ترجمه سوره یوسف ( از آیه 41 تا آیه 60 )
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره یوسف

یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقی‏ رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذی فیهِ تَسْتَفْتِیانِ41وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنی‏ عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ42وَ قالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونی‏ فی‏ رُءْیایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ43قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الْأَحْلامِ بِعالِمینَ44وَ قالَ الَّذی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْویلِهِ فَأَرْسِلُونِ45یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنا فی‏ سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ46قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی‏ سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تَأْکُلُونَ47ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ48ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النَّاسُ وَ فیهِ یَعْصِرُونَ49وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتی‏ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلیمٌ50قالَ ما خَطْبُکُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقینَ51ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدی کَیْدَ الْخائِنینَ52وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیمٌ53وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسی‏ فَلَمَّا کَلَّمَهُ قالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکینٌ أَمینٌ54قالَ اجْعَلْنی‏ عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفیظٌ عَلیمٌ55وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ56وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ57وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ58وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی‏ بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبیکُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ59فَإِنْ لَمْ تَأْتُونی‏ بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدی وَ لا تَقْرَبُونِ60

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(41) ای دوستان زندانی من! امّا یکی از شما ( دو نفر ، آزاد می شود و ) ساقی شراب برای صاحب خود خواهد شد و امّا دیگری به دار آویخته می شود و پرندگان از سر او می خورند! و مطلبی که درباره آن ( از من ) نظر خواستید ، قطعی و حتمی است!»

(42) و به آن یکی از آن دو نفر ، که می دانست رهایی می یابد ، گفت: «مرا نزد صاحبت [ سلطان مصر ] یادآوری کن!» ولی شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد و بدنبال آن ، ( یوسف ) چند سال در زندان باقی ماند.

(43) پادشاه گفت: «من در خواب دیدم هفت گاو چاق را که هفت گاو لاغر آنها را می خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده ( که خشکیده ها بر سبزها پیچیدند و آنها را از بین بردند. ) ای جمعیّت اشراف! درباره خواب من نظر دهید ، اگر خواب را تعبیر می کنید!»

(44) گفتند: «خوابهای پریشان و پراکنده ای است و ما از تعبیر این گونه خوابها آگاه نیستیم!»

(45) و یکی از آن دو که نجات یافته بود- و بعد از مدّتی به خاطرش آمد- گفت: «من تأویل آن را به شما خبر می دهم مرا ( به سراغ آن جوان زندانی ) بفرستید!»

(46) ( او به زندان آمد ، و چنین گفت: ) یوسف ، ای مرد بسیار راستگو! درباره این خواب اظهار نظر کن که هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر می خورند و هفت خوشه تر ، و هفت خوشه خشکیده تا من بسوی مردم بازگردم ، شاید ( از تعبیر این خواب ) آگاه شوند!

(47) گفت: «هفت سال با جدیّت زراعت می کنید و آنچه را درو کردید ، جز کمی که می خورید ، در خوشه های خود باقی بگذارید ( و ذخیره نمایید ) .

(48) پس از آن ، هفت سال سخت ( و خشکی و قحطی ) می آید ، که آنچه را برای آن سالها ذخیره کرده اید ، می خورند جز کمی که ( برای بذر ) ذخیره خواهید کرد.

(49) سپس سالی فرامی رسد که باران فراوان نصیب مردم می شود و در آن سال ، مردم عصاره ( میوه ها و دانه های روغنی را ) می گیرند ( و سال پر برکتی است. )

(50) پادشاه گفت: «او را نزد من آورید!» ولی هنگامی که فرستاده او نزد وی [ یوسف ] آمد گفت: «به سوی صاحبت بازگرد ، و از او بپرس ماجرای زنانی که دستهای خود را بریدند چه بود؟ که خدای من به نیرنگ آنها آگاه است.»

(51) ( پادشاه آن زنان را طلبید و ) گفت: «به هنگامی که یوسف را به سوی خویش دعوت کردید ، جریان کار شما چه بود؟» گفتند: «منزّه است خدا ، ما هیچ عیبی در او نیافتیم!» ( در این هنگام ) همسر عزیز گفت: «الآن حق آشکار گشت! من بودم که او را به سوی خود دعوت کردم و او از راستگویان است!

(52) این سخن را بخاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب به او خیانت نکردم و خداوند مکر خائنان را هدایت نمی کند!

(53) من هرگز خودم را تبرئه نمی کنم ، که نفس ( سرکش ) بسیار به بدیها امر می کند مگر آنچه را پروردگارم رحم کند! پروردگارم آمرزنده و مهربان است.»

(54) پادشاه گفت: «او [ یوسف ] را نزد من آورید ، تا وی را مخصوص خود گردانم!» هنگامی که ( یوسف نزد وی آمد و ) با او صحبت کرد ، ( پادشاه به عقل و درایت او پی برد و ) گفت: «تو امروز نزد ما جایگاهی والا داری ، و مورد اعتماد هستی!»

(55) ( یوسف ) گفت: «مرا سرپرست خزائن سرزمین ( مصر ) قرار ده ، که نگهدارنده و آگاهم!»

(56) و این گونه ما به یوسف در سرزمین ( مصر ) قدرت دادیم ، که هر جا می خواست در آن منزل می گزید ( و تصرّف می کرد ) ! ما رحمت خود را به هر کس بخواهیم ( و شایسته بدانیم ) میبخشیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کنیم!

(57) ( امّا ) پاداش آخرت ، برای کسانی که ایمان آورده و پرهیزگاری داشتند ، بهتر است!

(58) ( سرزمین کنعان را قحطی فرا گرفت ) برادران یوسف ( در پی موادّ غذایی به مصر ) آمدند و بر او وارد شدند. او آنان را شناخت ولی آنها او را نشناختند.

(59) و هنگامی که ( یوسف ) بارهای آنان را آماده ساخت ، گفت: « ( نوبت آینده ) آن برادری را که از پدر دارید ، نزد من آورید! آیا نمی بینید من حق پیمانه را ادا می کنم ، و من بهترین میزبانان هستم؟!

(60) و اگر او را نزد من نیاورید ، نه کیل ( و پیمانه ای از غلّه ) نزد من خواهید داشت و نه ( اصلًا ) به من نزدیک شوید!»