکه جزئی از این عالم است هلاک کند، همانطور که می تواند مادر مسیح و همه ساکنان زمین را هلاک نماید و هیچ مانع و رادعی نیست ، تا جلوگیر او شود، لذاوقتی هلاکت برای مسیح از نظر عقلی جایز و ممکن باشد، دیگر او چگونه می تواند معبود باشد، پس اعتقاد به بشر بودن عیسی (ع ) نقیض اعتقاد به خدابودن وی است و از طرف دیگر از برهان امکان هم استفاده شده ، یعنی چون مسیح مانند مادرش شبیه و مماثل سایر افراد بشر است در نتیجه همانگونه که همه هستی وهمه موجودات ملک علی الاطلاق خداوند هستند، مسیح هم جزئی از آنهاست ، در نتیجه هر حکمی و هر حادثه ای که درمورد سایر افراد بشر جایز وممکن باشد در مورد او نیز ممکن است ،(زیرا به قول فلاسفه : حکم امثال درآنچه بر آنها جائز است یا جائز نیست ، یکسان است ) و علت اینکه خداوند برهلاک آنها قادر است ، این است که هر چه در آسمان و زمین و مابین آندو است ازآن خدای متعال می باشد و اگر (الله )را مقدم نمود به جهت آن بود که انحصار رابرساند و در جمله بعدی علت این مالکیت را بیان می کند و آن اینست که چون خدا خالق هر چیز بوده و به هر چیزی قادر است ، پس او مالکیت تام بر خلق خود دارد، و بهمین جهت هم او می تواند اراده هلاکت همه عالم را بکند و همین نشان می دهد که احدی از خلائق در الوهیت با خدا شریک نیستند و اما برهان براینکه مشیت خدا نافذ و قدرتش مطلق است ، همین است که او (الله )تبارک وتعالی یعنی آن ذات واجب الوجود مستجمع جمیع صفات کمالیه است و چه بسابه همین خاطر نام شریفه (الله )چند بار در این آیه تکرار شده است .
(18) (و قالت الیهود و النصاری نحن ابناء الله و احباؤه قل فلم یعذبکم بذنوبکم بل انتم بشر ممن خلق یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء و لله ملک السموات و الارض و ما بینهما و الیه المصیر):(یهود و نصاری گفتند: ماپسران خداودوستان اوئیم ، بگواگر چنین است ، پس چرا خدا شما را به کیفر گناهانتان عذاب می کند؟ بلکه شما نیز بشری از جنس سایر مخلوقات بشر هستید و خداهر که را بخواهد می آمرزد و هر کس را بخواهد عذاب می کند و ملک آسمانها وزمین و آنچه بین آندوست از آن خداست و بازگشت نیز به سوی اوست )،هیچ شکی نیست که آنها از این ادعا قصد حقیقی و جدی نمی نمایند، بلکه آن را به منزله تشریف و مجاز گوئی می گویند، می گفتند ما مثل پسران پادشاه به نسبت باقی رعایا هستیم و این را مستلزم مستثنی شدن در خود از بعضی احکام جاری بر سایر مردم می دانستند، بنا براین خود را آنقدر مقرب درگاه الهی می دانستند که پسران در نظر پدر محبوبند و لذا مجازات و تعذیبی بر خود روا نمی دانستند،همانگونه که شاهزادگان از احکام سایر مردم مستثنی بودند، لذا مراد آنها صرفاامتیاز دادن و تشرف و تقرب است ،اما خداوند در جواب آنها و برای باطل کردن حجت آنها می فرماید: اگر چنین است ، پس چرا خدا شما را بواسطه اعمالتان عقوبت می کند؟ در واقع عدم نجات آنها از عذاب اخروی ، دال بر عدم نجات آنها از عذاب دنیوی است ، از طرف دیگر آنها خودشان فی الجمله عذاب اخروی را قبول دارند ،تنها می گویند، (لن تمسنا النارالا ایاما معدوده )(7)،(عذاب آتش جز چند روز اندک به ما نخواهد رسید)، ویا مسیحیان مسأله نداء را قبول دارند و می گویند: مسیح به خاطر گناهان امت فدا و قربانی شد، پس به هر حال عذاب برای آنان خواهد بود و مسلما آنچه از بلاهای دنیوی به افراد شایسته برسد، باعث ترفیع درجه آنها می گردد،اما بلائی که به فرد گنه کار برسد عقوبت ونکال برای اوست و آنگاه حجتی دیگر برای آنان می آورد و می فرماید: شما هم فردی از افراد بشر هستید و تمایزی از دیگران ندارید و همه مخلوق خدایند،بنابراین مانند سایر مردم عذاب می شوید و خدا مالک علی الطلاق و متصرف مطلق است و هر گونه بخواهد حکم می راند، پس هر که را شایستگی دارد، ثواب می دهد وهر که را که گنه کار است عذاب می کند و همه آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست مخلوق خداست و او هر گونه بخواهد در آنها تصرف می نماید وهمه آنها بسوی او باز می گردند.
(19) (یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم علی فتره من الرسل ان تقولوا ماجاءنا من بشیر و لا نذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر و الله علی کل شی ءقدیر):(ای اهل کتاب به تحقیق فرستاده ما بسوی شما آمد تا بعد از گذشتن دوران فترت پیامبران بیاید و شما نگویید پیامبر نوید دهنده و ترساننده برای مانیامد، اینک پیامبری بشارت دهنده و بیم دهنده بسویتان آمده و دیگر بهانه ای ندارید و خدا بر هر چیز تواناست )،پس فرستاده ما محمد(ص ) بسوی شما آمدتا آنچه را از کتاب خود مخفی کرده بودید، برای شما آشکار کند و این دین مؤیددین شماست و کتاب شما را تأیید می کند و (فترت ) به معنای سستی بعد از فرونشستن خشم است و یا گشایش بعد از شدت و یا ضعف ،پس از قوت ، یعنی پیامبر اسلام بعد از سالهای سال سکون و بی پیامبری بر شما ارسال شد، تانگویید چون پیامبری بیم دهنده و نوید دهنده برای ما نیامده ، پس ما گناهی نداریم ، حالا پیامبر مبشر و منذر بسوی شما آمده و این نقض گفتار یهود است که می گویند: شریعت آنها خاتم بوده و بعد از پیامبرشان پیامبری نخواهند آمد،لذاحال دیگر عذری ندارید و باید به او ایمان بیاورید، و کلام آخر آنکه برای نقض قول یهود که دست خدا را بسته می دانستند و می گفتند:(یدالله مغلوله )می فرماید: خدا بر هر امری تواناست و هر نفسی را به سبب آنچه عمل کرده مؤاخذه می نماید.
(20) (و اذ قال موسی لقومه یا قوم اذکروا نعمه الله علیکم اذ جعل فیکم انبیاء و جعلکم ملوکا و اتکم مالم یؤت احدا من العالمین ):و هنگامی که موسی (ع ) به قومش گفت : ای قوم ، نعمت خدا را برخودتان به یاد آورید،زمانیکه در میان شما پیامبرانی قرار داد و شما را بعد از بردگی مالک سرنوشت خود نمود و به شما بهره هایی داد که به هیچ یک از اهل زمان نداده بود)،این گفتگو در زمانی واقع شد که بنی اسرائیل از مصر بیرون آمده بودند ونعمتهای خداوند بر آنها شامل بعثت موسی (ع ) و هدایت آنها به دین خدایی و نجاتشان ازآل فرعون و نازل نمودن تورات و تشریع دین برای آنها بود و خداوند این نعمتها را در سه گروه تقسیم می کند، اول ):برانگیختن انبیاء در میان قوم آنها،دوم ): مالک قرار دادن آنان ، یعنی نجات آنها از بند بندگی فرعون و ظلم ظالمان ،مالک به کسی می گویند که در امر جان و مال و اهل و عیال خود استقلال داشته باشد،و سوم ):ایتاء معجزات و دلایل و نعم آشکاری که خداوند به هیچ یک ازمردم آن زمان نداده بود، مثل نزول مائده های آسمانی و انفجار چشمه های دوازده گانه و سایه افکندن ابر برآنها و نزول بلاهای آسمانی مثل خون و ملخ و...بر قوم فرعون و در نهایت شکافتن دریا و نجات دادن آنها از قوم فرعون و ظلم آنها که هر یک از اینها برای هدایت قومی کفایت می کرد،امابنی اسرائیل بعدازاینهمه معجزات آشکار بازهم کافرشدند.