تفسیر سوره مائده ( از آیه 21 تا آیه 40 )
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: مذهبی ،قرآن ،تفسیر سوره مائده
یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتی‏ کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ21قالُوا یا مُوسى‏ إِنَّ فیها قَوْماً جَبَّارینَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنَّا داخِلُونَ22قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ یَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ23قالُوا یا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ24قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاَّ نَفْسی‏ وَ أَخی‏ فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ25قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعینَ سَنَةً یَتیهُونَ فِی الْأَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقینَ26وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قالَ إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ27لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنی‏ ما أَنَا بِباسِطٍ یَدِیَ إِلَیْکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمینَ28إِنِّی أُریدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمی‏ وَ إِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ الظَّالِمینَ29فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ30فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُواری سَوْأَةَ أَخیهِ قالَ یا وَیْلَتى‏ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِیَ سَوْأَةَ أَخی‏ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمینَ31مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى‏ بَنی‏ إِسْرائیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمیعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ32إِنَّما جَزاءُ الَّذینَ یُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ33إِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ34یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسیلَةَ وَ جاهِدُوا فی‏ سَبیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ35إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِیَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ یَوْمِ الْقِیامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ36یُریدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجینَ مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقیمٌ37وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا نَکالاً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ38فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ39أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ40
 
 
تفسیر المیزان - خلاصه :
(21) (یا قوم ادخلوا الارض المقدسه التی کتب الله لکم و لا ترتدوا علی ادبارکم فتنقلبوا خاسرین ):(ای قوم به این سرزمین مقدس که خدا برایتان مقدرکرده واردشوید و از دین خود بر نگردید که در این صورت متضرر خواهیدشد)،مقدس بودن آن سرزمین به جهت سکونت انبیاء و مؤمنین و طهارت آنجااز شرک است و مبارک بودن آن بواسطه خیر کثیر واقامه دین توحید در آنجاست و بعضی می گویند: مراد سرزمین فلسطین است و ظاهرا می فرماید: خداوندسکنی گزیدن شما را در سرزمین مقدس مقدر فرموده است ، اما از آنجا که موسی (ع ) از حال و وضع آنان پیش بینی کرده بود که از این دستور سرپیچی خواهند کرد، لذا برای تأکید به نهی ، فرمود: مبادا مرتد شوید و به قهقرا باز گردیدو مانند سابق کافر شوید، زیرا در این صورت گرفتار خسارت می گردید، لذاعدم دخول آنها در سرزمین مقدسی که خداوند برای آنان مقدر کرده بود، عین فسق وگناه بوده .
(22) (قالوا یا موسی ان فیها قوما جبارین و انا لن ندخلها حتی یخرجوا منهافان یخرجوا منها فانا داخلون ):(بنی اسرائیل گفتند: ای موسی در آنجا مردمی نیرومند و دارای سطوت هستند و ما هرگز بدانجا داخل نمی شویم تا زمانیکه آنهااز آنجا خارج شوند، اگر آنها خارج شدند، پس آنگاه ما داخل می شویم )(جبر)به معنای اصلاح چیزی با نوعی قهر و زور است و یا به معنای قهر و زور و یا به معنای اصلاح صرف هم بکار می رود و اجبار یعنی وادار کردن کسی بر انجام کاری و جبار(8)، کسی است که نقیصه خود را با ادعای منزلتی از جانب خدا که استحقاق آن را ندارد، جبران می کند و مراد از جبارین صاحبان قدرت و شوکت هستند که مردم را به اجبار و اکراه وادار می کنند تا هر چه آنان می خواهند، بکنندو خواست خود را بر مردم تحمیل می نمایند. بنی اسرائیل در این جمله ورود خود را مشروط به خروج آن جباران از ارض مقدس نموده اند و حقیقت این شرط و شروط رد کردن گفتار موسی (ع ) است ،هر چند که بعد از رد گفتار آن جناب دو باره وعده داده اند که اگر آنها خارج شوندما داخل خواهیم شد و در بعضی روایات آمده که جباران مذکور عمالقه هستندکه مردمی درشت هیکل و بلند قامت بوده اند .
(23) (قال رجلان من الذین یخافون انعم الله علیهما ادخلوا علیهم الباب فاذا دخلتموه فانکم غالبون و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین ):(دو نفر از میان جماعت که ترس از خدا در دلشان بود و خدا به آندو موهبتی کرده بوده روی به مردم کرده و گفتند: از مرز این سرزمین داخل شوید و بدانید همینکه وارد آن شدید شما غالب خواهید شد و اگر براستی مؤمن هستید ،پس بر خدا توکل وتکیه کنید)،از سیاق بر می آید که آنها از خدای سبحان خوف داشته اند و ازنافرمانی امر او و دستور پیامبرش دلواپس بوده اند و همچنین معلوم می شود که خدا ترسان تنها این دو نفر نبوده اند ،بلکه جماعتی بوده اند، اما اینکه خداوندمی فرماید: به آنها نعمت داده بودیم ، مراد از نعمت ، ولایت الهیه است ، یعنی این دو نفر دو تن از اولیاء الله بوده اند ،چون اولیاء خدا هستند که خوف از خدا دارندو جزخدا از هیچ کس نمی ترسند و شاید هم مراد از نعمت همین خوف از خداباشد، چون ترس از خدا هم خود به نوعی انعامی از جانب خدای متعال است ومنظور از (باب )اول شهر یا دروازه شهر آنها است و گفته می شود،اولین شهر آن سرزمین (اریحا) بوده است و استعمال (باب )در مورد شهر مرزی اصطلاحی شایع است و آن دو نفر بخاطر ایمانی که به موسی (ع ) داشتند، گفتند: اگر به شهر واردشوید،پیروزی شما بر دشمن حتمی است ، چون موسی (ع ) گفته بود که خداونداین شهر را بر شما مقدر کرده است و یا شاید آن دو نفر به جهت نور ولایت الهیه و اینکه از اولیاء الله بودند این معنا را دریافته بودند و بزرگان از مفسرین گفته اندکه این دو مرد یوشع بن نون و کالب بن یوفنا، دو تن از دوازده نقیب بنی اسرائیل بوده اند . و در آخر آندو برای آرامش خاطر مردم و تشجیع و برانگیختن آنها به ایشان می گویند:اگرمؤمن هستیدبه خداتوکل کنید،چون خداوندبندگانش راکفایت می کند.
(24) (قالوا یا موسی انا لن ندخلها ابدا ما داموا فیها فاذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون ):(گفتند: ای موسی تا آن مردم در آن سرزمین هستند ماابدا داخل آن نخواهیم شد ،پس تو خودت با پروردگارت بروید و با آنان جنگ کنید، ماهمینجا نشسته ایم )،اینکه مجددا این قوم تکرار کرده اند که ما هرگز وارداین سرزمین نمی شویم به جهت مأیوس ساختن موسی (ع ) بوده است تا درنتیجه آنحضرت در دعوت خود اصرار نورزد و همچنین در این گفتار وجوهی از اهانت و عتاب و زورگویی نسبت به مقام موسی (ع ) و نسبت به تذکری که آن جناب در باره امر خدای تعالی داد، دیده می شود و در این عبارت نظامی عجیب وجود دارد، اولا): به جای اینکه روی سخنشان را به آن دو نفر مرد خدا ترس بکنند، یک راست با حضرت موسی (ع ) سخن گفتند و این از نظر ادبیات عرب ایجاز بعد از اطناب است که در مقام تخاصم و مجادله بکار می رود تا به طرف بفهماند دیگر حوصله گفتگو با تو را ندارم و حرف حرف خودم است ، ثانیا):سخن بی ادبانه خود را مجددا تکرار کردند و گفتند: ما هرگز وارد این سرزمین نمی شویم ، ثالثا): جهالت و جسارت را به جایی رساندند که گفتند: تو باخدایت بروید و بجنگید، ما همین جا می نشینیم و این سخن گویای عقاید باطل آنها درباره مقام الوهیت است که شبیه عقاید بت پرستان است و خدا را متأثر و منفعل می دانسته اند، کما اینکه به موسی (ع ) گفتند: تو نیز برای ما خدایی درست کن ،همانطور که بت پرستان دارندو این اعتقاد به جسمانیت خدا و شباهت او به انسانها همواره در بین یهود بوده ، امروز نیز بر این اعتقادات باطل هستند.
(25) (قال رب انی لا املک الا نفسی و اخی فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین ):(موسی (ع ) عرضه داشت : پروردگارا من غیر خودم و برادرم اختیارکسی را ندارم و نمی توانم آنها را به راه هدایت و اجرای فرمان تو مجبورسازم ،پس بین من و این مردم گنه کار و عاصی جدایی بیانداز)،این کلام کنایه ازبیان ناتوانی آن حضرت بر وادار کردن مردم به قبول دعوت است و مراد ایشان نفی مطلق قدرت دعوت مردم نبوده ، چون بعضی از مردم خدا ترس بوده و مانندآن دو نفر دعوت موسی (ع ) را اجابت کرده بودند و این تعریض به جهت آنست که آن جناب آنها را دعوت نموده و در ابلاغ رسالت خود کوتاهی نکرده ، اما بنی اسرائیل دعوت او را رد کرده و نسبت به ایشان بی ادبی نموده اند، پس به همین جهت در مقام شکایت آنها به پروردگار عرضه می دارد، خدایا: من کوتاهی نکردم ، اما غیر از خودم و برادرم یا عده ای اندک کسی دعوت مرا اجابت نکرد،پس تو خود به قدرت ربوبیت خود گره از کار ما بگشا و حساب مرا از این قوم عصیانگر جدا کن و بدیهی است اسم فاعل فاسق حکایت از استمرار و دوام دارد،یعنی این قوم دائما در حال عصیان و گناه بوده اند و مضمون دعای آنحضرت در خواست عذاب برای آنها نیست ،بلکه در خواست هدایت و کارگشایی از جانب خود خداست که هادی مطلق است ، وگرنه آن جناب ازنزول عذاب بر بنی اسرائیل بیمناک بود و به همین جهت به درگاه خدادعانمود.
(26) (قال فانها محرمه علیهم اربعین سنه یتیهون فی الارض فلا تاس علی القوم الفاسقین ):(خداوند فرمود:پس همانا به جهت این نافرمانی ،دست یافتن به آن سرزمین تا چهل سال بر آنان تحریم شد تا در نتیجه چهل سال در بیابان سرگردان باشند و تو برای این قوم گنه کار و فاسق اندوه و تأسف نداشته باش )،ضمیر در(فانها)به ارض مقدسه بر می گردد و مراد از حرمت ، حرمت تشریعی نیست ،بلکه حرمت تکوینی است ،یعنی خدا به جهت نافرنانیشان مقدر فرمودکه تا چهل سال نتوانند وارد آن سرزمین شوند، بلکه در بیابان سر گردان باشند وخداوند در نهایت ، اولا): به موسی (ع ) می فرماید: به حال آنان اندوه مخور وثانیا): کلام موسی (ع ) را تأیید و امضاء نموده است و خداوند نیز آنها را با وصف فاسق توصیف کرده . و بنی اسرائیل بواسطه این حکم تکوینی ، چهل سال در صحرا سر گردان بودند و صبح تا شام به طرف آنجا می رفتند، اما چون اسب عصاری تنها گردخودشان می چرخیدند و قدمی به جلو نمی گذاشتند و به هیچ شهر و وادی نمی رسیدند و این عذاب ، وبال فسق و نافرمانی آنها بود.
(27) (واتل علیهم نبا ابنی ادم بالحق اذ قربا قربانافتقبل من احدهما ولم یتقبل من الاخرقال لاقتلنک قال انما یتقبل الله من المتقین ):(ای پیامبر داستان دوپسر آدم را که داستانی حقیقی است برای آنهابیان کن ، زمانی که هر دو در راه خداو برای نزدیکتر شدن به او چیزی قربانی کردند،اما از یکی از آنها پذیرفته شد واز دیگری پذیرفته نشد،و آنکه قربانیش پذیرفته نشد به آنکه قربانیش قبول شد،گفت : من تو را خواهم کشت ،و او در جواب گفت : همانا خدا از مردم با تقوی قبول می کند)، (تلاوت ) به معنای خواندن و قرائت است و مراد از (قربان )یعنی هر عمل و هر چیزی که انسان به وسیله آن به خدای سبحان و یا غیر او تقرب بجوید و کلمه (تقبل )به معنای قبول کردن است ، آنهم قبولی که همراه با عنایتی زیاد و اهتمامی نسبت به مقبول باشد و ضمیر در کلمه (علیهم )به اهل کتاب برمی گردد، و مراد از (آدم ) آدم ابوالبشر اولین پیامبر الهی است و مراد از پسران او،هابیل و قابیل هستند، اما اینکه کلمه (نبأ)یعنی خبر را مقید نموده به قید(بالحق )خالی از اشعار بر این معنا نیست که از این داستان آنچه در بین بنی اسرائیل معروف است تحریف شده و جزئیاتی از آن ساقط گشته و مثلا در تورات مسأله آمدن کلاغ و منقار به زمین زدنش نیامده و از این گذشته تورات در این داستان بطور صریح و واضح خدا را جسم دانسته است در حالیکه خداوند از این اباطیل منزه و برتر است . اما اصل داستان اینکه ، این دو پسر هردو قربانی به در گاه خدا آوردند، ولی قربانی یکی از آنها پذیرفته شد و قربانی دیگری پذیرفته نشد، قابیل که قربانیش پذیرفته نشده بود و به هابیل گفت : من تو را خواهم کشت و انگیزه این گفتار هم حسدی بوده که در دل قابیل زبانه کشیده ، چون هابیل مرتکب عملی نشده بود که مستوجب چنین تهدیدی باشد،و هابیل در جواب می گوید: مسأله قبول شدن قربانی یا قبول نشدنش هیچ ربطی به من ندارد و من جرم و تقصیری ندارم ، تنهاجرمی که هست از ناحیه توست که تقوی نداری و از خدا نمی ترسی و خدای تعالی به کیفر بی تقوائیت قربانی تو را نپذیرفت ،چون خدا فقط از متقین قبول می کند.
(28) (لئن بسطت الی یدک لتقتلنی ما انا بباسط یدی الیک لاقتلک انی اخاف الله رب العالمین ):(و تو اگر دست خود را به سوی من دراز کنی تا مرا بکشی ،من هرگز دست خود را برای کشتن بسوی تو دراز نمی کنم ، زیرا من از خدا که پروردگار عالمیان است می ترسم )،این جمله (بسطت الی یدک )کنایه است از شروع به مقدمات قتل و به کار زدن آلات و اسباب آن ، در جواب این جمله که جمله ای شرطیه است ، هابیل به جای اینکه جمله ای مثبت بیاورد وبگوید: اگر چنین کنی ،چنان خواهم کرد، جمله ای منفی آورده ، آنهم به نحو جمله اسمیه مؤکد تابفهماند که او از ارتکاب جنایت و قتل به مراتب دور است ، بطوریکه نه تنهاتصمیم بر انجام آن نمی گیرد، بلکه تصورش را هم نمی کند و در آخر می گوید،من از خدای عالمیان می ترسم ، آری متقین به محض اینکه به یاد پروردگارشان بیافتند، قهرا در دلهاشان غریزه ترس و خوف از مقام ربوبی بیدار گشته ونمی گذارد مرتکب ظلم و گناه شوند و در پرتگاه هلاکت بیافتند،پس هابیل می گوید:علت اینکه من فکر کشتن تو را هم نمی کنم این است که من از خدا پروادارم .
(29) (انی ارید ان تبوء باثمی واثمک فتکون من اصحاب النار و ذلک جزاءالظالمین ):(من از این عمل تو کراهتی ندارم ،چون اگر مرا بکشی ،هم وبال گناهان مرا به دوش می کشی و هم وبال گناهان خودت را، ودر نتیجه ازاهل آتش می شوی و این سزای ستمکاران است )،(تبؤا)یعنی (ترجع )یعنی هابیل به قابیل می گوید: وقتی از قتل من فارغ شوی با گناه من و گناه خودت بر می گردی ، یعنی قاتل گناه مقتول را هم به دوش می کشد و در نتیجه مقتول در حال برائت و بی گناهی خدا را ملاقات می کند و این معنا منافاتی با آیه (ولاتزر وازره وزراخری )(9)،(هیچکس بار گناه دیگری را حمل نمی کند)،ندارد ،چون این مسأله ازاحکام عقل نظری نیست تا عقل حکم به محال بودنش بکند ،بلکه از احکام عقل عملی است که در ثبوت یا تغییرش تابع مصالح جامعه بشری است و در این مورد چون قاتل با کشتن فردی ازجامعه باعث می شود که اجتماع به حقوقش نرسد، لذا جامعه حق دارد تمامی اعمال صالح و خدمات سودمند قاتل را نادیده بگیرد و قاتل با قتل خود گناهان مقتول را هم به دوش می کشد،اما این به آن معنانیست که گفته شود ،هابیل گذاشت برادرش او را بکشد تا او شقی و معذب شود،اما خودش سعید و خوشبخت بماند و یا بگوئیم ،مظلوم اگر بخواهد ظالم بارگناهش را بدوش بکشد، باید فقط صبر کند و از حق خود دفاع نکند، این سخنهااز روی نادانی است ، چون این عمل یاری واعانت بر گناه و ظلم می باشد و این عمل خود گناه و ظلم محسوب می شود و در این صورت مظلوم در گناه ظالم شریک می گردد،کما اینکه خداوند می فرماید:(ولمن انتصر بعد ظلمه ،اولئک ما علیهم من سبیل )(10)،(کسی که بعد از ظلمی که به او شده ، برای انتقام یاری طلبد، براو هیچ طریقی برای مؤاخذه نخواهد بود) . ومسلم است که نتیجه گناه آتش دورخ است و همین سزای ستمکاران است ،کسانی که ظلم کردند، فکر نکنند که به سوی خدا باز نمی گردند .
(30) (فطوعت له نفسه قتل اخیه فقتله فاصبح من الخاسرین ):(پس دلش برای کشتن برادرش رام شد و او را کشت و درنتیجه از زیانکاران گشت )، یعنی نفس او به تدریج به وسیله وسوسه های پی درپی و تصمیم های متوالی سرانجام تسلیم این فعل قبیح شد و مرتکب قتل برادرش گردید و در نتیجه از افرادزیانکار شدویا بگوئیم صبح کرد در حالیکه از زیانکاران شده بود، یعنی (اصبح )رانه معنای (صار)بلکه به معنای مقابل (امسی )بگیریم ،اما معنای اول صحیحتر وروشنتر به نظر می رسد.
(31) (فبعث الله غرابا یبحث فی الارض لیریه کیف یواری سواه اخیه قال یا ویلتی اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب فاواری سواه اخی فاصبح من النادمین ):(و چون قابیل از اینکه کشته برادر را چه کند ،سر گردان شد،پس خداوند کلاغی را مأمور کرد تا با منقار خود زمین را بکند،تا به او نشان دهد که چگونه جسد برادرش را در زمین پنهان کند و قابیل در این هنگام ، گفت : وای برمن ، آیا من از اینکه مثل این کلاغ باشم عاجز بودم و نمی دانستم چگونه جثه برادرم را دفن کنم ؟و آنوقت ازپشیمانان گردید)، آیه شریفه دلالت می کند که قابیل پس از قتل برادر تا مدتی متحیر و بیمناک بوده که دیگران از جنایت او باخبر شوند و فکر می کرده تا با جسد برادرش چه کند، پس خداوند کلاغی رامأمور می کند که زمین را بکند و چیزی در آن دفن کند، تا او بیاموزد که چگونه جسد برادر را دفن نماید و(سوأه )یعنی چیزی که انسان از آن کراهت دارد، آنگاه قابیل با لحنی که حکایت از عاجز شدن و هلاکت دارد ،می گوید: ای وای بر من که از یک کلاغ هم کمترم ، یعنی با استفهامی انکاری ازخود می پرسد، چطور این مطلب به عقل خودم نرسید و در این مورد مدتها متحیر بودم و سر انجام از دفن نکردن برادر و یا بکلی از قتل او پشیمان میشود و حال آدمی هنگامی که مرتکب گناهی می شود، همین طور است که نمی خواهد دیگران از آن مطلع شوند، چون جامعه این گونه اعمال را بواسطه نظام جاری خود نمی پذیرد، زیرا اجزای جامعه به هم پیوسته و مرتبط است و خواه ناخواه اثر چنین اعمالی در جامعه ظاهرمی شود و انسان ظالم و مجرم می خواهد جامعه را مجبور کند به اینکه این عمل او را قبول کند، در حالیکه جامعه قبول نخواهد کرد مثل اینکه انسان اگر سمی رابخورد مسلما حتی اگر هاضمه او تا چند وقت هم آن سم را تحمل و هضم کند،اما نهایتا اثر آن سم ظاهر خواهد شد و اثر و بروز آن به هیچ وجه زایل نمی شود،به همین صورت ظلم هم نهایتا گریبان ظالم را می گیرد و او رارها نمی کند،(ان ربک لبالمرصاد)(11)،(همانا پروردگار تو در کمینگاه است ).
(32) (من اجل ذلک کتبنا علی بنی اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس اوفساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعاولقد جاءتهم رسلنا بالبینات ثم ان کثیرا منهم بعد ذلک فی الارض لمسرفون ):(به همین جهت بود که ما به بنی اسرائیل اعلام داشتیم که هر کس فردی را بکشد، بدون اینکه آن فرد کسی را کشته باشد و یا فسادی در زمین کرده باشد، مثل این است که همه مردم را کشته و هر کس یک انسان را از مرگ نجات دهد، مثل این است که همه مردم را از مرگ رهانیده باشد و به تحقیق رسولان مابرای بنی اسرائیل معجزاتی آشکار آوردند، با اینحال آنگاه بسیاری از آنان بعد ازاینهمه پیامبر ومعجزات در زمین زیاده روی می کنند)،(اجل )به معنای جنایت است ،یا جنایتی که خوف آن برود که در بلند مدت رخ بدهد، پس هر جنایتی اجل نیست و این کلمه به تدریج در معنای تعلیل بکار رفت ، یعنی بخاطر فلان امر . و کلمه (ذلک )اشاره به داستان پسران آدم است ، یعنی به جهت پیش آوردن حادثه فجیع پسران آدم و بواسطه اینکه طبیعت بشر چنین است که اگر دنبال هواو هوسهای نفسانی خود رابگیرد ،قهرا دچار حسادت و کینه ورزی نسبت به افراد می گردد و حسادت در واقع منازعه با پروردگار و باطل دانستن هدف خلقت است ، چون فرد حسود در کار خدا چون و چرا می کند و نهایتا ممکن است منجر به کشته شدن فرد محسود توسط حسود بشود و این امر فساد درزمین است و باعث بطلان غرض خداوند در تکثیر نوع انسانی می گردد و قتل ،ابطال این حکم الهی و منازعه با آن است ، به همین جهات خداوند می فرماید:بربنی اسرائیل بیان نمودیم که بر حسب دقت کشتن یک فرد بی گناه و نه از روی قصاص در نزد خدای سبحان به منزله کشتن همه افراد بشر است و در مقابل زنده کردن یک فرد و نجات او از مرگ یا اسارت و یا هدایت او، به منزله زنده کردن کل بشریت است و اینجا معنای (کتابت )به معنای حکم تکلیفی نیست ، امادر عین حال خالی از تشدید و تهدید هم نیست و می خواهد بنی اسرائیل و سایرمردمی را که گرفتار پیروی از هوای نفس و کبر و سرکوب حقیقت هستند ازپیامد چنین عملی بترساند ،چون این اعمال باعث خشم پروردگار می گردد وپیامدش در دنیا و آخرت گریبان ظالم را رها نمی کند. و در آخر در وصف بنی اسرائیل که مردمی مفسد و مصر بر گناه تکبر وعصیان بودند، می فرماید: اینها علی رغم آمدن پیامبران و آوردن معجزات آشکار، باز هم دست از تجاوز و زیاده روی و خروج از اعتدال بر نداشتند، گویا اصلا پیامبری برایشان نیامده است .
(33) (انما جزاؤا الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الاخره عذاب عظیم ):(همانا سزای کسانی که باخدا و رسول او می ستیزند و در راه گستردن فساد در زمین تلاش می کنند،این است که یا کشته شوند یا به دار آویخته گردند و یا دست چپ و پای راستشان یابه عکس بریده شود ویا به سرزمینی دیگر تبعید شوند، تازه این امر عذاب وخواری دنیوی آنهاست و در آخرت برای آنان عذابی بزرگ می باشد)، محاربه به معنای لفظی اش در مورد خداوند محال است و ناگزیر باید بگوئیم معنای مجازی آن منظور بوده که شامل مخالفت با احکام شرعی و ظلم و اسراف می باشد و منظور از محاربه با رسول ، عملی است که به ابطال اثر ولایت رسول خدا منجر می شود، مانند جنگیدن کفار با پیامبر و مسلمانان و راهزنی راهزنان که امنیت عمومی را خدشه دار می سازند، امنیتی را که گسترش دامنه ولایت پیامبرآن امنیت را گسترانده است و مراد از افساد در زمین استفاده از سلاح و تعدی به حرمات و اخلال در امنیت عمومی است . در نهایت خداوند می فرماید: سزای چنین کسی یا قتل است یا دارزدن و یاقطع دست و پا از جانب مخالف و یا تبعید، و هر کدام از این مجازاتها اعمالش بستگی به نوع درجه افساد و محاربه آن فرد دارد که مثلا فقط از سلاح استفاده کند یا دزدی کند و یا مرتکب قتل هم بشود، ومراد از تبعید و نفی بلد آنست که اورا از شهری که در آنجا مرتکب فساد شده است به شهر دیگر تبعید کنند و برمردم آن شهر دوم هم آشکار کنند که او شخص منفی و مفسدی است ، پس با اومجالست و خرید و فروش و ازدواج نکنند و حتی او را شریک در طعام و شراب خود نیز نسازند و اگر به شهر دیگر رفت به آنها هم همین مسأله را بگویندتازمانی که عمر او به اتمام برسد ،پس اگر گفته شود، حکم او در صورتی که متوجه بلاد کفر و شرک بشود، چگونه است ؟ در جواب می گوئیم ، اگر به آنجابرود یا بدست اهل آنجا کشته می شود و یا او آنها را می کشد و (خزی )به معنای فضیحت و رسوائی است وآیه شریفه می فرماید: این عذابها که گفتیم خواری مفسد و ظالم در این دنیاست ، اما عذاب اخروی او بسی بزرگتر است و اینهاباعث نمیشود که عذاب اخروی او برطرف گردد.
(34) (الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلموا ان الله غفوررحیم ):(مگر آن افرادی که قبل از آنکه شما آنها را دستگیر کنید توبه کرده باشند وبدانید که خدا آمرزنده و مهربان است )،این حکم مخصوص فرد محارب ومفسدی است که قبل از تسلط مؤمنان و دستگیری وی به سوی خدا بازگشت کرده است ، اما بعد از دستگیری و اقامه دو شاهد بر اینکه او شمشیر کشیده و یاکسی را کشته ، دیگر توبه باعث ساقط شدن حد شرعی و قصاص او نمی شود واینکه (فاعلموا ان الله غفور رحیم )کنایه است از برداشته شدن حد از آنان در صورتی که قبل از دستگیری توبه کرده باشد و این آیه از مواردی است که مغفرت وآمرزش خدا به غیر امر اخروی تعلق گرفته است ، یعنی صرف توبه قبل ازدستگیری باعث آمرزش و ساقط شدن حد از او می شود و لازم نیست خود رابه محکمه معرفی کند تا حکم بر او جاری گردد .
(35) (یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون ):(ای کسانیکه ایمان آورده اید از خدا پروا کنید و در جستجوی وسیله ای برای تقرب به او باشید و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگارشوید)،(وسیله )به معنای رساندن خود به چیزی است با میل و رغبت وحقیقت وسیله به درگاه خدا مراعات راه خداست به اینکه اولا): به احکام علم بیابی ، و ثانیا): به بندگی او بپردازی و ثالثا): در جستجوی مکارم و عمل به مستحبات شریعت باشی و این وسیله معنائی نظیر قربت و نزدیکی را دارد،چون هیچ رابطه ای بین بنده و پروردگارش جز ذلت عبودیت و بندگی نیست وقهرا ابتغاء وسیله یعنی اینکه انسان حقیقت عبودیت را در خود تحقق دهد ومنظور از جهاد در راه خدا مطلق جهاد است ، اعم از جهاد با نفس و جهاد با کفار،همچنانکه وسیله نیز مطلق هر چیزی بود که بنده را به پروردگارش مرتبط ونزدیک سازد، و امر به جهاد در راه خدا بعد از امر به طلب وسیله به سوی خدا، ازباب امر به خاص بعد از امر به عام می باشد تا اهتمام گوینده را نسبت به خاص بفهماند، همچنانکه امربه ابتغاء وسیله بعد از امر به تقوی نیز ذکر خاص بعد ازعام است ، چون وسیله معنایی خاصتر از تقوی دارد، چه بسا کسانی که کمال تقوی را دارند، اما به خاطر نداشتن وسیله (که مصداق اعلاء و اتم آن ولایت پیامبر(ص ) و ائمه دین (ع ) است )به رستگاری نمی رسند و تنها راه رسیدن به رستگاری ابتغاء وسیله به سوی خدا و عبادت اوست .
(36) (ان الذین کفروا لو ان لهم مافی الارض جمیعا و مثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیمه ما تقبل منهم و لهم عذاب الیم ):(همانا کسانی که کفرورزیدند، اگر تمامی آنچه در زمین است با یک برابر مثل آن تحت مالکیتشان باشد و در قیامت بخواهند با فدا کردن آن از عذاب رها شوند ،هرگز ازآنهاپذیرفته نمی شود و برایشان عذابی دردناک می باشد)،یعنی هیچ بدل وعوضی نیست که جای تقوی و ابتغاء وسیله و جهاد در راه خدا را بگیرد ،پس کسانی که کافر شدند و در نتیجه تقوی و تهیه وسیله برای درگاه خدا و جهاد درراه او را نادیده گرفتند، اگر فرضا تمامی آنچه در زمین است (و این عادتا منتهای آرزوی بنی آدم است ) بلکه دو برابر آن را هم داشته باشند و بخواهند آن را برای بر طرف کردن عذاب روز قیامت بدهند، هرگز از آنها پذیرفته نمی شود و عذاب دردناک هرگز از آنها جدا نخواهد شد.
(37) (یریدون ان یخرجوا من النار وما هم بخارجین منها و لهم عذاب مقیم ):(آنها به اصرار می خواهند که از آتش خارج شوند ،ولی خارج نخواهند شدو برایشان عذابی پایدار می باشد)، یعنی علی رغم میل و کوشش بسیار آنها ازآتش و عذاب خارج شدنی نیستند ،چون عذاب آنها پایدار و جاودان است و تاابد از آن جدا نمی شوند،لذا اولا): عذاب چیزی است که از لازمه بشر و اصل درسرنوشت و تنها عاملی که می تواند انسان را از آن دور کند، همانا ایمان و تقوی است و ثانیا): فطرت اصلی انسان نسبت به تألم از آتش هرگز در انسانها از کارنمی افتد، بنابر این هرگز روزی نمی رسد که انسان از در آتش بودن معذب نشودو برای بیرون آمدن از آن تلاشی نکند.
(38) (و السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما جراء بما کسبانکالا من الله والله عزیز حکیم ):(دستان مرد دزد و زن دزد را به سزای آنچه کرده اند وبواسطه ومجازاتی ازناحیه خدا، قطع کنید وخدامقتدری شکست ناپذیر وحکیم است )،(واو) در ابتدای کلام و او استینافیه است یعنی مطلب جدیدی آغاز شده و این (واو)خاصیت حرف (اما)در فارسی را دارد و در اینجا حکم شخص دزد را بیان می کند و می فرماید، دستان مرد یا زن دزد را ببرید و مراد از(ید)عضو معروف دربدن انسان است که طبق روایات منظور در اینجا دست راست می باشد و قطع دست ، هم با قطع آن از شانه صادق است و هم با قطع قسمتی از آن (12)، و (قطع )هم به معنای بریدن به وسیله آلت برنده است و (جزاء)در جمله حال است ،یعنی در حالیکه این قطع دست عنوان کیفر در برابر عمل زشتی است که آنها کرده اند ودر حالیکه این بریدن عذابی از ناحیه خدای تعالی است و (نکال )، به معنای عقوبتی است که به مجرم می دهند تا از جرائم خود دست بر دارد و دیگران هم بادیدن او عبرت بگیرند و خداوند همه احکامش بر اساس حکمت و عزت است و حکم بیهوده نمی کند. 
(39) (فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه ان الله غفوررحیم ):(پس هر کس بعد از ظلمش توبه کند و آنچه را فاسد کرده اصلاح نماید،پس همانا خداوند بسوی او باز می گردد و توبه اش را می پذیرد، بدرستی خداآمرزنده و مهربان است )،یعنی حال که قطع دست دزد عقوبتی از ناحیه خداست ،تا شخص عقوبت شده و از گناه خود بر گردد،پس اگر دزدی بعد از دزدیش هم توبه کند و هم خود را اصلاح نماید و هم مال دزدی را ارجاع دهد و دیگرپیرامون دزدی نگردد، در این صورت خدا هم با مغفرت و رحمتش بسوی او بازمی گردد و توبه او را می پذیرد، چون خدا آمرزنده و مهربان است .
(40) (الم تعلم ان الله له ملک السموات و الارض یعذب من یشاء و یغفرلمن یشاء و الله علی کل شی ء قدیر):(آیا نمی دانی که ملک آسمانها و زمین از آن خداست و هر کس را بخواهد عذاب می کند و هر کس را بخواهد می آمرزد وخدا بر هر چیز تواناست ؟)،این آیه در موضوع تعلیل مطلب آیه سابق است ،یعنی می فرماید: اینکه گفتیم اگر دزد توبه کند و اصلاح نماید توبه اش رامی پذیریم ، امر بعیدی نیست ،چون خداکه مالک آسمانها وزمین است ، مانند هرمالکی می تواند در مایملک خود حکمرانی کند و هرکه را بخواهد بیامرزد و هرکه را بخواهد عذاب کند و این امر بر مبنای حکمت و مصلحت اوست ، چون ملک از شئون قدرت و از فروع خلق و ایجاد و قیومیت الهیه می باشد، لذا خداونددارای نفوذ حکم و اراده است ، چون ملک مطلقا از آن اوست و اعطاء و منع کردن هم به قدرت اوست ، زیرا او صاحب اختیار در ملک خویش است و لذامطابق حکمتش می تواند سارق را اگر توبه نکند عذاب کند و اگر توبه کندبیامرزد ،چون بر هر چیز تواناست .