تفسیر سوره یوسف ( از آیه 1 تا آیه 20 )
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ1إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ2نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلینَ3إِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی‏ ساجِدینَ4قالَ یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلى‏ إِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ5وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلى‏ آلِ یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیمٌ6لَقَدْ کانَ فی‏ یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسَّائِلینَ7إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبینا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفی‏ ضَلالٍ مُبینٍ8اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحینَ9قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ10قالُوا یا أَبانا ما لَکَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ11أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ12قالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنی‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ13قالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ14فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ15وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ16قالُوا یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقینَ17وَ جاؤُ عَلى‏ قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ18وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یَعْمَلُونَ19وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزَّاهِدینَ20

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(1) (الر تلک ایات الکتاب المبین ):(الر این آیه های کتاب روشن است )،حروف مقطعه چنانچه گفتیم رموزی خاص بین خداوند و رسولش می باشد ودر هر سوره با محتوای آن سوره در ارتباط است و سوره هایی که با یک نوع ازحروف مقطعه آغاز می شوند به نوعی در مواضع اشتراک دارند و همچنین اشاره ای به معجزه بودن قرآن دارند که چگونه خداوند با همین حروف تهجی که سایر مردم نیز از آن بهره می برند کتابی با این مضامین بلند آفریده است ، به هرجهت (الله یعلم ).اما لفظ(تلک ) که مخصوص اشاره به دور است برای بیان عظمت وبزرگداشت قرآن استفاده شده و مراد از (کتاب مبین ) قرآن کریم است که هم خودش واضح و آشکار است و هم معارف و حقایق الهی را که متضمن مبدأ ومعاد است روشن نموده و توضیح می دهد، و اگر در این سوره قرآن را با لفظ(کتاب مبین ) نام برده به جهت آنست که در این سوره ماجرای خاندان یعقوب بیان می شود و ممکن هم هست که مراد از (کتاب مبین ) لوح محفوظ باشد.

(2) (انا انزلناه قرانا عربیالعلکم تعقلون ):(ما آن قرآن را عربی نازل کرده ایم تاشاید تعقل کنید) یعنی ما قرآن را در مرحله انزال به صورت قرائت عربی درآوردیم و آن را به گونه الفاظی خواندنی مطابق با الفاظ معموله در نزد عرب قراردادیم تا در خور فهم تو و امت تو باشد و اگر در مرحله وحی به قالب الفاظخواندنی در نمی آمد قوم تو متوجه اسرار آن آیات نمی شدند و تنها مختص به درک و دریافت تو می گردید و انسان عاقل با اندکی تدبر در می یابد که این کتاب عظیم با همین زبانی نازل شده که در دسترس همه امت عرب بوده ، اما عقل بشراز آوردن یک آیه مانند آن عاجز است ، پس قطعا این کتاب وحیی از جانب خدای متعال می باشد، و در جای دیگر می فرماید:(انا جعلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون وانه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم )، بدرستی که ما قرآن را به زبان عربی قرار دادیم تا اینکه شما تعقل کنید و همانا این کتاب در ام الکتاب نزد ما بسیار بلند مرتبه ومحکم است ).

(3) (نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القران و ان کنت من قبله لمن الغافلین ):(ما برای تو نیکوترین داستانها را با وحی نمودن این قرآن ،بازگو می کنیم ، اگر چه تو قبل از این ، از بی خبران بودی )،(قص )به معنای پیروی از اثر و رد پاست و داستان یوسف بهترین داستان است که در آن اخلاص توحیددر عبودیت حکایت می شود و نیز چگونگی ولایت خدای سبحان نسبت به بنده اش آشکار می گردد که او را از حضیض ذلت به اوج عزت می رساند و او رادر راه محبت و سلوک خویش تربیت می کند و اگر داستان سرائی باشد بازهم ازنیکوترین آنهاست ، چون قصه ای عاشقانه را به گونه ای بیان نموده که ممکن نیست ، کسی چنین داستانی را عفیف تر و پوشیده تر از آن بسراید و به هر صورت خطاب به پیامبر می فرماید ما با وحی خود این داستان را برایت آشکار نمودیم وتو پیش از این از آن بی خبر بودی و یا از این قبیل موضوعاتی که قرآن بیان می کند اطلاع نداشتی .

(4) (اذ قال یوسف لابیه یا ابت انی رایت احد عشر کوکبا و الشمس و القمررایتهم لی ساجدین ):(زمانیکه یوسف به پدرش گفت : ای پدر، من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که برای من سجده می کنند)،آغاز ماجرای یوسف حکایت خواب اوست ، برای پدرش یعقوب که رؤیت یوسف شامل دونوع رؤیت بوده ، یکی ، دیدن امری مادی و صوری که همان دیدن ستاره ها و ماه و خورشید باشد و دیگری ، دیدن امری معنوی که رؤیت سجده و خضوع وتعظیم آنها و سجده ای از روی اراده و علم و عقل بوده و خداوند با این رؤیای صادقه از ابتدا و شروع تربیت یوسف دورنمای آینده درخشان او را به وی نشان می دهد تابرای او بشارتی باشدکه در برابر ناملایمات تحمل خود راازکف ندهد. در روایت آمده است که این سوره بعد از عام الحزن (سال وفات حضرت خدیجه (س )و ابوطالب (ع )) برای خوشحال نمودن و تسلای خاطر پیامبرنازل شد تا بداند که چگونه خداوند پس از دشواری و سختی به بندگان مخلص خودگشایش می دهد و این داستان کامل به نحو کنایه به ماجرای اخراج پیامبر(ص ) ازمکه و ابتلاء ایشان به شدت و سختی و آزمایش دشوار ایشان اشاره دارد.

(5) (قال یا بنی لا تقصص رؤیاک علی اخوتک فیکیدوا لک کیدا ان الشیطان للا نسان عدو مبین ):(پدرش فرمود: ای پسرکم رؤیای خود را به برادرانت مگوکه در باره تو نیرنگی می کنند، چون شیطان دشمن آشکار انسان است )، لفظ(بنی ) که دلالت بر تصغیر می کند برای بیان نهایت محبت بکار می رود،یعقوب (ع ) وقتی خواب یوسف را شنید دانست که خداوند عهده دار امر یوسف است و او بزودی رفعت مقام می یابد و بر اریکه سلطنت تکیه می زند و چون نسبت به یوسف علاقه خاصی داشت ، ترسید که مبادا برادرانش خواب وی رابشنوند و از روی حسادت به او صدمه ای بزنند تا بین او و تحقق رؤیایش مانع وحائل گردند و این امر را هم به القاء شیطان و کید او مرتکب خواهند شد، چون شیطان با کید خود انسان را می فریبد و او دشمنی آشکار برای بشر است . لذا یعقوب به جهت محبت زایدالوصفی که به یوسف داشت نهی از بازگویی رؤیا را مقدم بر بشارت به او قرار داد.

(6) (و کذلک یجتبیک ربک و یعلمک من تاویل الاحادیث و یتم نعمته علیک و علی ال یعقوب کما اتمها علی ابویک من قبل ابراهیم و اسحق ان ربک علیم حکیم ):(اینگونه پروردگارت تو را بر می گزیند و تعبیر احادیث را به تو تعلیم می دهد و نعمت خود را بر تو وبر خاندان یعقوب کامل می کند همچنانکه آن رابر پدرانت ابراهیم و اسحاق کامل کرده بود، همانا پروردگار تو دانا و حکیم است )، پس آنگاه در مقام بشارت به یوسف (ع ) فرمود: اینگونه است که خداوندتو را به مزید کرامتش اختصاص داده و رحمتش را شامل تو گردانده و تو را ازگمراهی و سرگردانی در راههای گوناگون شیطانی حفظ می کند و تو را در مسیرصراط مستقیم قرار داده و نیز تأویل احادیث رابه تو می آموزد، (تأویل ) یعنی پیشامدی که بعد از دیدن خواب پیش می آید و خواب را تعبیر می کند، همچنانکه سجده پدر و مادر و برادران یوسف در نظرش بصورت سجده ماه و خورشید ویازده ستاره مجسم گشته بود و (احادیث )، هم شامل رؤیاها و عالم خواب می شود و هم شامل وقایع و حوادثی می گرددکه انسان درعالم بیداری تصورمی کند. چون بین حوادثی که انسان در خواب می بیند و اتفاقات خارجی که منشأایجاد آن رؤیاست ارتباط بسیار نزدیکی وجود دارد و اصولا همه خوابها جنبه صادقه و رحمانی ندارند، چون بعضی خوابها ناشی از القائات شیطان است وبعضی دیگر صرفا از حالت مزاجی و حوادث روزانه شخص خواب بیننده ناشی می شوند، پس علم تعبیر خواب در واقع هدایتی از جانب خداست که شامل حال بنده اش یوسف گشته که آن حضرت می توانسته به اذن خدا روابط میان رؤیاها راکشف نموده و احادیث نفس و حقایق را تعبیر نماید. اما در خصوص (اتمام نعمت )،(نعمت ) یعنی حالت خوش و نیکو و باید دانست عطایای الهی مثل مال و جاه و همسر و اولاد و امثال آن مطلقا نعمت محسوب نمی شوند، بلکه اینها وقتی مصداق نعمت هستند که در طریق سعادت انسان بوده و انسان را به رنگ ولایت الهی در آورده و او را به خدا نزدیک کنند و در غیراین صورت نقمت بشمار می روند، اما نعمت که خداوند آن را در حق یوسف تمام نمود، نعمت اعطا حکم و نبوت و پادشاهی و عزت در مصر است و اینکه او را از بندگان مخلص خود قرار داده ، تأویل احادیث را به وی تعلیم داد و نعمت خاندان یعقوب به آنست که خداوند چشم یعقوب را به داشتن فرزندی چون یوسف روشن گردانید و او و اهل بیتش را از بیابان و صحرانشینی به شهر آورد ودر کاخهای سلطنتی آنها را از زندگی مرفهی برخوردار نمود و اتمام نعمت برپدرانش ابراهیم و اسحاق نیز به آنست که خداوند ایشان را از خیر دنیا و آخرت برخوردار نمود، پس این نعمات در خانواده یعقوب امری مستمر و دائمی بوده و پروردگار تو علیم است و هیچ چیز از دائره علم او بیرون نیست و لذا از احوال بندگانش آگاه بوده و حکیم است ، پس به هر کس به مقدار استحقاقش اعطاءمی کند و در تدبیر خود خطا نمی نماید و به همین دلیل می داند که ستمکاران برتو، تا چه حد لایق عذابند.

(7) (لقد کان فی یوسف و اخوته ایات للسائلین ):(به تحقیق در ماجرای یوسف و برادرانش برای پرسش کنندگان نشانه های عبرت وجود دارد)،از این آیه آشکار می شود که جماعتی ، داستان یوسف (ع ) را از رسولخدا(ص )پرسیده ، و یامطلبی در ارتباط با او داشته اند که در جواب ایشان این سوره نازل شده ، و داستان از اینجا شروع می شود که برادران یوسف به وی حسد ورزیده و او را در قعر چاه می اندازند و سپس به عنوان برده ای او را به کاروانی می فروشند و ظاهرا او را ازسر راه برداشته و وی را بسوی هلاکت سوق می دهند، اما خداوند بوسیله همین اسباب او را زنده کرد و هر چه اراده کردند که او را ذلیل کنند، خداوند وی رارفعت داد و این آیات نشانه آنست که اگر بنده ای عبودیت خود را برای خداخالص کند، خداوند عهده دار امور او می شود و وی را رفعت می بخشد، اگر چه وضعیت اکثر بندگان غیر از این است .

(8) (اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الی ابینا منا و نحن عصبه ان ابانا لفی ضلال مبین ):(زمانیکه برادران گفتند: هر آینه یوسف و برادرش در نزد پدرمان محبوبتر از ما هستند، در حالیکه ما دسته ای نیرومندیم ، بدرستی که پدرمان درگمراهی آشکار است )یوسف و برادرش بنیامین از یک مادر بوده ، اما سایربرادران از مادران دیگر بوده و مردانی قوی هیکل و نیرومند بودند که تدبیر امورخانه و دامها و اموال به عهده ایشان بود و آنها گروهی پشتیبان یکدیگر بوده وقادر به دفاع در برابر دشمنان بودند، اما حضرت یعقوب (ع ) یوسف و برادرش بنیامین را که اطفالی صغیر بودند بیشتر از آنان دوست می داشت و این امر از نظربرادران دیگر، نهایت ضلالت از طریق راست و کج سلیقگی و فساد روش بود،از این سخنان معلوم می شود که فرزندان یعقوب مردمی خداپرست و معتقد به نبوت پدرشان بوده اند، ولی حسد آنها را به این امر واداشت و هدفشان هم این بود که محبت پدر را متوجه خود سازند، اما در خصوص اینکه چرا حضرت یعقوب به این دو فرزند توجه بیشتر داشته ، باید گفت ، چون آنحضرت به علم نبوت در جبین آندو آثار کمال و تقوا را مشاهده می کرده ، به آندو محبت بیشتری داشته ، نه از روی هوی و هوس ، چون او پیامبری معصوم وعاری از این اوهام بوده است .

(9) (اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا یخل لکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوما صالحین ):(یوسف رابکشید، یا او را به سرزمینی دور بیافکنید تا علاقه پدرخالص برای شما شود و پس از آن مردمانی صالح و شایسته شوید)، این سخنان نتیجه مشورت آن برادران است که نهایتا برای آنکه محبت پدر را خاص خودنمایند، تصمیم بر قتل یا تبعید یوسف گرفتند،(قتل ) پس از (شرک ) از بزرگترین گناهان کبیره است و منظورشان از (طرح ) این بود که یوسف را به سرزمین دوری بفرستند که دیگر نتواند به خانه و نزد پدر برگردد تا به این صورت یوسف که نزدپدر بسیار محبوب بود کنار رفته و با از بین رفتن مانع ، محبت پدر منحصر به ایشان شود و توجه او به آنان معطوف گردد و با خودشان گفتند، که بعد از انجام این معصیت توبه می کنیم و افراد صالحی می شویم و این کلمه دال بر آنست که آنها افرادی مؤمن بوده اند و خطا و صواب را از هم تشخیص می داده اند لکن حسد بر آنها غلبه کرده و شیطان این عمل پلید را برایشان زینت داده و به آنهاتلقین نموده بود که بعد از انجام این عمل می توانید توبه کنید، غافل از اینکه اینچنین توبه ای هرگز پذیرفته نمی شود، زیرا توبه مخصوص کسانی است که ازروی جهالت مرتکب گناه می شوند و خطا را از صواب تشخیص نمی دهند، اماکسی که می داند و گناه می کند در واقع می خواهد با خدای خود نیرنگ بزند و به خیال خود، از راه توبه عذاب خدا را از خود دفع کند،(انما التوبه علی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب )، (بدرستی که توبه در نزد خدا برای کسانی است که عمل ناشایست را از روی جهل مرتکب می شوند و سپس به زودی توبه می کنند). بعضی از مفسران گفته اند که مراد از (صلاح ) در این آیه ، صلاح و روبراه شدن زندگی دنیا و انتظام امور آن است و معنا چنین است که بعد از یوسف مردمی صاحب زندگی خوش بوده و با پدر به خوبی و خوشی زندگی کنید.

(10) (قال قائل منهم لا تقتلوا یوسف و القوه فی غیابت الجب یلتقطه بعض السیاره ان کنتم فاعلین ):(یکی از آنها گفت ، یوسف را نکشید و اگر مصمم برانجام کاری هستید او را در قعر چاهی بیافکنید تا بعضی مسافران او را برگیرند)،(جب ) یعنی چاهی که لبه ندارد، از میان برادران، یکی از آنها که به یوسف علاقه مند بوده از ترس هلاک شدن یوسف ، پیشنهاد می دهد که یوسف را در قعرچاهی بیاندازند تا بعضی از کاروانهای مسافرتی او را از چاه برگرفته و با خود به سرزمینی دور ببرند که دیگر خبری از او نرسد.

(11) (قالوا یا ابانا ما لک لاتامنا علی یوسف و انا له لناصحون ):(گفتند: ای پدر برای چه ما را در باره یوسف ، امین نمی شماری در صورتی که ما برای اوخیرخواه هستیم ) ظاهرا برادران پیشنهاد آن شخص پیشنهاد دهنده را پذیرفته وتصمیم به اجرای نقشه مورد نظرشان گرفتند و لاجرم لازم بود اول پدر را که نسبت به آنها بدبین بود نسبت به خود خوشبین سازند و لذا با لحنی که عطوفت و رحمت او را برانگیزد وی را مخاطب قرار دادند و گفتند: ما خیر یوسف رامی خواهیم و قصد ما رضایت و شادمانی اوست ، و به این وسیله خود را بی غرض جلوه دادند تا قلب پدر از کدورت شبهه پاک شده و به آنها اطمینان کند.

(12) (ارسله معنا غدا یرتع و یلعب و انا له لحافظون ):(او را فردا با ما بفرست تا آزادانه گردش و بازی کند و ما از او محافظت می کنیم )، (رتع ) در حیوان به معنای چریدن و در انسان به معنای گردش و میوه خوردن است ، آنان در این آیه گفتار خود را بسیار مؤکد نمودند(ان ، لام تأکید و جمله اسمیه )تا پدر را دلگرم سازند و ابتدا(در آیه سابق ) گفتند یوسف از ناحیه ما تأمین جانی دارد (انا له لناصحون )،و آنگاه گفتند: یوسف از ناحیه غیر ما نیز ایمن خواهد بود، چون مامحافظ او هستیم و تاوقتی نزد ماست ، ایمن است (انا له لحافظون )، پس با این سخنان دل پدر را نرم نمودند تا راضی شود یوسف را برای بازی و تفریح همراه آنان به صحرا بفرستد.

(13) (قال انی لیحزننی ان تذهبوا به و اخاف ان یاکله الذئب و انتم عنه غافلون ):(یعقوب گفت : من از اینکه او را ببرید غمگین و دلواپس می شوم ومی ترسم که مبادا در حالیکه شما از او غافلید، گرگ او را بخورد)، این آیه حکایت پاسخ یعقوب (ع ) است که به جای آنکه بگوید من از شما نامطمئن هستم وضع درونی خود را در غیاب یوسف با رعایت ملاطفت نسبت به آنان برایشان شرح داده تا عناد و لجاجت آنها تحریک نشود و با تأکید فراوان فرموده :من از اینکه او را ببرید قطعا اندوهگین می شوم و با عذری موجه بهانه آورده که من بیمناکم که اگر از او غافل شوید گرگ او را بخورد و این امری موجه است ،چون در چراگاهها و بیابان گرگ فراوان است و غفلت ایشان از یوسف نیز امری طبیعی و ممکن است و با این بهانه یعقوب (ع ) می خواسته تا مانع از رفتن یوسف شود.

(14) (قالوا لئن اکله الذئب و نحن عصبه انا اذا لخاسرون ):(گفتند: چگونه گرگ او را بخورد با اینکه ما جماعتی نیرومندیم ، اگر چنین شود در این صورت ما زیانکار خواهیم شد)، در اینجا برادران خود را به نادانی زدند و تجاهل کردندکه نمی دانند منظور پدر چیست و آنها را امین نمی داند و لذا با لحنی انکاری وآمیخته با تعجب گفتند: ما جمعیتی نیرومند و مددکار یکدیگریم و به خدا قسم خوردند که اگر با این حال ، گرگ او را بدرد، هر آینه زیانکار خواهند بود و این سوگندهای موکد برای آن بود که پدر را دلخوش کنند تا او مانع از بردن یوسف نشود.

(15) (فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجب و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا وهم لا یشعرون ):(پس زمانی که او را بردند و متفق شدندکه او را در قعر چاه قرار دهند به او وحی کردیم که آنان را از این عملشان خبردارخواهی کرد و آنها درک نمی کنند)، (اجماع ) یعنی همفکری و هم سخنی جماعتی در یک امر و متفق شدن آنان . ظاهرا برادران یوسف توانستند پدر را راضی کنند که یوسف را همراه خودببرند و آنگاه همه متفق شدند و تصمیمشان را عملی کردند، در آیه شریفه جواب (لما) حذف شده تا اشاره به شدت شناعت و فجیع بودن عمل ایشان نماید، به نحوی که قابل گفتن نیست و پس از سکوت از اصل وقوع قضیه ، به جریانات پس از ماجرا می پردازد و می فرماید در آن هنگام به آن طفل بی گناه وحی کردیم که سوگند می خورم قطعا، روزی برادرانت را به حقیقت و تأویل اعمالشان خبر خواهی داد و ایشان برای طرد و خاموش کردن نور تو چنین عملی را مرتکب شدند، اما غافلند از اینکه همین عملشان مقدمات نزدیک کردن ورساندن تو به اریکه سلطنت است و باعث علو شأن و رفعت مقام تو می گردد،اما ایشان نمی فهمند و تو بزودی این مطلب را به آنان خواهی فهماند، البته وجوه دیگری هم در باب جمله (لا یشعرون ) ذکر شده که خالی از سخافت نیست .

(16) (وجاؤ اباهم عشاء یبکون ):(و هنگام شب گریه کنان نزد پدر آمدند)،آنها اظهار ناراحتی کرده و خود را گریان نمودند تا امر را بر پدرشان مشتبه کنندکه او آنها را در مطلب دروغی که می گفتند تصدیق نموده ، حرفشان را بپذیرد وایشان را تکذیب نکند.

(17) (قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا فاکله الذئب و ما انت بمؤمن لنا و لو کنا صادقین ):(گفتند: ای پدر، ما به مسابقه رفتیم ویوسف را نزد اثاث و بارو بنه خویش نهاده بودیم ، پس گرگ او را خورد و توسخن ما را باور نداری ، اگر چه که راستگو باشیم )،(سبق )به معنای پیشی گرفتن و(تسابق ) به معنای از یکدیگر جلو زدن و مسابقه است ، پس برادران یوسف نزدپدر ادعا کردند که ما برای مسابقه دو رفته بودیم و یوسف را نزد باروبنه خودگذاشته بودیم که گرگی او را خورد و همه اسباب از ما قطع شده بود و ما هیچ راه چاره ای نداشتیم و بدبختی و یأس ما این است که با اینکه راست می گوئیم می دانیم تو گفتار ما را باور نمی کنی و این کلام دال بر اینست که آنها می دانستندکه کلامشان غیر قابل باور بوده و عذرشان پذیرفته نیست ، اما طوری وانمودکردند که راستگویند و خود را محق جلوه دادند و این تعبیر کنایه از آن بود که کلام ما صدق و حق است .

(18) (و جاؤ علی قمیصه بدم کذب قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبرجمیل و الله المستعان علی ما تصفون ):(و پیراهن او را با خونی دروغین بیاوردند، یعقوب گفت : بلکه دلهای شما این امر را برایتان نیکو نموده ، پس صبرنیکو است و خدا در آنچه وصف می کنید مدد کار و فریاد رس است )، از ظاهرآیه شریفه استفاده می شود که پیراهن خون آلود به صورتی بود که نمودار دروغ ایشان بوده است ، چون شخصی که درنده ای او را پاره کرده و خورده معقول نیست که پیراهنش سالم مانده باشد، لذا دروغ دوامی ندارد و هیچ گفتار دروغی نیست جز آنکه در اجزای آن تنافی و تناقض وجود دارد که شاهد بر دروغ بودن آنست و هر چند که ظاهرش فریبنده باشد و طراح آن هم خیلی ماهرانه آن دروغ را طراحی نموده باشد باز هم عاقبت دروغ بودن آن فاش خواهد شد، چون نظام وجود اجزائش به هم ارتباط دارد و هرگز در وسع انسان و هیچ سبب مفروضی نمی گنجد که وقتی چیزی از حقائق عالم وجود را مخفی می کند، تمام مواردمرتبط با آن را مخفی کند و از همین روست که دولت حق برقرار و دولت باطل فانی است ، اگر چه مدتی باطل در جولان باشد، اما نهایتا حق پیروز است (ان الله لایهدی من هو کاذب کفار)،(بدرستی که خداوند فرد دروغگو و کافر را هدایت نمی کند). به هر صورت حضرت یعقوب (ع ) در برابر دروغ آنان صبر کرد و فرمود:نفس شما این امر را برایتان بیاراست و شما را وسوسه کرد وگرنه امر چنانچه می گویید واقع نشده ، پس من صبری نیکو در پیش می گیرم و شکایتی نمی کنم وبر مصیبتی که بر من وارد شده تحمل و بردباری می نمایم و براستی وقتی پسران قدرتمند و ارشد او سبب نزول این مصیبت بودند، چگونه می توانست آنها را ازخود براند، لذا چاره ای جز صبر نداشت و این کلام آنحضرت قرار دادن سبب درجای مسبب است ، یعنی به جای آنکه بفرماید:(من در برابر مصیبت صبر می کنم ،چون صبر نیکوست ) فرمود (صبر خوب است ) و صبر را نکره آورده تا دلالت برعظمت مطلب و تلخی و دشواری تحمل آن نماید و معنای صبر این نیست که انسان خود را آماده هر مصیبتی بنماید و مانند زمین پستی در معرض اقدام دیگران باشد تا او را لگدکوب کنند، بلکه صبر آنست که انسان در قلب خوداستقامتی داشته باشد که بتواند کنترل نفس خود را- که پایداری حیات انسان وابسته به آنست - در دست گرفته ، دل خود را از تفرقه و نسیان تدبیر و فسادرأی باز دارد و خدای سبحان آدمی را فطرتا بگونه ای آفریده که خود را موظف می داند هر مکروهی را از خود دفع نماید و خداوند هم او را به وسائل و ابزاردفاعی مجهز نموده تا به قدر توانائیش از آنها استفاده کند و صبر اگر به معنای عاطل و باطل نمودن این غریزه باشد هرگز فضیلت نخواهد بود، لذا صابران کسانی هستند که در مصائب و بلایا استقامت به خرج داده و از پا در نمی آیند وهجوم رنجها و مکروهات آنها را نمی لغزاند. و در ادامه حضرت یعقوب (ع ) فرمود:(و الله المستعان ...) و این امر دعای یعقوب (ع ) در مقام توکل است که معنایش آن است که من می دانم ، شما در این جریان نیرنگ زده اید و می دانم که یوسف را گرگ نخورده ، اما در کشف دروغ شما و دسترسی به یوسف به اسباب ظاهری که بدون اذن خدا هیچ تأثیری ندارند متوسل نمی شوم ، بلکه صبر می کنم و با توکل به خدا حقیقت مطلب را ازخدا می خواهم ، پروردگارا من در این گرفتاریم بر تو توکل می کنم و از تو کمک می خواهم تو مرا در برابر آنچه فرزندانم می گویند یاری کن ، و این عبارت گویای کمال توحید و عملی و فعلی آنجناب است که می گوید: تنها فریادرس ومددرسان خداست و مرا جز او مستعانی نیست و در مقام عبودیت ابدا نامی ازخود نیاورد و نگفت من صبر می کنم یا توکل می کنم ، بلکه فقط نام خدایش را برزبان راند و با آنکه آنقدر علاقه مند به یوسف و غرق در اندوه از دست دادن پسرش بوده ، در عین حال فقط به یاد خداست و به عشق خدا در راه او این مصیبت را تحمل می کند.

(19) (و جاءت سیاره فارسلوا واردهم فادلی دلوه قال یا بشری هذا غلام و اسروه بضاعه و الله علیم بما یعملون ):(و کاروانی آمد و مأمور آب خود رافرستادند و او دلو خود را در چاه افکند و صدا زد، مژده این پسرکیست و او رابضاعتی پنهانی قرار دادند و خدا بر آنچه می کردند دانا بود)، می فرماید: جماعتی رهگذر از کنار آن چاه عبور می کردند، فردی را که مسئول تهیه آب بود فرستادندتا برایشان آبی تهیه کند و زمانیکه آن شخص دلو خود را در چاه انداخت و بیرون کشید، ناگهان فریاد زد: مژده € این یک پسر بچه است ، از آنجا که یوسف بسیارزیبارو بود اهل قافله او را مخفی کردند تا خانواده اش پیدا نشوند و در نتیجه یوسف ، سرمایه ای برایشان باشد که از فروش او پولی بدست بیاورند و حال آنکه خداوند به آنچه می کردند علم داشت و به سبب آن عمل ایشان را مؤاخذه می نماید و یا اینکه همه این اعمال آنها مطابق علم الهی واقع شده و خدا خواسته که یوسف در مسیری قرار بگیرد که نهایتا به نبوت و سلطنت برسد.

(20) (و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و کانوا فیه من الزاهدین ):(و اورا به بهایی ناچیز و درهمهایی اندک بفروختند و آنان در امر فروش وی بی اعتنابودند)، کاروانیان یوسف را به بهایی ناچیز که بسیار کمتر از قیمت اصلی وی بودفروختند، چون می ترسیدند خانواده اش پیدا شده و او را از دست بدهند، نسبت به او رغبتی نداشتند، بعضی از مفسران هم گفته اند برادران یوسف آمدند و ادعاکردند که این پسر برده ماست و او را به بهایی اندک به کاروانیان فروختند وکاروانیان چون اوضاع را مشکوک می دیدند در امر خرید یوسف بی رغبت بودند، اما ظاهر آیات با معنای اول سازگارتر است .

منبع : سایت تدبر