تفسیر سوره یوسف ( از آیه 41 تا آیه 60 )
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقی‏ رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذی فیهِ تَسْتَفْتِیانِ41وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنی‏ عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ42وَ قالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونی‏ فی‏ رُءْیایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ43قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الْأَحْلامِ بِعالِمینَ44وَ قالَ الَّذی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْویلِهِ فَأَرْسِلُونِ45یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنا فی‏ سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ46قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی‏ سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تَأْکُلُونَ47ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ48ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النَّاسُ وَ فیهِ یَعْصِرُونَ49وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتی‏ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلیمٌ50قالَ ما خَطْبُکُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقینَ51ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدی کَیْدَ الْخائِنینَ52وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیمٌ53وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسی‏ فَلَمَّا کَلَّمَهُ قالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکینٌ أَمینٌ54قالَ اجْعَلْنی‏ عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفیظٌ عَلیمٌ55وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ56وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ57وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ58وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی‏ بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبیکُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ59فَإِنْ لَمْ تَأْتُونی‏ بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدی وَ لا تَقْرَبُونِ60

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(41) (یا صاحبی السجن اما احد کما فیسقی ربه خمرا و اما الاخر فیصلب فتاکل الطیر من رأسه قضی الامر الذی فیه تستفتیان ):(ای دو رفیق زندانی من ،پس یکی از شما ساقی شاه خواهد شد و آن دیگر بدار آویخته می شود و پرندگان مغز سر او را می خورند، این امری که در باره آن از من فتوی خواستید امری قطعی و رانده شده است )، معنای آیه روشن است ،اما یوسف (ع ) پس از آنکه آنانرا به توحید و یگانه پرستی دعوت نمود،آنوقت به تعبیر رؤیای آنها پرداخت و فرمود: آن کسی که در خواب دیده بود که انگور را می فشارد، ساقی پادشاه گشته و آن دیگری که خواب دیده بود طبق نان بر سر خود می برد و پرندگان ازآن می خورند، مصلوب گردیده و مرغان هوا از مغز سرش ارتزاق خواهند نمودو در آخر یوسف (ع ) فرمود که این امری که در باره اش از من سئوال کرده و رأی مرا خواستید امر قطعی و حتمی است که هیچ مفری از آن نیست و ظاهرا یکی ازآندو و به احتمال قوی شخص دومی وقتی مطلب را چنین شنید به یوسف گفت :من در آنچه برایت تعریف کردم دروغ گفتم و چنین خوابی ندیده ام ویوسف (ع )هم در جوابش فرمود که این امر انجام شدنی است و راه چاره ای ندارد.

(42) (و قال للذی ظن انه ناج منهما اذکرنی عند ربک فانسیه الشیطان ذکرربه فلبث فی السجن بضع سنین ):(یوسف به آن رفیقش که می دانست نجات می یابد گفت : مرا نزد صاحبت یاد کن ولی شیطان در آن حال یاد صاحبش را ازنظرش ببرد و به این علت چند سالی در زندان ماند)، ضمیرها در (قال ) (ظن )و(لبث ) به یوسف (ع ) بر می گردد و ضمیر در (فانسیه ) و (ربه ) به آن رفیق نجات یافته یوسف باز می گردد و (ظن ) در اینجا به معنای یقین است (بضع ) به معنای عدد کمتر از ده می باشد و (رب ) در اینجا به معنای (سید) و مولاست که بنده اوپیرو طریقه مولا و خاضع در برابر حکم اوست و این معنا تأکید معنای ربوبیت در اصطلاح اسلام نیز هست . به هر جهت معنای آیه روشن است ، می فرماید: یوسف به آن فرد زندانی که یقین داشت او از زندان نجات می یابد، گفت مرا نزد آقایت یاد کن تا شایدرحمت او برانگیخته شود و مرا از زندان رها کند، اما شیطان از یاد آن فرد برد وفراموش کرد که نزد شاه نامی از یوسف ببرد و یوسف چند سالی دیگر هم درزندان ماند. بعضی از مفسران گفته اند که ضمیر در (انسیه ) و (ربه ) هم به یوسف (ع ) برمی گردد، یعنی شیطان باعث شد که یوسف یاد پروردگارش را فراموش کند ودست به دامان اسباب ظاهری گردد و همین امر باعث شد که چند سال دیگر هم در زندان بماند، اما این معنا علاوه بر اینکه با مقام عصمت آنجناب و مخلص (خالص شده در محبت خدا) بودن او منافات دارد، با نص صریح قرآن در آیات بعدی (و قال الذی ناج منهما وادکر بعد امه ...)، نیز مخالفت دارد.

(43) (و قال الملک انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر یابسات یا ایها الملا افتونی فی رءیای ان کنتم للرءیاتعبرون ):(شاه گفت ، من در خواب هفت گاو فربه دیدم که هفت گاو لاغر آنها رامی خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده ، ای بزرگان ، اگر شماتعبیر رؤیا می کنید در باره این امر نظر دهید)، این خواب را پادشاه مصر دیده وخطاب به درباریان و خوابگزاران خود ماجرای رؤیایش را تعریف کرده ومی گوید من در خواب دیدم که هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را خوردند وهفت خوشه خشکیده به دور هفت خوشه سبز پیچیدند و آنها را خشک کردند،حالا اگر شما اهل تعبیر هستید و از این علم اطلاع دارید حکم این رؤیا را برای من بیان کنید.

(44) (قالوا اضغاث احلام و ما نحن بتاویل الاحلام بعالمین ):(گفتند: این ازخوابهای آشفته است و ما به تعبیر چنین خوابهائی عالم نیستیم )، (احلام )جمع (حلم ) به معنای تصوراتی است که انسان در خواب می نماید که این تصورات بدون واسطه شدن حواس ظاهریست و (ضغث ) به معنای دسته است و اینکه آن بزرگان و اطرافیان شاه رؤیای او را دسته ای از خوابهای پریشان تعبیر کرده اندبرای آن بوده که بگویند رؤیای شاه ، صورتی در هم و برهم از رؤیاهای متفاوت است که هر کدام تعبیر جداگانه ای دارد و چون اینها با هم آمیخته شده ، لذا تعبیرآنها دشوار است و به همین خاطر هم گفتند ما به تأویل چنین خوابهایی آگاه نیستیم و یا ما به تعبیر همه خوابها عالم نیستیم و فقط تعبیر رؤیاهای صالحه وصادقه را می دانیم .

(45) (و قال الذی نجا منهما و ادکر بعد امه انا انبئکم بتأویله فارسلون ):(ویکی از آندو رفیق زندانی که نجات یافته بود، پس از مدتی بخاطرش آمد، به آنان گفت : من شما را از تعبیر این رؤیا خبر می دهم ، مرا بفرستید)، (امت )یعنی جماعت و در اینجا به معنای تعدادی از سال و برهه ای از زمان است و مراد از آن سالهایی است که گوینده این سخن یعنی شخص نجات یافته و ساقی پادشاه فراموش کرده بود که یادی از یوسف نزد شاه بکند و حالا بعد از چند سال بواسطه خواب پادشاه بیاد یوسف افتاد و خطاب به حضار مجلس وبزرگان ودرباریان گفت : من شما را از تعبیر این خواب آگاه می کنم ، فقط مرا به زندان نزدیوسف بفرستید تا خبر تأویل این رؤیا را برایتان بیاورم .

(46) (یوسف ایها الصدیق افتنا فی سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف وسبع سنبلات خضر و اخر یابسات لعلی ارجع الی الناس لعلهم یعلمون ):(ای یوسف ای بسیار راستگوی ، به ما تعبیر اینکه هفت گاو فربه را هفت گاو لاغرمی خورند و هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه خشک دیگر را اعلام کن باشد که من برگردم بسوی مردمانی ، تا شاید ایشان بدانند)،در ادامه ماجرا آن فردرا روانه زندان نمودند و او با یوسف روبرو شد و خطاب به آنحضرت گفت : ای یوسف ای فردی که بسیار راستگو هستی ـ چون قبلا صداقت یوسف در موردخواب او و رفیقش برای او به ظهور رسیده بود ـ اکنون ملک ما رؤیایی دیده تونظر خود را در مورد آن به من بگو و آنگاه متن رؤیا را نقل نموده و می گوید مردم منتظرند تا من تأویل این رؤیا را نزد آنان ببرم . قرآن کریم بخشهایی از این ماجرا که ضرری به کل آن نمی زند، حذف نموده و در مقام اختصارگویی و ایجاز بر آمده است . به هر جهت اینکه ابتدا می گوید(افتنا)یعنی به صیغه جمع از حکم تأویل خواب می پرسد به دلیل آنست که افاده کند، من تعبیر رؤیا را برای خودنمی خواهم ، بلکه رسولی از جانب بزرگان در بار هستم و اینکه در آخرمی گوید(ارجع )نیز همین مطلب را تأکید می کند و او می خواسته تا با گرفتن تعبیررؤیا با علم و حکم قطعی نزد آنها برگردد و حیرت جهالت را از آنان برطرف نماید، چون آنها نسبت به رؤیای پادشاه و تعبیر آن اهتمام داشته اند و رؤیایی که پادشاه دیده مسلما در ارتباط با شئون و مصالح مملکت و مردم بوده .

(47) (قال تزرعون سبع سنین دأبا فما حصدتم فذروه فی سنبله الا قلیلا مماتاکلون ):(یوسف فرمود: هفت سال پی در پی کشت می کنید و آنچه درو کردیدجز اندکی که می خورید، بقیه را در خوشه اش بگذارید و نگه دارید)،(دأب ) یعنی ادامه سیر و روش ، و در اینجا صیغه مضارع در معنای امری بکار رفته تا دروجوب پیروی از آن تأکید نماید، یعنی یوسف به آن فرد گفت : هفت سال مداوم کشت کنید و آنچه درو کردید جز اندکی که به مصرف خوراک خود و دامهایتان می رسانید، مابقی را در خوشه اش نگهدارید تا فاسد و تباه نشود، چون اگر گندم را از ساقه جدا کرده یا بکوبند خیلی زود فاسد می شود، به این صورت آنحضرت به ایشان فرمان داد که هفت سال کشت را ذخیره کنند و در انبار حفظ نمایند.

(48) ( ثم یاتی من بعد ذلک سبع شداد یاکلن ما قد متم لهن الا قلیلا مماتحصنون ):(آنگاه بدنبال آن هفت سال فراوانی ، هفت سال سخت می آید که درطی آن آنچه را از پیش برای آن نهاده بودید، جز اندکی که حفظ می کنید، به مصرف می رسانید)، (شداد) جمع شدید و به معنای دشواری و سختی است و(شد) به معنای (حمله کرد) می باشد، در این کلام استعاره و تشبیهی لطیف وجوددارد، زیرا خشکسالی را به درنده ای خونخوار که به مردم حمله نموده و آنها را ازبین می برد تشبیه کرده ، خشکسالی موجب قحطی می گردد، اما اگر مردم ذخیره ای داشته باشند آن درنده متوجه ذخیره ها شده و از خود مردم منصرف می شود و باز در اینجا تأکید می نماید که مقداری را ذخیره نگه دارند و مواظب تدبیر امور مردم در سالهای قحطی و گرسنگی باشند.

(49) (ثم یأتی من بعد ذلک عام فیه یغاث الناس و فیه یعصرون ):(آنگاه بعداز آن هفت سال قحطی سالی می آید که (مردم از جانب خدا یاری می شوند)وباران فراوان برایشان می بارد که در آن مردم (از دانه های روغنی )عصاره می گیرند)،پس سرانجام بعد از هفت سال قحطی ، مردم با بارش باران و نزولات جوی از قحطی می رهند و مردم در آن سال غرق نعمت شده و از دانه های روغنی و میوه ها عصاره می گیرند، یا دامهایشان فربه و پرشیر گشته و انسانها ازسینه دامها شیر می دوشند، به هر جهت در آن سال نعمت بر مردم و دامهایشان زیاد می گردد و به این صورت مردم با تدبیر و چاره اندیشی به موقع از این سالهاخواهند گذشت ، و لذا رؤیای شاه ، به خلاف آنچه سایر مفسران گفته اند، فقطتجلی حادثه قحطی و خشکسالی نیست ، بلکه تجلی و تجسم تکلیف عملی ووظیفه ای است که قبل از وقوع قحطی متوجه آنهاست ، یعنی پادشاه وظیفه آینده خود را در قبال قحطی و خشکسالی در خواب مجسم دید که باید هفت گاو راچاق کند تا آذوقه هفت گاو لاغر که بزودی بر آنها حمله می کنند تأمین شود وهفت سنبله سبز را بعد از آنکه خشک شد به همان حالت و بدون کوبیدن ، حفظو ذخیره کنند و یوسف (ع ) هم در تعبیر خود چیزی به آن اضافه نکرده ، جزتأکیدی که در این امر نمود(که به جز اندکی که می خورید بقیه را ذخیره کنید)که این امر از بدیهیات بوده و مطلب دیگر در مورد سال هشتم و سال فراوانیست که در متن رؤیا چیزی که به این مطلب اشاره داشته باشد وجود ندارد جز اینکه عددسالهای سختی هفت بوده و بدیهی است که اگر سال هشتم فراوانی نباشد بایدقحطی باشد که در این صورت عدد آن سالها هشت می شد نه هفت ، و این پیشگویی سال هشتم کنایه است از اینکه اولا) سنت الهی بر فرج بعد از شدت ویسر بعد از عسر است ، یعنی بعد از هر سختی گشایش و آسانی خواهد بود وثانیا) در سال فراوانی حاجتی به جد و جهد برای زراعت و ذخیره کردن آذوقه نخواهد بود و در آن سال مسئولان مملکت موظف به دستورات سابق نیستند ومردم خودشان قادر بر تهیه ارزاق خود خواهند بود.

(50) (و قال الملک ائتونی به فلما جاءه الرسول قال ارجع الی ربک فسئله مابال النسوه اللاتی قطعن ایدیهن ان ربی بکیدهن علیم ):(شاه گفت :او را به نزدمن آورید ، اما زمانیکه فرستاده نزد یوسف آمد، یوسف گفت : به سوی مولایت باز گرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دستهای خود را بریدند چه بود، بدرستی که پروردگار من از نیرنگشان آگاه است )، چون پادشاه ماجرای تعبیر خواب راشنید از عظمت امر متحیر شد، لذا اراده کرد تا یوسف از زندان آزاد شده و نزد اوحاضر شود، اما زمانیکه فرستاده در زندان به نزد یوسف رفت ، یوسف در نهایت ادب به او گفت : نزد صاحبت برگرد و ماجرای زنانی را که دستشان را بریدند ازاو سئوال کن و در کلام خود هیچ اشاره ای به ماجرای زلیخا و قصد سوء او نکرد،با آنکه او هیچ آرزویی نداشت ، جز آنکه بین او و همسر عزیز به عدالت حکم شود و فقط به طور دسته جمعی به زنان مصر اشاره کرد و باز هم هیچ امر مکروه و ناپسندی از ایشان نگفت ، فقط به کنایه به پروردگار خود شکایت کرد و گفت :پروردگار من از کید آنها آگاه است که در این کلام او تبلیغ توحید و دعوت به پروردگار یکتا نیز وجود دارد، همچنانکه قبلا هم در هر موقعیت مناسب به تبلیغ آیین توحید پرداخته بود(انه ربی احسن مثوای و...)، لذا سئوال ایشان منحصر به این مطلب بود که آن امر عظیم و شأن گرانقدری که باعث شد زنان مصردستهایشان را ببرند چه بود؟

(51) (قال ما خطبکن اذ راودتن یوسف عن نفسه قلن حاش لله ما علمناعلیه من سوء قالت امرات العزیز الئن حصحص الحق انا راودته عن نفسه وانه لمن الصادقین ):(شاه به زنان گفت : امر شما در آن هنگام که از یوسف کام می خواستید چه بود؟ گفتند: خدا منزه است ما از یوسف هیچ بدی سراغ نداریم ،زن عزیز گفت : حالا حق مستقر شد، من از او کام خواستم و بدرستی او ازراستگویان است )، وقتی پادشاه زنان را جمع کرد، از آنها پرسید این ماجرای یوسف و شما چیست ؟ و آنها خدا را تنزیه نموده و گفتند ما کوچکترین بدی وسوئی از یوسف ندیده ایم و به این صورت بر نزاهت و عفت او شهادت دادند،در اینجا عامل اصلی فتنه و ماجرا یعنی زلیخا همسر عزیز لب به سخن گشود وبه گناه خود و بی گناهی یوسف اعتراف کرد و گفت : الان حق آشکار و مستقرشد و آن این است که من نسبت به یوسف قصد معاشقه و مراوده داشتم و او ازراستگویان است و به این صورت یوسف به طور کلی تبرئه شد و حقیقت ماجراآشکار گشت .

(52) (ذلک لیعلم انی لم اخنه بالغیب و ان الله لا یهدی کید الخائنین ):(این برای آن است که عزیز بداند که من در غیابش به او خیانت نکردم و اینکه خدانیرنگ خیانتکاران را به هدف نمی رساند)، این گفتار یوسف است که می فرمایداینکه گفتم ماجرای زنان چه بود، برای این بود که حقیقت از پرده بیرون افتد وعزیز مصر بداند که من در غیاب او به وی خیانت نکردم و با همسرش مراوده ننمودم و بداند که خدا کید و حیله خیانتکاران را به سرانجام نمی رساند و این سنت الهیست که تغییر و تبدیل نمی پذیرد، چون خیانت باطل است و باطل دوام ندارد و سرانجام حق بر علیه آن ظاهر می شود و بطلان آن را بر ملا می سازد. و اگر کید خائنان به سرانجام می رسید زنان مصر که دستانشان را بریدندمفتضح و رسوا نمی شدند و زلیخا هم مجبور به اعتراف نمی شد و در این کلام یوسف (ع ) اعلام و آگاهی دادن به پادشاه هم هست تا بداند او شخصی امین است که هرگز خیانت نمی کند و این امر به منزله مقدمه برای گفتار بعدی اوست که از پادشاه می خواهد که او را بر خزائن زمین بگمارد (اجعلنی علی خزائن الارض ).

(53) (وما ابری ء نفسی ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی ان ربی غفور رحیم ):(و من نفس خود را تبرئه نمی کنم ، بدرستی که نفس امر کننده به بدیست جز آنچه پروردگارم رحم کند، همانا پروردگار من آمرزنده مهربان است )،این آیه ادامه گفتار حضرت یوسف (ع ) است و چون از صحبت قبلی وی اندکی شائبه استقلال و ادعای انیت به ذهن خطور می نماید آنحضرت در مقام رفع این شائبه سخنی می گوید که گویای آنست که ایشان هیچ حول و قوه ای جزبرای خدای متعال قائل نیست و جز او به هیچ چیز نمی اندیشد و می گوید: من نفس خود را تبرئه نمی کنم ، چون طبیعت نفس انسان به گونه ای است که مائل به شهوات بوده و امر به بدی و فحشاء می نماید، مگر آنچه پروردگار رحم کند، لذایوسف (ع ) در واقع می فرماید اگر من در برابر زلیخا و سایر زنان مقاومت و عفت ورزیدم و به عزیز مصر خیانت نکردم ، نه به جهت نفس من و وجود من ، بلکه به جهت رحمتی از جانب خداوند بود، چون خدای من بسیار آمرزنده و مهربان است و رحمتش نفس را از زشتی و دعوت به شر باز می دارد و آمرزش اوکاستیهای لازمه سرشت انسان را می پوشاند و مهربانی او امور زیبا و صفات کمالیه را در نفس ظاهر می سازد.

(54) (و قال الملک ائتونی به استخلصه لنفسی فلما کلمه قال انک الیوم لدینامکین امین ):(و پادشاه گفت : او را نزد من آورید که وی را محرم و خاص خویش گردانم ، و همین که با او صحبت کرد گفت : امروز تو در نزد ما صاحب منزلت وامانتداری )،پادشاه بعد از آنکه کمالات یوسف را شنید دستور داد تا او را نزد وی بیاورند و یوسف را از مقربان درگاهش قرار دهد و زمانی که با وی گفتگو کرد وبیشتر به مکارم اخلاقی و اجتناب او از زشتی و فحشاء و خیانت و ظلم و صبر بربلایا، پی برد، گفت : از امروز تو در نزد ما صاحب مقام و منزلت و شخصی مورداعتماد و امین خواهی بود و این کلام در واقع حکم و فرمان وزارت و صدارت یوسف (ع) بود.

(55) (قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم ):(یوسف گفت : مرا برخزائن این سرزمین بگمار که من نگهدار و دانایم )، بعد از سخنان پادشاه ،یوسف از او درخواست نمود تا وی را به وزارت مالیه و خزانه داری منصوب کندو امور مالی کشور را به وی واگذار نماید و این تقاضا را برای آن کرد که برای سالهای قحطی ، خودش شخصا ارزاق را جمع آوری نموده و ذخیره نماید وخودش آن ذخایر را به مقدار استحقاق افراد در میان آنان تقسیم کند و آنگاه اشاره به دو صفتی کرد که وجود آنها برای شخصی که متصدی مقام خزانه داریست ضرورت دارد و فرمود: من فردی نگهدار و دانا هستم ، یعنی بخوبی خواهم توانست از عهده اداره این منصب برآیم .

(56) (و کذلک مکنا لیوسف فی الارض یتبوا منها حیث یشاء نصیب برحمتنا من نشاء و لا نضیع اجر المحسنین ):(و اینچنین به یوسف در آن سرزمین تمکن دادیم که در هر کجا که می خواست مقام می گرفت ، ما رحمت خویش را به هر کس بخواهیم می رسانیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کنیم )، (کذلک )اشاره به ماجرا و داستانی است که یوسف را از قعر چاه تا وزارت و عزت در مصررساند و او در آن سرزمین به واسطه رحمت الهی دارای منزلت و موقعیتی خطیرگشت ، بعد از آنکه مدتها در زندان دشواری را تحمل نموده بود و خداوند او رادارای موقعیت و مقامی نمود که بواسطه آن می توانست با اراده خود به هر کجابخواهد برود و در آنجا استقرار یابد، روش خداوند چنان است که هر کس رابخواهد به رحمت خود اختصاص می دهد و هیچ مانعی نمی تواند از رسیدن رحمت او به فردی که بخواهد، جلوگیری کند، همچنانکه در مورد یوسف تمام اسباب ظاهری دست بدست هم داده بود تا او را خوار و ذلیل گرداند، اما خداوندبا رحمت بی منتها و مشیت بالغه اش او را علو مقام و رفعت بخشید، چون یوسف از افراد نیکوکار و مخلص بود و خداوند هرگز اجر نیکوکاران را ضایع وتباه نمی سازد، لذا تمکن یوسف در سرزمین مصر پاداش حسن سیرت و عمل اوبود.

(57) (و لاجر الاخره خیر للذین امنوا و کانوا یتقون ):(و هر آینه پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آورده و پرهیزگاری می نمودند، نیکوتر و بهتراست )،پس اجر اخروی برای اولیاء از بندگان خداست و این یک وعده نیکوی اخروی است و یوسف نیز یکی از این اولیاء خداست و این اجر شامل همه مؤمنان نمی گردد، بلکه تنها برای کسانی متحقق می شود که بر صفات ایمان وتقوی ملازم باشند.

(58) (و جاء اخوه یوسف فدخلوا علیه فعرفهم وهم له منکرون ):(برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند، او ایشان را شناخت ولی آنها او را نشناختند)،در سالهای قحطی برادران یوسف برای تهیه آذوقه خانواده و خرید آن راهی مصر شده و بعد از سالها که از جدائی آنها می گذاشت بر یوسف وارد شدند ویوسف با علم نبوت یا به قوه هوش و کیاست آنها را شناخت ، اما آنها ابدا او رانشناختند، چون اولا) یوسف در کودکی از آنها جدا شده بود و ثانیا) او را درصورت عزیز مصر می دیدند و هرگز نمی پنداشتند که او مردی عبرانی و غیرقبطی باشد.

(59) (و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونی باخ لکم من ابیکم الا ترون انی اوفی الکیل و انا خیر المنزلین ):(و هنگامی که وسیله سفر و آذوقه آنها را آماده کرد، گفت : آن برادری را که از پدر دارید نزد من بیاورید، آیا نمی بینید که من حق پیمانه را ادا می کنم ، و بهترین میزبانانم ؟)، یوسف (ع ) بعد از آنکه متاع و یاطعامی را که جهت ایشان آماده کرد و به آنها فروخته بود، بار کرد به آنها دستوردارد که نوبت دیگر برادر پدریشان را همراه بیاورند و برای آنکه آنها متوجه نشوند که او یوسف است و فکر آنها را از این مطلب منصرف گرداند، فرمود: آیانمی بینید که من به شما کم نفروختم و به اتکا مقام و قدرتم به شما ظلم نکردم ومن بهتر از هر کس مهمانان خود را اکرام و پذیرائی می کنم ؟ منظور دیگر آن حضرت از این کلام تشویق آنان بود تا در مراجعت ، برادر پدری خود را که همان بنیامین برادر مادری یوسف بود، همراه خود بیاورند.

(60) (فان لم تأتونی به فلا کیل لکم عندی ولا تقربون ):(و اگر او را نزد من نیاورید نه پیمانه ای نزد من خواهید داشت و نه نزدیک من می گردید)، یعنی درادامه برای آنکه گفتار خود را تأکید کند تا حتما بنیامین را نزد او بیاورند به آنان گفت : که اگر او را نزد من نیاورید و با امر من مخالفت کنید نه تنها پیمانه و طعامی به شما نخواهم داد، بلکه اصولا نمی توانید وارد سرزمین من شده و نزد من حاضر شوید و طعام بخرید.