تفسیر سوره یوسف ( از آیه 81 تا آیه 100 )
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

ارْجِعُوا إِلى‏ أَبیکُمْ فَقُولُوا یا أَبانا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما کُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظینَ81وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتی‏ کُنَّا فیها وَ الْعیرَ الَّتی‏ أَقْبَلْنا فیها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ82قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنی‏ بِهِمْ جَمیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ83وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظیمٌ84قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکینَ85قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنی‏ إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ86یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ87فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقینَ88قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ89قالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخی‏ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ90قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئینَ91قالَ لا تَثْریبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ92اذْهَبُوا بِقَمیصی‏ هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبی‏ یَأْتِ بَصیراً وَ أْتُونی‏ بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعینَ93وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ94قالُوا تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفی‏ ضَلالِکَ الْقَدیمِ95فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشیرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصیراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ96قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئینَ97قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ98فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنینَ99وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْویلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بی‏ إِذْ أَخْرَجَنی‏ مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ بَیْنی‏ وَ بَیْنَ إِخْوَتی‏ إِنَّ رَبِّی لَطیفٌ لِما یَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ100

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(81) (ارجعوا الی ابیکم فقولوا یا اباناان ابنک سرق و ما شهدنا الا بما علمناو ما کنا للغیب حافظین ):(شما بسوی پدرتان بازگردید و بگویید ای پدر پسرت دزدی کرد و ما جز بدانچه می دانستیم گواهی ندادیم و ما از غیب آگاه نیستیم )،برادر بزرگتر به دیگران گفت : نزد پدر برگردید و به او بگویید پسرت دزدی کردو ما در باره کیفر سرقت جز به آنچه می دانستیم و سنت ما بود شهادت ندادیم وما خبر نداشتیم که او پیمانه ملک را دزدیده و دستگیر می شود و اگر اطلاع داشتیم چنین شهادتی نمی دادیم و نمی گفتیم که سارق باید بنده صاحب مال شود، وهرگز چنین گمانی به او نمی بردیم .

(82) (و اسئل القریه التی کنا فیها و العیر التی اقبلنا فیها و انا لصادقون ):(واز آن شهری که در آن بودیم و آن کاروان و قافله ای که با آنها آمدیم بپرس و ماراستگوییم )، این در ادامه گفتار سابق است ، یعنی به پدر بگویید که برای اطمینان بیشتر از همه کسانی که در این سفر با ما بوده و ناظر ماجرا بودند، سئوال کند تاکمترین شکی برایش باقی نماند و بداند که ما در امر برادرمان کوتاهی نکرده ایم و ما راستگو هستیم .

(83) (قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل عسی الله ان یاتینی بهم جمیعا انه هو العلیم الحکیم ):(یعقوب گفت : بلکه نفستان امری را برایتان آراست و اینک صبر نیکوست ، شاید خدا همه آنها را نزد من برساند، بدرستی که اودانای درست کردار است )، در این آیه مطالب فیمابین حذف شده و ماجرا این است که برادران سرانجام نزد پدر برگشتند و سخنانی را که برادر بزرگتر سفارش کرده بود به پدر گفتند و آنگاه یعقوب (ع ) در جوابشان فرمود: چنین نیست ومقصود او تکذیب ایشان نبود، چون قرائن قطعی بر صدق آنها شهادت می داد،اما او با فراست خدایی پیش بینی کرده بود که این ماجرا اجمالا از اغوائات نفسانی آنها ناشی شده و پیامد کوتاهی و تقصیری است که آنها در حق یوسف کرده بودند و با لحنی امیدوار در ادامه فرمود: صبر نیکوست ، یعنی من صبرنیکویی می کنم که در طی آن هرگز شکایت خود به نزد بندگان خدا نمی برم و امرخود را به خدا وامی گذارم ، همانگونه که در مورد یوسف چنین کردم ، چه بسا که خدا همه ایشان (یوسف ، بنیامین ، و برادر بزرگتر) را به نزد من برگرداند، چون اوعلیم است و می داند که چه کسی را برگزیند و نعمت خود را بر او تمام کند وحکیم است و امور را مطابق حکمت بالغه اش تقدیر می کند و این کلام ، گویای رجاء واثق آنحضرت به خداوند کریم است .

(84) (و تولی عنهم و قال یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم ):(و از ایشان روی گرداند و گفت : افسوس از یوسف ،و دیدگانش ازاندوه سفید و نابینا گشت و او خشم خود را فرو می برد)، پس یعقوب (ع ) بعد ازشنیدن ماجرا بسیار اندوهناک و خشمگین شد و روی خود را از فرزندان بگرداند و از ایشان اعراض نمود و با حسرت و اشتیاق ناله ای سر داد و گفت : ای دریغ از یوسف ، و او در خصوص یوسف آنقدر غصه خورد و اشک ریخت که چشمانش نابینا شد و در عین حال غیظ و خشم خود را نیز فرو می برد و دم نمی زد و دیگر متعرض فرزندان خود نشد.

(85) (قالوا تالله تفتؤا تذکر یوسف حتی تکون حرضا او تکون من الهالکین ):(گفتند: به خدا قسم آنقدر یاد یوسف می کنی تا آنکه سخت بیمار شوی یا به هلاکت بیافتی )، برادران به پدر گفتند: به خدا قسم تو همیشه به یاد یوسف هستی و سالهاست که او را از یاد نمی بری تا حدی که خود را مشرف بر هلاکت نموده ای و چیزی نمانده که از دست بروی و ظاهرا این سخن را از روی محبت و دلسوزی به پدر گفته اند و شاید هم از اندوه و تأسف او به ستوه آمده بودند،(والله یعلم ).

(86) (قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون ): (یعقوب گفت : همانا شکایت غم و اندوه خود را به نزد خدا می برم و از خدا چیزهائی می دانم که شما نمی دانید)، یعقوب فرمود: من فقط غم و اندوه خود را به خداشکایت می کنم ، چون اگر آنها را برای بندگانش بگویم تکراری و ملال آورمی گردد، اما خدا از شنیدن ناله و شکایت من خسته و ناتوان نمی شود و من ازخدا چیزهایی سراغ دارم که شما نمی دانید، پس از رحمت و توجه او مأیوس نمی شوم .

(87) (یا بنی اذهبوا فتحسسوا من یوسف و اخیه و لا تایئسوا من روح الله انه لا یایئس من روح الله الا القوم الکافرون ):(فرزندان من بروید و یوسف وبرادرش را بجویید و از گشایش خدا نومید نشوید که جز گروه کافران هیچ کس از رحمت و گشایش خدا ناامید نمی شود)، یعقوب (ع ) به علم نبوت می دانست که فرج نزدیک است و لذا به پسرانش فرمود: پسرانم بروید و از یوسف وبرادرش جستجو و تفحص نمایید، شاید آنها را بیابید و از فرج و گشایشی که خداوند بعد از هر شدت و گرفتاری می رساند، ناامید نشوید، چون جز کافران هیچ کس از رحمت و فرج خداوند ناامید نمی شود، زیرا مؤمنان می دانند که خداوند قادر مطلق است و می تواند هر غمی را زایل و هر بلایی را دفع نماید، اماکافران به این معنا ایمان ندارند.

(88) (فلما دخلوا علیه قالوا یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجیه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین ):(پس زمانیکه نزد یوسف در آمدند، گفتند: ای عزیز به ما و خانواده مان سختی و شدت رسید وکالایی ناچیز آوردیم ، پیمانه ما را تمام و کمال ده و بر ما بخشش و تصدق نما،بدرستی که خدا بخششگران را پاداش می دهد)، برادران با لحنی ترحم برانگیز وملتمسانه بر یوسف وارد شدند و از او در خواست کردند که اولا) با پولی که کفایت نمی کرده ، طعام کافی به آنان بفروشد و ثانیا) می خواستند تا عزیز مصردست از برادرشان بردارد و او را رها سازد، و چون در سفر قبلی ماجرای دزدی پیش آمده بود، ابدا امیدی به برآورده شدن حاجتشان نداشتند و لذا در تذلل وخضوع و رقت کلام مبالغه نمودندتا شاید دل عزیز را به دست آورده و عواطف او را تحریک نمایند و به همین جهت ابتدا از بدحالی و گرسنگی خانواده خودسخن گفتندو آنگاه کمی بضاعت و سرمایه خود را تذکر دادند، اما در باره آزادی برادرشان صریحا چیزی نگفتند و فقط با اشاره از او خواستند که در حق آنهاتصدق کند و در آخر هم برای تحریک وی و هم به قصد دعا گفتند، خداوندبخشندگان را پاداش خیری می دهد.

(89) (قال هل علمتم مـا فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون ):(یوسف گفت : بیادتان هست و می دانید که زمانیکه جاهل بودید با یوسف و برادرش چه کردید؟)یوسف (ع ) تنها به جهت یادآوری اعمال زشت آنها و نه برای آنکه بخواهد آنها را توبیخ و سرزنش کند و نه برای منت گزاری ، این سخنان را به ایشان گفت و این نهایت جوانمردی و فتوت اوست که در زمانیکه کلمه الهی ووعده خداوند محقق شد و یوسف را در موضع رفعت و اریکه سلطنت و برادران را در موضع ذلت و ضعف قرار داد، با برادران خود اینگونه برخورد می کند وفقط به آنها یادآوری کرد تا بدانند که چه کسی در برابر آنهاست و خود نیز به آنهاتعلیم داد که در جواب او چه عذری بتراشند و آن این بود (اذ انتم جاهلون )یعنی جهل و نادانی و حسد باعث شد که آنها با برادرشان چنان کنند.

(90) (قالوا ء انک لانت یوسف قال انا یوسف و هذا اخی قد من الله علینا انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین ):( برادران گفتند:آیا تو خودت یوسفی ؟ فرمود: من یوسفم و این برادر من است و خداوند بما منت نهاد،براستی هر کس پرهیزکار بوده و صبر نماید خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند)، آنها با استفهامی مؤکد و تعجبی وافر ابراز داشتند، آیا تو عزیز مصرهمان یوسف برادر ما هستی ؟ و یوسف در جواب آنها، برادر را هم ضمیمه خودکرد و فرمود: خداوند بر مامنت نهاد و ما همان دو برادر بودیم که مورد کید وحسد شما قرار داشتیم و آنگاه سبب این منت الهی را بیان می کند و می فرمایدکسی که تقوی و صبر داشته باشد محسن است و خدوند هم پاداش محسنین راضایع نمی کند و این جمله دعوت آنان بسوی نیکوکاری و احسان نیز هست واحسان هم با صبر و تقوی محقق می شود.

(91) (قالوا تالله لقد اثرک الله علینا و ان کنالخاطئین ):(آنها گفتند: به خداقسم خداوند تو را بر ما برتری داده و اگر چه که ما هر آینه خطاکار بودیم )، دراین گفتار برادران یوسف به خطاکاربودن خود اعتراف نمودند و اقرار کردند که خداوند به قدرت خود، او را بر آنان برگزیده و برتری بخشیده است .

(92) (قال لا تثریب علیکم الیوم یغفرالله لکم و هو ارحم الراحمین ): (یوسف فرمود: اکنون زمان توبیخ و ملامت من بر شما نیست ، خداوند شما را بیامرزد و اومهربانترین مهربانان است )، یوسف به جهت آنکه حالا عزیز مصر بوده و دارای علم نبوت و قدرت حکم و علم به احادیث می باشد و نیز به سبب آنکه آنهابرادران او بودند و با حالت ذلت و خضوع به خطاکار بودن خود اعتراف کردند وبا اینکه علی رغم گفتارشان که در کودکی گفته بودند، (یوسف و برادرش در نزدپدر از ما محبوبترند و ما گروهی توانا هستیم و پدر ما قطعا در گمراهی آشکاراست )،خداوند یوسف را بر آنان برتری داده بود، حالا یوسف می خواست ازموضع عفو، گذشت واغماض خود را آشکار کند و بعد از دلداری آنها برایشان دعا کرد و از خدا خواست تا گناهشان را بیامرزد، اگر چه در آن موقع همه آنها درآنجا حاضر نبوده و بعضی در کنعان نزد پدر مانده بودند، چون خداوند ارحم الراحمین است و رحمت بدون مغفرت و عیب پوشی محقق نمی شود.

(93) (اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یات بصیرا و اتونی باهلکم اجمعین ):(این پیراهن مرا ببرید و آنرا به صورت پدرم بیاندازید که بینا می شود وآنگاه همگی با خانواده خود نزد من بیایید)،ادامه گفتار یوسف خطاب به برادران است و گویای آخرین عنایت بی بدیلی است که خداوند در حق یوسف اظهارنمود و همانند همه اسبابی که تاکنون خلاف جهت عادی به جای آنکه یوسف رابه ذلت افکندند اسباب سربلندی و عزت او شده بودند، اینک نیز همان گونه که با پیراهن خون آلود ابتدا پدر به فراق یوسف دچار شده و از شدت حزن نابیناگشت ، خداوند بازهم بوسیله پیراهن یوسف باعث بازگشت بینایی و شفای چشم او می شود، لذا خداوند به امر خود غالب است و امور را در مسیری که اراده کند جریان می دهد و در آخر هم حضرت یوسف به آنان دستور داد تا با همه اهل بیت خود به شهر مصر در آمده و آنجا در نزد یوسف منزل گزینند.

(94) (و لما فصلت العیر قال ابوهم انی لاجد ریح یوسف لولا ان تفندون ):(وزمانیکه کاروان حرکت کرد، پدرشان گفت : بدرستی که اگر مرا سفیه نشمارید،من بوی یوسف را استشمام می کنم )، یعنی به محض اینکه کاروان از مصر جداشد و قصد کنعان نمود و قبل از آنکه به آنجا برسد، یعقوب (ع ) خطاب به بعضی از فرزندان خود که نزد او مانده بودند، می گوید: اگر به من نسبت سفاهت وضعف رأی نمی دهید، من بوی یوسف را حس می کنم . و در واقع منظور ایشان این بود که من به حس غیبی می دانم که دیدار یوسف نزدیک است ، اما شما چون چنین احساسی ندارید، می دانم که مرا تخطئه نموده و نسبت سفاهت می دهید.

(95) (قالواتالله انک لفی ضلالک القدیم ):(پسران گفتند: به خدا قسم تو درهمان گمراهی دیرین خود هستی )، چون در ابتدای داستان هم در مورد محبت یوسف به پدر به او نسبت ضلالت داده و گفتند: (ان ابانا لفی ضلال مبین )،بدرستی که پدرمان که در گمراهی آشکار است )،لذا مراد آنها از گمراهی مبالغه در محبت و عشق به یوسف بود و آنها خود را نسبت به عشق و محبت پدرشایسته تر از یوسف می دانستند، و معلوم است که منظور آنها از ضلالت ،گمراهی در دین نیست ، چون در اینصورت کافر محسوب می شدند و حال آنکه آنها مؤمن و بردین پدرانشان بوده اند.

(96) (فلما ان جاء البشیر القیه علی وجهه فارتد بصیرا قال الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لا تعلمون ):( پس زمانیکه مژده رسان آمد و پیراهن یوسف را برصورت یعقوب انداخت ، همان دم بینا شد و گفت : آیا من به شما نگفتم که من ازخدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید؟)،پس چون مژده رسان قافله پیراهن رابیاورد و بر صورت یعقوب افکند به اذن خدا، گفته یوسف تحقق یافت و او بیناگشت و آنگاه فرمود؟ مگر من قبلابه شما نگفتم که من چیزهایی از خدا سراغ دارم که شما نسبت به آن جاهلید؟ و این سخن اشاره به گفتار آنجناب درزمانیست که فرزندان او را ملامت نمودند که چقدر یاد یوسف می کنی ... و ایشان خطاب به آنهافرمود:(انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله مالا تعلمون ،(من شکایت حزن و اندوهم را فقط به نزد خدا می برم و از خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید).

(97) (قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین ):(گفتند: ای پدر جان ،برای گناهان ما طلب آمرزش نما، بدرستی که ما خطاکار بوده ایم )،در اینجابرادران یوسف به گناه خویش اعتراف کردند، یعنی همان اعمالی که در رابطه بایوسف و برادرش انجام داده بودند و از پدر خواستند که آنها را ببخشد وبرایشان از خدا طلب آمرزش کند، همانگونه که یوسف نیز قبلا برای آنها طلب آمرزش نموده بود.

(98) (قال سوف استغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم ):(یعقوب فرمود:بزودی برای شما از پروردگارم طلب آمرزش می کنم ، همانا که او بسیار آمرزنده ومهربان است )، اینکه آن جناب استغفار برای آنها را تأخیر انداخت ، برای آن بودکه نعمت خدا با دیدار یوسف تکمیل شده و قلبش آرامش بیابد و کاملا تمام آ ثارشوم دوری و فراق از او زایل گردد و بعضی از مفسران ،نیز مطابق بعضی اخبار ، گفته اند که آنحضرت دعا را تا وقتی که در آن موقع دعا مستجاب می شود تأخیر انداخت .

(99) ( فلما دخلوا علی یوسف اوی الیه ابویه و قال ادخلوا مصر ان شاءالله امنین ):( و زمانیکه بر یوسف وارد شدند، پدر و مادرش را در نزد خود جای داد و گفت : داخل مصر شوید که اگر خدا بخواهد ایمن خواهید بود)،پس درادامه ماجرا خاندان یعقوب از کنعان خارج شده و به جانب مصر حرکت کردند وچون به آنجا رسیدند، یوسف به استقبال پدر و مادر شتافت و آنان را در آغوش گرفت و فرمود: داخل مصر شوید که به اذن خدا در امان خواهید بود و در این کلام نهایت ادب را بکار برده ، چون هم به خانواده خود ایمنی بخشیده و هم رعایت سنت پادشاهان در صدور حکم را نموده و هم حکم خود را مقید به خواست و اذن خدای سبحان کرده تا بفهماند که همه اسباب در تأثیر خودمحتاج به اراده الهی هستند و این ا مر مقتضای توحید ناب آن جناب است .

(100) (و رفع ابویه علی العرش و خروا له سجدا و قال یا ابت هذا تاویل رؤیای من قبل قد جعلها ربی حقا و قد احسن بی اذ اخرجنی من السجن و جاءبکم من البدو من بعد ان نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی ان ربی لطیف لما یشاءانه هو العلیم الحکیم ):(و پدر و مادر خود را بر تخت نشانید و همگی سجده کنان به رو در افتادند و یوسف گفت : پدرجان این تعبیر رؤیای سابق من است که پروردگار آن را محقق نمود و به تحقیق در حق من نیکی و احسان فرمود، آن زمانیکه مرا از زندان بیرون آورد و شما را بعد از آنکه شیطان بین من و برادرانم جدائی افکند، از آن بیابان به اینجا آورد، بدرستی که پروردگارم در باره آنچه اراده کند باریک بین است و حکم خود را نفوذ می دهد و او دانای درست کرداراست )،(عرش ) یعنی تخت سلطنتی که پادشاه بر آن تکیه می زند و ظاهرا یوسف دستور داده و خدمتکاران به دستور او پدر و مادرش را بر تخت بالا برده اند وهمان ابتدای امر که آنها چشمشان به نور الهی که از جمال بی بدیل یوسف ساطع بوده ، می افتد بی ا ختیار به خاک می افتند و برای او سجده می کنند و این سجده برای عبادت نبوده ، بلکه یوسف را آیتی الهی دانسته اند و او را قبله توجه خود به سوی خدا گرفته اند، همچنانکه ما کعبه را قبله خود می گیریم ، اما مرادمان عبادت کعبه نیست ، بلکه خدا را عبادت می کنیم و یوسف چون این صحنه را دید بیادخوابی افتاد که در کودکی دیده بود ،و آنگاه به پدر گفت : پدرجان این تعبیررؤیای من است که پروردگارم آن را تحقق بخشیده و آنگاه در مقام حمد و ثنای الهی برآمد و اشاره به رهایی از زندان نمود و اسمی از چاه نبرد، چون نمی خواست در موقفی که برادرانش ایستاده اند آنها را شرمنده و خجل کند و تنهابا اشاره ای گذرا فرمود، (بعد از آنکه شیطان در میان من و برادرانم مداخله نمود ومیانه ما را بر هم زد)، و خداوند همه اینها را که ضرر و بلائی بزرگ بود به احسان و رحمت خود مبدل به رفعت و عزت نمود و همه شما را بعد از صحرانشینی دراین سرزمین مستقر گردانید، چون او لطیف است ، یعنی به لطف خود و نفوذقدرتش در اسباب طبیعی نفوذ کرد و همه را وسیله نعمت و عزت من قرار داد،لطیف از اسماء خداست که دلالت بر حضور و احاطه خدا بر باطن اشیاءمی نماید و از فروع قدرت و علم خدا محسوب می شود و در ادامه فرمود:خداوند من حکیم و علیم است و به حکمت و علم خود امور را در مجرای صحیح آن جریان می دهد و شاید هم (الف و لام ) بر سر این دو نام الهی ، الف و لام عهد باشد، یعنی پدرجان این امور از همان خدایی است که تو در روز اول فرمودی علیم و حکیم است (ان ربک علیم حکیم )