تفسیر سوره یوسف ( از آیه 61 تا آیه 80 )
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ61وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فی‏ رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ62فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبیهِمْ قالُوا یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَکْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ63قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاَّ کَما أَمِنْتُکُمْ عَلى‏ أَخیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ64وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قالُوا یا أَبانا ما نَبْغی‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا وَ نَمیرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعیرٍ ذلِکَ کَیْلٌ یَسیرٌ65قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاَّ أَنْ یُحاطَ بِکُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَکیلٌ66وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنی‏ عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ67وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما کانَ یُغْنی‏ عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ حاجَةً فی‏ نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ68وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ69فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقایَةَ فی‏ رَحْلِ أَخیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ70قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ71قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعیمٌ72قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما کُنَّا سارِقینَ73قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کاذِبینَ74قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فی‏ رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمینَ75فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخیهِ کَذلِکَ کِدْنا لِیُوسُفَ ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فی‏ دینِ الْمَلِکِ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ76قالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فی‏ نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ77قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ78قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ79فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قالَ کَبیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فی‏ یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لی‏ أَبی‏ أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لی‏ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ80

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(61) (قالوا سنراودعنه اباه و انا لفاعلون ):(گفتند: ما با پدرش گفتگوخواهیم کرد و ما حتما این عمل را انجام می دهیم )، آنها گفتند ما به پدرش اصرارو پافشاری می کنیم و سعی خود را بکار می بریم تا او را راضی کنیم و در این آیه اشارتی وجود دارد به اینکه آنها قبلابه یوسف گفته بودند که پدرشان به جدایی از برادرشان رضایت نمی دهد ونمی گذارد که او را از وی دور کنیم و به همین جهت هم گفتند(پدرش ) و نگفتند (پدرمان ) و در آخر گفتند: ما حتما این عمل راانجام می دهیم ، یعنی سرانجام با اصرار، پدر را وادار می کنیم تا او را همراه مابفرستد.

(62) (و قال لفتیانه اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم لعلهم یعرفونها اذا انقلبواالی اهلهم لعلهم یرجعون ):(و آنگاه به غلامانش گفت : آنچه را به عنوان قیمت پرداخته اند در بارهایشان بگذارید تا شاید پس از برگشتن نزد خانواده شان آن رابشناسند و برگردند)، یوسف (ع ) به کارگزاران خود فرمود: که آنچه ایشان به عنوان بها در برابر طعام پرداخته اند در بارشان بگذارید تا شاید وقتی به منزلشان برمی گردند و بارهایشان را می گشایند، کالای خود را بشناسند و در نتیجه دوباره نزد ما برگردند و برادر خود را همراه بیاورند، چون این عمل باعث متوجه کردن دلهای آنها نسبت به ما می شود و آنها را به طمع می اندازد که برگردند و باز هم ازاحسان و پذیرایی و اکرام ما برخوردار شوند.

(63) (فلما رجعوا الی ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل فارسل معنا اخانانکتل و انا له لحافظون ):(و زمانیکه آنها به نزد پدرشان بازگشتند، گفتند: ای پدر،ما از گرفتن پیمانه منع شده ایم ، پس برادرمان را با ما بفرست تا سهمی از پیمانه دریافت کنیم ، ما مواظب او خواهیم بود)، (اکتیال )یعنی گرفتن طعام بوسیله پیمانه .پس ماجرا به اینجا رسید که برادران یوسف نزد پدر مراجعت کردند و گفتنداگر ما برادر خود را همراه نبریم به ما کیل نمی دهند، پس ای پدر، برادر را با مابفرست ، همانا ما مراقب او خواهیم بود و برای آنکه شفقت و مهربانی خود رانسبت به برادر برسانند، گفتند: (اخانا) (برادرمان )و در آخر با (ان ) و(لام ) و (جمله اسمیه )، کلام خود را موکد نمودند تا پدر به آنها اعتماد کرده و برادر را با آنان روانه کند.

(64) (قال هل امنکم علیه الا کما امنتکم علی اخیه من قبل فالله خیر حافظاو هو ارحم الراحمین ):(یعقوب گفت : آیا من در باره او به شما اطمینان کنم ؟همانطور که قبلا نسبت به برادرش به شما اعتماد کردم ؟ بلکه خداوند بهترین نگهدار و او مهربانترین مهربانان است )، با این کلام حضرت یعقوب تعریضی نسبت به آنان نموده و می فرماید: آیا توقع دارید که من شما را در باره او امین بشمارم و به شما اعتماد کنم ؟ با اینکه در باره یوسف اعتماد کردم و علی رغم وعده ای که به حفظ و نگهبانی از او داده بودید، نتوانستید کاری برای او صورت دهید، پس حالا که اطمینان به شما هیچ سودی ندارد و کاری لغو است ، بهترین کسی که باید به او اعتماد و اطمینان کرد خدای سبحان است که برترین حافظ ومهربانترین مهربانان است و لذا هرگز در جایی که باید، رحمت خود را دریغ نمی نماید و هر کس به خدا توکل و اعتماد کند خداوند برای او کافیست و امر اورا به انجام می رساند(و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره )، و خداوندهرگز در مشیت و اراده اش مقهور و مغلوب نمی گردد و این سخن یعقوب کنایه از آن بود که آن برادران آنطور که باید و یا اصلا نسبت به برادرشان یوسف رحم نکردند و با آنکه پدرشان به آنها اعتماد کرد در حق یوسف کوتاهی کردند و به هر حال این کلام آنحضرت در رد درخواست فرزندان خود می باشد.

(65) (و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت الیهم قالوا یا ابانا ما نبغی هذه بضاعتنا ردت الینا و نمیر اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد کیل بعیر ذلک کیل یسیر):(و زمانیکه بار خود را گشودند، دیدند که سرمایه آنها به ایشان برگردانده شده ، گفتند: مادیگر چه می خواهیم ، سرمایه مابازگردانده شده و ما برای خانواده خویش آذوقه می آوریم و از برادرمان محافظت می کنیم و پیمانه بزرگتر وبیشتری غیر از این پیمانه کوچک دریافت می داریم )،(میوه )یعنی طعامی که ازشهری به شهر دیگر حمل می شود و (بغی )یعنی طلب کردن ، مخصوصا طلب شر، به هر جهت برادران وقتی بارها را گشودند و دیدند که سرمایه آنها به آنان برگردانده شده ، بسیار خوشحال شدند و آن را دال بر مهمانوازی و اکرام عزیزمصر دانستند که طعام را به رایگان در اختیار آنها نهاده بود، پس باخوشحالی گفتند: پدرجان دیگر ما چه چیزی از سفرمان طلب کنیم ، آنها حتی سرمایه ما را باز گردانده اند، پس با خیال راحت برادر را با ما بفرست ، ما می رویم و از آنجا برای خانواده طعام می آوریم و همانطور که وعده دادیم ، مواظب برادرمان خواهیم بود و این پیمانه فعلی پیمانه کوچکی است ، اگر برادر را ببریم سهم او را هم خواهیم گرفت و پیمانه بزرگتری دریافت می کنیم ، چون ما احتیاج به طعام بیشتر داریم . یا آنکه (یسیر) را به معنای آسان بگیریم که در این صورت معنا چنین خواهدبود که به این صورت ما پیمانه بیشتری می گیریم و این کیل آسان و سهل است .

(66) (قال لن ارسله معکم حتی تؤتون موثقا من الله لتاتننی به الا ان یحاطبکم فلما اتوه موثقهم قال الله علی ما نقول وکیل ):(یعقوب گفت : هرگز او را باشما نمی فرستم جز آنکه پیمان محکمی از جانب خدا بدهید که او را حتما نزدمن خواهید آورد، مگر اینکه عاملی خارج از قدرت شما بر شما احاطه یابد، وهنگامی که آنان پیمان موثق خود را در اختیار پدر گذاشتند، یعقوب گفت :خداوند نسبت به آنچه می گوئیم ناظر و حافظ است )، (موثق ) یعنی وثیقه و امری که مورد اعتماد باشد و (موثقا من الله )امریست که هم مورد اعتماد بوده و هم به خدای تعالی مرتبط باشد، مثل عهد و قسمی که احترام به خداوند به منزله ضمانت اجرای آن است . پس یعقوب به فرزندانش گفت : که هرگز برادرتان را با شما روانه نمی کنم ،جز آنکه عهد ببندید و سوگندی بخورید که ملتزم باشید او را به نزد من بازگردانید و از آنجا که وفای به عهد و پیمان وابسته به قدرت شخص است ، لذافرمود: مگر در موردی که دچار گرفتاری شوید و قدرت و استطاعت از شماسلب شود و خداوند هم بر این گفتگو و عهد و پیمان ما ناظر و وکیل است که هرطرف به آنچه ملتزم شده عمل کند و اگر کسی تخلف کرد خداوند او را مجازات کرده و حق طرف مقابل را از وی بستاند.

(67) (و قال یا بنی لا تدخلوا من باب واحد وادخلوا من ابواب متفرقه وما اغنی عنکم من الله من شی ء ان الحکم الا لله علیه توکلت و علیه فلیتوکل المتوکلون ):(یعقوب فرمود: ای پسرانم از یک دروازه وارد شهر نشوید، بلکه ازدرهای جداگانه وارد شوید و من نمی توانم با این دستور چیزی را که از جانب خدا حتمی شده از شما دفع کنم و حکم ، تنها از آن خداست ، من بر او توکل می کنم و همه مؤمنان باید بر او توکل کنند)،وقتی پدر راضی شد که برادر را همراه آنها بفرستد و آنها آماده کوچ کردن بسوی مصر شدند، یعقوب که بر جان یازده فرزندش بیمناک بود و می ترسید مردم از دیدن اجتماع آنها، بر آنها حسد برده وایشان را چشم بزنند یا توطئه ای بر علیه آنها نمایند، به ایشان دستور داد که ازدرهای گوناگون وارد شهر شوند و از آنجا که می دانست این ترفند بدون اذن خداهیچ فایده ای ندارد، لذا گفت : من با این فرمان نمی توانم شما را از توسل به خدابی نیاز کنم ، چون حکم ، تنها از آن خداست و بدون حکم خدا و اراده او هیچ سببی تأثیری نخواهد داشت و اسباب ظاهری تنها به اذن خدا و خواست او مؤثرمی گردند و شاید هم یعقوب می خواسته که یوسف بتواند به تنهایی با برادرش صحبت کند و به همین دلیل فرمان داده که هر کدام از یک در وارد شهر شوند، به هر صورت در آخر هم برای تعلیل کلام خود می فرماید، در عین اینکه من به شماچنین دستوری دادم ، اما من خود، فقط بر خدا توکل و اعتماد می کنم و همه انسانهای عاقل و رشید نیز باید در همه امور خداوند را وکیل خود قرار دهند،چون می دانند که در اداره امور خود هیچ استقلالی ندارند و اسباب طبیعی هم هرگز مستقل نیستند، بلکه صاحب اختیار و وکیل ، فقط خدای سبحان است که برهمه اسباب قهر و غلبه دارد و به قدرت مطلقه اش هر چه بخواهد می کند و هرحکمی که اراده کند اجرا می نماید.

(68) (و لما دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنی عنهم من الله من شی ء الاحاجه فی نفس یعقوب قضیها و انه لذو علم لما علمناه و لکن اکثر الناس لایعلمون ):(و زمانیکه از همانجا که پدرشان دستور داده بود وارد شدند، این کارهیچ حادثه حتمی الهی را نمی توانست از آنها دور کند، جز اینکه حاجتی که دردل یعقوب بود انجام شد و بدرستی که او بواسطه علمی که به او داده ایم دارای علم فراوانست ، ولی بیشتر مردم نمی دانند)، چنانچه پدر دستور داده بود آنها ازدرهای مختلفی وارد مصر شدند تا آن مصیبتی را که یعقوب به فراست دریافته بود، دفع کنند،اما این عمل هرگز نمی توانست قضای الهی را که در مورد آنهارانده شده باشد، دفع نماید و آن مصیبت همان بود که عزیز مصر برادر پدریشان بنیامین را از آنها گرفت و پسر بزرگتر به همین جهت در مصر باقی ماند، چون قدرت رویارویی با پدر را نداشت ، پس این عمل نتوانست مانع از فراق فرزندان یعقوب از پدر گردد، ولی اگر خداوند نقشه یعقوب را بی اثر نموده و قضای خودرا جاری ساخت ، برای این بود که می خواست حاجتی را که یعقوب در دل خودداشت ، برآورد و همین جدائی بنیامین و برادر بزرگتر را وسیله رسیدن یعقوب به یوسف قرار دهد و آنگاه می فرماید: یعقوب به سبب تعلیم الهی صاحب علم بود، یعنی علم موهبتی و باید دانست که اخلاص در توحید آدمی را به چنین علومی می رساند، اما بیشتر مردم نمی دانند و از چنین علمی بی بهره اند، ولی اگراین علم اکتسابی بود و رسیدن به آن با طرق عادی ممکن بود، همه مردم می توانستند به آن دست یابند و این جمله در مقام مدح یعقوب است و از آنجا که علم موهبتی و خدایی هرگز به خطا نمی رود، استفاده می شود که یعقوب بلا وگرفتاری فرزندان را پیش بینی می کرده و به همین سبب به آن وسیله متمسک شده ، چون مهم ترین حاجت او رسیدن به یوسف بوده و خداوند با این جمله آخر علم و توکل یعقوب را ستایش نموده و می فهماند که بخاطر همین مسئله خداوند حاجت درونی او را برآورده نموده است .

(69) (و لما دخلوا علی یوسف اوی الیه اخاه قال انی انا اخوک فلا تبتئس بماکانوا یعملون ):(و زمانیکه بر یوسف وارد شدند، برادرش را نزد خود جای داد وگفت : من برادر تو هستم ، از آنچه آنها می کنند ناراحت نباش )، پس یوسف درزمانیکه برادران بر او وارد شدند، بنیامین را نزدیک خود نشاند و پنهانی خود رابه او معرفی کرد و گفت : من برادر تو هستم که با هم از یک پدر و مادر هستیم ولذا از آنچه این برادران که از مادر جدا از ما هستند در حق ما می کنند(یعنی ظلم وحسد می نمایند)ناراحت و افسرده نباش ،شاید هم معنا چنین باشد که از آنچه غلامان من انجام می دهند ناراحت نباش ، چون همه آنها نقشه و برنامه ریزی است تا تو را به حسب ظاهر بازداشت کرده و نزد خود نگاهدارم .

(70) (فلما جهزهم بجهازهم جعل السقایه فی رحل اخیه ثم اذن مؤذن ایتهاالعیر انکم لسارقون ):(پس زمانیکه بارهای آنها را بست ، ظرف آبخوری پادشاه را در بار برادرش قرار داد آنگاه شخصی بانگ برداشت : ای اهل کاروان شماسارق هستید)، (سقایه )یعنی ظرف آبخوری و (رحل ) یعنی آنچه برای سواری برپشت شتر می نهند، در اینجا یوسف با طرح نقشه ای ، وقتی که باروبنه آنها را آماده می کرد، ظرف آبخوری پادشاه را در بار و خورجین برادرش قرار داد و آنگاه دستور داد تا منادی ندا دهد که ای اهل قافله ، شما سارق هستید و ظرف آبخوری ملک در نزد شماست و برادر یوسف از این ماجرا آگاه بود و یوسف می خواست با طرح این نقشه او را در نزد خود نگاه دارد و اما اینکه آنها را سارق نامید،تهمت حقیقی نبود، بلکه یک توصیف صوری و ظاهری برای مصلحتی قطعی ولازم بود که آن را اقتضاء می کرد.

(71) (قالوا و اقبلوا علیهم ماذا تفقدون ):(آنها روی به سوی او کردند وگفتند: چه چیزی را گم کرده اید)، یعنی برادران یوسف روی خود را به جانب یوسف و غلامانش برگرداندند و گفتند: چه متاعی را از دست داده و گم کرده اید؟

(72) (قالوا نفقد صواع الملک و لمن جاء به حمل بعیر و انا به زعیم ):(غلامان گفتند: جام ملک را گم کرده ایم ، و هرکس آن را بیاورد یک شتر آذوقه به او داده می شود و من ضامن آن هستم )، غلامان یوسف گفتند: ما پیمانه و جام پادشاه راگم کرده ایم ، و یوسف گفت : هر کس آن را برای ما بیاورد یک بار شتر غله به عنوان پاداش دریافت می کند، و من ضامن او هستم و این قرارداد را ضمانت می کنم .

(73) (قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فی الارض و ما کناسارقین ):(گفتند: به خدا قسم شما می دانید که ما نیامده ایم که در آن سرزمین فساد کنیم و ما هرگز دزد نبوده ایم )، در این آیه دلالتی وجود دارد که قبلا یعنی درهمان سفر اول دستگاه عزیزمصر در باره آنها تحقیق و تفتیش کرده بود و یوسف دستور داده بود تا همه کاروانهایی که وارد مصر می شوند مورد بازجوئی وتحقیق قرار بگیرند که مبادا جاسوسها و اجانب و افراد مغرض وارد مصر شوند وبه همین جهت برادران گفتند: می دانید که ما اهل فساد نیستیم و از دودمانی هستیم که ابدا این رذایل در ما وجود ندارد و چنین اعمالی از ما صادر نمی شود.

(74) (قالوا فما جزاؤه ان کنتم کاذبین ):(گفتند: اگر دروغگو باشید کیفر شماچیست ؟)غلامان یوسف و یا او و غلامانش به آنها گفتند: اگر شما دزدی کرده باشید و دروغ بگویید، مجازات شما چه باید باشد؟

(75) (قالوا جزاؤه من وجد فی رحله فهو جزاؤه کذلک نجزی الظالمین ):(گفتند: هر کس که گمشده در باره او پیدا شود، خودش کیفر آن خواهدبود و ما اینچنین ستمکاران را مجازات می کنیم )، منظور برادران از این سخن آن بود که هر کس که جام پادشاه که گمشده در بار او پیدا شود، خودش باید برده صاحب مال گردد و در آنجا بماند و ظاهرا حکم سارق در سنت یعقوب (ع )چنین بوده و مراد آنها این بود که فقط شخص سارق باید دستگیر شود و بقیه افراد و رفقای او و بار و بنه آنها نباید مورد تعرض و توقیف قرار گیرد.

(76) (فبدا باوعیتهم قبل وعاء اخیه ثم استخرجها من وعاء اخیه کذلک کدنا لیوسف ما کان لیاخذ اخاه فی دین الملک الا ان یشاء الله نرفع درجات من نشاء و فوق کل ذی علم علیم ):(و یوسف جستجوی بارهای آنها را قبل از باربرادرش شروع کرد و آنگاه آن جام را از بار برادرش بیرون آورد، ما اینچنین چاره کار را برای یوسف نمودیم و او هرگز نمی توانست برادرش را مطابق آیین ملک مصر بگیرد، جز آنکه خدا بخواهد ما درجات و مراتب هر کس را که بخواهیم بالا می بریم و برتر از هر صاحب علمی ، عالمی هست )، پس یوسف چون مشغول بازرسی بارهای ایشان گشت ، اول امتعه و بار و بنه سایر برادران راجستجو کرد، چون اگر از همان اول به سراغ بار بنیامین می رفت آشکار می شد که توطئه ای در کار بوده و لذا برای انحراف افکار و رد گم کردن ابتدا بارهای آنها راگشت و آنگاه جام پادشاه را از بار بنیامین بیرون آورد و او را دستگیر نمود وخداوند می فرماید این نقشه و کید را ما به یوسف تعلیم دادیم تا خودش از زبان آنها بیرون بکشد که جزای سارق ، ماندن اوست ، وگرنه در آیین و قوانین مصرچنین حکمی وجود نداشت و یوسف نمی توانست به جرم دزدی برادرش رانگه دارد، مگر آنکه خدا بخواهد و آن این است که آنها خودشان با جزائی که درآیین و قانون خودشان دارند مجازات شوند . پس دین در این آیه به معنای قانون و تشریعات حاکم برجامعه است نه فقطقوانین مربوط به عقاید و عبادات و دین ، نظامی است که محرک حیات در همه عرصه های سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و جنائی است و شامل قوانین جزائی ومدنی در معاملات و روابط انسانی نیز می شود، لذا دین تمام زندگی بشر را در برمی گیرد تا آنها را به سعادت برساند و برکات آسمان و زمین را بر آنها نازل کند. و آنگاه در مقام منت گذاشتن و امتنان بر یوسف می فرماید: ما هرکس رابخواهیم به درجاتی بالا می بریم و در عین حال علم از اموریست که هرگز برحدی متوقف نمی شود و انتها ندارد، بلکه فوق هر عالمی فرد دیگری هست که از او عالمتر است و این در مورد علم اکتسابی است که عارض بر ذات عالم می شود نه در مورد علم خداوند که علم او عین ذات اوست و برتر و ورای اوموجودی نیست و ذات او حد و نهایت ندارد و شاید هم منظور همین باشد که علم خدا برتر از علم همه عالمان است (والله یعلم ).

(77) (قالوا ان یسرق فقد سرق اخ له من قبل فاسرها یوسف فی نفسه و لم یبدها لهم قال انتم شر مکانا و الله اعلم بما تصفون ):(برادران گفتند: اگر اودزدی کرده برادرش نیز قبلا دزدی کرد، یوسف این مطلب را درون خود پنهان داشت و برای آنها اظهار نکرد،گفت : وضعیت شما بدتر است و خدا از آنچه می کنید، آگاهتر است )، برادران ناتنی گفتند: اگر این بنیامین دزدی کرده ، جای تعجب ندارد، چون برادر او یوسف نیز قبلا دزدی کرده بود و این دو، این صفت را از ناحیه مادرشان به ارث برده اند و ما از ناحیه مادر از ایندو جدا هستیم و این را برای تبرئه خود گفتند،اما توجه نکردند که این سخن با کلام سابقشان که بطورکلی سرقت را ازفرزندان یعقوب نفی کردند در تناقض است و با این کلام خودراز آن حسد درونی خود و ماجرای یوسف را فاش کردند، بنابر قول ضعیفی گفته می شود که یوسف در کودکی کمربندی را از عمه اش دزدیده بود و یا آنکه عمه اش به او تهمت دزدی زد تا او را در نزد خود نگهدارد(الله یعلم )به هر جهت یوسف از شنیدن این تهمت بسیار ناراحت شد، اما ناراحتی خود را پنهان کرد وآن را اظهار ننمود، بلکه گفت : شما از او بدترید، برای آن تناقضی که در گفتارشما و آن حسدی که در دلهای شماست و بخاطر آن جرأتی که نسبت به ارتکاب دروغ در برابر عزیز مصر ورزیدید، آنهم بعد از آنهمه انعام و احسانی که اونسبت به شما کرد و یا به سبب اینکه اگر بنیامین جام شاه را دزدیده ، شمابرادرتان یوسف را از نزد پدر دزدید،پس وضعیت شما بدتر از اوست و خدابهتر می داند که آیا آنچه شما وصف می کنید که برادرش قبلا دزدی کرده بودصحیح است یا خیر و یوسف به همین جواب اجمالی اکتفا نمود و آنها راتکذیب نکرد.

(78) (قالوا یا ایها العزیز ان له ابا شیخا کبیرا فخذ احدنا مکانه انا نریک من المحسنین ):(برادران گفتند: ای عزیزمصر، همانا او پدری پیر دارد، پس یکی ازما را به جای او بگیر، ما تو را از نیکوکاران می بینیم )، برادران با التماس گفتند:این پسر پدر پیری دارد که به او بسیار علاقه مند است و ما پیمان محکم نهاده ایم که اورا نزد پدر باز گردانیم ، پس او را به بندگی نگیر و به جای او یکی از ما را بپذیر واو را روانه کن و به او کاری نداشته باش ، بدرستی که ما در سیمای تو آثار نیکوئی و احسان را می بینیم ، پس به ما رحم کن و ما را مشمول احسان خود قرار بده واین الفاظ را بکار بردند تا رحمت و فتوت و احسان عزیز را تحریک نمایند.

(79) (قال معاذالله ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذالظالمون ):(یوسف گفت : پناه بر خدا که ما غیر از آنکه متاعمان را نزد او یافته ایم شخص دیگری را بگیریم که در آن صورت از ظالمان خواهیم بود)، یوسف (ع )با این جمله پیشنهاد آنها را رد کرد و گفت هیچ کس نباید به سبب جرم دیگری مؤاخذه شود، چون این عمل ظلم است و من از ارتکاب ظلم به خدا پناه می برم .

(80) (فلما استیئسوا منه خلصوا نجیا قال کبیرهم الم تعلموا ان اباکم قد اخذعلیکم موثقا من الله و من قبل ما فرطتم فی یوسف فلن ابرح الارض حتی یاذن لی ابی اویحکم الله لی و هو خیر الحاکمین ):(و زمانیکه از وی ناامید شدندنجواکنان به کناری رفتند، بزرگشان گفت : آیا نمی دانید که پدرتان از شما میثاقی الهی گرفته و پیش از این در باره یوسف کوتاهی کردید؟ پس من هرگز از این سرزمین حرکت نمی کنم تا وقتی که پدرم به من اجازه دهد و یا خداوند در باره من حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است )، پس هنگامیکه امیدشان ازیوسف و احسان او قطع شد و دانستند که برادرشان را رها نمی کند با حالت نجواو بحث از مردم فاصله گرفتند و برادر بزرگتر به سایرین گفت : مگر شما پیمان نبستید که بدون بنیامین برنگردید و قبلا هم در ماجرای یوسف تبانی کردید و اورا در چاه انداختید و گفتید گرگ او را خورده ، با آنکه با پدر پیمان بسته بودید که از او محافظت کنید؟ پس من هرگز مصر را ترک نمی کنم تا زمانی که پدر آن پیمان را از گردن من برداشته و به من اجازه خروج دهد و یا آنکه خدا خودش راه نجاتی برای من قرار دهد و از طریقی که من گمان آن را نمی کنم مرا رهانیده و درباره من حکم کند، چون خدا بهترین حاکمان است .

منبع : سایت تدبر