تفسیر سوره بقره ( از آیه 241 تا آیه 260 )
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره بقره

وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقینَ241کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ242أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَشْکُرُونَ243وَ قاتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ244مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثیرَةً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ245أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنی‏ إِسْرائیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظَّالِمینَ246وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتی‏ مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ247وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فیهِ سَکینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمَّا تَرَکَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ248فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُمْ فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرینَ249وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ250فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا یَشاءُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لکِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمینَ251تِلْکَ آیاتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ252تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَیْنا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لکِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یُریدُ253یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ254اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ255لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ256اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ257أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذی حَاجَّ إِبْراهیمَ فی‏ رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّیَ الَّذی یُحْیی‏ وَ یُمیتُ قالَ أَنَا أُحْیی‏ وَ أُمیتُ قالَ إِبْراهیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتی‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذی کَفَرَ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ258أَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلى‏ قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّى یُحْیی‏ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى‏ حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ259وَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّ أَرِنی‏ کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى‏ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبی‏ قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ260

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(241) (و للمطلقات متاع بالمعروف حقا علی المتقین ):(و برای زنان طلاق گرفته بهره ای به شایستگی نزد تقوی پیشگان مفروض می باشد)این آیه شریفه در باره تمام زنان طلاق گرفته است و از اینکه این حکم را وابسته به صفت تقوی نموده است استفاده می شود که حکم وجوبی نیست ، بلکه استحبابی است و این امر برای آنست که زن مطلقه پاکیزه و آسوده و باطیب خاطر باشد و نسبت به همه انواع زنهای مطلقه (مدخوله یا غیر مدخوله )اطلاق دارد.

(242) (کذلک یبین الله لکم ایاته لعلکم تعقلون ):(اینچنین خدا آیات خویش را برای شما بیان می کند، شاید که تعقل نمایید) (عقل ) در لغت یعنی گره زدن و بستن و به همین سبب ادراک انسان را که نسبت به آنها پیمان قلبی بسته است و در دل پذیرفته ، عقل نامیده اند ونیز مدرکات آدمی و آن قوه ای را که باعث تشخیص بین بدی و خوبی می گردد عقل می نامند.

(243) (الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم وهم الوف حذر الموت ):(آیانمی نگری به داستان کسانی که از بیم مرگ از دیارشان بیرون شدند و هزاران نفربودند...)در اینجا(الم تر)به معنای (الم تعلم )است و علم را مانند رؤیت و دیدن دانسته است و این برای تأکید در علم است و ترس از مرگ امر نیکویی نیست ،چون ترس و بیم به عمر انسان اضافه نمی کند و قضای الهی را برطرف نمی نماید، (فقال لهم الله موتوا ثم احیاهم ):(سپس خدا به آنها گفت :بمیرید وآنگاه آنها را زنده کرد)اینجا امر ،امر تکوینی است ، یعنی قضای الهی بر مرگ آنهاتقدیر شد و هیچ منافاتی ندارد با اینکه مرگ آنان در اثر علل طبیعی مثل طاعون باشد، کما اینکه در روایات اینچنین گفته شده است ، سپس خداوند آنها را زنده کرد و مدتی زندگی نمودند و علت آنکه بجای توصیف و اخبار صیغه امر بکاررفته برای بیان غلبه قدرت و نفوذ امر الهی است . (ان الله لذو فضل علی الناس ولکن اکثر الناس لا یشکرون ):(همانا خداوند بر مردم کرامت دارد،ولی بیشترمردم سپاسگزاری نمی کنند)تکرار کلمه ناس برای دلالت بر پایین بودن سطح فکر آنها می باشد، علاوه از آنکه اگر ضمیری می آورد معنای جمله چنین می شدکه اکثر آن زنده شدگان شاکر نبودند، در حالیکه منظور آیه آنست که کلابیشتر مردم سپاسگزار نیستند، خوب حال خدا با زنده کردن این طایفه بر آنهاتفضل نمود، اما مقصود چیست ؟ این آیه بدون مناسبت با آیات بعدی که متعرض مسأله قتال می شود نیست ،چون جهاد و قتال نیز باعث احیاء یک ملت می گردد و بعضی از مفسرین گفته اند که این آیه مثالی است از امتی عقب مانده وزیر سلطه اجانب که با قیام ودفاع از حقوق حیاتی خود و کسب استقلال حیاتی نو بدست می آورند، اما صاحب المیزان این قول را به دلایل عدیده من جمله خلاف ظاهر بودن و...نفی می نمایند.

(244) (وقاتلوا فی سبیل الله واعلموا ان الله سمیع علیم ):(در راه خدا کارزارکنید و بدانید که خدا بسیار شنوا و دانااست ) این آیه جهاد را واجب می کند، ازطرف دیگر چه در اینجا و چه در آیات دیگر قتال را مقید به قید (فی سبیل الله )نموده تا مبادا کسی گمان کند این حکم برای ایجاد سلطه فنا شدنی دنیوی تشریع شده است و نیز هرگز تحت پرچم تعصب قومی یا جاهلی یا وطنی نمی باشد،بلکه برای توسعه دین الهی است که صلاح مردم در دنیا و آخرت وابسته به آن است و از جانب دیگر به مؤمنان هشدار می دهد که مبادا دراین مسیر خود گامی بر خلاف دستور خدا و رسول او بر دارند و یا نفاقی در دلشان پیدا شود، چون خداوند نسبت به اعمال و اقوال آنان شنوا و داناست .

(245) (من ذالذی یقرض الله قرضا حسنا ):(کیست که خدا را وامی نیکودهد؟)، خداوند برای ترغیب مردم به این عمل وام را به خودش نسبت داده است ،در حالیکه این وام در راه خداست ،(فیضاعفه له اضعافا کثیره و الله یقبض و یبصط و الیه ترجعون ):(پس خدا وام او را به چند برابر افزون کند و خداست که تنگی ووسعت می بخشد و شما بسوی او باز می گردید) و همچنین برای تشویق و تهییج مؤمنان برای آنکه قرض الحسنه بدهند، می فرماید: که آن را برای آنها دویا چند برابر می کند و قبض به معنای گرفتن چیزی و بسط به معنای مقابل آنست ،در بیان این سه صفت یعنی (قابض ، باسط و مرجع عباد) برای فهماندن این معناست که آنچه درراه خدا قرض بدهند هدر نمی رود و باطل نمی شود و هیچ بعیدنیست که به چند برابر تبدیل شود ،چون خدا قابض است ،یعنی خداست که این قرض را می گیرد و باسط است یعنی هر چه را بخواهد زیاد می کند و مرجع است ، یعنی شما به سوی او باز می گردید و آن مبلغ افزوده را پس می گیرید، آنهم بصورت تمام و کمال .

(246) (الم تر الی الملا من بنی اسرائیل من بعد موسی ):(آیا نمی نگری بر آن بزرگان بنی اسرائیل که پس از موسی بودند)(ملا)به معنای جماعتی از مردم است که بریک نظریه اتفاق دارند و ازجهت عظمت وابهتشان چشم بیننده را پرمی کنند، در اینجا منظور گروهی از بنی اسرائیل است که پادشاه آنها جالوت بود،(اذ قالوا لنبی لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله ):(زمانی که به پیامبر خودگفتند:پادشاهی برای ما برگزین تا در راه خدا کارزار کنیم ) یعنی پس از آنکه امر حیات براثر سختگیریهای جالوت بر آنان بسیار دشوار شده بود ازپیامبرشان خواستندتاشخصی را برای آنان برگزیند که تحت امر او در راه خدا قیام کنند، (قال هل عسیتم ان کتب علیکم القتال الا تقاتلوا):(و او گفت :آیا خود را چنان می بینید که اگر قتال برشماواجب شد از جنگیدن شانه خالی نکنید؟)پس پیامبرایشان از حال آنان با خبر بودو لذا آنان را مورد سئوال قرار داد که اگر چنین شود شما احتمال می دهید که او را نافرنانی کنید؟ و چون از باطن آنان با خبر بود خدای تعالی رامنزه دانسته از آنکه نامش را ببرد، تنها اشاره کرده که امر این در خواست مربوطبه خداوند است چون (کتب ) که در پاسخ آمده به معنای واجب شدن است ، که فقط خداست که می تواند امری را واجب کند،و مخالفت آنان از ظاهر حالشان آشکار بود، اما با این حال این قضیه را بصورت استفهام بیان کرد تا مردم آن راانکار کنند، در نتیجه حجت بر آنان تمام شود، کما اینکه همین پاسخ را دادند وگفتند: (قالوا وما لنا الا نقاتل فی سبیل الله وقد اخرجنا من دیارنا و ابنائنا):(گفتند:ما که از دیار و فرزندان خویش دور شده ایم ، پس ما را چه شده است که جنگ نکنیم ؟)،با آنکه آنها از خانه و شهر بیرون شده بودند اما چون این امر مستلزم دور شدن از زن و فرزند هم می شود ،لذا بیرون شدن را هم به وطن نسبت دادندو هم به فرزندان و گفتند از وطن و فرزند خود بیرون شده ایم ، (فلما کتب علیهم القتال تولوا الا قلیلا منهم و الله علیم بالظالمین ):(ولی زمانی که کار زار بر آنهاواجب شد به جز اندکی روی بر تافتند و خدا به کار ستمگران داناست )و جز این هم از آنان انتظار نمی رفت و خداوند که از وضع آنان آگاه بود به پیامبرش وحی نموده بود که آنان بزودی از کارزار روی می گردانند.

(247) (وقال لهم نبیهم ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا):(و پیامبرشان به آنان گفت :همانا خداوند طالوت را به پادشاهی شما برگزید) طالوت از نوادگان بنیامین برادر تنی حضرت یوسف بود، و نبوت در خانه لاوی مستقر گردیده بودو پادشاهی در خانه یوسف ،ولی خداوند طالوت را برگزید،لکن آنان به این امراعتراض کردند و این روش بنی اسرائیل بود که اوامر الهی را رد می کردند و درحالی که به خوبی واقف بودند حق را کتمان نمودند، (قالوا انی یکون له الملک علینا):(گفتند: چگونه او را برما سلطنت باشد) و آنها می گفتند که بیت نبوت وبیت پادشاهی در بنی اسرائیل دو دودمان بزرگ است که طالوت عضو هیچ کدام از این دو دودمان نیست ، (و نحن احق بالملک منه ):(و ما به پادشاهی ازاوسزاوارتریم )،چون خداوند پادشاهی و نبوت را در خاندان ما قرار داده است ، لذا چگونه پادشاهی را بر غیرخود انتقال دهیم ؟، (و لم یؤت سعه من المال ):(و مال چندانی هم ندارد )ریشه این گفتار این است که بنی اسرائیل معتقدبودند که در کار خدا(بداء)،(نسخ )و(تغییری )نیست ، چون می گفتند:(یدالله مغلوله )،(دست خدا بسته است )و قرآن پاسخشان داد،(غلت ایدیهم )،(دستشان بسته باد)یعنی بر این اساس می گفتند نباید بیت پادشاهی از سلسله ای به سلسله دیگر تغییر کند،و از طرف دیگر می گفتند با معیارهای مادی نباید طالوت برگزیده شود و با مقیاسهای مادی در حکم خدا چون و چرا می کردند در حالیکه در برابر خداوند مال و مادیات ارزشی ندارند ،بلکه ملاک برتری در امور دیگری است و مال جز مفسده چیزی ندارد، (قال ان الله اصطفه علیکم و زاده بسطه فی العلم و الجسم ):(و پیامبرشان گفت : همانا خدا او را برشما مبعوث کرده است و اورا از جهت دانش و نیروی بدنی افزونی بخشیده است ) پس پادشاهی به جهت استقرار سلطه است و برای آن می باشد که امت تحت اراده واحدی تجمع یابد وفردی به ناحق مزاحم دیگری نگردد و این امر محقق نمی شود جز به وسیله علم به مصالح و مفاسد زندگی مردم وهمچنین قدرت جسمانی و ابهت برای اداره جامعه ، اما (مالداری ) که آنها آن را جزء مقومات سلطنت آورده اند تنها جهل آنهارا می رساند، (والله یؤتی ملکه من یشاء):(و خداوند ملک خویش را به هرکه بخواهد می دهد)پس ملک مطلقا از آن خداست و بس و هیچکس در آن نصیبی ندارد جز آنکه خدای سبحان آن را به او ببخشد،به همین جهت از علت تصرف خدا سئوال نمی شود ،چون او مسبب مطلق است و این معنا ندارد که بخشش وایتاء الهی بیهوده و گزاف و خالی از حکم و مصلحت باشد(و فرقی نمی کند که مصلحت واقع شود یا نشود)در هر صورت خداوند مالک علی الاطلاق است وجز فعل نیکو و شایسته از او صادر گردد و هر چه خلق کند نیکو و زیباست ، (والله واسع علیم ):(و خدا وسعت بخش و داناست )و دست او در هر گونه تصرف و اعطاء باز است و فعل او از علم ثابت خطا ناپذیرش منشاء می گیرد.

(248) (و قال لهم نبیهم ان ایه ملکه ان یاتیکم التابوت فیه سکینه من ربکم ):(و پیامبرشان به آنان گفت : همانا نشانه پادشاهی وی آنست که صندوق معروف دوباره به شما بر می گردد تا آرامشی از ناحیه پروردگارتان باشد)(تابوت )به معنی صندوق از ریشه (توب )یعنی رجوع می باشد، چون صاحب صندوق همواره به سراغ آن می رود و به آن مراجعه می کند(سکینه )یعنی استقرارو آرامش و عدم اضطراب در باطن در هنگام تصمیم و اراده ،همچنانکه حالت یک انسان حکیم چنین است و سکینه ازمراتب کمال ایمان است ،(و بقیه مما ترک ال موسی وال هرون تحمله الملئکه ان فی ذلک لایه لکم ان کنتم مؤمنین ):(وباقی مانده ای از آنچه خدا به خاندان موسی و هارون داده بود که فرشتگان آن را حمل می کنند همانا در این نشانه برای شما عبرتی هست ،اگر ایمان داشته باشید)آل هرکس اهل بیت و خانواده اوست و خود او را هم شامل می شود و تابوت صندوقی حامل نسخه الواح تورات بود و خداوند آن را عبرتی برای مؤمنان می داند ،چون کسی که قلبش خالی از ایمان باشد آرامش و استقرار و سکینه برای او حاصل نمی شود.

(249) (فلما فصل طالوت بالجنود قال ان الله مبتلیکم بنهر):(پس زمانی که طالوت سپاهیان را بیرون برد ،گفت : خدا شما را با نهری امتحان می کند)(فصل )به معنای جدایی و مفارقت مکانی است ، (جند)به معنای مجتمع انبوهی است و اگرلشکر جند نامیده شده به جهت تراکم اشخاص و انبوهی آنهاست و جمع جندیعنی (جنود) برای دلالت بر کثرت تعداد آنهاست و این امتحان به جهت آزمایش قدرت جلوگیری و کنترل شهوات آنان بود تا معلوم شود چه کسانی قدرت پایداری دارند و چه کسانی عقبگرد می کنند و در امتحان مردود می شوند، (فمن شرب منه فلیس منی ومن لم یطعمه فانه منی الا من اغترف غرفه بیده ):(و هرکس از آن نهر بنوشد از من نیست و هر کس از آن ننوشد از من است ،مگر آنکس که بامشت خود کفی بر دارد و لبی تر کند) و این امتحان ثبات و پایداری آنها بود که سه طائفه شدند،یک عده که فراوان آب نوشیدند و از طالوت جدا شدند ،گروه دوم ، که ننوشیدند و با طالوت همراه بودند و گروه سوم ،که اندکی نوشیدند و نه از طالوت بودند ونه بیگانه ، بلکه با آزمایشی دیگر تکلیفشان معلوم می شود،(فشربوا منه الا قلیلا منهم ):(پس به جز عده اندکی از آنان بقیه از نهرنوشیدند)لذا به این وسیله یعنی نوشیدن از آب نهر آنها مختلف شدند به سه گروه ،تازه شائبه سستی و نفاق هم بین گروهی که ننوشیدند یا جرعه ای نوشیدندوجود داشت و با این همه پیروزی و یاری از آن کسانی شد که ایمان آورده وصبر نمودند،(فلما جاوزه هو و الذین امنوا معه قالوا لا طاقه لناالیوم بجالوت وجنوده ):(و همین که او با کسانی که ایمان داشتند از شهر بگذشت ، گفتند: امروزه ما را طاقت جالوت و سپاهیان وی نیست ) چون آنها از قدرت دشمنشان مرعوب و مرهوب گشته بودند و اینان همان گروه سوم بودند که یک مشت آب برداشتند،(قال الذین یطنون انهم ملاقوا الله کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله و الله مع الصابرین ):(کسانی که یقین داشتند که پرودگار را ملاقات می کنند،گفتند: چه بسیار گروه اندک که به خواست خدا برگروهی بسیار غلبه کرده اند وخدا باصابران است )(ظن )در اینجا یا به معنای یقین به ملاقات پروردگار است ویا کنایه از خشوع و خضوع آنهاست و در اینجا گروهی که واقعا مؤمن هستندآشکار می شوند که همان گروه دوم هستند که اصلا آب بر نداشتند ،آنها برای آنکه گروه دیگر را بهتر قانع کنند مصداق عملی برای اینها آوردند و از حوادثی که در جاهای دیگر اتفاق افتاده خبر دادند و گفتند: چه بسیار گروههای اندک که بر بسیاران غالب شدند و(باذن الله )می رساند که یاری تنها از جانب خداست وهیچ یاوری جز او نیست و خداوند صابران را حمایت وپشتیبانی می کندوآنهاراخوار نمی نماید وبر دشمنانشان غلبه می بخشد، چون صبر کلید یاری خداست .

(250) (ولما برزوا لجالوت وجنوده قالوا ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین ):(در زمانی که با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند، گفتند: پروردگارا صبر را بر دلهای ما بریز و قدمهایمان را استوارکن و بر گروه کافران پیروزمان کن ) (برزوا)به معنای (ظهروا)است و(افراغ )به معنای ریختن است ، یعنی زمانی که دو سپاه در برابر هم آشکار شدند مؤمنان گفتند:پروردگارا صبر را به مقدار ظرفیت دلهایمان در دل ما بریز و ما را در جهاد ثابت قدم کن تا فرار نکنیم و ما را در برابر دشمن کافر پیروز گردان ،کافرانی که حکم خدا و شریعت و منهج او را رد کرده اند.

(251) (فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت ):(پس آنهارا به اذن خداشکست دادند و داوود جالوت را به قتل رساند)پس آنان را پراکنده نمودند ودفع کردند و داوود که نوجوانی از بنی اسرائیل بود به کمک خدا جالوت را به قتل رساند در حالیکه جالوت پادشاهی قدرتمند و رهبری ترسناک بود و خداوندمی خواست قدرت نمایی کند و به انسانها بفهماند که اگر خدا بخواهد یک نوجوان مؤمن و کوچک می تواند بر ستمگری قوی غلبه پیدا کند، (واته الله الملک و الحکمه و علمه مما یشاء):(و خداوند به داوود پادشاهی و فرزانگی داد وآنچه می خواست به او بیاموخت )پس خدابعد از طالوت داوود را پادشاهی بخشید و او را ازحکمت بهره مند ساخت و دوران پادشاهی داوود و سلیمان دوران طلایی بنی اسرائیل بود، (ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ولکن الله ذو فضل علی العالمین ):(واگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نمی نمود،زمین تباه می شد ولی خدا نسبت به اهل جهان صاحب کرم است )مقصود از فساد زمین ، تباهی اهل زمین است ، چون فساد دراجتماع بشری فساد و تباهی درزمین را به دنبال دارد و اختلاف منافع بین مردم باعث مزاحمت و ممانعت چه در جنگ و چه در صلح می گردد و هریک می خواهند از حق خود دفاع و از آن بهره مند شوند وسپس اراده خود را بردیگران تحمیل کنند، یا اراده دیگری را از خود دفع نمایند و همین دفع کردن یکی به وسیله دیگری سر انجام حقی را که به سبب جهل مردم دچار خمودی وموت گشته بود احیاء می نماید.

(252) (تلک ایات الله نتلوها علیک بالحق و انک لمن المرسلین ):(و این ازنشانه های خداست که ما به حق بر تو می خوانیم و همانا تو از پیامبرانی )و این جمله در حکم خاتمه داستان است و خطاب به رسول الله محمد(ص )می باشد .

(253) (تلک الرسل فضلنا بعضهم علی بعض ):(این پیامبران بعضی از ایشان را بر بعضی دیگر برتری داده ایم )برای تفخیم و بزرگداشت پیامبران است که از(تلک ) که ضمیر اشاره به دور است استفاده شده است و رسالت در میان پیامبران یک فضیلت مشترک است ، اما ما بعضی از آنان را به بعضی دیگر برتری داده ایم ،در حالیکه همه آنها در مورد مجمع کمالات که توحید است باهم اشتراک دارند وخداوند تفاوت انبیاء را به عنوان فضیلت نام می برد و آن را به نفس خود نسبت می دهد، اما اختلافات مردم را به عنوان تفرقه نام می بردو آن را به خودشان نسبت می دهد، با اینکه اصل ارسال رسل برای برطرف کردن اختلافات بین مردم و هدایت آنان در مسیر حق است ،لیکن باعث نمی شود جنگ و خونریزی از بین برود، چون به وجود آمدن جنگها بین مردم در اثر اختلافات خود مردم است وستم و رذیلت و لجاجت بین آنها موجب جنگ می گردد و لذا هیچ راهی جزجنگ برای پاک کردن زمین از دشمنان دین و ایمان باقی نمی ماند و اگر خدامی خواست ، می توانست تکوینا از جنگ و خونریزی جلوگیری کند ولیکن چون این مسائل مستند به خود مردم است و سنت الهی نظام علیت و معلولیت است که در کل عالم جاری می باشد، خداوند نمی خواهد جلوی ملتها را بگیرد و امورعالم طبق سنت العلل و الاسباب جریان دارد، تنها کاری که خدای متعال ممکن است انجام دهد ،دخالت تشریعی است که امر کند جنگ نکنید یا جنگ کنید،پس قتال در بین امتها امری طبیعی بوده و همه جا حجت و برهان عقلی راهگشانیست ، بلکه گاهی شدت عمل و برخورد با شمشیر و اسلحه لازم است تا راه الهی در جریان خود ادامه یابد ،همانگونه که رسولان خدا برای همین برگزیده شده اند، (منهم من کلم الله و رفع بعضهم درجات ):(بعضی از آنان کسی بوده که خداوند با او سخن گفته و بعضی از آنان را مراتبی بالا برد)در اینجا التفات ازتکلم به غیبت شده و جهتش آن است که بعضی از فضایل فی نفسه فضیلت هستند، مانند: معجزات آشکار یا تأیید بوسیله روح القدس در این گونه فضایل به صیغه تکلم صحبت شده ،اما برخی از فضایل به خودی خود فضیلتی نیستند،بلکه زمانی فضیلت می شوند که به مقام بزرگی منتسب یا اضافه شوند ،مثل تکلم که زمانی با ارزش است که تکلم با خدا باشد و خدا در این موارد برای آنکه مطلب را به خود نسبت دهد از صیغه غایب استفاده کرده و مصداق آیه را غالب مفسرین حضرت موسی (ع ) می دانند، (واتینا عیسی ابن مریم البینات وایدناه بروح القدس ):(وعیسی پسر مریم را معجزات آشکار دادیم و او را بوسیله روح القدس تأیید کردیم )و منظور از بینات ، معجزات فراوانی است که خداوندبوسیله عیسی بن مریم به ظهور رسانید و منظور از روح القدس جبرئیل امین است که حامل وحی برای انبیاء بود،(ولوشاء الله مااقتتل الذین من بعدهم من بعدما جاءتهم البینات ولکن اختلفوا فمنهم من امن و منهم من کفر):(اگر خدامی خواست کسانی که پس از پیامبران بودند با وجود حجتهایی که به سویشان آمده بود با هم جنگ نمی کردند ولی باهم اختلاف کردند و از آنان کسانی بودندکه ایمان داشتند و کسانی بودند که کافر شدند) و این امر زمانی واقع شد که هرگروهی از دین و رسالت پیامبرشان دور شده و فاصله گرفتند تا تمایلات نفسانی و مکاسب دنیوی خودشان محقق شود و این امر تمام نمی شود مگر با دوری جستن از راه خدا ،چون ایمان و کفر با هم جمع نمی گردد و حکم خدا با حکم بشر و تمایلات نفسانی او سازگار نیست و قوانین آسمانی با قوانین کفرهماهنگی ندارد و لذا اختلاف و خونریزی بین گروه مؤمن و کافر ایجاد می شود،(ولو شاء الله ما اقتتلوا و لکن الله یفعل ما یرید):(و اگر خدا می خواست آنها باهم قتال نمی کردند،اما خدا آنچه بخواهد می کند)همانطور که توضیح داده شد،خداوند تکوینا در تأثیر علل و اسباب مداخله نمی نماید و جنگ و قتال هم برای دفع کفر امری لازم است و اراده خدا هرگز مغلوب نمی شود وقدرت الهی نیزهرگز باطل نمی گردد.

(254)

(255) (الله لا اله الا هو الحی القیوم ):(الله خدایی است که جز او معبودی نیست و او زنده و پاینده است ) (الله ) ذاتی است که مستجمع تمام صفات کمالیه است ، و هیچ الهه و معبودی جز او تحقق و ثبوت ندارد(حی )به معنای ذاتی است که حیاتی ثابت داشته باشد و حیات به معنای نحوه وجودی است که توأم با علم و قدرت باشد، حیات در انسان و سایر موجودات زنده به گونه ای است که سرانجام مرگ بر آنها عارض می شود،اما حیات واقعی و اخروی حیاتی است که به هیچ وجه مرگ در آن راهی ندارد و خداوند صاحب حیات حقیقی است وحیات منحصر به اوست جز آنکه او آن را به غیر خود افاضه کندو(قیوم )ذاتی است که قیامش به ذات خودش باشد و خدا نه تنها قائم بالذات است ، بلکه همه ماسوی الله قائم به او هستند و اوست که به حفظ و تدبیرآنهاقیام می کند ومقدرات آنها را در دست داردوقیام همه عالم محصور به قیومیت اوست و نام (قیوم )اصل و جامع تمام اسماء اضافی خداوند است و مراد از اسماء اضافی اسمائی است که به وجهی برمعنای خارج از ذات دلالت می کند، مانند: (خالق )،(رازق )،(مبدع )،(معید)... (لا تاخذه سنه و لا نوم ):(نه خواب سبک او را در برمی گیرد و نه خواب عمیق )یعنی هرگز از تدبیر امور غفلت ندارد و از جهت بلاغتی ،ترقی در تعبیر بکار برده است ،یعنی چرت هم نمی زند چه رسد به خواب ، (له ما فی السموات وما فی الارض ):(هر چه در آسمانها و زمین است ازآن اوست )،چون او دارای قیومیت تامه است ،پس ملک و سلطنت مطلق در عالم وجود همه اش از آن اوست و هیچ تصرفی در عالم نیست جز از او یا از ناحیه اوو هیچ تأثیری نیست مگر بواسطه او و تصرف علل و اسباب طبیعی از باب واسطه شدن در تصرف است ، (من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه ):(کیست آنکه بدون اذن او در نزدش شفاعت کند؟)چون او قیوم و مالک تمام سببها است وعالم به غیب و شهادت است و اسباب طبیعی در مورد مسببات شفیعانی هستندکه به اذن خدا شفاعت می کنند وشفاعت وقتی با سلطنت الهی منافات دارد که منتهی به اذن خدا نگردد، بلکه شفیعان استقلال داشته باشند و خداوند این امر رانفی می نماید، یعنی شفاعت همه اسباب و علل به اذن اوست ،پس سیاق آیه سیاق شفاعت تکوینی و وجودی است نه شفاعت تشریعی در روز قیامت درعین اینکه این مطالب در مورد شفاعت تشریعی هم صادق است ، یعنی آخرت هم هیچ شفیعی نمی تواندبدون اذن خداشفاعت کند، (یعلم ما بین ایدیهم و ماخلفهم ):(آنچه پیش رو و پشت سر آنان است می داند)پس خداوند به پشت وروی همه اسباب احاطه و علم دارد و نزد آنان حاضر و موجود است و به آنهاتسلط و احاطه دارد و هیچ امری در عالم از نظر او پوشیده و مخفی نیست و تمام سلطه و احاطه ربوبی از آن اوست ، (ولا یحیطون بشی ء من علمه الا بما شاء):(وآنها به چیزی از دانش او احاطه ندارند جز آنچه خود او بخواهد)یعنی تدبیر خداتمام و کمال است و اوست که به روابط موجودات آگاه می باشد و در آیه موردبحث علم را به احاطه تعبیر نموده که لطفی بارز در تعبیر است ، (وسع کرسیه السموات والارض ):(قلمرو او آسمانها و زمین را در بر گرفته است )مراد ازکرسی احاطه سلطنت ربوبی و مقام پروردگاری است که آنچه در آسمانها و زمین است ، قائم به اوست و همه عالم مملوک و مورد تدبیر و معلوم آن مقام هستند،پس کرسی مرتبه ای از مراتب علم است که حفظ ذات و آثار تمام عالم را به عهده دارد و آنقدر وسعت دارد که تمام عالم قائم به اوست و همه چیز در آن ضبط وثبت است ، (ولا یؤده حفظهما و هو العلی العظیم ):(حفظ آنها بر او سنگینی ودشواری نمی کند و او بلند مرتبه و بزرگ است ) یعنی حفظ این نظام گسترده عالم برای او سنگینی و خستگی و تعب نمی آورد و خدا به جهت علو و برتری که دارد هرگز دست مخلوقات به او نمی رسد تابه وسیله ای در وجود او سستی و درکار او ضعفی پدید آورند و به جهت عظمتش از کثرت مخلوقات به تنگ نمی آیدو عظمت آسمانها وزمین طاقتش را طاق نمی سازد، بلکه اصولا علو وعظمت منحصر به اوست و هر کمالی از او ناشی می شود.

(256) (لا اکراه فی الدین ):(هیچ اکراه و اجباری در این دین نیست )،اکراه به معنای اجبار به انجام عملی بدون رضایت است و جهت این مطلب آنست که دین سلسله ای از معارف علمی و عملی است که اعتقادات را تشکیل می دهند واعتقاد از امور قلبی است که حکم اکراه در آنها معنی ندارد و کاربرد اکراه دراعمال ظاهری است چون اعتقاد قلبی برای خود علل و اسباب دیگری از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد،و محال است که مثلا جهل ،علم را نتیجه دهد (قد تبین الرشد من الغی ):(همانا کمال از ضلال متمایز و آشکار است ) (رشد)رسیدن به واقع و حقیقت امر و وسط طریق است ،(غی )عدول و فراموش کردن هدف وغایت است به نحوی که نداند که چه می خواهد و اینها مخالف هم هستند ورشد و غی اعم از هدایت وضلالت میباشند و اکراه و اجبار در اموری هستند که آمر مقصد مهمی داشته باشد که نتواند فلسفه آن را به مأمور بفهماند، ناگزیرمتوسل به اکراه می شود یابه جهت فهم ناقص مأمور و یابه علت دیگر در حالی که اسلام دینی است که رشد و هدایت در پیروی از آن و گمراهی و غی در ترک آن است و موجبی برای اکراه نمودن شخصی بر آن وجود ندارد،چون (خیر)آن واضح است و نیازی به اجبار و اکراه در آن نیست و این آیه شریفه دلالت می کندکه مبنا و اساس دین اسلام شمشیر و خون نیست و کسانی که حکم جهاد را به جهت این سخن استدلال می آورند، باید بدانند که جهاد برای گسترش اجباری دین نیست ،بلکه برای احیاء حق و دفاع از نفیس ترین سرمایه های فطرت یعنی توحید،می باشد، اما پس از گسترش توحید دیگر اسلام اجازه نمی دهد به حقوق یکدیگر تجاوز کرده و یا نزاع و جدال کنند، (فمن یکفر بالطاغوت ):(پس هر کس به طغیانگران کافر شود...)(طاغوت )به معنای طغیان و تجاوز از حد است وتاحدی مبالغه در طغیان را هم می رساند و این کلمه در مواردی استعمال می شودکه وسیله طغیان باشند ،مانند اقسام معبودهای غیر خدا مثل بتها و شیطانها وجنیان و پیشوایان ضلالت از قبیل رهبران مسلکهای فکری و قراردادی وخداوند کفر به طاغوت را مقدم بر ایمان به خود قرار داد، برای آن بود که موافق ترتیبی ذکر کرده باشد که با فعل جزا مناسب است ، چون فعل جزای شرطاستمساک به عروه الوثقی است و استمساک یعنی ترک هر کار و متمسک شدن به عروه الوثقی پس اقتضاء می کند که انسان ابتدا طاغوت را ترک نماید و از غیر خدامنقطع شود ،آنگاه به عروه الوثقی متمسک گردد، (ویؤمن بالله )و به خدا ایمان آورد)وایمان به خدا همان گرفتن و تمسک به عروه الوثقی است ، (فقد استمسک بالعروه الوثقی ):(به تحقیق بردستاویزی محکم چنگ زده است )استمساک به معنای محکم چسبیدن و چنگ زدن به چیزی است و (عروه )به هر دستگیره یا به گیاهان ریشه دار و آنهایی که برگشان نمی ریزد نیز اطلاق می شود و در اصل به معنای (تعلق )می باشد و جمله مورد بحث استعاره است و می فرماید: رابطه ایمان با سعادت رابطه دستگیره ظرف بامظروف یا محتوای ظرف است ، یعنی همانطور که گرفتن ظرف یا برداشتن و استفاده از محتوای آن بدون گرفتن دستگیره آن ممکن نیست ، همانطور هم رسیدن به سعادت بدون ایمان به خدا وکفر به طاغوت میسر نمی شود،(لا انفصام لها و الله سمیع علیم ):(دستاویزی که ناگسستنی است و خدا بسیار شنوا و داناست )،یعنی نه منقطع می شود و نه منکسر می گردد و این جمله (لاانفصام لها)حالیه است که (عروه )راتوضیح می دهدو سپس می فرماید: خدا شنوا و داناست ،چون ایمان و کفر هم متعلق به قلب وهم متعلق به زبان می باشد و خداوند از هر دو آنها آگاه است .

(257) (الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور):(خدا سرپرست کسانی است که ایمان آورده باشند، آنها را از ظلمت ها به سوی نور هدایت می کند)و این امر خروج از تاریکی به سوی نور از باب مجاز گویی نیست ، بلکه اموری حقیقی و واقعی است ، عده ای پنداشته اند که نور اعتقاد به حق است به سبب آنکه تاریکی جهل و حیرت شک و اضطراب قلب را مرتفع می کند و عمل صالح هم نور است ، از این جهت که رشد آن روشن و اثرش در سعادت آدمی واضح است و ظلمت هم جهل در عقاید و شک و شبهه و عمل غیر صالح است وممکن است این قول را تصحیح کرد و گفت : انسان به حسب خلقتش دارای نور فطری است که اگر مراقب او باشند ترقی می یابد و کمال می پذیرد، اما درهمان کودکی نسبت به معارف حقه و اعمال صالحه در ظلمت است ،چون به آنهاآگاهی ندارد، لذا نور و ظلمت به این معنا با هم جمع می شوند و مؤمن با ایمانش از این ظلمت خارج می گردد و به نور معارف و طاعات می رسد،و چون نورواحد است اما ظلمات متعدد و مشتت می باشند، لذا نور را مفرد و ظلمت رابصورت جمع آورده است ، و واقعیت امر آنست که نور وظلمت اموری حقیقی هستند و چیزی جدای از طاعت و معصیت نمی باشند و در باطن اعمال ماقراردارند، (والذین کفر ا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون ):(و کسانی که کافر شدند سرپرستهای آنان طاغوت است که آنها را از نور به سوی ظلمت ها سوق می دهد، آنهااهل آتشند ودر آن جاودانه خواهند بود) کافران از نور حق و فطرت بسوی تاریکی های جهل و شک و تردید رانده می شوند و با روی گرداندن از خدا بسوی هزاران معبوددروغین توجه می کنند، پس آتش جزای آنان است و در این آیه به جاودانگی آنان در آتش اشاره شده است .

(258) (الم تر الی الذی حاج ابرهیم فی ربه ):(آیا نمی نگری به آنکس که باابراهیم (ع )در باره پروردگارش محاجه و گفتگو نمود)کلمه (محاجه )به معنای ارائه حجت و دلیل در مقابل حجت طرف مقابل و اثبات مدعای خود و ابطال حجت خصم است و (حجت )اصلش به معنای قصد است و در معنای (به کرسی نشاندن مقصد و مدعا)استعمال می شود و کسی که با ابراهیم در باره پروردگارابراهیم بحث و محاجه می کرده پادشاه معاصر او نمرود ،ملک بابل بوده ،(ان اته الله الملک ):(که خداوند به او ملک و سلطنت داده بود)این جمله از باب بکاربردن چیزی در محل ضدآن است تا شکوه و گله مندی رابهتر برساند ،ولی می فرماید:نمرود با ابراهیم محاجه کرد و منکر خداشد ،با آنکه خدا به او احسان کرده و ملک و دولت داده بود ،پس این جمله کفران نعمت نمرود را می رساند واز طرف دیگر با ذکر این احسان خدا نسبت به او ،نادرستی اصل ادعای نمرودثابت می شود، چون ادعای خدایی نمرود به خاطر ملک و دولتی بود که خدا به اوداده بود و خودش آن را کسب نکرده و مالک آن نبود و گرنه خودش هیچ تفاوتی با اکثر مردم نداشت و لذا قرآن برای اثبات حقارت و سخافت امر او، نام او را ذکرنکرد،(اذ قال ابرهیم ربی الذی یحیی و یمیت ):(زمانی که ابراهیم فرمود:پروردگارمن کسی است که زنده می کند و می میراند)پس خداست که حیات را به همه موجودات می بخشد و بر ستاندن این حیات نیز قادر است ، (قال انا احیی وامیت ):(او گفت : من زنده می کنم و می میرانم )نمرود ادعا کرد که متصف به صفتی است که ابراهیم با آن پروردگار خویش را توصیف کرد ،همان خدایی که بر او واجب بود که بجای بتها او را بپرستد و در برابرش خضوع کند و نمرودنگفت (و انا احیی و امیت )چون لازمه عطف این بود که خدا در ربوبیت شراکت داشته باشد در حالیکه مقصود و مطلوب او تفوق و برتری طلبی بود و نگفت (الالهه تحیی و تمیت )(بت می میراند و زنده می کند)چون در این صورت معارضه اش با ابراهیم به حق نبود، بلکه مغالطه و تلبیس و اشتباه افکنی بود برکسانی که درآنجا حضور داشتند ،بلکه امر کرد دو مرد زندانی را بیاورند و فرمان داد یکی را آزاد کردند و دیگری را کشتند و بدیهی است که این مسأله هم مغالطه ای بیش نبود ،چون منظور ابراهیم (ع ) مرگ و حیات حقیقی بود و ابراهیم چون دانست که آنها به جهت کوته فکری و ضعف تعقل نمی تواننند وجه مغالطه را دریابند، لذا حجت دیگری بیاورد و فرمود: (قال ابرهیم فان الله یاتی بالشمس من المشرق فات بها من المغرب ):(ابراهیم فرمود:همانا خدا خورشید را از مشرق بیرون می آورد، پس تو آن را از مغرب بیرون بیاور)ابراهیم (ع ) این بار حجت دوم خود را براساس ادعای او متفرع نمود و گفت : پس اگر چنین است که توپروردگار هستی از شئون رب تدبیر امور نظام تکوین و دخل و تصرف در آن است که تو هم باید داشته باشی وخورشید با آنکه الهه آنان بود، اما رب الارباب آن رااداره و تدبیر نمود و فاعل ارادی همانطور که بر انجام فعلی قادر است برخلاف آن هم قدرت و اختیار دارد، (فبهت الذی کفر والله لا یهدی القوم الظالمین ):(پس کافر مبهوت شد و خدا گروه ستمگران را هدایت نمی کند)در این جمله تعلیل است برای جمله ماقبل ، یعنی علت مبهوت شدن نمرود کفر اونبود،بلکه این بود که خدای سبحان او را هدایت نکرد و این خود به جهت ستمکاری اوبوده ، یعنی ستمکاری علت محرومیت از هدایت است و محرومیت از هدایت هم علت برای کافر شدنش گردید، پس علت هدایت نشدن ظالمین ظلم آنهاست و ظلم انحراف از راه عدل می باشد که موجب خسارت ونومیدی است .

(259) (او کالذی مر علی قریه وهی خاویه علی عروشها):(یا مثل آن مردی که بر دهکده ای گذر کرد که خراب و ویران شده و خالی ازسکنه بود)(او)عطف به معنای جمله سابق است با این توضیح که هدایت مؤمنین از ظلمت به سوی نوردارای سه مرتبه است ، اول ): هدایت به سوی حق از راه برهان و استدلال است که نمونه آن را در محاجه ابراهیم (ع ) و نمرود دیدیم که خدا چگونه ابراهیم راهدایت کرد و نمرود را به واسطه ظالم بودنش هدایت نکرد ،بلکه کفرش او رامبهوت و گمراه نمود، مرتبه دوم ): هدایت به حق از راه نشان دادن است ، نظیرداستان شخصی که از قریه ای عبور کرد و خداوند از طریق زنده کردن مردگان اورا به ایمان و معاد هدایت کرد،مرتبه سوم ):آنکه شخصی را از راه بیان واقعه ونشان دادن حقیقت و علتی که باعث وقوع آن واقعه شده است هدایت کنند وسبب و مسبب هر دو را به شخص نشان دهند که این مرتبه از هدایت قویترین نوع هدایت و عالی ترین مراتب آن است که نمونه اش در آیه بعدی برای توضیح معاد برای ابراهیم (ع ) مطرح می شود که چگونه ابراهیم (ع ) چهار مرغ را می گیردو تکه تکه می کند و پراکنده می نماید و آنگاه عملا زنده شدن دو باره آنها رامشاهده می کند،(قال انی یحیی هذه الله بعد موتها):(گفت چگونه خدا اینها را بعداز مردن زنده می گرداند؟)یعنی چگونه اهل این قریه را زنده می کند و قول آن شخص به جهت انکار و استبعاد نبوده است ،بلکه برای عظیم شمردن و مشکل دانستن چنین امری است ، (فاماته الله مائه عام ثم بعثه ):(پس خداوند او را صدسال میراند، سپس او را برانگیخت و زنده کرد)یعنی برای صد سال خداوند روح او را قبض نمود و آنگاه دو باره روح را به کالبد او باز گرداند،(قال کم لبثت قال لبثت یوما اوبعض یوم ):(وخدا به او فرمود:چه مدت درنگ نمودی ؟گفت :یک روز یا بخشی از یک روز)این سخن آن شخص دلالت دارد بر اینکه زنده شدنش در غیر آن ساعتی بوده که از دنیا رفته ، مثلا در اول روز و آخر آن و لذا مرگ وزندگی را بصورت خواب و بیداری در یک روز دانسته است ، (قال بل لبثت مائه عام فانظر الی طعامک و شرابک لم یتسنه ):(خداوند فرمود: بلکه صد سال درنگ نمودی ، نگاه کن به غذایت و نوشیدنیت که متعفن و گندیده نشده است )یعنی بنگر که آنها تغییر نکرده و فاسد نشده است ، (وانظر الی حمارک و لنجعلک ایه للناس ):(و به الاغ خود نظر کن تا احوال بر تو معلوم شود و همانا ما ترا حجت ونشانه ای برای مردم قرار دهیم )،در این مدت صد ساله الاغ او مرده واستخوانهایش پوسیده شده بود، اما به حکم الهی طعام و شراب وی تغییر نکرده بود و در ضمن این ماجرا فقط برای هدایت او نبود،بلکه برای هدایت همه مردم ،خداوند چنین امری را اجرا نموده بود، (وانظر الی العظام کیف ننشزها ثم نکسوهالحما):(وبنگر در استخوآنهاکه چگونه آنها را به هم پیوسته و گوشت بر آن بپوشانیم ...)یعنی به استخوانهای حمار بنگر که چگونه آنها را جمع کرده وگوشت بر آن می رویانیم تا دو باره زنده شود،(فلما تبین له قال اعلم ان الله علی کل شی ء قدیر):(پس زمانی که امر بر او روشن و آشکار گردید ،گفت :اکنون به یقین می دانم که خداوند بر همه چیز تواناست )پس چون عملا امر احیاء اموات را به چشم خود دید به علم یقینی رسید و گفت : خدایا همواره مرا هدایت ونصیحت نما و من از روی یقین به قدرت بی انتهای تو و اینکه تو بر هر کاری توانا و قادری ایمان دارم ، بادقت در قصه معلوم می شود که شخص نامبرده یکی از انبیاء و به احتمال قوی عزیر(ع ) بوده است .

(260) (واذ قال ابرهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی ):(زمانی که ابراهیم گفت :پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده می کنی ؟)ابراهیم (ع ) از کیفیت احیاء سئوال می کند نه از اصل احیاء و همچنین در خواست بیان کردن بوسیله ارائه و نشان دادن را دارد نه بوسیله استدلال و برهان و دیگر آنکه سئوال او ازاین نیست که چگونه اجزاء مادی حیاه را می پذیرد، بلکه سئوال او این است که چگونه خداوند زندگی را به مردگان افاضه می کند، (قال اولم تؤمن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی ):(خداوند فرمود:آیا ایمان نداری ؟ گفت آری باور دارم ،ولیکن می خواهم با مشاهده آن دلم آرام گیرد)کلمه (بلی )رد هر گونه نفی است و درجمله منفی معنای اثبات می دهد،پس ابراهیم علم و باور به این مسأله داشته است ، اما خواهان (طمأنینه ) یعنی آرامش نفس بعد از اضطراب و تشویش آن بوده و در واقع درخواست ابراهیم (ع ) از مشاهده کیفیت فعل خداست که امری نامحسوس است ، پس درخواست ایشان در خواست حق الیقین بوده ، (قال فخذاربعه من الطیر فصرهن الیک ):(خداوند فرمود: چهار مرغ را بگیر و گوشت آنهارا به هم بیامیز در نزد خود) (صرهن )از ریشه (صار- یصور)است و به معنای (بریدن )و یا (متمایل کردن ) است و معنا چنین است که (مرغان را قطعه قطعه کن و به طرف خود متمایل ساز)و یا (آنها را نزد خود بیاور در حالی که قطعه قطعه کرده باشی ) و در هر حال آنها را خودت به نیکی بشناس و شکی در مورد آنهانداشته باش ، (ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءاثم ادعهن ):(پس هر قسمت ازآنهارا بر سرکوهی بگذار و سپس آن مرغان را به سوی خود بخوان )به طوری که آن کوهها دور از هم باشند و اجزای آنها نیز بهم آمیخته و غیر قابل تشخیص باشد و سپس فرمان داد تا آنها را به نام هریک به سوی خود بخواند، (یاتینک سعیا):(تا شتابان به سوی تو آیند)یعنی متجسد و زنده گردند و با شتاب به سوی تو پرواز کنند، (واعلم ان الله عزیز حکیم ):(و آنگاه بدان که خدا برهمه چیز غالب و قادر است و به حقایق امور داناست )و اگر فرمود (واعلم )به جهت زایل کردن چیزی بود که به قلب ابراهیم (ع ) خطور کرده ، پس خدا (عزیز) است و هیچ چیزی نمی تواند از تحت قدرت او بگریزد و از نزد او زایل و غایب شود، لذاارواح پرندگان در قبضه قدرت او باقی ماندند و (حکیم )است و هیچ عملی را جزاز راهی که شایسته آن است انجام نمی دهد و به همین جهت بدنها و جسدها را بااحضار و ایجاد ارواح ایجاد می کند تا به سوی او بشتابند.