تفسیر سوره یوسف ( از آیه 21 تا آیه 40 )
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمی‏ مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ21وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ22وَ راوَدَتْهُ الَّتی‏ هُوَ فی‏ بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ23وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ24وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلیمٌ25قالَ هِیَ راوَدَتْنی‏ عَنْ نَفْسی‏ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ26وَ إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقینَ27فَلَمَّا رَأى‏ قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ28یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ29وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدینَةِ امْرَأَتُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فی‏ ضَلالٍ مُبینٍ30فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَکٌ کَریمٌ31قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذی لُمْتُنَّنی‏ فیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرینَ32قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ33فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ34ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حینٍ35وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانی‏ أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرانی‏ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسی‏ خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْویلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ36قالَ لا یَأْتیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْویلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما ذلِکُما مِمَّا عَلَّمَنی‏ رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کافِرُونَ37وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائی‏ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَشْکُرُونَ38یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ39ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ40

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(21) (و قال الذی اشتریه من مصر لامراته اکرمی مثویه عسی ان ینفعنا اونتخذه ولدا و کذلک مکنا لیوسف فی الارض و لنعلمه من تاویل الاحادیث والله غالب علی امره و لکن اکثرالناس لا یعلمون ):(و از مردم مصر آنکس که یوسف را خریده بود، به همسر خود گفت : او را گرامی بدار، شاید به ما سودی رساند یا او را به فرزندی بگیریم ، و اینچنین یوسف را در آن سرزمین جای دادیم تا تعبیر رؤیا را به او تعلیم دهیم و خدا بر کار خویش تسلط دارد، اما بیشتر مردم نمی دانند)، شخصی که یوسف را خریداری کرده بود، از محترمین و عزیزان اهل مصر بود و چون در چهره یوسف آثار اصالت و رشد و هدایت را می بیند، به همسرش سفارش می کند که او را گرامی بدار و مقامی بزرگ در نزد خود برای اوقرار بده ، و خودت متصدی امور او باش ، شاید در مقاصد عالی و امور مهم به کاربیاید و سودی برایمان داشته باشد و شاید هم او را به فرزندی بگیریم . آنگاه خداوند سبحان رشته کلام را از زبان خود بیان نموده و می فرماید: مااینچنین یوسف را در سرزمین مصر مکان و منزلت داده و او را مستقر نمودیم و(کذلک ) اشاره به بیرون آوردن یوسف از چاه و مسکن دادن در خانه عزیز مصر وبرخوردار شدن از بهترین مزایای زندگی است و شاید هم اشاره به ادامه ماجراباشد، یعنی ما او را آنچنان مکنتی در آن سرزمین دادیم که در هر جای آن که بخواهد زندگی کند و بر سایرین مسلط گردد ونتیجه تمکین مذکور هم آن است که خداوند به یوسف تأویل و تعبیر احادیث را بیاموزد و خداوند بر امر خودغالب است و همه چیز مطیع او هستند و او بر همه اسباب فعاله عالم غلبه وتسلط دارد، همه آنها به اذن او عمل می کنند و او هر چه بخواهد بر آنها تحمیل می نماید و آنها چاره ای جز شنیدن و اطاعت کردن ندارند، اما بیشتر مردم این مطلب را نمی دانند، زیرا اسباب ظاهری را مستقل در تأثیر می پندارند و گمان می کنند آنها در فعالیتشان بی نیاز از پروردگار هستند و حال آنکه امر به خلاف این است و اگر تمام اسباب ظاهری دست به دست هم بدهند تافردی را خوار وذلیل کنند، اگر خدا بخواهد می تواند همه آن اسباب را بی تأثیر نموده و آن فرد رااز حضیض ذلت تا اوج عزت برساند.

(22) (و لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما و کذلک نجزی المحسنین ):(و چون به سن رشد رسید به او علم و حکمتی دادیم و نیکوکاران را اینگونه پاداش می دهیم )، (بلوغ اشد) سنینی از عمر انسان است که قوای بدنی روبه فزونی گذاشته و آثار کودکی زایل می گردد و ظاهرا مراد، ابتدای جوانی تا اواسط عمر(40 ـ 18) است ، و مراد از (حکم )، یعنی گفتار حق و قول فصل که شبهه و تردیدرا در اموری که قابل اختلاف باشد، بر طرف می نماید و شخصی که دارای حکم است ، یعنی در تمامی معارف انسانی ، دینی ، اخلاقی و اجتماعی ، دارای رائی صائب وقطعی است ، و مراد از علم ، علمی خدایی است که ابدا با جهل و هواهای نفسانی و وسوسه های شیطانی ، آمیخته نیست . پس خداوند به حکمت بالغه اش و بواسطه لیاقتی که در یوسف دید، به او علم و حکمی از جانب خود عطا نمود، حکمی که تردید و تزلزل در آن راه ندارد وعلمی که جهل و وسوسه و هوای نفس از آن به دور است . و در آخر می فرماید: اینچنین نیکوکاران را جزا می دهیم ، معلوم می شود علم وحکمت دو موهبت الهی نیستند که خداوند آنها را بدون جهت و ابتدائابه شخصی افاضه کند، بلکه این دو عطیه الهی به کسانی تعلق می گیرد که آمادگی واستعداد ذاتی برای پذیرش آنها داشته باشند و در واقع پاداشی برای نیکوکاری آنهاست و پروردگار کریم به مقدار نیکوکاری هر فرد و متناسب با آن به آن شخص علم و حکم را افاضه می نماید.

(23) (و راودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلقت الابواب وقالت هیت لک قال معاذ الله انه ربی احسن مثوای انه لا یفلح الظالمون ):(و آن زنی که یوسف درخانه وی بود، از او تمنای وصال نمود و درها را محکم بست و گفت : بشتاب به سوی آنچه برای توست ، یوسف گفت : پناه برخدا، تنها او مربی من است که منزلت مرا نیکو داشته و بدرستی که ستمگران رستگار نمی شوند)، (رود)یعنی تردد و آمد و رفت در طلب چیزی به آرامی و مدارا و( مراوده ) یعنی نزاع با کسی در اراده او و اینکه فرمود( هو فی بیتها)برای دلالت بر آنست که اوضاع و احوال برعلیه یوسف بوده ، چون او تحت امر و سیطره آن زن قرار داشته و در وضعیت دشوار و سختی واقع شده بود. همسر عزیز مصر، یوسف را از کودکی به خاطر جمال بی مثالش بسیاردوست می داشت و هر چه یوسف بزرگتر می شد این محبت بیشتر زبانه می کشیدتا آنجا که طاقت او سرآمد و چون هیچ اشاره ای از یوسف نمی دید، خودش دست به کار شد و همه درها را بر یوسف بست و خلوتی با او فراهم نمود و برای آنکه عزت نفس خودش هم از بین نرود با لحن آمرانه به او گفت :(هیت لک )تا اوقاهریت و بزرگی خود را بر یوسف حفظ کند و یوسف علی رغم همه این اسباب ظاهری (خلوت ـ جوانی ـ عشق ـ مولویت او ـ زیبایی و...)آنچنان غرق در محبت پروردگار خود می باشد که ابدا در قلبش جایی برای محبت غیر نیست و غرق در جمال و جلال الهی است و لذا با یک عبارت آن زن را ناامید کرد وازآنجا که مستغرق عشق خدا بود حتی نامی از خودش هم نبرد و نگفت :پناه می برم به خدا، بلکه فرمود(معاذ الله )یعنی (پناه بر خدا)من هر چه دارم از خداست ، اوپروردگار یکتایی است که مرا گرامی داشته و به من جایگاه نیکو بخشیده ، چگونه چنین عمل ظالمانه ای را مرتکب شوم ، با آنکه پروردگارم ستمکاران را رستگارنمی کند و این عبارت گویای کمال توحید و خلوص نیت آنحضرت است که ابداشائبه ای از شرک و خودبینی در ایشان نبوده ، به هر جهت این ماجرای حقیقی کشمکشی است که میان حب و جذبه الهی و میان عشق و دلدادگی مجازی وحیوانی ، اتفاق افتاده و از آنجا که (کلمه الله ) برتر و غالب است ، لذا یوسف درنهایت با جذبه معنوی الهی و آسمانی ، عشق و تمایلات نفسانی را از خود دفع نموده و بر آن غالب شد و خدا اینچنین امر خود را غلبه می دهد،(والله غالب علی امره ). و یوسف دست رد بر سینه همسر عزیز مصر زده و می فرماید: خداوند مربی و صاحب اختیار من است و اگر من مرتکب این عمل شوم از تحت ولایت اوخارج شده ام و ایشان در کلام خود نهایت ادب بندگی را مراعات نمود، ابتدا بالفظ جلاله (الله ) خداوند را یاد کرد و آنگاه صفت ربوبیت و توحید را متذکر شدوسپس اشاره به صفت تدبیر خداوند نمود، این بود برداشت ما از این آیه شریفه ،اما بعضی از مفسران ضمیر در (انه ربی احسن مثوی ) را به عزیزمصر بر گردانده اند که در این صورت معنا چنین می شود که (عزیز مصر مرا گرامی داشته و منزلت نیکو بخشیده و من چنین عمل خائنانه ای را مرتکب نمی شوم )اما این معناصحیح نیست ، چون با مقام نبوت و توحید یوسف منافات دارد که عزیزمصر را(رب ) خود بداند و اگر چنین بود باید در آخر آیه می فرمود(انه لا یفلح الخائنین ).

(24) (و لقد همت به و هم بها لولا ان ر ا برهان ربه کذلک لنصرف عنه السوء والفحشاء انه من عبادنا المخلصین ):(و به تحقیق آن زن قصد یوسف را نمود ویوسف هم اگر برهان پروردگار خویش را ندیده بود قصد او نموده بود، اینچنین شد تا گناه و بدی را از او دور کنیم ، بدرستی که او از بندگان خالص شده مابود)،یعنی محبت یوسف قلب آن زن را تسخیر کرده بود، چون او جوانی زیبا،بالغ و رشید بود که در اوج توانایی جسمی و جنسی قرار داشت و از طرف دیگرجمالی بی مانند داشته و غرق در ناز و نعمت بود و اینها همه از اسبابی است که هر کسی را بسوی هوسرانی و عیش و نوش می کشاند، از طرف دیگر، عزیزه مصر هم دارای کمال زیبایی و جوانی بود، چون عاده در حرم بزرگان و سلاطین زیباترین زنان وجود دارند، آری چنین بانویی که غرق در جمال و زینت بود وصد قافله دل به دنبال او روان بوده به یوسف دل سپرده و یوسف خود را مدیون او می داند و همه شرایط اقتضاء می کند که یوسف بی چون و چرا خواسته وتمنای او را اجابت کند و این شرایط و دلربایی و غمزه ای که آن زن به کار برده همه از اموریست که کوه را از جای بر می کند و هیچ مانعی هم برای یوسف وجود نداشته ، چون آن زن تمام موارد احتیاطی را رعایت کرده بود، پس یوسف اگر در قلبش ذره ای خلل و روزنه نفوذ وجود داشت هر آینه تسلیم می شد، اما ازآنجا که ایمان به خدا و توحید او قلب و روح او را اشغال کرده بود، خداوند بابرهانی از جانب خود بدی و فحشاء را از او برگرداند و اگر این برهان نبود ممکن بود او هم قصد آن زن را نماید و چیزی نمانده بود که مرتکب معصیت شود، اماخداوند بدی و فحشاء را از او دور کرد،(سوء) یعنی مطلق اعمالی که از بنده نبایدصادر شود، در اینجا یعنی تصمیم بر گناه و میل به آن و (فحشاء) یعنی ارتکاب عمل شنیع که در اینجا زناست ، کلمه (برهان ) به معنای (سلطان ) است ، یعنی سببی که یقین آور باشد وآن برهانی که یوسف از پروردگار خود دید، همان علم مکشوف و یقین مشهودی است که خداوند آن را به بندگان مخلص خود نشان میدهد که با دیدن آن ، چنان مطیع و منقاد می گردند که دیگر به هیچ وجه میل به معصیت نمی کنند، یعنی همان ملکه (عصمت ) اما این برهان هیچ منافاتی با اختیارفرد ندارد یعنی چنین نیست که شخص معصوم ، اراده انجام معصیت و اختیار برآن را نداشته باشد، بلکه به درجه ای از علم یقینی رسیده که ابدا فکر معصیت دراو راه ندارد. و خداوند می فرماید، ما برای برگرداندن سوء و فحشاء برهان خود را به اونشان دادیم و نمی فرماید ما او را از بدی و فحشاء منصرف کردیم ، چون او به واسطه احسان و نیکوکاریش ابدا میلی به سوء و فحشاء نداشت تا محتاج برگرداندن از آندو باشد و علت این امر هم آنست که او از بندگان خالص خداست که خداوند قلب آنها را برای خود خالص کرده و جز یاد خدا و عشق به او چیزی در قلبشان رخنه نکرده و در نتیجه مطیع و منقاد حقند واز غیر خدااطاعت نمی کنند و مرتکب هیچ معصیتی هم نمی گردند و این همان عصمت الهی است ، البته مفسرین دیگر در این آیه اقوال مختلفی دارند که به علت اشتمال بر فساد متعرض آنها نمی شویم .

(25) (و استبقا الباب و قدت قمیصه من دبر و الفیا سیدها لدا الباب قالت ماجزاء من اراد باهلک سوء الا ان یسجن او عذاب الیم ):(آندو به دنبال هم به جانب در دویدند و پیراهن یوسف را از عقب بدرید و شوهر آن زن را پشت دریافتند، همسر عزیز گفت : سزای کسی که به خانواده تو بد کند چیست ، جز آن که زندانی شود و یا عذابی دردناک ببیند؟)، (استباق ) یعنی مسابقه و (قد)یعنی پاره کردن از طول ، و (الفاء)یعنی یافتن از آیه استفاده می شود که مسابقه یوسف وزلیخا به دو منظور متفاوت بوده ، یوسف قصد فرار از چنگ زلیخا را داشته ومی خواسته زودتر خود را به در برساند و بگریزد، اما زلیخا می خواسته زودتر به در برسد و نگذارد، که یوسف در را باز کرده و فرار کند تا بتواند به مقصود خودبرسد، اما یوسف زودتر رسید و زلیخا چنگ انداخت و او را کشید تا دستش به در نرسد، در نتیجه پیراهن یوسف از بالا تا پایین از هم دریده شد و در این هنگام در گشوده شد و زلیخا و یوسف دیدند که شوهر زلیخا یا همان عزیزمصر درپشت در است ، در این موقع ناگهان زلیخا از حالت مراوده به حالت تحقیق وتفحص درآمد و پیشدستی نمود و از یوسف به همسرش شکایت کرد که باید اورا مجازات کنی ، یا به زندان و یا به عذابی سخت ، اما به منظور رعایت ادب دربرابر عزیز و بزرگداشت ساحت او، نامی از یوسف یا خودش نبرد و نیزتصریحی به آن امر سوء نکرد، بلکه بطور کنایه از این ماجرا سخن گفت و برای آنکه غیرت او را تحریص و تحریک نماید، خودش پیشدستی کرد و مجازات یوسف را هم تعیین کرد تا مبادا حقیقت امر آشکار شود و تردید او بین زندان وعذاب به جهت آن بود که او واله و شیدای یوسف بود و این عشق مانع از این بودکه بطور قطع یکی را تعیین کند، چون در تعیین ، هیچ امید گشایشی نیست و او باخود اندیشید که اگر تظاهر کند که از این ماجرا ناخرسند است ، شوهر در مقام مؤاخذه او بر نمی آید و در این صورت براحتی می تواند او را از مؤاخذه یوسف هم منصرف کند.

(26) (قال هی راودتنی عن نفسی و شهد شاهد من اهلها ان کان قمیصه قدمن قبل فصدقت و هو من الکاذبین ):(یوسف گفت : او از من کام می خواست ویکی از نزدیکان زن که حاضر بود، گفت : اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده ،زن راست می گوید و یوسف از دروغگویان است )، یوسف برای رد تهمتی که زلیخا به او زده بود و تصریح به حق مطلب و برای آنکه بگوید من اراده سوءنداشته ام ، فرمود: او با من قصد مراوده داشت ، در این هنگام شاهدی از کسان زلیخا که مطابق روایت اهل بیت (ع ) کودکی در گهواره بوده ، به نفع یوسف شهادت داد، و گفت : اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده باشد نشانه آنست که زلیخا برای دفع یوسف با او منازعه و کشمکش نموده و در این صورت حرف زلیخا صحیح بوده و او در گفتار خود صادق است و یوسف دروغ می گوید.

(27) (و ان کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقین ):(و اگرپیراهن یوسف از پشت پاره شده ، پس زن دروغ می گوید و یوسف از راستگویان است )، چون پاره شدن پیراهن از پشت نشانه فرار یوسف و تعقیب زلیخاست ،در این صورت حکم بر علیه زلیخا خواهد بود و یوسف راست گفته ، آنچه این شاهد بیان کرده ، دلیلی عقلی و فکریست که نتیجه به نفع یکی و به ضرردیگریست و چنین بیانی را عرفا شهادت نمی گویند (چون شاهد باید در حین ماجرا حضور داشته باشد، و به چشم یا به گوش شاهد ماجرا باشد)،و شهادت یعنی بیانی که مستند به حس یا نزدیک به آن باشد و ارتباطی با فکر و عقل گوینده نداشته باشد و همین مطلب روایت وارده را تأیید می کنند که این کلام بدون تفکرو تعقل از زبان کودکی در گهواره صادر شده و خداوند بوسیله این معجزه یوسف را تأیید نموده و این چنین بیانی شهادت است .

(28) (فلما ر اقمیصه قد من دبر قال انه من کید کن ان کید کن عظیم ):(پس زمانیکه عزیزمصر دید که پیراهن یوسف از پشت پاره شده ، گفت : این از نیرنگ شما زنان است ، براستی که کید شما زنان بزرگ است )، لذا وقتی عزیزمصر دیدکه پیراهن یوسف از پشت دریده شده ، حقیقت ماجرا را دانست و گفت این کیدشما زنان است که کید شما بسیار عظیم و عجیب است و اگر این کید را به همه زنان نسبت داد (با آنکه زلیخا مرتکب شده بود)برای آنست که بگوید این عمل به آن جهت از تو صادر شد که یک زنی و کید زنان هم معروف است ، چون خداوند در مردان میل و جذب نسبت به زنان قرار داده ولی در زنان قدرتی نهاده که با توسل به اسبابی که در اختیار آنهاست در صدد جذب قلوب مردانی هستندکه به آنها تمایل می یابند، پس زنان با جلوه های گوناگون و حرکات سحرآمیزخود دلهای مردان را مسخر نموده و عقلشان را می ربایند و این همان مکر و کیدزنان است که مردان را از راههایی که خودشان هم متوجه نیستند به سوی خواسته های خود می کشانند و لذا عزیزمصر مکر زنان را بزرگ و عظیم خوانده است .

(29) (یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک انک کنت من الخاطئین ):(ای یوسف از این قضیه بگذر و آن را ندیده بگیر و ای زن تو هم از گناهت آمرزش بخواه ، بدرستی که تو خطا کار بوده ای )، این آیه ادامه قول عزیزمصر است که چون حقیقت را دانست از یوسف خواست تا پرده پوشی کند و ماجرا را برای کسی بازگو ننماید و به زن هم دستور داد که از گناهش استغفار کرده و از خدای خود طلب مغفرت نماید و به حکم قطعی به او گفت : تو با این عمل از اهل خطاگشته ای ، از این آیه استفاده می شود که وقوع این گونه اعمال بین درباریان اهل مصر، امری عادی بوده و لذا عزیزمصر به همین مقدار کفایت می کند که ازیوسف بخواهد قضیه را مکتوم بگذارد و از اینکه همسرش را مجازات نکرده استفاده می شود که بسیار به او علاقه مند بوده و از خطای او در گذشته است .

(30) (و قال نسوه فی المدینه امرات العزیز تراود فتها عن نفسه قد شغفها حباانا لنریها فی ضلال مبین ):(و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیزمصر با غلامش مراوده دارد و فریفته عشق او شده ، براستی ما او را در گمراهی آشکارمی بینیم )،این اخبار در شهر منتشر شد و در محافل زنان دهان به دهان گشت ،چون قصرها دیوارهائی دارد که در ورای آن گوشهاست و اگر چه یوسف این ماجرا را بازگو نکرد، اما توسط خدم و حشم قصر عزیزمصر این ماجرا در شهرپخش شد، چون خادمان دوست دارند که فحشاء و پلیدی مولایشان در شهرپخش شود تا دشمن شاد گردند و همیشه در دور و نزدیک کسانی هستند که دوست دارند فحشاء همه گیر و متداول گردد تا تهمتهای مانند آن را از خودشان دفع کنند و توجه انظار را از خودشان منحرف گردانند و چگونه چنین ماجرایی که مدتها ادامه داشته و منحصر به مدت کوتاهی نبوده مخفی بماند، به هر جهت زنان فتنه جو از در مکر و حیله به بدگوئی از زلیخا پرداختند و گفتند: عشق برهمسر عزیزمصر غالب شده و محبت غلامش تا پرده قلبش نفوذ کرده و صبر ودل و هوش را از او ربوده و بطور مستمر با غلامش مراوده دارد و می خواهد او رابه سوی خود جلب کند و این امر از نهایت گمراهی اوست ، چون او زن است واین امری وقیحانه است که زنی از طبقات اشراف با غلامش چنین کند و این نهایت بی شرمی اوست ، و باید شرافت عزیزمصر را حفظ می کرد، اما او دلبسته و فریفته غلامش شده و از او کام خواسته و حتی بعد از آنکه آن غلام امتناع کرده باز هم متنبه نشده و اصرار و التماس نموده ، راستی که زلیخا وقاحت و گمراهی را به نهایت رسانده .

(31) (فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن واعتدت لهن متکأ و اتت کل واحده منهن سکینا و قالت اخرج علیهن فلما راینه اکبرنه و قطعن ایدیهن و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کریم ):(پس زمانیکه زلیخا مکر زنان راشنید، نزدشان فرستاد و مجلسی مهیا کرد و برایشان پشتی هایی فراهم نمود به هریک از آنان کاردی داد، و به یوسف گفت بیرون شو بر ایشان ، همینکه او رادیدند، از جمالش حیران شده و دستهای خود را بریدند و گفتند: منزه است خدااینکه بشر نیست ، او جز فرشته ای گرامی نیست )، (مکر)یعنی حیله سازی برای رسیدن به مقصود، و زنان شهر از روی حسد این سخنان را می گفتند ومی خواستند زلیخا را رسوا کنند و بدانند چه کسی او را چنین واله و شیدا کرده وزلیخا برای آنکه یوسف را به آنها نشان دهد و ایشان را هم مانند خود اسیر عشق او سازد تا دست از ملامت وی بردارند، کسی را به نزد آنان فرستاد و آنها رادعوت کرد تا یوسف را ببینند و او را در عشقش معذور بدانند و برای هر یک ازآنان تکیه گاهی مهیا کرد والبته بعضی معنای (متکا) را نوعی میوه به نام ترنج تفسیر کرده اند به هر حال زلیخا به هر یک از ایشان کاردی تیز داد تا میوه رابخورند و آنگاه به یوسف امر کرد که بر آنان خروج نماید، احتمالا یوسف درپس پرده ای یا در اتاقی بوده که به آن سالن راه داشته و آنها چون خالی الذهن بوده و مشغول پوست کندن میوه بودند، با خروج ناگهانی یوسف از دیدار جمال بدیع و بی نظیر او حیران و سرگشته شده و به جای میوه دستان خود را بریدند وبا دیدار او وی را عظیم شمردند و حالت دهشت و حیرت به آنها دست داد،بطوریکه شعور و ادراک خود را در آن لحظه از دست دادند و همین امر باعث بریدن دستشان گشت و در آن هنگام حیا و ملاحظه را کنار گذاشتند و همه با هم گفتند: حاشا لله و این کلام تقدیس و تنزیه خداست در امر یوسف ، و آنگاه ادامه دادند این غلام با این حسن صورت و سیرت و جمال خلقت و کمال ظاهر وباطن ، انسان نیست ، بلکه فرشته ای بزرگوار است ، چون بت پرستان عقیده دارندکه ملائکه موجودات شریفی هستند که حیات و علم و حسن و جمال ظاهری ومعنوی از آنها تراوش می کند و آنها را منبع هر خیر و سعادت در عالم می شمارند، و این کلام بدون قصد قبلی و صرفا با مشاهده جمال یوسف از آن زنان صادر شده ، بدون آنکه متوجه باشند که با گفتن این سخن ، خودشان رامفتضح کرده اند وخودشان هم در دام آنچه که به زلیخا نسبت می دادند گرفتارشده اند.

(32) (قالت فذلکن الذی لمتننی فیه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم و لئن لم یفعل ما امره لیسجنن و لیکونا من الصاغرین ):(زلیخا گفت : این همانست که مرا در باره اش ملامت می کردید، من از او کام خواستم و او خویشتنداری کرد واگر آنچه به او دستور داده ام انجام ندهد بطور قطع زندانی و خوار خواهد شد)،بعد از آنکه زنان با بریدن دست خود عملا و با گفتن آن سخنان قولا، مفتضح ورسوا شدند، چاره ای جز پذیرفتن عذر زلیخا و معذور دانستن وی در عشق یوسف نداشتند، لذا زلیخا گفتار خود را فرع گفتار و کردار آنان قرار داد و گفت :پس این همان است که مرا در باره عشقش ملامت می کردید و در واقع بطورعملی و خارجی جواب آنها را داد تا بدانند چه اعجوبه ای باعث شده که اوشرافت و آبروی دودمان و عزت شوهر و عفت خود را بر باد دهد و آنگاه اعتراف کرد که با یوسف مراوده نموده ، اما یوسف عفت ورزیده و خودداری نموده است و او آنچنان دلباخته یوسف بود که بدون هیچ شرم و حیائی ماجرای دلباختگی خود را بی پروا برای آنها بازگفت و چون همه آن زنان در دام عشق یوسف گرفتار شده بودند زلیخا از سر همدردی قصد درد دل نمودن با آنها راداشت و آنگاه تصمیم جازم خود را بیان کرد و گفت من از یوسف دست بردارنیستم و به یوسف فهماند که اگر با او موافقت نکند، تنبیه و مجازات خواهد شدو سخن خود را با لام تأکید، نون قسم و نون تأکید مؤکد نمود تا بفهماند که برعزم خود استوار است و این نحوه گفتار گویای آنست که زلیخا از سر درماندگی خواسته تا هم به زنان مصر عزت و فخر فروشی کند و هم یوسف را تهدید نمایدو این تهدید او از تهدید روز اول سخت تر بود، چون آنجا گفت : جزای کسی که اراده سوء داشته جز زندان یا عذاب الیم چیست ؟ اما در اینجا میان زندان وخواری جمع نمود و در آنجا از شوهرش تقاضا کرد، اما اینجا گفت ، خودم این کار را می کنم و به این صورت فهمانید که آن قدر در قلب شوهرش نفوذ دارد که بتواند او را به هر کار که بخواهد وادار سازد و به هر نحو که دلش بخواهد در اوتصرف کند.

(33) (قال رب السجن احب الی مما یدعوننی الیه و الا تصرف عنی کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین ):(یوسف گفت : پروردگارا زندان برای من ازآنچه آنها مرا به آن می خوانند محبوبتر است و اگر نیرنگشان را از من دور نکنی ،به سوی آنها متمایل می شوم و از نادانان می گردم )، یوسف در مقام مناجات برآمد و کمترین توجهی به زلیخا و آن زنان نفرمود، بلکه توجهش را تنها به درگاه پروردگارش معطوف کرد و نه به قصد نفرین به خود، بلکه در مقام بیان حالت ووضعیت خویش به خداوند عرضه داشت و گفت : خدایا زندان در نزد من ازآنچه این زنان مرا به سوی آن دعوت می کنند خوشتر و نیکوتر است ومی خواست بگوید در جنب محبت تو من زندان را بر لذت معصیت و مراوده بااینها و دوری از تو ترجیح می دهم و باز در مقام بیان زبان حال خود گفت : خدایااگر تو کید اینها را از من نرانی هر آینه من بسوی آنها مایل شده و عمل جاهلانه ای مرتکب می شوم و اگر تو افاضه خود را از من دریغ نمایی من هم مثل سایرین جاهل شده و در مهلکه هوسبازی می افتم و اگر تا حال مقاومت کرده ام به خاطر علمی است که تو به من تعلیم فرموده ای و این دعای خالصانه مؤمنی است که می داند هر چه دارد از خداست و لذا به عصمت خود مغرور نیست ،بلکه طلب زیادت و مزید توجه و ولایت الهی را می نماید.

(34) (فاستجاب له ربه فصرف عنه کیدهن انه هو السمیع العلیم ):(پس پروردگارش او را اجابت فرمود و نیرنگ آنها را از وی دور کرد، بدرستی که اوشنوا و داناست )، پس خداوند دعای یوسف را که از زبان حال او استفاده می شودمستجاب کرد و کید آنها را از او برگرداند و اینکه عده ای توهم کرده اند که این جمله استجابت نفرین یوسف است برای رفتن به زندان ، صحیح نیست ، بلکه خداوند سوءو فحشاء و کید زنان را از او دور کرد، چون خدا شنوای دعای بندگان و علیم نسبت به احوال آنهاست و از گفتار آیات شریفه بر می آید که ،اولا):زنان دیگر هم مانند زلیخا نسبت به یوسف قصد مراوده نموده اند، ثانیا):عصمت و نیروئی که یوسف را در برابر آنان حفظ فرمود، یک نیروی آنی ودفعی نبوده ، بلکه یک امر تدریجی بوده که یوسف در هر لحظه برای افاضه آن به خدا پناه برده و از او مدد می طلبیده ، ثالثا): این نیروی الهی و عصمت ربانی ازسنخ معارف و علوم بوده ، به دلیل آنکه یوسف عرض می کند: خدایا اگر کید آنهارا از من برنگردانی از جاهلان می شوم ، همچنانکه به زلیخا هم قبلا گفت :ظالمان رستگار نمی شوند.

(35) (ثم بدا لهم من بعد ما راوا الایات لیسجننه حتی حین ):(آنگاه بعد از آن نشانه هایی که دیده بودند، بر ایشان آشکار شد که او را تا مدتی زندانی کنند)،منظور از نشانه ها، علاماتی است که بر برائت و بی گناهی یوسف از اتهام دلالت می کردند، مثل : شهادت آن طفل و پارگی پیراهن از پشت و شاید هم بریدن دستان زنان و دلدادگی آنها و سپس عفت و اعتصام ورزیدن یوسف و اعتراف زلیخا همسر عزیزمصر به اینکه او شخصا از یوسف کام خواست و یوسف امتناع نموده ،خلاصه این نشانه ها باعث شد که رأی عزیزمصر و همسرش و خواص در بارش بر این قرار بگیرد و هم سوگند شوند که تا مدتی یوسف را زندانی کنندتا این صحبتها در باره مراوده زلیخا از یوسف قطع شود و مردم ماجرا را فراموش کنند، یعنی تامدتی که به قول فارسی زبانان آبها از آسیاب بیافتد و به این وسیله دودمان و دربار عزیزمصر را از رسوائی و تهمت و ننگ حفظ کنند و شاید هم برای اینکه امنیت عموم شهر را حفظ کرده باشند و اجازه ندهند زنان مصر مفتون حسن و جمال او شوند که در این صورت بلوائی در شهر به راه می افتاد و از بقیه ماجرای یوسف و اعترافی که زلیخا در آخر کار می نماید، معلوم می شود زلیخابعد از زندان رفتن یوسف امر را بر شوهرش مشتبه کرده و او را نسبت به یوسف در شک و شبهه انداخته و آنچنان در شوهر تسلط و نفوذ داشته که با وجود آنهمه نشانه ها بر بیگناهی یوسف بازهم شوهر را متقاعد کرده که یوسف را به زندان اندازد تا به این وسیله یوسف را ادب کرده و به اطاعت خود مجبور سازد وتهمت مردم را نیز از خود دفع کند.

(36) (و دخل معه السجن فتیان قال احد هما انی ارینی اعصر خمرا و قال الاخرانی ارینی احمل فوق راسی خبزا تاکل الطیر منه نبئنابتاویله انا نریک من المحسنین ):(به همراه یوسف دو جوان وارد زندان شدند، یکی از آنها گفت : من درخواب دیدم که انگور را برای شراب می فشارم ، دیگری گفت ، من دیدم که بربالای سر خود نان حمل می کنم و پرنده ها از آن تناول می کنند، ای یوسف تو مارا از تعبیر این خواب آگاه کن ، بدرستی که ما تو را از نیکوکاران می بینیم )، پس دوغلام از غلامان پادشاه همراه یوسف وارد زندان شدند و بعد از مدتی هردوخوابی دیده و برای تعبیر آن نزد یوسف آمدند، اولی گفت : من در خواب دیدم که انگور را برای تهیه شراب می فشارم و دومی گفت : در خواب دیدم که طبق نانی بر سر دارم و مرغان هوا به آن نان نوک می زدند و آنگاه هر دو از یوسف خواستند که تأویل آن خوابها را برایشان بیان کند و گفتند ما معتقدیم که تو ازنیکوکاران هستی ، چون در سیمای تو آثار نیکوئی را می بینیم و افراد محسن ونیکو ارتباط امور را به بهترین صورت در می یابند و نظر آنان نزدیکترین نظر به طریق هدایت و صواب است .

(37) (قال لا یأتیکما طعام ترزقانه الا نباتکما بتأویله قبل ان یاتیکما ذالکمامما علمنی ربی انی ترکت مله قوم لا یؤمنون بالله و هم بالاخره هم کافرون ):(یوسف فرمود: من قبل از آنکه طعام برای شما بیاید و تناول کنید، شمارا از تعبیر آن آگاه می کنم ، این علم را خدای من به من آموخته است ، زیرا که من آیین گروهی را که به خدا ایمان نداشته و نسبت به آخرت کافرند ترک کرده ام )،چون آن دو زندانی برای شنیدن تعبیر خوابشان به نزد یوسف آمده و وی رامحسن نامیده بودند آن حضرت موقعیت را مناسب دید تا اسرار توحید را بیان نموده و آنها را به پرستیدن چنین خدایی که شریکی ندارد و علم تعبیر رؤیا را به او آموخته دعوت کند و آنگاه فرمود: هیچ طعامی در زندان برای شما نمی آورند،مگر آنکه من تأویل و حقیقت آن طعام را برای شما بیان می کنم ، آری این اسراررا خدای من به من آموخته و شاید هم ضمیر در (تأویله ) به رؤیا برگردد که در این صورت معنا چنین می شود که قبل از آنکه طعام را بیاورند من شما را از تعبیرخوابتان آگاه می کنم که این معنا در حقیقت وعده به تسریع بر آوردن حاجت آنهاست ، اما این معنا از سیاق بدور است و مراد آنجناب دعوت ایشان به توحیدبوده و به همین جهت هم در ادامه می گوید این علم از علوم اکتسابی و عادی نیست ، بلکه علمیست که پروردگارم به من عنایت کرده و علت اعطای این علم هم این است که من کیش و آیین مشرکین را پیروی نکرده ام و روش افرادی را که ایمان به خدا و آخرت ندارند ترک نموده ام ، با اینکه مشرکان اعتقاد به خدا دارند،چون معتقد به شریک و واسطه برای خدا بوده و به جای معاد قائل به تناسخ هستند، لذا به خدا و قیامت ایمان حقیقی ندارند و به همین دلیل حضرت یوسف (ع ) صریحا آنها را کافر نامیده است .

(38) (و اتبعت مله ابائی ابراهیم و اسحق و یعقوب ما کان لنا ان نشرک بالله من شی ء ذلک من فضل الله علینا و علی الناس و لکن اکثر الناس لایشکرون ):(و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی می کنم و ما راشایسته نیست که هیچ چیزی را شریک خدا بگیریم و این توحید، فضل وعطایی است از جانب خداوند بر ما و بر همه مردم ولیکن اکثر مردم شکر این عطیه را بجا نمی آورند)، آیه شریفه در ادامه سخنان حضرت یوسف (ع ) است که می فرماید: من از آیین پدرانم پیروی می کنم و به این صورت اصل و نسب خودرا برای آنها بیان کرده و آنگاه می فرماید که ما اهل بیت را حق آن نیست که ذره ای شرک بورزیم و خدای سبحان راهی بسوی شرک برای ما نگذاشته و ما را از آن منع نموده و این منع از شرک ، خود فضل و عطائی از جانب خداست که شامل حال ما و سایر مردم شده ، اما اکثر مردم شکر این نعمت را بجا نیاورده و کفران می نمایند. و این فضل همان نعمت هدایت به توحید است که خداوند بواسطه انبیاءخود سایر مردم را نیز هدایت نموده و این بالاترین فضل و عطیه الهیست ، پس مردم باید به مقدار توانشان به اهل حق روی آورده و با پیروی از ایشان و اهتداءبه هدایت آنان رستگار گردند، اما اغلب مردم نعمت نبوت و رسالت را انکارکرده و اهل نبوت را پیروی نکرده و به این ترتیب نعمت توحید را کفران نموده و برای خدای واحد شریکانی از ملائکه و جن و انس گرفته و از فضل خدا اعراض کرده اند.

(39) (یا صاحبی السجن ء ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار):(ای دو رفیق زندانی من ، آیا خدایان پراکنده و بی حقیقت بهترند یا خدای یکتای غالب )، این کلام حضرت یوسف (ع ) دعوت آندو رفیق زندانی را برای اختیار وبرگزیدن عبادت خدای متعال است و آنحضرت معالم و معارف دینی را ترسیم نموده و پایه های شرک و طاغوت را ویران و متزلزل می نمایند تا آندو نفر به حقانیت خدای واحد معترف گردند و اگر معبودهای دیگر غیر از خدا را (ارباب متفرق ) نامید به جهت آنست که مردم معاصر ایشان معتقد بودند که ملائکه صفات خدا یا تعینات ذات مقدس اویند و جهات خیر و سعادت عالم را به هریک از ملائکه نسبت می دادند، مثلا قائل به اله علم ، اله قدرت ، اله آسمان ، اله زمین و... بودند و نیز جنیان را می پرستیدند و آنها را مبدأ شر در عالم می دانستندو همچنین سلاطین و پادشاهانشان را می پرستیدند و همین امر یعنی تفرقه وتعدد در اله ، حال ، حضرت یوسف (ع ) آنها را به حکم فطرت به پذیرش خدای واحد دعوت کرده و می فرماید:آیا این اله های متعدد و متفرق خیر بوده وصلاحیت پرستش دارند یا الله که پروردگار یکتا و قهار است و به قهاریت وغلبه خود آن معبودهای خیالی را باطل می نماید؟ چون او وجودیست که عین حق است و بطلان در او راه ندارد و هرگز محدود به حدی نیست و موجودی واجب و غیر متناهی است که صفاتش عین ذاتش می باشد، پس او واحد است به وحدت حقه حقیقیه که هیچ گونه شائبه کثرت در او راه ندارد، او به قهاریت ویگانگی خود همه تفرقه های متصور را از بین برده و اثبات می کند که آنچه درعالم واقع می شود تنها به ید قدرت مطلقه الهی است و فقط او مبدأ همه افعال عالم است نه ملائکه و جن و... . در برابر این حجت قاطع یوسف (ع )، برای مشرکان تنها ممکن است یک شبهه باقی بماند و آن اینکه بگویند خدایی با چنین عظمت ، ما فوق عقول ماست و ما قدرت بر این نداریم که او را بپرستیم ، پس باید معبودها و شفیعانی را قراردهیم تا واسطه بین ما و او باشند و جواب این شبهه را حضرت یوسف (ع ) در آیه بعدی می فرمایند.

(40) (ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها انتم و اباءکم ما انزل الله بهامن سلطان ان الحکم الا لله امر الا تعبدوا الا ایاه ذلک الدین القیم و لکن اکثرالناس لا یعلمون ):(آنچه شما غیر از خدا می پرستید چیزی جز اسامی بی حقیقت و خیالی نیست که خودتان و پدرانتان آن را ساخته اید و خدا هیچ دلیلی برای آن نازل نکرده ، حکم جز برای خدا برای دیگری نیست و او امر نموده که جز او را نپرستید، این آیین محکم است ولی بیشتر مردم نمی دانند)، این قسمت از کلام حضرت یوسف متوجه همه مشرکان است و می فرماید هیچ مسمایی درورای این اسامی وجود ندارد، یعنی اله آسمان ، اله خشکی و اله دریا و...همه صرف اسامی بی محتوایی هستند که مشرکان از نزد خود ساخته و پرداخته اندوخداوند در باره این اسماء هیچ برهانی نفرستاده تا بگوید که ورای این اسماءمسمیاتی هست و یا شفاعت و وساطت آنها را اثبات کند، چون همه امور به دست خداست و حکم تنها از کسی صحیح است که کمال تصرف را داشته باشدو خدا یگانه متصرف و مدبر امور عالم است و تربیت بندگان بدست اوست و لذاحکم تنها مخصوص خداست نه حکام و سلاطین و طاغوتها و این انحصارحاکمیت برای خدا محققا به جهت اختصاص او برای عبادت است ، یعنی چون تنها معبود هستی خداست ، تنها حاکم نیز اوست ، پس تسلط و حکم و طاعت وعبادت تنها مخصوص خداست و هر کس در یکی از این امور با او منازعه کند وادعای این امور را بنماید کافر شده و هر کس بپذیرد که تشریع و حاکمیت ازیکدیگر جدا هستند شرک ورزیده . و لذا همین خدای صاحب حکم ، دستور داده که جز او را نپرستید و این امرمبین آنست که خدا امری به عبادت واسطه ها و شفعا ننموده و تنها آیین قیم واستوار همین است ، کلمه (قیم ) یعنی قائم به امری که در قیام خود و تدبیر آن امرقوی باشد و یا امر قائم به خود و بدون تزلزل ، لذا معنای آیه این است که تنها،دین توحید است که قادر بر اداره جامعه و سوق دادن آن به سوی سر منزل سعادت می باشد و دین محکمی است که تزلزل در آن راه ندارد و تمام معارفش برحق بوده و بطلانی در آن نیست و هدایتی است که ضلالتی در آن راه ندارد، امابیشتر مردم بخاطر علاقه و انسی که به محسوسات دارند و در زخارف زائل شدنی دنیا فرو رفته اند، سلامت دل و استقامت عقل را از دست داده اندو این معنارا درک نمی کنند و تنها به ظواهر زندگی دنیا اکتفا کرده و از آخرت روی گردان وغافل شده اند( یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون ).