تفسیر سوره یوسف ( از آیه 101 تا آیه 111 )
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

رَبِّ قَدْ آتَیْتَنی‏ مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنی‏ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنی‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنی‏ بِالصَّالِحینَ101ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ102وَ ما أَکْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ103وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ104وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ105وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ106أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غاشِیَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ107قُلْ هذِهِ سَبیلی‏ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی‏ وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ108وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحی‏ إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذینَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ109حَتَّى إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّیَ مَنْ نَشاءُ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ110لَقَدْ کانَ فی‏ قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدیثاً یُفْتَرى‏ وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ111

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(101) (رب قد اتیتنی من الملک و علمتنی من تاویل الاحادیث فاطرالسموات و الارض انت ولیی فی الدنیا و الاخره توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین ): (پروردگارا به تحقیق به من سلطنت بخشیدی و تعبیر حوادث و رؤیارا به من آموختی ، توئی خالق آسمانها و زمین ، تو تنها مولای من در دنیا وآخرتی ، مرا مسلمان بمیران و مرا همنشین شایستگان نما)،یوسف (ع ) در ادامه حمد و ثنای پروردگار، نعمات الهی را در حق خود بر می شمارد و آنچنان غرق در حمد و سپاس پروردگار گشته که حضور سایرین را از یاد برده و تنها با خدای خود مناجات و گفتگو می کند و می گوید: خدایا تو بودی که این سلطنت و اقتداررا به من بخشیدی و علم تعبیر رؤیا را به من آموختی ، تو پدید آورنده آسمانها وزمینی و تو تنها ولی من در دنیا و آخرت هستی و من تحت ولایت تامه تو قراردارم بدون آنکه دارای هیچ گونه استقلالی در ذات و صفات و افعال خود باشم یامالک نفع و ضرر یا مرگ و حیات و یا نشوری برای خود باشم و لازمه این ولایت آنست که مرا مسلمان بمیرانی و کمال بندگی بنده آنست که در همه اوامرمولایش مطیع و تسلیم او گردد و این امر، درخواست کمال مراتب ایمان است ،آنگاه فرمود: مرا به شایستگان ملحق نما، یعنی از پروردگار خود می خواهد که اورا در زمره صالحان قرار دهد، چون خداوند بنده خود را صاحب اختیار آفریده ،یوسف از خدا می خواهد که در اعمال اختیاریش نیز تنها چیزی را انتخاب کندکه رضای خدا در آن است و صالحان چنین افرادی هستند که رضای خدا رضای آنهاست و این دعای حضرت یوسف در واقع همان دعای جدش حضرت ابراهیم (ع ) است که از خداوند درخواست کرده بود و در تفسیر آن گفته شد که مراد از صالحین پیامبراسلام (ص ) و اهل بیت گرامی آنجناب هستند.

(102) (ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک و ما کنت لدیهم اذ اجمعوا امرهم و هم یمکرون ):(این از ا خبار غیبی است که ما به تو وحی می کنیم و زمانیکه آنهااجتماع کردند و همدست شدند و نیرنگ می کردند، تو در نزد آنهانبودی )،خطاب به پیامبر(ص ) می فرماید: این ماجرای یوسف از اخبار غیبیست که ما از طریق وحی تو را در جریان آن قرار دادیم وگرنه ، ای رسول ما آن زمانیکه برادران یوسف بر علیه او اجتماع کردند و حیله نمودند، تو در نزد آنها نبودی واینها اخبار غیبی است که خداوند با وحی نمودن آن ، تو را مشرف نموده و اینها راوسیله تأیید نبوت تو قرار داده است .

(103) (و ما اکثر الناس و لؤ حرصت بمؤمنین ):(و بیشتر مردم ، هر چند که تودر باره ایمانشان حریص باشی ، ایمان آور نیستند)، در خاتمه ماجرای یوسف می فرماید که مقام ایمان کامل و توحید خالص فضیلتی است که جز تعداد اندکی از مردم به آن نمی رسند، زیرا بیشتر آنها به خاطردلبستگی به لاشه پوسیده دنیا ودلدادگی به زینتهای آن و از یاد بردن ودایع فطری مانند علم به خدا و آیات الهی ،نمی توانند موفق به ایمان شوند و هر چند هم که تو ای رسول گرامی ما در این خصوص پافشاری و حرص داشته باشی ، آنها ایمان نخواهند آورد.

(104) (وما تسئلهم علیه من اجر ان هو الا ذکر للعالمین ):(و تو برای پیامبریت از آنها پاداشی نمی خواهی که آن جز یادآوری و ذکری برای جهانیان نیست )، (واو) در ابتدای جمله (واو حالیه )است و در ادامه آیه قبلی می فرماید:اینها بیشترشان ایمان نمی آورند با اینکه تو در برابر رسالتت مزدی ازایشان نمی طلبی تا آنها آن را نوعی غرامت مالی بدانند و از گرایش به آن کراهت داشته باشند، بلکه قرآن حقیقتا مایه تذکر جهانیان است که به وسیله آن ودایعی راکه خداوند در دلها و فطرتشان به امانت سپرده (از قبیل علم به خدا و آیات او)به یاد می آورند .

(105) (و کاین من ایه فی السموات و الارض یمرون علیها و هم عنهامعرضون ):(و چه بسیار آیه ها و نشانه ها در آسمان و زمین هست که با حالت اعراض از کنار آن می گذرند)،یعنی بر سر راه زندگی انسان آیات آسمانی وزمینی فراوان وجود دارند که باوجود خود و نظام شگفت آوری که در آنها بکاررفته دلالت بر توحید پروردگارشان می کنند، ولی بیشتر مردم این نشانه ها را یکی پس از دیگری می بینند، اما از دیدن آنها متنبه نمی شوند و ایمان نمی آورند، بلکه روی می گردانند، مثلا همین حرکت زمین و نسبت آن به سایر اجرام آسمانی ،امریست که برای کسانی که دارای قلب بصیر و چشم بینا و گوش شنوا باشندموجب تفکر و شگفتی است ،(ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هوشهید).

(106) (و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون ):(و بیشتر آنهابه خداایمان نمی آورند جز اینکه مشرکند)، یعنی بیشتر مردم ایمانشان آمیخته به شرک است و علی رغم اینکه شرک و ایمان به خدای واحد با هم تناقض دارند، اما دوامر نسبی و اضافی بوده و این مطلب در مردم بصورت نسبی ظهور می یابد که گاهی به یک طرف نزدیک شده و از جانب دیگر دور می گردند، یعنی در پاره ای امور عملشان بیشتر گرایش توحیدی دارد و در جانب دیگر در بعضی اعمال متوسل به اسباب غیر خدا شده و گرایش به شرک می یابند و نهایت مرتبه ایمان آن است که شخص از تمام اسباب غیر خدا منقطع شده و توجه خود را خالص برای خدا کند و از طرف دیگر نهایت شرک آنست که فرد دربست تعلق به زندگی دنیا و زینتهای باطل و فانی آن بیابد و هر حق و حقیقتی را فراموش کند وبین این دو سرحد، مراتب متفاوتی از ایمان وجود دارد و دلیل آن مخالفت نفس با آن چیزهایی است که آن را حق یا باطل می پندارد، و انسانهایی هستند که ادعای ایمان می کنند، اما با کمترین مشکل یا مصیبتی نالان و متزلزل می شوند وبه زبان می گویند ( لا حول و لا قوه الا بالله ):(هیچ نیرو و قدرتی جز به خدا نیست )و یادر قرآن می خوانند که (ان العزه لله جمیعا):( به درستی که عزت فقط از آن خداست ). اما عزت و جاه را از غیر خدا می طلبند و یا هر دری را برای کسب روزی می کوبند، در حالیکه خداوند آن را ضمانت کرده ، و خدا را معصیت می کنند وابدا حیا ندارند با آنکه می دانند خداوند عالم به درون نفوس و شنوای اقوال آنهاو بصیر نسبت به عمل ایشانست و هیچ چیز در آسمانها و زمین از او مخفی نمی ماند، پس مراد از شرک در این آیه مراتب شرک است که بعضا با مراتبی ازایمان جمع می شود و اصطلاحا به آن شرک خفی می گویند. و آنچه بعضی مفسرین گفته اند که مراد، مشرکین مکه یا منافقین هستند،صحیح نیست .

(107) (افامنوا ان تاتیهم غاشیه من عذاب الله او تاتیهم الساعه بغته و هم لایشعرون ):( مگر ایمن شده اند از اینکه پوششی از عذاب خدا به آنان برسد و یاناگهان ، قیامت در حالیکه بی خبرند برایشان فرا رسد؟)، یعنی مردم که اکثرشان کافر بوده و مؤمنان هم ایمانشان آمیخته با شرک است ، آیا از عقوبتی که از عذاب خدا به آنان برسد و آنان را فرا بگیرد و یا از آمدن ناگهانی و بی خبر، قیامت ،ایمن شده اند؟ چون آمدن قیامت مسبوق به علامتی که وقت آن را معین کند نیست . و استفهام موجود در آیه ، استفهام تعجبی است ، یعنی امر این مردم بسیارعجیب است که چنین در حالت اعراض و غفلت بسر می برند، مگر از عذاب خدا یا آمدن قیامت ایمن شده اند که چنین اعمالی از آنها سر می زند؟

(108) (قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیره انا و من اتبعنی و سبحان الله وما انا من المشرکین ):(بگو راه من اینست که من و پیروانم همه مردم را با بصیرت کامل بسوی خدا دعوت می کنیم ، خدای یکتا منزه است و من از مشرکان نیستم )،خدای سبحان رسول گرامی خود را مأمور می کند به اینکه مردم را به سوی توحید خالص و حق صریحی که آیات آسمانها و زمین بر آن دلالت می کنند وگوهری ناب و کمیاب است ، دعوت کند، آنهم دعوتی از روی بصیرت که هیچ شائبه شرک در آن نیست و بار این دعوت هم تنها به عهده رسول گرامی نیست ،بلکه همه کسانی که پیرو آن حضرت باشند نیز در آن سهیم هستند و آنگاه درمقام تقدیس از زبان رسولخدا(ص ) می فرماید: منزه است ، خدا از آنچه به اونسبت می دهند و آنچه شایسته ساحت او نیست و آنگاه در مقام تأکید اینکه ، این دعوت بسوی خدا براساس توحید خالص است و هیچ گونه گرایشی بسوی شرک ندارد، می فرماید: من از مشرکان نیستم ، چون کسی که مشرک باشد غافل ازپروردگار خود و ایمن از مکر او و روی گردان از آیات اوست ، پس چگونه ممکن است که داعی بسوی او باشد؟ و این سنخ اوصاف به هیچ وجه با هدایت و ارشاد جمع نمی گردد.

(109) (و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم من اهل القری افلم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عا قبه الذین من قبلهم ولدار الاخره خیرللذین اتقوا افلا تعقلون ):(و ما قبل از تو نفرستادیم مگر مردانی از اهل آبادیها راکه به آنها وحی می کردیم ، چرا در زمین سیر نمی کنند تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها بودند چگونه بود؟ و هر آینه سرای آخرت برای کسانی که تقوی پیشه بوده اند بهتراست ، چرا تفکر و تعقل نمی کنید؟)، در این آیه می فرماید: ای رسول ما، تو اولین پیامبرنیستی بلکه سنت الهی همواره در دعوت مردم بسوی دین توحید جریان داشته و انبیاء قبل از تو نیز از جنس بشر بوده اند و از میان همین مردم مبعوث می گشته اند و خداوند به آنها وحی می فرستاد تا مردم را به سوی آنچه خیر و صلاحشان در آنست دعوت کنند، و آن امر این است که تقوی پیشه نموده و از خدا بترسند تا رستگار شده و به سعادت دائمی در سرای باقی نائل گردند و عینا دعوت رسولخدا(ص ) نیز به همین صورت است و چرا مردم درروی زمین سیر و گردش نمی کنند تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها بوده اندبه کجا کشیده و در اثر کفر و لجاجت و تکذیب نتیجه اعمالشان را چشیده و به عذاب خدا دچار شده اند همچنانکه ثمود و عاد و قوم نوح و قوم لوط و... به عذاب خدا معذب شدند و غیر خدا هیچ یار و یاوری نداشتند و سنت قهر الهی وهلاک کردن جبارین در امم سابق و لاحق ادامه داشته و خواهد داشت و هرگز ازطغیانگران و سرکشان تخلف نمی کند، پس مؤمنان باید تقوی پیشه کنند، چون خداترسی ، اصل هرچیز و در بردارنده هر سعادتی است و پاداش سرای آخرت تنها از آن تقوی پیشه گان است ، آیا باز هم تعقل نمی کنید؟

(110) (حتی اذا استیئس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جاءهم نصرنا فنجی من نشاء و لا یرد باسنا عن القوم المجرمین ):(تا زمانیکه فرستادگان مأیوس شده و مردم پنداشتند که به تحقیق به آنها دروغ گفته شده ، در آن هنگام یاری ما رسیدو هر کس را خواستیم نجات دادیم و عذاب ما ابدا از قوم تبهکار بازگردانده نمی شود) لذا دعوت پیامبران در میان آبادیها ادامه داشت تا زمانیکه دیگر آنها ازایمان آوردن بیشتر مردم مأیوس می شدند و مردم گمان می کردند که پیامبران درمورد وعده عذاب دروغ گفته اند، در این موقع یاری خدا پیامبران الهی را درمی یافت ، یعنی عذاب خدا می رسید و خداوند هر کس را اراده می نمود(یعنی اهل ایمان )نجات می داد و عذاب خدا از قوم مجرم منصرف نشده و همه آنها را فرا می گرفت چون زمانیکه خداوند اراده نابودی گروهی را بنماید هیچ کس و هیچ چیز جز اراده خود او نمی تواند مانع و رادع آن گردد و برای آنها جزخدا یاوری نخواهد بود (اذا اراد الله بقوم سوء فلا مردله و مالهم من دونه من وال ).

(111) لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب ما کان حدیثا یفتری و لکن تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل کل شی ء و هدی و رحمه لقوم یؤمنون ):(به تحقیق در سرگذشت آنها برای صاحبان خرد ، عبرتی هست ، این گفتار ساخته وپرداخته و افترا نیست بلکه تصدیق کتابی است که پیش از آن بوده و توضیح وتفصیل همه چیز و هدایت و رحمتی برای گروهیست که ایمان دارند)،(عبرت )یعنی تجاوز از حالی به حال دیگر، یعنی آنکه انسان بوسیله شناختن امری قابل مشاهده به امر دیگری که قابل مشاهده نیست برسد. لذا در سرگذشت انبیاء و من جمله در ماجرای یوسف و برادرانش برای صاحبان خرد مایه های عبرت وجود دارد، چون این داستان دارای هدف و غایت بوده و مراد از آن ، انتفاع مردم در امور عقیدتی و عبادی و معاملات آنهاست وصاحبان عقل و اندیشه کسانی هستند که از شنیدن این گونه سرگذشتها عبرت گرفته و به عمق مطالب آن می رسند و این داستان یک گفتار افترائی و ساختگی نبود، بلکه تصدیق کتاب آسمانی قبل از قرآن یعنی تورات است و اصولا کیست که از نظر گفتار از خدا راستگوتر باشد (و من اصدق من الله قیلا) ، و خداوند به علم خود این داستان یوسف را بر رسول امین خود محمد(ص ) وحی نموده است و این کتاب قرآن مایه تمیز و توضیح و بیان همه آن چیزهایی است که مردم در امر دین خود که بر پایه سعادت دنیا و آخرت بنا شده ، به آن احتیاج دارند ونیز این قرآن هدایت کننده بسوی سعادت و رستگاری و رحمتی خاص برای گروهی است که ایمان بیاورند و بوسیله آن بسوی صراط مستقیم هدایت گردند.

منبع : سایت تدبر


تفسیر سوره یوسف ( از آیه 81 تا آیه 100 )
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

ارْجِعُوا إِلى‏ أَبیکُمْ فَقُولُوا یا أَبانا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما کُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظینَ81وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتی‏ کُنَّا فیها وَ الْعیرَ الَّتی‏ أَقْبَلْنا فیها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ82قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنی‏ بِهِمْ جَمیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ83وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظیمٌ84قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکینَ85قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنی‏ إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ86یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ87فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقینَ88قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ89قالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخی‏ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ90قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئینَ91قالَ لا تَثْریبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ92اذْهَبُوا بِقَمیصی‏ هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبی‏ یَأْتِ بَصیراً وَ أْتُونی‏ بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعینَ93وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ94قالُوا تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفی‏ ضَلالِکَ الْقَدیمِ95فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشیرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصیراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ96قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئینَ97قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ98فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنینَ99وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْویلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بی‏ إِذْ أَخْرَجَنی‏ مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ بَیْنی‏ وَ بَیْنَ إِخْوَتی‏ إِنَّ رَبِّی لَطیفٌ لِما یَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ100

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(81) (ارجعوا الی ابیکم فقولوا یا اباناان ابنک سرق و ما شهدنا الا بما علمناو ما کنا للغیب حافظین ):(شما بسوی پدرتان بازگردید و بگویید ای پدر پسرت دزدی کرد و ما جز بدانچه می دانستیم گواهی ندادیم و ما از غیب آگاه نیستیم )،برادر بزرگتر به دیگران گفت : نزد پدر برگردید و به او بگویید پسرت دزدی کردو ما در باره کیفر سرقت جز به آنچه می دانستیم و سنت ما بود شهادت ندادیم وما خبر نداشتیم که او پیمانه ملک را دزدیده و دستگیر می شود و اگر اطلاع داشتیم چنین شهادتی نمی دادیم و نمی گفتیم که سارق باید بنده صاحب مال شود، وهرگز چنین گمانی به او نمی بردیم .

(82) (و اسئل القریه التی کنا فیها و العیر التی اقبلنا فیها و انا لصادقون ):(واز آن شهری که در آن بودیم و آن کاروان و قافله ای که با آنها آمدیم بپرس و ماراستگوییم )، این در ادامه گفتار سابق است ، یعنی به پدر بگویید که برای اطمینان بیشتر از همه کسانی که در این سفر با ما بوده و ناظر ماجرا بودند، سئوال کند تاکمترین شکی برایش باقی نماند و بداند که ما در امر برادرمان کوتاهی نکرده ایم و ما راستگو هستیم .

(83) (قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل عسی الله ان یاتینی بهم جمیعا انه هو العلیم الحکیم ):(یعقوب گفت : بلکه نفستان امری را برایتان آراست و اینک صبر نیکوست ، شاید خدا همه آنها را نزد من برساند، بدرستی که اودانای درست کردار است )، در این آیه مطالب فیمابین حذف شده و ماجرا این است که برادران سرانجام نزد پدر برگشتند و سخنانی را که برادر بزرگتر سفارش کرده بود به پدر گفتند و آنگاه یعقوب (ع ) در جوابشان فرمود: چنین نیست ومقصود او تکذیب ایشان نبود، چون قرائن قطعی بر صدق آنها شهادت می داد،اما او با فراست خدایی پیش بینی کرده بود که این ماجرا اجمالا از اغوائات نفسانی آنها ناشی شده و پیامد کوتاهی و تقصیری است که آنها در حق یوسف کرده بودند و با لحنی امیدوار در ادامه فرمود: صبر نیکوست ، یعنی من صبرنیکویی می کنم که در طی آن هرگز شکایت خود به نزد بندگان خدا نمی برم و امرخود را به خدا وامی گذارم ، همانگونه که در مورد یوسف چنین کردم ، چه بسا که خدا همه ایشان (یوسف ، بنیامین ، و برادر بزرگتر) را به نزد من برگرداند، چون اوعلیم است و می داند که چه کسی را برگزیند و نعمت خود را بر او تمام کند وحکیم است و امور را مطابق حکمت بالغه اش تقدیر می کند و این کلام ، گویای رجاء واثق آنحضرت به خداوند کریم است .

(84) (و تولی عنهم و قال یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم ):(و از ایشان روی گرداند و گفت : افسوس از یوسف ،و دیدگانش ازاندوه سفید و نابینا گشت و او خشم خود را فرو می برد)، پس یعقوب (ع ) بعد ازشنیدن ماجرا بسیار اندوهناک و خشمگین شد و روی خود را از فرزندان بگرداند و از ایشان اعراض نمود و با حسرت و اشتیاق ناله ای سر داد و گفت : ای دریغ از یوسف ، و او در خصوص یوسف آنقدر غصه خورد و اشک ریخت که چشمانش نابینا شد و در عین حال غیظ و خشم خود را نیز فرو می برد و دم نمی زد و دیگر متعرض فرزندان خود نشد.

(85) (قالوا تالله تفتؤا تذکر یوسف حتی تکون حرضا او تکون من الهالکین ):(گفتند: به خدا قسم آنقدر یاد یوسف می کنی تا آنکه سخت بیمار شوی یا به هلاکت بیافتی )، برادران به پدر گفتند: به خدا قسم تو همیشه به یاد یوسف هستی و سالهاست که او را از یاد نمی بری تا حدی که خود را مشرف بر هلاکت نموده ای و چیزی نمانده که از دست بروی و ظاهرا این سخن را از روی محبت و دلسوزی به پدر گفته اند و شاید هم از اندوه و تأسف او به ستوه آمده بودند،(والله یعلم ).

(86) (قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون ): (یعقوب گفت : همانا شکایت غم و اندوه خود را به نزد خدا می برم و از خدا چیزهائی می دانم که شما نمی دانید)، یعقوب فرمود: من فقط غم و اندوه خود را به خداشکایت می کنم ، چون اگر آنها را برای بندگانش بگویم تکراری و ملال آورمی گردد، اما خدا از شنیدن ناله و شکایت من خسته و ناتوان نمی شود و من ازخدا چیزهایی سراغ دارم که شما نمی دانید، پس از رحمت و توجه او مأیوس نمی شوم .

(87) (یا بنی اذهبوا فتحسسوا من یوسف و اخیه و لا تایئسوا من روح الله انه لا یایئس من روح الله الا القوم الکافرون ):(فرزندان من بروید و یوسف وبرادرش را بجویید و از گشایش خدا نومید نشوید که جز گروه کافران هیچ کس از رحمت و گشایش خدا ناامید نمی شود)، یعقوب (ع ) به علم نبوت می دانست که فرج نزدیک است و لذا به پسرانش فرمود: پسرانم بروید و از یوسف وبرادرش جستجو و تفحص نمایید، شاید آنها را بیابید و از فرج و گشایشی که خداوند بعد از هر شدت و گرفتاری می رساند، ناامید نشوید، چون جز کافران هیچ کس از رحمت و فرج خداوند ناامید نمی شود، زیرا مؤمنان می دانند که خداوند قادر مطلق است و می تواند هر غمی را زایل و هر بلایی را دفع نماید، اماکافران به این معنا ایمان ندارند.

(88) (فلما دخلوا علیه قالوا یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجیه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین ):(پس زمانیکه نزد یوسف در آمدند، گفتند: ای عزیز به ما و خانواده مان سختی و شدت رسید وکالایی ناچیز آوردیم ، پیمانه ما را تمام و کمال ده و بر ما بخشش و تصدق نما،بدرستی که خدا بخششگران را پاداش می دهد)، برادران با لحنی ترحم برانگیز وملتمسانه بر یوسف وارد شدند و از او در خواست کردند که اولا) با پولی که کفایت نمی کرده ، طعام کافی به آنان بفروشد و ثانیا) می خواستند تا عزیز مصردست از برادرشان بردارد و او را رها سازد، و چون در سفر قبلی ماجرای دزدی پیش آمده بود، ابدا امیدی به برآورده شدن حاجتشان نداشتند و لذا در تذلل وخضوع و رقت کلام مبالغه نمودندتا شاید دل عزیز را به دست آورده و عواطف او را تحریک نمایند و به همین جهت ابتدا از بدحالی و گرسنگی خانواده خودسخن گفتندو آنگاه کمی بضاعت و سرمایه خود را تذکر دادند، اما در باره آزادی برادرشان صریحا چیزی نگفتند و فقط با اشاره از او خواستند که در حق آنهاتصدق کند و در آخر هم برای تحریک وی و هم به قصد دعا گفتند، خداوندبخشندگان را پاداش خیری می دهد.

(89) (قال هل علمتم مـا فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون ):(یوسف گفت : بیادتان هست و می دانید که زمانیکه جاهل بودید با یوسف و برادرش چه کردید؟)یوسف (ع ) تنها به جهت یادآوری اعمال زشت آنها و نه برای آنکه بخواهد آنها را توبیخ و سرزنش کند و نه برای منت گزاری ، این سخنان را به ایشان گفت و این نهایت جوانمردی و فتوت اوست که در زمانیکه کلمه الهی ووعده خداوند محقق شد و یوسف را در موضع رفعت و اریکه سلطنت و برادران را در موضع ذلت و ضعف قرار داد، با برادران خود اینگونه برخورد می کند وفقط به آنها یادآوری کرد تا بدانند که چه کسی در برابر آنهاست و خود نیز به آنهاتعلیم داد که در جواب او چه عذری بتراشند و آن این بود (اذ انتم جاهلون )یعنی جهل و نادانی و حسد باعث شد که آنها با برادرشان چنان کنند.

(90) (قالوا ء انک لانت یوسف قال انا یوسف و هذا اخی قد من الله علینا انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین ):( برادران گفتند:آیا تو خودت یوسفی ؟ فرمود: من یوسفم و این برادر من است و خداوند بما منت نهاد،براستی هر کس پرهیزکار بوده و صبر نماید خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند)، آنها با استفهامی مؤکد و تعجبی وافر ابراز داشتند، آیا تو عزیز مصرهمان یوسف برادر ما هستی ؟ و یوسف در جواب آنها، برادر را هم ضمیمه خودکرد و فرمود: خداوند بر مامنت نهاد و ما همان دو برادر بودیم که مورد کید وحسد شما قرار داشتیم و آنگاه سبب این منت الهی را بیان می کند و می فرمایدکسی که تقوی و صبر داشته باشد محسن است و خدوند هم پاداش محسنین راضایع نمی کند و این جمله دعوت آنان بسوی نیکوکاری و احسان نیز هست واحسان هم با صبر و تقوی محقق می شود.

(91) (قالوا تالله لقد اثرک الله علینا و ان کنالخاطئین ):(آنها گفتند: به خداقسم خداوند تو را بر ما برتری داده و اگر چه که ما هر آینه خطاکار بودیم )، دراین گفتار برادران یوسف به خطاکاربودن خود اعتراف نمودند و اقرار کردند که خداوند به قدرت خود، او را بر آنان برگزیده و برتری بخشیده است .

(92) (قال لا تثریب علیکم الیوم یغفرالله لکم و هو ارحم الراحمین ): (یوسف فرمود: اکنون زمان توبیخ و ملامت من بر شما نیست ، خداوند شما را بیامرزد و اومهربانترین مهربانان است )، یوسف به جهت آنکه حالا عزیز مصر بوده و دارای علم نبوت و قدرت حکم و علم به احادیث می باشد و نیز به سبب آنکه آنهابرادران او بودند و با حالت ذلت و خضوع به خطاکار بودن خود اعتراف کردند وبا اینکه علی رغم گفتارشان که در کودکی گفته بودند، (یوسف و برادرش در نزدپدر از ما محبوبترند و ما گروهی توانا هستیم و پدر ما قطعا در گمراهی آشکاراست )،خداوند یوسف را بر آنان برتری داده بود، حالا یوسف می خواست ازموضع عفو، گذشت واغماض خود را آشکار کند و بعد از دلداری آنها برایشان دعا کرد و از خدا خواست تا گناهشان را بیامرزد، اگر چه در آن موقع همه آنها درآنجا حاضر نبوده و بعضی در کنعان نزد پدر مانده بودند، چون خداوند ارحم الراحمین است و رحمت بدون مغفرت و عیب پوشی محقق نمی شود.

(93) (اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یات بصیرا و اتونی باهلکم اجمعین ):(این پیراهن مرا ببرید و آنرا به صورت پدرم بیاندازید که بینا می شود وآنگاه همگی با خانواده خود نزد من بیایید)،ادامه گفتار یوسف خطاب به برادران است و گویای آخرین عنایت بی بدیلی است که خداوند در حق یوسف اظهارنمود و همانند همه اسبابی که تاکنون خلاف جهت عادی به جای آنکه یوسف رابه ذلت افکندند اسباب سربلندی و عزت او شده بودند، اینک نیز همان گونه که با پیراهن خون آلود ابتدا پدر به فراق یوسف دچار شده و از شدت حزن نابیناگشت ، خداوند بازهم بوسیله پیراهن یوسف باعث بازگشت بینایی و شفای چشم او می شود، لذا خداوند به امر خود غالب است و امور را در مسیری که اراده کند جریان می دهد و در آخر هم حضرت یوسف به آنان دستور داد تا با همه اهل بیت خود به شهر مصر در آمده و آنجا در نزد یوسف منزل گزینند.

(94) (و لما فصلت العیر قال ابوهم انی لاجد ریح یوسف لولا ان تفندون ):(وزمانیکه کاروان حرکت کرد، پدرشان گفت : بدرستی که اگر مرا سفیه نشمارید،من بوی یوسف را استشمام می کنم )، یعنی به محض اینکه کاروان از مصر جداشد و قصد کنعان نمود و قبل از آنکه به آنجا برسد، یعقوب (ع ) خطاب به بعضی از فرزندان خود که نزد او مانده بودند، می گوید: اگر به من نسبت سفاهت وضعف رأی نمی دهید، من بوی یوسف را حس می کنم . و در واقع منظور ایشان این بود که من به حس غیبی می دانم که دیدار یوسف نزدیک است ، اما شما چون چنین احساسی ندارید، می دانم که مرا تخطئه نموده و نسبت سفاهت می دهید.

(95) (قالواتالله انک لفی ضلالک القدیم ):(پسران گفتند: به خدا قسم تو درهمان گمراهی دیرین خود هستی )، چون در ابتدای داستان هم در مورد محبت یوسف به پدر به او نسبت ضلالت داده و گفتند: (ان ابانا لفی ضلال مبین )،بدرستی که پدرمان که در گمراهی آشکار است )،لذا مراد آنها از گمراهی مبالغه در محبت و عشق به یوسف بود و آنها خود را نسبت به عشق و محبت پدرشایسته تر از یوسف می دانستند، و معلوم است که منظور آنها از ضلالت ،گمراهی در دین نیست ، چون در اینصورت کافر محسوب می شدند و حال آنکه آنها مؤمن و بردین پدرانشان بوده اند.

(96) (فلما ان جاء البشیر القیه علی وجهه فارتد بصیرا قال الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لا تعلمون ):( پس زمانیکه مژده رسان آمد و پیراهن یوسف را برصورت یعقوب انداخت ، همان دم بینا شد و گفت : آیا من به شما نگفتم که من ازخدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید؟)،پس چون مژده رسان قافله پیراهن رابیاورد و بر صورت یعقوب افکند به اذن خدا، گفته یوسف تحقق یافت و او بیناگشت و آنگاه فرمود؟ مگر من قبلابه شما نگفتم که من چیزهایی از خدا سراغ دارم که شما نسبت به آن جاهلید؟ و این سخن اشاره به گفتار آنجناب درزمانیست که فرزندان او را ملامت نمودند که چقدر یاد یوسف می کنی ... و ایشان خطاب به آنهافرمود:(انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله مالا تعلمون ،(من شکایت حزن و اندوهم را فقط به نزد خدا می برم و از خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید).

(97) (قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین ):(گفتند: ای پدر جان ،برای گناهان ما طلب آمرزش نما، بدرستی که ما خطاکار بوده ایم )،در اینجابرادران یوسف به گناه خویش اعتراف کردند، یعنی همان اعمالی که در رابطه بایوسف و برادرش انجام داده بودند و از پدر خواستند که آنها را ببخشد وبرایشان از خدا طلب آمرزش کند، همانگونه که یوسف نیز قبلا برای آنها طلب آمرزش نموده بود.

(98) (قال سوف استغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم ):(یعقوب فرمود:بزودی برای شما از پروردگارم طلب آمرزش می کنم ، همانا که او بسیار آمرزنده ومهربان است )، اینکه آن جناب استغفار برای آنها را تأخیر انداخت ، برای آن بودکه نعمت خدا با دیدار یوسف تکمیل شده و قلبش آرامش بیابد و کاملا تمام آ ثارشوم دوری و فراق از او زایل گردد و بعضی از مفسران ،نیز مطابق بعضی اخبار ، گفته اند که آنحضرت دعا را تا وقتی که در آن موقع دعا مستجاب می شود تأخیر انداخت .

(99) ( فلما دخلوا علی یوسف اوی الیه ابویه و قال ادخلوا مصر ان شاءالله امنین ):( و زمانیکه بر یوسف وارد شدند، پدر و مادرش را در نزد خود جای داد و گفت : داخل مصر شوید که اگر خدا بخواهد ایمن خواهید بود)،پس درادامه ماجرا خاندان یعقوب از کنعان خارج شده و به جانب مصر حرکت کردند وچون به آنجا رسیدند، یوسف به استقبال پدر و مادر شتافت و آنان را در آغوش گرفت و فرمود: داخل مصر شوید که به اذن خدا در امان خواهید بود و در این کلام نهایت ادب را بکار برده ، چون هم به خانواده خود ایمنی بخشیده و هم رعایت سنت پادشاهان در صدور حکم را نموده و هم حکم خود را مقید به خواست و اذن خدای سبحان کرده تا بفهماند که همه اسباب در تأثیر خودمحتاج به اراده الهی هستند و این ا مر مقتضای توحید ناب آن جناب است .

(100) (و رفع ابویه علی العرش و خروا له سجدا و قال یا ابت هذا تاویل رؤیای من قبل قد جعلها ربی حقا و قد احسن بی اذ اخرجنی من السجن و جاءبکم من البدو من بعد ان نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی ان ربی لطیف لما یشاءانه هو العلیم الحکیم ):(و پدر و مادر خود را بر تخت نشانید و همگی سجده کنان به رو در افتادند و یوسف گفت : پدرجان این تعبیر رؤیای سابق من است که پروردگار آن را محقق نمود و به تحقیق در حق من نیکی و احسان فرمود، آن زمانیکه مرا از زندان بیرون آورد و شما را بعد از آنکه شیطان بین من و برادرانم جدائی افکند، از آن بیابان به اینجا آورد، بدرستی که پروردگارم در باره آنچه اراده کند باریک بین است و حکم خود را نفوذ می دهد و او دانای درست کرداراست )،(عرش ) یعنی تخت سلطنتی که پادشاه بر آن تکیه می زند و ظاهرا یوسف دستور داده و خدمتکاران به دستور او پدر و مادرش را بر تخت بالا برده اند وهمان ابتدای امر که آنها چشمشان به نور الهی که از جمال بی بدیل یوسف ساطع بوده ، می افتد بی ا ختیار به خاک می افتند و برای او سجده می کنند و این سجده برای عبادت نبوده ، بلکه یوسف را آیتی الهی دانسته اند و او را قبله توجه خود به سوی خدا گرفته اند، همچنانکه ما کعبه را قبله خود می گیریم ، اما مرادمان عبادت کعبه نیست ، بلکه خدا را عبادت می کنیم و یوسف چون این صحنه را دید بیادخوابی افتاد که در کودکی دیده بود ،و آنگاه به پدر گفت : پدرجان این تعبیررؤیای من است که پروردگارم آن را تحقق بخشیده و آنگاه در مقام حمد و ثنای الهی برآمد و اشاره به رهایی از زندان نمود و اسمی از چاه نبرد، چون نمی خواست در موقفی که برادرانش ایستاده اند آنها را شرمنده و خجل کند و تنهابا اشاره ای گذرا فرمود، (بعد از آنکه شیطان در میان من و برادرانم مداخله نمود ومیانه ما را بر هم زد)، و خداوند همه اینها را که ضرر و بلائی بزرگ بود به احسان و رحمت خود مبدل به رفعت و عزت نمود و همه شما را بعد از صحرانشینی دراین سرزمین مستقر گردانید، چون او لطیف است ، یعنی به لطف خود و نفوذقدرتش در اسباب طبیعی نفوذ کرد و همه را وسیله نعمت و عزت من قرار داد،لطیف از اسماء خداست که دلالت بر حضور و احاطه خدا بر باطن اشیاءمی نماید و از فروع قدرت و علم خدا محسوب می شود و در ادامه فرمود:خداوند من حکیم و علیم است و به حکمت و علم خود امور را در مجرای صحیح آن جریان می دهد و شاید هم (الف و لام ) بر سر این دو نام الهی ، الف و لام عهد باشد، یعنی پدرجان این امور از همان خدایی است که تو در روز اول فرمودی علیم و حکیم است (ان ربک علیم حکیم )


تفسیر سوره یوسف ( از آیه 61 تا آیه 80 )
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ61وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فی‏ رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ62فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبیهِمْ قالُوا یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَکْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ63قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاَّ کَما أَمِنْتُکُمْ عَلى‏ أَخیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ64وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قالُوا یا أَبانا ما نَبْغی‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا وَ نَمیرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعیرٍ ذلِکَ کَیْلٌ یَسیرٌ65قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاَّ أَنْ یُحاطَ بِکُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَکیلٌ66وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنی‏ عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ67وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما کانَ یُغْنی‏ عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ حاجَةً فی‏ نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ68وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ69فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقایَةَ فی‏ رَحْلِ أَخیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ70قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ71قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعیمٌ72قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما کُنَّا سارِقینَ73قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کاذِبینَ74قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فی‏ رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمینَ75فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخیهِ کَذلِکَ کِدْنا لِیُوسُفَ ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فی‏ دینِ الْمَلِکِ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ76قالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فی‏ نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ77قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ78قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ79فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قالَ کَبیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فی‏ یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لی‏ أَبی‏ أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لی‏ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ80

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(61) (قالوا سنراودعنه اباه و انا لفاعلون ):(گفتند: ما با پدرش گفتگوخواهیم کرد و ما حتما این عمل را انجام می دهیم )، آنها گفتند ما به پدرش اصرارو پافشاری می کنیم و سعی خود را بکار می بریم تا او را راضی کنیم و در این آیه اشارتی وجود دارد به اینکه آنها قبلابه یوسف گفته بودند که پدرشان به جدایی از برادرشان رضایت نمی دهد ونمی گذارد که او را از وی دور کنیم و به همین جهت هم گفتند(پدرش ) و نگفتند (پدرمان ) و در آخر گفتند: ما حتما این عمل راانجام می دهیم ، یعنی سرانجام با اصرار، پدر را وادار می کنیم تا او را همراه مابفرستد.

(62) (و قال لفتیانه اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم لعلهم یعرفونها اذا انقلبواالی اهلهم لعلهم یرجعون ):(و آنگاه به غلامانش گفت : آنچه را به عنوان قیمت پرداخته اند در بارهایشان بگذارید تا شاید پس از برگشتن نزد خانواده شان آن رابشناسند و برگردند)، یوسف (ع ) به کارگزاران خود فرمود: که آنچه ایشان به عنوان بها در برابر طعام پرداخته اند در بارشان بگذارید تا شاید وقتی به منزلشان برمی گردند و بارهایشان را می گشایند، کالای خود را بشناسند و در نتیجه دوباره نزد ما برگردند و برادر خود را همراه بیاورند، چون این عمل باعث متوجه کردن دلهای آنها نسبت به ما می شود و آنها را به طمع می اندازد که برگردند و باز هم ازاحسان و پذیرایی و اکرام ما برخوردار شوند.

(63) (فلما رجعوا الی ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل فارسل معنا اخانانکتل و انا له لحافظون ):(و زمانیکه آنها به نزد پدرشان بازگشتند، گفتند: ای پدر،ما از گرفتن پیمانه منع شده ایم ، پس برادرمان را با ما بفرست تا سهمی از پیمانه دریافت کنیم ، ما مواظب او خواهیم بود)، (اکتیال )یعنی گرفتن طعام بوسیله پیمانه .پس ماجرا به اینجا رسید که برادران یوسف نزد پدر مراجعت کردند و گفتنداگر ما برادر خود را همراه نبریم به ما کیل نمی دهند، پس ای پدر، برادر را با مابفرست ، همانا ما مراقب او خواهیم بود و برای آنکه شفقت و مهربانی خود رانسبت به برادر برسانند، گفتند: (اخانا) (برادرمان )و در آخر با (ان ) و(لام ) و (جمله اسمیه )، کلام خود را موکد نمودند تا پدر به آنها اعتماد کرده و برادر را با آنان روانه کند.

(64) (قال هل امنکم علیه الا کما امنتکم علی اخیه من قبل فالله خیر حافظاو هو ارحم الراحمین ):(یعقوب گفت : آیا من در باره او به شما اطمینان کنم ؟همانطور که قبلا نسبت به برادرش به شما اعتماد کردم ؟ بلکه خداوند بهترین نگهدار و او مهربانترین مهربانان است )، با این کلام حضرت یعقوب تعریضی نسبت به آنان نموده و می فرماید: آیا توقع دارید که من شما را در باره او امین بشمارم و به شما اعتماد کنم ؟ با اینکه در باره یوسف اعتماد کردم و علی رغم وعده ای که به حفظ و نگهبانی از او داده بودید، نتوانستید کاری برای او صورت دهید، پس حالا که اطمینان به شما هیچ سودی ندارد و کاری لغو است ، بهترین کسی که باید به او اعتماد و اطمینان کرد خدای سبحان است که برترین حافظ ومهربانترین مهربانان است و لذا هرگز در جایی که باید، رحمت خود را دریغ نمی نماید و هر کس به خدا توکل و اعتماد کند خداوند برای او کافیست و امر اورا به انجام می رساند(و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره )، و خداوندهرگز در مشیت و اراده اش مقهور و مغلوب نمی گردد و این سخن یعقوب کنایه از آن بود که آن برادران آنطور که باید و یا اصلا نسبت به برادرشان یوسف رحم نکردند و با آنکه پدرشان به آنها اعتماد کرد در حق یوسف کوتاهی کردند و به هر حال این کلام آنحضرت در رد درخواست فرزندان خود می باشد.

(65) (و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت الیهم قالوا یا ابانا ما نبغی هذه بضاعتنا ردت الینا و نمیر اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد کیل بعیر ذلک کیل یسیر):(و زمانیکه بار خود را گشودند، دیدند که سرمایه آنها به ایشان برگردانده شده ، گفتند: مادیگر چه می خواهیم ، سرمایه مابازگردانده شده و ما برای خانواده خویش آذوقه می آوریم و از برادرمان محافظت می کنیم و پیمانه بزرگتر وبیشتری غیر از این پیمانه کوچک دریافت می داریم )،(میوه )یعنی طعامی که ازشهری به شهر دیگر حمل می شود و (بغی )یعنی طلب کردن ، مخصوصا طلب شر، به هر جهت برادران وقتی بارها را گشودند و دیدند که سرمایه آنها به آنان برگردانده شده ، بسیار خوشحال شدند و آن را دال بر مهمانوازی و اکرام عزیزمصر دانستند که طعام را به رایگان در اختیار آنها نهاده بود، پس باخوشحالی گفتند: پدرجان دیگر ما چه چیزی از سفرمان طلب کنیم ، آنها حتی سرمایه ما را باز گردانده اند، پس با خیال راحت برادر را با ما بفرست ، ما می رویم و از آنجا برای خانواده طعام می آوریم و همانطور که وعده دادیم ، مواظب برادرمان خواهیم بود و این پیمانه فعلی پیمانه کوچکی است ، اگر برادر را ببریم سهم او را هم خواهیم گرفت و پیمانه بزرگتری دریافت می کنیم ، چون ما احتیاج به طعام بیشتر داریم . یا آنکه (یسیر) را به معنای آسان بگیریم که در این صورت معنا چنین خواهدبود که به این صورت ما پیمانه بیشتری می گیریم و این کیل آسان و سهل است .

(66) (قال لن ارسله معکم حتی تؤتون موثقا من الله لتاتننی به الا ان یحاطبکم فلما اتوه موثقهم قال الله علی ما نقول وکیل ):(یعقوب گفت : هرگز او را باشما نمی فرستم جز آنکه پیمان محکمی از جانب خدا بدهید که او را حتما نزدمن خواهید آورد، مگر اینکه عاملی خارج از قدرت شما بر شما احاطه یابد، وهنگامی که آنان پیمان موثق خود را در اختیار پدر گذاشتند، یعقوب گفت :خداوند نسبت به آنچه می گوئیم ناظر و حافظ است )، (موثق ) یعنی وثیقه و امری که مورد اعتماد باشد و (موثقا من الله )امریست که هم مورد اعتماد بوده و هم به خدای تعالی مرتبط باشد، مثل عهد و قسمی که احترام به خداوند به منزله ضمانت اجرای آن است . پس یعقوب به فرزندانش گفت : که هرگز برادرتان را با شما روانه نمی کنم ،جز آنکه عهد ببندید و سوگندی بخورید که ملتزم باشید او را به نزد من بازگردانید و از آنجا که وفای به عهد و پیمان وابسته به قدرت شخص است ، لذافرمود: مگر در موردی که دچار گرفتاری شوید و قدرت و استطاعت از شماسلب شود و خداوند هم بر این گفتگو و عهد و پیمان ما ناظر و وکیل است که هرطرف به آنچه ملتزم شده عمل کند و اگر کسی تخلف کرد خداوند او را مجازات کرده و حق طرف مقابل را از وی بستاند.

(67) (و قال یا بنی لا تدخلوا من باب واحد وادخلوا من ابواب متفرقه وما اغنی عنکم من الله من شی ء ان الحکم الا لله علیه توکلت و علیه فلیتوکل المتوکلون ):(یعقوب فرمود: ای پسرانم از یک دروازه وارد شهر نشوید، بلکه ازدرهای جداگانه وارد شوید و من نمی توانم با این دستور چیزی را که از جانب خدا حتمی شده از شما دفع کنم و حکم ، تنها از آن خداست ، من بر او توکل می کنم و همه مؤمنان باید بر او توکل کنند)،وقتی پدر راضی شد که برادر را همراه آنها بفرستد و آنها آماده کوچ کردن بسوی مصر شدند، یعقوب که بر جان یازده فرزندش بیمناک بود و می ترسید مردم از دیدن اجتماع آنها، بر آنها حسد برده وایشان را چشم بزنند یا توطئه ای بر علیه آنها نمایند، به ایشان دستور داد که ازدرهای گوناگون وارد شهر شوند و از آنجا که می دانست این ترفند بدون اذن خداهیچ فایده ای ندارد، لذا گفت : من با این فرمان نمی توانم شما را از توسل به خدابی نیاز کنم ، چون حکم ، تنها از آن خداست و بدون حکم خدا و اراده او هیچ سببی تأثیری نخواهد داشت و اسباب ظاهری تنها به اذن خدا و خواست او مؤثرمی گردند و شاید هم یعقوب می خواسته که یوسف بتواند به تنهایی با برادرش صحبت کند و به همین دلیل فرمان داده که هر کدام از یک در وارد شهر شوند، به هر صورت در آخر هم برای تعلیل کلام خود می فرماید، در عین اینکه من به شماچنین دستوری دادم ، اما من خود، فقط بر خدا توکل و اعتماد می کنم و همه انسانهای عاقل و رشید نیز باید در همه امور خداوند را وکیل خود قرار دهند،چون می دانند که در اداره امور خود هیچ استقلالی ندارند و اسباب طبیعی هم هرگز مستقل نیستند، بلکه صاحب اختیار و وکیل ، فقط خدای سبحان است که برهمه اسباب قهر و غلبه دارد و به قدرت مطلقه اش هر چه بخواهد می کند و هرحکمی که اراده کند اجرا می نماید.

(68) (و لما دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنی عنهم من الله من شی ء الاحاجه فی نفس یعقوب قضیها و انه لذو علم لما علمناه و لکن اکثر الناس لایعلمون ):(و زمانیکه از همانجا که پدرشان دستور داده بود وارد شدند، این کارهیچ حادثه حتمی الهی را نمی توانست از آنها دور کند، جز اینکه حاجتی که دردل یعقوب بود انجام شد و بدرستی که او بواسطه علمی که به او داده ایم دارای علم فراوانست ، ولی بیشتر مردم نمی دانند)، چنانچه پدر دستور داده بود آنها ازدرهای مختلفی وارد مصر شدند تا آن مصیبتی را که یعقوب به فراست دریافته بود، دفع کنند،اما این عمل هرگز نمی توانست قضای الهی را که در مورد آنهارانده شده باشد، دفع نماید و آن مصیبت همان بود که عزیز مصر برادر پدریشان بنیامین را از آنها گرفت و پسر بزرگتر به همین جهت در مصر باقی ماند، چون قدرت رویارویی با پدر را نداشت ، پس این عمل نتوانست مانع از فراق فرزندان یعقوب از پدر گردد، ولی اگر خداوند نقشه یعقوب را بی اثر نموده و قضای خودرا جاری ساخت ، برای این بود که می خواست حاجتی را که یعقوب در دل خودداشت ، برآورد و همین جدائی بنیامین و برادر بزرگتر را وسیله رسیدن یعقوب به یوسف قرار دهد و آنگاه می فرماید: یعقوب به سبب تعلیم الهی صاحب علم بود، یعنی علم موهبتی و باید دانست که اخلاص در توحید آدمی را به چنین علومی می رساند، اما بیشتر مردم نمی دانند و از چنین علمی بی بهره اند، ولی اگراین علم اکتسابی بود و رسیدن به آن با طرق عادی ممکن بود، همه مردم می توانستند به آن دست یابند و این جمله در مقام مدح یعقوب است و از آنجا که علم موهبتی و خدایی هرگز به خطا نمی رود، استفاده می شود که یعقوب بلا وگرفتاری فرزندان را پیش بینی می کرده و به همین سبب به آن وسیله متمسک شده ، چون مهم ترین حاجت او رسیدن به یوسف بوده و خداوند با این جمله آخر علم و توکل یعقوب را ستایش نموده و می فهماند که بخاطر همین مسئله خداوند حاجت درونی او را برآورده نموده است .

(69) (و لما دخلوا علی یوسف اوی الیه اخاه قال انی انا اخوک فلا تبتئس بماکانوا یعملون ):(و زمانیکه بر یوسف وارد شدند، برادرش را نزد خود جای داد وگفت : من برادر تو هستم ، از آنچه آنها می کنند ناراحت نباش )، پس یوسف درزمانیکه برادران بر او وارد شدند، بنیامین را نزدیک خود نشاند و پنهانی خود رابه او معرفی کرد و گفت : من برادر تو هستم که با هم از یک پدر و مادر هستیم ولذا از آنچه این برادران که از مادر جدا از ما هستند در حق ما می کنند(یعنی ظلم وحسد می نمایند)ناراحت و افسرده نباش ،شاید هم معنا چنین باشد که از آنچه غلامان من انجام می دهند ناراحت نباش ، چون همه آنها نقشه و برنامه ریزی است تا تو را به حسب ظاهر بازداشت کرده و نزد خود نگاهدارم .

(70) (فلما جهزهم بجهازهم جعل السقایه فی رحل اخیه ثم اذن مؤذن ایتهاالعیر انکم لسارقون ):(پس زمانیکه بارهای آنها را بست ، ظرف آبخوری پادشاه را در بار برادرش قرار داد آنگاه شخصی بانگ برداشت : ای اهل کاروان شماسارق هستید)، (سقایه )یعنی ظرف آبخوری و (رحل ) یعنی آنچه برای سواری برپشت شتر می نهند، در اینجا یوسف با طرح نقشه ای ، وقتی که باروبنه آنها را آماده می کرد، ظرف آبخوری پادشاه را در بار و خورجین برادرش قرار داد و آنگاه دستور داد تا منادی ندا دهد که ای اهل قافله ، شما سارق هستید و ظرف آبخوری ملک در نزد شماست و برادر یوسف از این ماجرا آگاه بود و یوسف می خواست با طرح این نقشه او را در نزد خود نگاه دارد و اما اینکه آنها را سارق نامید،تهمت حقیقی نبود، بلکه یک توصیف صوری و ظاهری برای مصلحتی قطعی ولازم بود که آن را اقتضاء می کرد.

(71) (قالوا و اقبلوا علیهم ماذا تفقدون ):(آنها روی به سوی او کردند وگفتند: چه چیزی را گم کرده اید)، یعنی برادران یوسف روی خود را به جانب یوسف و غلامانش برگرداندند و گفتند: چه متاعی را از دست داده و گم کرده اید؟

(72) (قالوا نفقد صواع الملک و لمن جاء به حمل بعیر و انا به زعیم ):(غلامان گفتند: جام ملک را گم کرده ایم ، و هرکس آن را بیاورد یک شتر آذوقه به او داده می شود و من ضامن آن هستم )، غلامان یوسف گفتند: ما پیمانه و جام پادشاه راگم کرده ایم ، و یوسف گفت : هر کس آن را برای ما بیاورد یک بار شتر غله به عنوان پاداش دریافت می کند، و من ضامن او هستم و این قرارداد را ضمانت می کنم .

(73) (قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فی الارض و ما کناسارقین ):(گفتند: به خدا قسم شما می دانید که ما نیامده ایم که در آن سرزمین فساد کنیم و ما هرگز دزد نبوده ایم )، در این آیه دلالتی وجود دارد که قبلا یعنی درهمان سفر اول دستگاه عزیزمصر در باره آنها تحقیق و تفتیش کرده بود و یوسف دستور داده بود تا همه کاروانهایی که وارد مصر می شوند مورد بازجوئی وتحقیق قرار بگیرند که مبادا جاسوسها و اجانب و افراد مغرض وارد مصر شوند وبه همین جهت برادران گفتند: می دانید که ما اهل فساد نیستیم و از دودمانی هستیم که ابدا این رذایل در ما وجود ندارد و چنین اعمالی از ما صادر نمی شود.

(74) (قالوا فما جزاؤه ان کنتم کاذبین ):(گفتند: اگر دروغگو باشید کیفر شماچیست ؟)غلامان یوسف و یا او و غلامانش به آنها گفتند: اگر شما دزدی کرده باشید و دروغ بگویید، مجازات شما چه باید باشد؟

(75) (قالوا جزاؤه من وجد فی رحله فهو جزاؤه کذلک نجزی الظالمین ):(گفتند: هر کس که گمشده در باره او پیدا شود، خودش کیفر آن خواهدبود و ما اینچنین ستمکاران را مجازات می کنیم )، منظور برادران از این سخن آن بود که هر کس که جام پادشاه که گمشده در بار او پیدا شود، خودش باید برده صاحب مال گردد و در آنجا بماند و ظاهرا حکم سارق در سنت یعقوب (ع )چنین بوده و مراد آنها این بود که فقط شخص سارق باید دستگیر شود و بقیه افراد و رفقای او و بار و بنه آنها نباید مورد تعرض و توقیف قرار گیرد.

(76) (فبدا باوعیتهم قبل وعاء اخیه ثم استخرجها من وعاء اخیه کذلک کدنا لیوسف ما کان لیاخذ اخاه فی دین الملک الا ان یشاء الله نرفع درجات من نشاء و فوق کل ذی علم علیم ):(و یوسف جستجوی بارهای آنها را قبل از باربرادرش شروع کرد و آنگاه آن جام را از بار برادرش بیرون آورد، ما اینچنین چاره کار را برای یوسف نمودیم و او هرگز نمی توانست برادرش را مطابق آیین ملک مصر بگیرد، جز آنکه خدا بخواهد ما درجات و مراتب هر کس را که بخواهیم بالا می بریم و برتر از هر صاحب علمی ، عالمی هست )، پس یوسف چون مشغول بازرسی بارهای ایشان گشت ، اول امتعه و بار و بنه سایر برادران راجستجو کرد، چون اگر از همان اول به سراغ بار بنیامین می رفت آشکار می شد که توطئه ای در کار بوده و لذا برای انحراف افکار و رد گم کردن ابتدا بارهای آنها راگشت و آنگاه جام پادشاه را از بار بنیامین بیرون آورد و او را دستگیر نمود وخداوند می فرماید این نقشه و کید را ما به یوسف تعلیم دادیم تا خودش از زبان آنها بیرون بکشد که جزای سارق ، ماندن اوست ، وگرنه در آیین و قوانین مصرچنین حکمی وجود نداشت و یوسف نمی توانست به جرم دزدی برادرش رانگه دارد، مگر آنکه خدا بخواهد و آن این است که آنها خودشان با جزائی که درآیین و قانون خودشان دارند مجازات شوند . پس دین در این آیه به معنای قانون و تشریعات حاکم برجامعه است نه فقطقوانین مربوط به عقاید و عبادات و دین ، نظامی است که محرک حیات در همه عرصه های سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و جنائی است و شامل قوانین جزائی ومدنی در معاملات و روابط انسانی نیز می شود، لذا دین تمام زندگی بشر را در برمی گیرد تا آنها را به سعادت برساند و برکات آسمان و زمین را بر آنها نازل کند. و آنگاه در مقام منت گذاشتن و امتنان بر یوسف می فرماید: ما هرکس رابخواهیم به درجاتی بالا می بریم و در عین حال علم از اموریست که هرگز برحدی متوقف نمی شود و انتها ندارد، بلکه فوق هر عالمی فرد دیگری هست که از او عالمتر است و این در مورد علم اکتسابی است که عارض بر ذات عالم می شود نه در مورد علم خداوند که علم او عین ذات اوست و برتر و ورای اوموجودی نیست و ذات او حد و نهایت ندارد و شاید هم منظور همین باشد که علم خدا برتر از علم همه عالمان است (والله یعلم ).

(77) (قالوا ان یسرق فقد سرق اخ له من قبل فاسرها یوسف فی نفسه و لم یبدها لهم قال انتم شر مکانا و الله اعلم بما تصفون ):(برادران گفتند: اگر اودزدی کرده برادرش نیز قبلا دزدی کرد، یوسف این مطلب را درون خود پنهان داشت و برای آنها اظهار نکرد،گفت : وضعیت شما بدتر است و خدا از آنچه می کنید، آگاهتر است )، برادران ناتنی گفتند: اگر این بنیامین دزدی کرده ، جای تعجب ندارد، چون برادر او یوسف نیز قبلا دزدی کرده بود و این دو، این صفت را از ناحیه مادرشان به ارث برده اند و ما از ناحیه مادر از ایندو جدا هستیم و این را برای تبرئه خود گفتند،اما توجه نکردند که این سخن با کلام سابقشان که بطورکلی سرقت را ازفرزندان یعقوب نفی کردند در تناقض است و با این کلام خودراز آن حسد درونی خود و ماجرای یوسف را فاش کردند، بنابر قول ضعیفی گفته می شود که یوسف در کودکی کمربندی را از عمه اش دزدیده بود و یا آنکه عمه اش به او تهمت دزدی زد تا او را در نزد خود نگهدارد(الله یعلم )به هر جهت یوسف از شنیدن این تهمت بسیار ناراحت شد، اما ناراحتی خود را پنهان کرد وآن را اظهار ننمود، بلکه گفت : شما از او بدترید، برای آن تناقضی که در گفتارشما و آن حسدی که در دلهای شماست و بخاطر آن جرأتی که نسبت به ارتکاب دروغ در برابر عزیز مصر ورزیدید، آنهم بعد از آنهمه انعام و احسانی که اونسبت به شما کرد و یا به سبب اینکه اگر بنیامین جام شاه را دزدیده ، شمابرادرتان یوسف را از نزد پدر دزدید،پس وضعیت شما بدتر از اوست و خدابهتر می داند که آیا آنچه شما وصف می کنید که برادرش قبلا دزدی کرده بودصحیح است یا خیر و یوسف به همین جواب اجمالی اکتفا نمود و آنها راتکذیب نکرد.

(78) (قالوا یا ایها العزیز ان له ابا شیخا کبیرا فخذ احدنا مکانه انا نریک من المحسنین ):(برادران گفتند: ای عزیزمصر، همانا او پدری پیر دارد، پس یکی ازما را به جای او بگیر، ما تو را از نیکوکاران می بینیم )، برادران با التماس گفتند:این پسر پدر پیری دارد که به او بسیار علاقه مند است و ما پیمان محکم نهاده ایم که اورا نزد پدر باز گردانیم ، پس او را به بندگی نگیر و به جای او یکی از ما را بپذیر واو را روانه کن و به او کاری نداشته باش ، بدرستی که ما در سیمای تو آثار نیکوئی و احسان را می بینیم ، پس به ما رحم کن و ما را مشمول احسان خود قرار بده واین الفاظ را بکار بردند تا رحمت و فتوت و احسان عزیز را تحریک نمایند.

(79) (قال معاذالله ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذالظالمون ):(یوسف گفت : پناه بر خدا که ما غیر از آنکه متاعمان را نزد او یافته ایم شخص دیگری را بگیریم که در آن صورت از ظالمان خواهیم بود)، یوسف (ع )با این جمله پیشنهاد آنها را رد کرد و گفت هیچ کس نباید به سبب جرم دیگری مؤاخذه شود، چون این عمل ظلم است و من از ارتکاب ظلم به خدا پناه می برم .

(80) (فلما استیئسوا منه خلصوا نجیا قال کبیرهم الم تعلموا ان اباکم قد اخذعلیکم موثقا من الله و من قبل ما فرطتم فی یوسف فلن ابرح الارض حتی یاذن لی ابی اویحکم الله لی و هو خیر الحاکمین ):(و زمانیکه از وی ناامید شدندنجواکنان به کناری رفتند، بزرگشان گفت : آیا نمی دانید که پدرتان از شما میثاقی الهی گرفته و پیش از این در باره یوسف کوتاهی کردید؟ پس من هرگز از این سرزمین حرکت نمی کنم تا وقتی که پدرم به من اجازه دهد و یا خداوند در باره من حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است )، پس هنگامیکه امیدشان ازیوسف و احسان او قطع شد و دانستند که برادرشان را رها نمی کند با حالت نجواو بحث از مردم فاصله گرفتند و برادر بزرگتر به سایرین گفت : مگر شما پیمان نبستید که بدون بنیامین برنگردید و قبلا هم در ماجرای یوسف تبانی کردید و اورا در چاه انداختید و گفتید گرگ او را خورده ، با آنکه با پدر پیمان بسته بودید که از او محافظت کنید؟ پس من هرگز مصر را ترک نمی کنم تا زمانی که پدر آن پیمان را از گردن من برداشته و به من اجازه خروج دهد و یا آنکه خدا خودش راه نجاتی برای من قرار دهد و از طریقی که من گمان آن را نمی کنم مرا رهانیده و درباره من حکم کند، چون خدا بهترین حاکمان است .

منبع : سایت تدبر


تفسیر سوره یوسف ( از آیه 41 تا آیه 60 )
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقی‏ رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذی فیهِ تَسْتَفْتِیانِ41وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنی‏ عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ42وَ قالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونی‏ فی‏ رُءْیایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ43قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الْأَحْلامِ بِعالِمینَ44وَ قالَ الَّذی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْویلِهِ فَأَرْسِلُونِ45یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنا فی‏ سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ46قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی‏ سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تَأْکُلُونَ47ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ48ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النَّاسُ وَ فیهِ یَعْصِرُونَ49وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتی‏ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلیمٌ50قالَ ما خَطْبُکُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقینَ51ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدی کَیْدَ الْخائِنینَ52وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیمٌ53وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسی‏ فَلَمَّا کَلَّمَهُ قالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکینٌ أَمینٌ54قالَ اجْعَلْنی‏ عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفیظٌ عَلیمٌ55وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ56وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ57وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ58وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی‏ بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبیکُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ59فَإِنْ لَمْ تَأْتُونی‏ بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدی وَ لا تَقْرَبُونِ60

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(41) (یا صاحبی السجن اما احد کما فیسقی ربه خمرا و اما الاخر فیصلب فتاکل الطیر من رأسه قضی الامر الذی فیه تستفتیان ):(ای دو رفیق زندانی من ،پس یکی از شما ساقی شاه خواهد شد و آن دیگر بدار آویخته می شود و پرندگان مغز سر او را می خورند، این امری که در باره آن از من فتوی خواستید امری قطعی و رانده شده است )، معنای آیه روشن است ،اما یوسف (ع ) پس از آنکه آنانرا به توحید و یگانه پرستی دعوت نمود،آنوقت به تعبیر رؤیای آنها پرداخت و فرمود: آن کسی که در خواب دیده بود که انگور را می فشارد، ساقی پادشاه گشته و آن دیگری که خواب دیده بود طبق نان بر سر خود می برد و پرندگان ازآن می خورند، مصلوب گردیده و مرغان هوا از مغز سرش ارتزاق خواهند نمودو در آخر یوسف (ع ) فرمود که این امری که در باره اش از من سئوال کرده و رأی مرا خواستید امر قطعی و حتمی است که هیچ مفری از آن نیست و ظاهرا یکی ازآندو و به احتمال قوی شخص دومی وقتی مطلب را چنین شنید به یوسف گفت :من در آنچه برایت تعریف کردم دروغ گفتم و چنین خوابی ندیده ام ویوسف (ع )هم در جوابش فرمود که این امر انجام شدنی است و راه چاره ای ندارد.

(42) (و قال للذی ظن انه ناج منهما اذکرنی عند ربک فانسیه الشیطان ذکرربه فلبث فی السجن بضع سنین ):(یوسف به آن رفیقش که می دانست نجات می یابد گفت : مرا نزد صاحبت یاد کن ولی شیطان در آن حال یاد صاحبش را ازنظرش ببرد و به این علت چند سالی در زندان ماند)، ضمیرها در (قال ) (ظن )و(لبث ) به یوسف (ع ) بر می گردد و ضمیر در (فانسیه ) و (ربه ) به آن رفیق نجات یافته یوسف باز می گردد و (ظن ) در اینجا به معنای یقین است (بضع ) به معنای عدد کمتر از ده می باشد و (رب ) در اینجا به معنای (سید) و مولاست که بنده اوپیرو طریقه مولا و خاضع در برابر حکم اوست و این معنا تأکید معنای ربوبیت در اصطلاح اسلام نیز هست . به هر جهت معنای آیه روشن است ، می فرماید: یوسف به آن فرد زندانی که یقین داشت او از زندان نجات می یابد، گفت مرا نزد آقایت یاد کن تا شایدرحمت او برانگیخته شود و مرا از زندان رها کند، اما شیطان از یاد آن فرد برد وفراموش کرد که نزد شاه نامی از یوسف ببرد و یوسف چند سالی دیگر هم درزندان ماند. بعضی از مفسران گفته اند که ضمیر در (انسیه ) و (ربه ) هم به یوسف (ع ) برمی گردد، یعنی شیطان باعث شد که یوسف یاد پروردگارش را فراموش کند ودست به دامان اسباب ظاهری گردد و همین امر باعث شد که چند سال دیگر هم در زندان بماند، اما این معنا علاوه بر اینکه با مقام عصمت آنجناب و مخلص (خالص شده در محبت خدا) بودن او منافات دارد، با نص صریح قرآن در آیات بعدی (و قال الذی ناج منهما وادکر بعد امه ...)، نیز مخالفت دارد.

(43) (و قال الملک انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر یابسات یا ایها الملا افتونی فی رءیای ان کنتم للرءیاتعبرون ):(شاه گفت ، من در خواب هفت گاو فربه دیدم که هفت گاو لاغر آنها رامی خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده ، ای بزرگان ، اگر شماتعبیر رؤیا می کنید در باره این امر نظر دهید)، این خواب را پادشاه مصر دیده وخطاب به درباریان و خوابگزاران خود ماجرای رؤیایش را تعریف کرده ومی گوید من در خواب دیدم که هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را خوردند وهفت خوشه خشکیده به دور هفت خوشه سبز پیچیدند و آنها را خشک کردند،حالا اگر شما اهل تعبیر هستید و از این علم اطلاع دارید حکم این رؤیا را برای من بیان کنید.

(44) (قالوا اضغاث احلام و ما نحن بتاویل الاحلام بعالمین ):(گفتند: این ازخوابهای آشفته است و ما به تعبیر چنین خوابهائی عالم نیستیم )، (احلام )جمع (حلم ) به معنای تصوراتی است که انسان در خواب می نماید که این تصورات بدون واسطه شدن حواس ظاهریست و (ضغث ) به معنای دسته است و اینکه آن بزرگان و اطرافیان شاه رؤیای او را دسته ای از خوابهای پریشان تعبیر کرده اندبرای آن بوده که بگویند رؤیای شاه ، صورتی در هم و برهم از رؤیاهای متفاوت است که هر کدام تعبیر جداگانه ای دارد و چون اینها با هم آمیخته شده ، لذا تعبیرآنها دشوار است و به همین خاطر هم گفتند ما به تأویل چنین خوابهایی آگاه نیستیم و یا ما به تعبیر همه خوابها عالم نیستیم و فقط تعبیر رؤیاهای صالحه وصادقه را می دانیم .

(45) (و قال الذی نجا منهما و ادکر بعد امه انا انبئکم بتأویله فارسلون ):(ویکی از آندو رفیق زندانی که نجات یافته بود، پس از مدتی بخاطرش آمد، به آنان گفت : من شما را از تعبیر این رؤیا خبر می دهم ، مرا بفرستید)، (امت )یعنی جماعت و در اینجا به معنای تعدادی از سال و برهه ای از زمان است و مراد از آن سالهایی است که گوینده این سخن یعنی شخص نجات یافته و ساقی پادشاه فراموش کرده بود که یادی از یوسف نزد شاه بکند و حالا بعد از چند سال بواسطه خواب پادشاه بیاد یوسف افتاد و خطاب به حضار مجلس وبزرگان ودرباریان گفت : من شما را از تعبیر این خواب آگاه می کنم ، فقط مرا به زندان نزدیوسف بفرستید تا خبر تأویل این رؤیا را برایتان بیاورم .

(46) (یوسف ایها الصدیق افتنا فی سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف وسبع سنبلات خضر و اخر یابسات لعلی ارجع الی الناس لعلهم یعلمون ):(ای یوسف ای بسیار راستگوی ، به ما تعبیر اینکه هفت گاو فربه را هفت گاو لاغرمی خورند و هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه خشک دیگر را اعلام کن باشد که من برگردم بسوی مردمانی ، تا شاید ایشان بدانند)،در ادامه ماجرا آن فردرا روانه زندان نمودند و او با یوسف روبرو شد و خطاب به آنحضرت گفت : ای یوسف ای فردی که بسیار راستگو هستی ـ چون قبلا صداقت یوسف در موردخواب او و رفیقش برای او به ظهور رسیده بود ـ اکنون ملک ما رؤیایی دیده تونظر خود را در مورد آن به من بگو و آنگاه متن رؤیا را نقل نموده و می گوید مردم منتظرند تا من تأویل این رؤیا را نزد آنان ببرم . قرآن کریم بخشهایی از این ماجرا که ضرری به کل آن نمی زند، حذف نموده و در مقام اختصارگویی و ایجاز بر آمده است . به هر جهت اینکه ابتدا می گوید(افتنا)یعنی به صیغه جمع از حکم تأویل خواب می پرسد به دلیل آنست که افاده کند، من تعبیر رؤیا را برای خودنمی خواهم ، بلکه رسولی از جانب بزرگان در بار هستم و اینکه در آخرمی گوید(ارجع )نیز همین مطلب را تأکید می کند و او می خواسته تا با گرفتن تعبیررؤیا با علم و حکم قطعی نزد آنها برگردد و حیرت جهالت را از آنان برطرف نماید، چون آنها نسبت به رؤیای پادشاه و تعبیر آن اهتمام داشته اند و رؤیایی که پادشاه دیده مسلما در ارتباط با شئون و مصالح مملکت و مردم بوده .

(47) (قال تزرعون سبع سنین دأبا فما حصدتم فذروه فی سنبله الا قلیلا مماتاکلون ):(یوسف فرمود: هفت سال پی در پی کشت می کنید و آنچه درو کردیدجز اندکی که می خورید، بقیه را در خوشه اش بگذارید و نگه دارید)،(دأب ) یعنی ادامه سیر و روش ، و در اینجا صیغه مضارع در معنای امری بکار رفته تا دروجوب پیروی از آن تأکید نماید، یعنی یوسف به آن فرد گفت : هفت سال مداوم کشت کنید و آنچه درو کردید جز اندکی که به مصرف خوراک خود و دامهایتان می رسانید، مابقی را در خوشه اش نگهدارید تا فاسد و تباه نشود، چون اگر گندم را از ساقه جدا کرده یا بکوبند خیلی زود فاسد می شود، به این صورت آنحضرت به ایشان فرمان داد که هفت سال کشت را ذخیره کنند و در انبار حفظ نمایند.

(48) ( ثم یاتی من بعد ذلک سبع شداد یاکلن ما قد متم لهن الا قلیلا مماتحصنون ):(آنگاه بدنبال آن هفت سال فراوانی ، هفت سال سخت می آید که درطی آن آنچه را از پیش برای آن نهاده بودید، جز اندکی که حفظ می کنید، به مصرف می رسانید)، (شداد) جمع شدید و به معنای دشواری و سختی است و(شد) به معنای (حمله کرد) می باشد، در این کلام استعاره و تشبیهی لطیف وجوددارد، زیرا خشکسالی را به درنده ای خونخوار که به مردم حمله نموده و آنها را ازبین می برد تشبیه کرده ، خشکسالی موجب قحطی می گردد، اما اگر مردم ذخیره ای داشته باشند آن درنده متوجه ذخیره ها شده و از خود مردم منصرف می شود و باز در اینجا تأکید می نماید که مقداری را ذخیره نگه دارند و مواظب تدبیر امور مردم در سالهای قحطی و گرسنگی باشند.

(49) (ثم یأتی من بعد ذلک عام فیه یغاث الناس و فیه یعصرون ):(آنگاه بعداز آن هفت سال قحطی سالی می آید که (مردم از جانب خدا یاری می شوند)وباران فراوان برایشان می بارد که در آن مردم (از دانه های روغنی )عصاره می گیرند)،پس سرانجام بعد از هفت سال قحطی ، مردم با بارش باران و نزولات جوی از قحطی می رهند و مردم در آن سال غرق نعمت شده و از دانه های روغنی و میوه ها عصاره می گیرند، یا دامهایشان فربه و پرشیر گشته و انسانها ازسینه دامها شیر می دوشند، به هر جهت در آن سال نعمت بر مردم و دامهایشان زیاد می گردد و به این صورت مردم با تدبیر و چاره اندیشی به موقع از این سالهاخواهند گذشت ، و لذا رؤیای شاه ، به خلاف آنچه سایر مفسران گفته اند، فقطتجلی حادثه قحطی و خشکسالی نیست ، بلکه تجلی و تجسم تکلیف عملی ووظیفه ای است که قبل از وقوع قحطی متوجه آنهاست ، یعنی پادشاه وظیفه آینده خود را در قبال قحطی و خشکسالی در خواب مجسم دید که باید هفت گاو راچاق کند تا آذوقه هفت گاو لاغر که بزودی بر آنها حمله می کنند تأمین شود وهفت سنبله سبز را بعد از آنکه خشک شد به همان حالت و بدون کوبیدن ، حفظو ذخیره کنند و یوسف (ع ) هم در تعبیر خود چیزی به آن اضافه نکرده ، جزتأکیدی که در این امر نمود(که به جز اندکی که می خورید بقیه را ذخیره کنید)که این امر از بدیهیات بوده و مطلب دیگر در مورد سال هشتم و سال فراوانیست که در متن رؤیا چیزی که به این مطلب اشاره داشته باشد وجود ندارد جز اینکه عددسالهای سختی هفت بوده و بدیهی است که اگر سال هشتم فراوانی نباشد بایدقحطی باشد که در این صورت عدد آن سالها هشت می شد نه هفت ، و این پیشگویی سال هشتم کنایه است از اینکه اولا) سنت الهی بر فرج بعد از شدت ویسر بعد از عسر است ، یعنی بعد از هر سختی گشایش و آسانی خواهد بود وثانیا) در سال فراوانی حاجتی به جد و جهد برای زراعت و ذخیره کردن آذوقه نخواهد بود و در آن سال مسئولان مملکت موظف به دستورات سابق نیستند ومردم خودشان قادر بر تهیه ارزاق خود خواهند بود.

(50) (و قال الملک ائتونی به فلما جاءه الرسول قال ارجع الی ربک فسئله مابال النسوه اللاتی قطعن ایدیهن ان ربی بکیدهن علیم ):(شاه گفت :او را به نزدمن آورید ، اما زمانیکه فرستاده نزد یوسف آمد، یوسف گفت : به سوی مولایت باز گرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دستهای خود را بریدند چه بود، بدرستی که پروردگار من از نیرنگشان آگاه است )، چون پادشاه ماجرای تعبیر خواب راشنید از عظمت امر متحیر شد، لذا اراده کرد تا یوسف از زندان آزاد شده و نزد اوحاضر شود، اما زمانیکه فرستاده در زندان به نزد یوسف رفت ، یوسف در نهایت ادب به او گفت : نزد صاحبت برگرد و ماجرای زنانی را که دستشان را بریدند ازاو سئوال کن و در کلام خود هیچ اشاره ای به ماجرای زلیخا و قصد سوء او نکرد،با آنکه او هیچ آرزویی نداشت ، جز آنکه بین او و همسر عزیز به عدالت حکم شود و فقط به طور دسته جمعی به زنان مصر اشاره کرد و باز هم هیچ امر مکروه و ناپسندی از ایشان نگفت ، فقط به کنایه به پروردگار خود شکایت کرد و گفت :پروردگار من از کید آنها آگاه است که در این کلام او تبلیغ توحید و دعوت به پروردگار یکتا نیز وجود دارد، همچنانکه قبلا هم در هر موقعیت مناسب به تبلیغ آیین توحید پرداخته بود(انه ربی احسن مثوای و...)، لذا سئوال ایشان منحصر به این مطلب بود که آن امر عظیم و شأن گرانقدری که باعث شد زنان مصردستهایشان را ببرند چه بود؟

(51) (قال ما خطبکن اذ راودتن یوسف عن نفسه قلن حاش لله ما علمناعلیه من سوء قالت امرات العزیز الئن حصحص الحق انا راودته عن نفسه وانه لمن الصادقین ):(شاه به زنان گفت : امر شما در آن هنگام که از یوسف کام می خواستید چه بود؟ گفتند: خدا منزه است ما از یوسف هیچ بدی سراغ نداریم ،زن عزیز گفت : حالا حق مستقر شد، من از او کام خواستم و بدرستی او ازراستگویان است )، وقتی پادشاه زنان را جمع کرد، از آنها پرسید این ماجرای یوسف و شما چیست ؟ و آنها خدا را تنزیه نموده و گفتند ما کوچکترین بدی وسوئی از یوسف ندیده ایم و به این صورت بر نزاهت و عفت او شهادت دادند،در اینجا عامل اصلی فتنه و ماجرا یعنی زلیخا همسر عزیز لب به سخن گشود وبه گناه خود و بی گناهی یوسف اعتراف کرد و گفت : الان حق آشکار و مستقرشد و آن این است که من نسبت به یوسف قصد معاشقه و مراوده داشتم و او ازراستگویان است و به این صورت یوسف به طور کلی تبرئه شد و حقیقت ماجراآشکار گشت .

(52) (ذلک لیعلم انی لم اخنه بالغیب و ان الله لا یهدی کید الخائنین ):(این برای آن است که عزیز بداند که من در غیابش به او خیانت نکردم و اینکه خدانیرنگ خیانتکاران را به هدف نمی رساند)، این گفتار یوسف است که می فرمایداینکه گفتم ماجرای زنان چه بود، برای این بود که حقیقت از پرده بیرون افتد وعزیز مصر بداند که من در غیاب او به وی خیانت نکردم و با همسرش مراوده ننمودم و بداند که خدا کید و حیله خیانتکاران را به سرانجام نمی رساند و این سنت الهیست که تغییر و تبدیل نمی پذیرد، چون خیانت باطل است و باطل دوام ندارد و سرانجام حق بر علیه آن ظاهر می شود و بطلان آن را بر ملا می سازد. و اگر کید خائنان به سرانجام می رسید زنان مصر که دستانشان را بریدندمفتضح و رسوا نمی شدند و زلیخا هم مجبور به اعتراف نمی شد و در این کلام یوسف (ع ) اعلام و آگاهی دادن به پادشاه هم هست تا بداند او شخصی امین است که هرگز خیانت نمی کند و این امر به منزله مقدمه برای گفتار بعدی اوست که از پادشاه می خواهد که او را بر خزائن زمین بگمارد (اجعلنی علی خزائن الارض ).

(53) (وما ابری ء نفسی ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی ان ربی غفور رحیم ):(و من نفس خود را تبرئه نمی کنم ، بدرستی که نفس امر کننده به بدیست جز آنچه پروردگارم رحم کند، همانا پروردگار من آمرزنده مهربان است )،این آیه ادامه گفتار حضرت یوسف (ع ) است و چون از صحبت قبلی وی اندکی شائبه استقلال و ادعای انیت به ذهن خطور می نماید آنحضرت در مقام رفع این شائبه سخنی می گوید که گویای آنست که ایشان هیچ حول و قوه ای جزبرای خدای متعال قائل نیست و جز او به هیچ چیز نمی اندیشد و می گوید: من نفس خود را تبرئه نمی کنم ، چون طبیعت نفس انسان به گونه ای است که مائل به شهوات بوده و امر به بدی و فحشاء می نماید، مگر آنچه پروردگار رحم کند، لذایوسف (ع ) در واقع می فرماید اگر من در برابر زلیخا و سایر زنان مقاومت و عفت ورزیدم و به عزیز مصر خیانت نکردم ، نه به جهت نفس من و وجود من ، بلکه به جهت رحمتی از جانب خداوند بود، چون خدای من بسیار آمرزنده و مهربان است و رحمتش نفس را از زشتی و دعوت به شر باز می دارد و آمرزش اوکاستیهای لازمه سرشت انسان را می پوشاند و مهربانی او امور زیبا و صفات کمالیه را در نفس ظاهر می سازد.

(54) (و قال الملک ائتونی به استخلصه لنفسی فلما کلمه قال انک الیوم لدینامکین امین ):(و پادشاه گفت : او را نزد من آورید که وی را محرم و خاص خویش گردانم ، و همین که با او صحبت کرد گفت : امروز تو در نزد ما صاحب منزلت وامانتداری )،پادشاه بعد از آنکه کمالات یوسف را شنید دستور داد تا او را نزد وی بیاورند و یوسف را از مقربان درگاهش قرار دهد و زمانی که با وی گفتگو کرد وبیشتر به مکارم اخلاقی و اجتناب او از زشتی و فحشاء و خیانت و ظلم و صبر بربلایا، پی برد، گفت : از امروز تو در نزد ما صاحب مقام و منزلت و شخصی مورداعتماد و امین خواهی بود و این کلام در واقع حکم و فرمان وزارت و صدارت یوسف (ع) بود.

(55) (قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم ):(یوسف گفت : مرا برخزائن این سرزمین بگمار که من نگهدار و دانایم )، بعد از سخنان پادشاه ،یوسف از او درخواست نمود تا وی را به وزارت مالیه و خزانه داری منصوب کندو امور مالی کشور را به وی واگذار نماید و این تقاضا را برای آن کرد که برای سالهای قحطی ، خودش شخصا ارزاق را جمع آوری نموده و ذخیره نماید وخودش آن ذخایر را به مقدار استحقاق افراد در میان آنان تقسیم کند و آنگاه اشاره به دو صفتی کرد که وجود آنها برای شخصی که متصدی مقام خزانه داریست ضرورت دارد و فرمود: من فردی نگهدار و دانا هستم ، یعنی بخوبی خواهم توانست از عهده اداره این منصب برآیم .

(56) (و کذلک مکنا لیوسف فی الارض یتبوا منها حیث یشاء نصیب برحمتنا من نشاء و لا نضیع اجر المحسنین ):(و اینچنین به یوسف در آن سرزمین تمکن دادیم که در هر کجا که می خواست مقام می گرفت ، ما رحمت خویش را به هر کس بخواهیم می رسانیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کنیم )، (کذلک )اشاره به ماجرا و داستانی است که یوسف را از قعر چاه تا وزارت و عزت در مصررساند و او در آن سرزمین به واسطه رحمت الهی دارای منزلت و موقعیتی خطیرگشت ، بعد از آنکه مدتها در زندان دشواری را تحمل نموده بود و خداوند او رادارای موقعیت و مقامی نمود که بواسطه آن می توانست با اراده خود به هر کجابخواهد برود و در آنجا استقرار یابد، روش خداوند چنان است که هر کس رابخواهد به رحمت خود اختصاص می دهد و هیچ مانعی نمی تواند از رسیدن رحمت او به فردی که بخواهد، جلوگیری کند، همچنانکه در مورد یوسف تمام اسباب ظاهری دست بدست هم داده بود تا او را خوار و ذلیل گرداند، اما خداوندبا رحمت بی منتها و مشیت بالغه اش او را علو مقام و رفعت بخشید، چون یوسف از افراد نیکوکار و مخلص بود و خداوند هرگز اجر نیکوکاران را ضایع وتباه نمی سازد، لذا تمکن یوسف در سرزمین مصر پاداش حسن سیرت و عمل اوبود.

(57) (و لاجر الاخره خیر للذین امنوا و کانوا یتقون ):(و هر آینه پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آورده و پرهیزگاری می نمودند، نیکوتر و بهتراست )،پس اجر اخروی برای اولیاء از بندگان خداست و این یک وعده نیکوی اخروی است و یوسف نیز یکی از این اولیاء خداست و این اجر شامل همه مؤمنان نمی گردد، بلکه تنها برای کسانی متحقق می شود که بر صفات ایمان وتقوی ملازم باشند.

(58) (و جاء اخوه یوسف فدخلوا علیه فعرفهم وهم له منکرون ):(برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند، او ایشان را شناخت ولی آنها او را نشناختند)،در سالهای قحطی برادران یوسف برای تهیه آذوقه خانواده و خرید آن راهی مصر شده و بعد از سالها که از جدائی آنها می گذاشت بر یوسف وارد شدند ویوسف با علم نبوت یا به قوه هوش و کیاست آنها را شناخت ، اما آنها ابدا او رانشناختند، چون اولا) یوسف در کودکی از آنها جدا شده بود و ثانیا) او را درصورت عزیز مصر می دیدند و هرگز نمی پنداشتند که او مردی عبرانی و غیرقبطی باشد.

(59) (و لما جهزهم بجهازهم قال ائتونی باخ لکم من ابیکم الا ترون انی اوفی الکیل و انا خیر المنزلین ):(و هنگامی که وسیله سفر و آذوقه آنها را آماده کرد، گفت : آن برادری را که از پدر دارید نزد من بیاورید، آیا نمی بینید که من حق پیمانه را ادا می کنم ، و بهترین میزبانانم ؟)، یوسف (ع ) بعد از آنکه متاع و یاطعامی را که جهت ایشان آماده کرد و به آنها فروخته بود، بار کرد به آنها دستوردارد که نوبت دیگر برادر پدریشان را همراه بیاورند و برای آنکه آنها متوجه نشوند که او یوسف است و فکر آنها را از این مطلب منصرف گرداند، فرمود: آیانمی بینید که من به شما کم نفروختم و به اتکا مقام و قدرتم به شما ظلم نکردم ومن بهتر از هر کس مهمانان خود را اکرام و پذیرائی می کنم ؟ منظور دیگر آن حضرت از این کلام تشویق آنان بود تا در مراجعت ، برادر پدری خود را که همان بنیامین برادر مادری یوسف بود، همراه خود بیاورند.

(60) (فان لم تأتونی به فلا کیل لکم عندی ولا تقربون ):(و اگر او را نزد من نیاورید نه پیمانه ای نزد من خواهید داشت و نه نزدیک من می گردید)، یعنی درادامه برای آنکه گفتار خود را تأکید کند تا حتما بنیامین را نزد او بیاورند به آنان گفت : که اگر او را نزد من نیاورید و با امر من مخالفت کنید نه تنها پیمانه و طعامی به شما نخواهم داد، بلکه اصولا نمی توانید وارد سرزمین من شده و نزد من حاضر شوید و طعام بخرید.


تفسیر سوره یوسف ( از آیه 21 تا آیه 40 )
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمی‏ مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ21وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ22وَ راوَدَتْهُ الَّتی‏ هُوَ فی‏ بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ23وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ24وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلیمٌ25قالَ هِیَ راوَدَتْنی‏ عَنْ نَفْسی‏ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ26وَ إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقینَ27فَلَمَّا رَأى‏ قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ28یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ29وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدینَةِ امْرَأَتُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فی‏ ضَلالٍ مُبینٍ30فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَکٌ کَریمٌ31قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذی لُمْتُنَّنی‏ فیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرینَ32قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ33فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ34ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حینٍ35وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانی‏ أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرانی‏ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسی‏ خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْویلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ36قالَ لا یَأْتیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْویلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما ذلِکُما مِمَّا عَلَّمَنی‏ رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کافِرُونَ37وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائی‏ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَشْکُرُونَ38یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ39ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ40

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(21) (و قال الذی اشتریه من مصر لامراته اکرمی مثویه عسی ان ینفعنا اونتخذه ولدا و کذلک مکنا لیوسف فی الارض و لنعلمه من تاویل الاحادیث والله غالب علی امره و لکن اکثرالناس لا یعلمون ):(و از مردم مصر آنکس که یوسف را خریده بود، به همسر خود گفت : او را گرامی بدار، شاید به ما سودی رساند یا او را به فرزندی بگیریم ، و اینچنین یوسف را در آن سرزمین جای دادیم تا تعبیر رؤیا را به او تعلیم دهیم و خدا بر کار خویش تسلط دارد، اما بیشتر مردم نمی دانند)، شخصی که یوسف را خریداری کرده بود، از محترمین و عزیزان اهل مصر بود و چون در چهره یوسف آثار اصالت و رشد و هدایت را می بیند، به همسرش سفارش می کند که او را گرامی بدار و مقامی بزرگ در نزد خود برای اوقرار بده ، و خودت متصدی امور او باش ، شاید در مقاصد عالی و امور مهم به کاربیاید و سودی برایمان داشته باشد و شاید هم او را به فرزندی بگیریم . آنگاه خداوند سبحان رشته کلام را از زبان خود بیان نموده و می فرماید: مااینچنین یوسف را در سرزمین مصر مکان و منزلت داده و او را مستقر نمودیم و(کذلک ) اشاره به بیرون آوردن یوسف از چاه و مسکن دادن در خانه عزیز مصر وبرخوردار شدن از بهترین مزایای زندگی است و شاید هم اشاره به ادامه ماجراباشد، یعنی ما او را آنچنان مکنتی در آن سرزمین دادیم که در هر جای آن که بخواهد زندگی کند و بر سایرین مسلط گردد ونتیجه تمکین مذکور هم آن است که خداوند به یوسف تأویل و تعبیر احادیث را بیاموزد و خداوند بر امر خودغالب است و همه چیز مطیع او هستند و او بر همه اسباب فعاله عالم غلبه وتسلط دارد، همه آنها به اذن او عمل می کنند و او هر چه بخواهد بر آنها تحمیل می نماید و آنها چاره ای جز شنیدن و اطاعت کردن ندارند، اما بیشتر مردم این مطلب را نمی دانند، زیرا اسباب ظاهری را مستقل در تأثیر می پندارند و گمان می کنند آنها در فعالیتشان بی نیاز از پروردگار هستند و حال آنکه امر به خلاف این است و اگر تمام اسباب ظاهری دست به دست هم بدهند تافردی را خوار وذلیل کنند، اگر خدا بخواهد می تواند همه آن اسباب را بی تأثیر نموده و آن فرد رااز حضیض ذلت تا اوج عزت برساند.

(22) (و لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما و کذلک نجزی المحسنین ):(و چون به سن رشد رسید به او علم و حکمتی دادیم و نیکوکاران را اینگونه پاداش می دهیم )، (بلوغ اشد) سنینی از عمر انسان است که قوای بدنی روبه فزونی گذاشته و آثار کودکی زایل می گردد و ظاهرا مراد، ابتدای جوانی تا اواسط عمر(40 ـ 18) است ، و مراد از (حکم )، یعنی گفتار حق و قول فصل که شبهه و تردیدرا در اموری که قابل اختلاف باشد، بر طرف می نماید و شخصی که دارای حکم است ، یعنی در تمامی معارف انسانی ، دینی ، اخلاقی و اجتماعی ، دارای رائی صائب وقطعی است ، و مراد از علم ، علمی خدایی است که ابدا با جهل و هواهای نفسانی و وسوسه های شیطانی ، آمیخته نیست . پس خداوند به حکمت بالغه اش و بواسطه لیاقتی که در یوسف دید، به او علم و حکمی از جانب خود عطا نمود، حکمی که تردید و تزلزل در آن راه ندارد وعلمی که جهل و وسوسه و هوای نفس از آن به دور است . و در آخر می فرماید: اینچنین نیکوکاران را جزا می دهیم ، معلوم می شود علم وحکمت دو موهبت الهی نیستند که خداوند آنها را بدون جهت و ابتدائابه شخصی افاضه کند، بلکه این دو عطیه الهی به کسانی تعلق می گیرد که آمادگی واستعداد ذاتی برای پذیرش آنها داشته باشند و در واقع پاداشی برای نیکوکاری آنهاست و پروردگار کریم به مقدار نیکوکاری هر فرد و متناسب با آن به آن شخص علم و حکم را افاضه می نماید.

(23) (و راودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلقت الابواب وقالت هیت لک قال معاذ الله انه ربی احسن مثوای انه لا یفلح الظالمون ):(و آن زنی که یوسف درخانه وی بود، از او تمنای وصال نمود و درها را محکم بست و گفت : بشتاب به سوی آنچه برای توست ، یوسف گفت : پناه برخدا، تنها او مربی من است که منزلت مرا نیکو داشته و بدرستی که ستمگران رستگار نمی شوند)، (رود)یعنی تردد و آمد و رفت در طلب چیزی به آرامی و مدارا و( مراوده ) یعنی نزاع با کسی در اراده او و اینکه فرمود( هو فی بیتها)برای دلالت بر آنست که اوضاع و احوال برعلیه یوسف بوده ، چون او تحت امر و سیطره آن زن قرار داشته و در وضعیت دشوار و سختی واقع شده بود. همسر عزیز مصر، یوسف را از کودکی به خاطر جمال بی مثالش بسیاردوست می داشت و هر چه یوسف بزرگتر می شد این محبت بیشتر زبانه می کشیدتا آنجا که طاقت او سرآمد و چون هیچ اشاره ای از یوسف نمی دید، خودش دست به کار شد و همه درها را بر یوسف بست و خلوتی با او فراهم نمود و برای آنکه عزت نفس خودش هم از بین نرود با لحن آمرانه به او گفت :(هیت لک )تا اوقاهریت و بزرگی خود را بر یوسف حفظ کند و یوسف علی رغم همه این اسباب ظاهری (خلوت ـ جوانی ـ عشق ـ مولویت او ـ زیبایی و...)آنچنان غرق در محبت پروردگار خود می باشد که ابدا در قلبش جایی برای محبت غیر نیست و غرق در جمال و جلال الهی است و لذا با یک عبارت آن زن را ناامید کرد وازآنجا که مستغرق عشق خدا بود حتی نامی از خودش هم نبرد و نگفت :پناه می برم به خدا، بلکه فرمود(معاذ الله )یعنی (پناه بر خدا)من هر چه دارم از خداست ، اوپروردگار یکتایی است که مرا گرامی داشته و به من جایگاه نیکو بخشیده ، چگونه چنین عمل ظالمانه ای را مرتکب شوم ، با آنکه پروردگارم ستمکاران را رستگارنمی کند و این عبارت گویای کمال توحید و خلوص نیت آنحضرت است که ابداشائبه ای از شرک و خودبینی در ایشان نبوده ، به هر جهت این ماجرای حقیقی کشمکشی است که میان حب و جذبه الهی و میان عشق و دلدادگی مجازی وحیوانی ، اتفاق افتاده و از آنجا که (کلمه الله ) برتر و غالب است ، لذا یوسف درنهایت با جذبه معنوی الهی و آسمانی ، عشق و تمایلات نفسانی را از خود دفع نموده و بر آن غالب شد و خدا اینچنین امر خود را غلبه می دهد،(والله غالب علی امره ). و یوسف دست رد بر سینه همسر عزیز مصر زده و می فرماید: خداوند مربی و صاحب اختیار من است و اگر من مرتکب این عمل شوم از تحت ولایت اوخارج شده ام و ایشان در کلام خود نهایت ادب بندگی را مراعات نمود، ابتدا بالفظ جلاله (الله ) خداوند را یاد کرد و آنگاه صفت ربوبیت و توحید را متذکر شدوسپس اشاره به صفت تدبیر خداوند نمود، این بود برداشت ما از این آیه شریفه ،اما بعضی از مفسران ضمیر در (انه ربی احسن مثوی ) را به عزیزمصر بر گردانده اند که در این صورت معنا چنین می شود که (عزیز مصر مرا گرامی داشته و منزلت نیکو بخشیده و من چنین عمل خائنانه ای را مرتکب نمی شوم )اما این معناصحیح نیست ، چون با مقام نبوت و توحید یوسف منافات دارد که عزیزمصر را(رب ) خود بداند و اگر چنین بود باید در آخر آیه می فرمود(انه لا یفلح الخائنین ).

(24) (و لقد همت به و هم بها لولا ان ر ا برهان ربه کذلک لنصرف عنه السوء والفحشاء انه من عبادنا المخلصین ):(و به تحقیق آن زن قصد یوسف را نمود ویوسف هم اگر برهان پروردگار خویش را ندیده بود قصد او نموده بود، اینچنین شد تا گناه و بدی را از او دور کنیم ، بدرستی که او از بندگان خالص شده مابود)،یعنی محبت یوسف قلب آن زن را تسخیر کرده بود، چون او جوانی زیبا،بالغ و رشید بود که در اوج توانایی جسمی و جنسی قرار داشت و از طرف دیگرجمالی بی مانند داشته و غرق در ناز و نعمت بود و اینها همه از اسبابی است که هر کسی را بسوی هوسرانی و عیش و نوش می کشاند، از طرف دیگر، عزیزه مصر هم دارای کمال زیبایی و جوانی بود، چون عاده در حرم بزرگان و سلاطین زیباترین زنان وجود دارند، آری چنین بانویی که غرق در جمال و زینت بود وصد قافله دل به دنبال او روان بوده به یوسف دل سپرده و یوسف خود را مدیون او می داند و همه شرایط اقتضاء می کند که یوسف بی چون و چرا خواسته وتمنای او را اجابت کند و این شرایط و دلربایی و غمزه ای که آن زن به کار برده همه از اموریست که کوه را از جای بر می کند و هیچ مانعی هم برای یوسف وجود نداشته ، چون آن زن تمام موارد احتیاطی را رعایت کرده بود، پس یوسف اگر در قلبش ذره ای خلل و روزنه نفوذ وجود داشت هر آینه تسلیم می شد، اما ازآنجا که ایمان به خدا و توحید او قلب و روح او را اشغال کرده بود، خداوند بابرهانی از جانب خود بدی و فحشاء را از او برگرداند و اگر این برهان نبود ممکن بود او هم قصد آن زن را نماید و چیزی نمانده بود که مرتکب معصیت شود، اماخداوند بدی و فحشاء را از او دور کرد،(سوء) یعنی مطلق اعمالی که از بنده نبایدصادر شود، در اینجا یعنی تصمیم بر گناه و میل به آن و (فحشاء) یعنی ارتکاب عمل شنیع که در اینجا زناست ، کلمه (برهان ) به معنای (سلطان ) است ، یعنی سببی که یقین آور باشد وآن برهانی که یوسف از پروردگار خود دید، همان علم مکشوف و یقین مشهودی است که خداوند آن را به بندگان مخلص خود نشان میدهد که با دیدن آن ، چنان مطیع و منقاد می گردند که دیگر به هیچ وجه میل به معصیت نمی کنند، یعنی همان ملکه (عصمت ) اما این برهان هیچ منافاتی با اختیارفرد ندارد یعنی چنین نیست که شخص معصوم ، اراده انجام معصیت و اختیار برآن را نداشته باشد، بلکه به درجه ای از علم یقینی رسیده که ابدا فکر معصیت دراو راه ندارد. و خداوند می فرماید، ما برای برگرداندن سوء و فحشاء برهان خود را به اونشان دادیم و نمی فرماید ما او را از بدی و فحشاء منصرف کردیم ، چون او به واسطه احسان و نیکوکاریش ابدا میلی به سوء و فحشاء نداشت تا محتاج برگرداندن از آندو باشد و علت این امر هم آنست که او از بندگان خالص خداست که خداوند قلب آنها را برای خود خالص کرده و جز یاد خدا و عشق به او چیزی در قلبشان رخنه نکرده و در نتیجه مطیع و منقاد حقند واز غیر خدااطاعت نمی کنند و مرتکب هیچ معصیتی هم نمی گردند و این همان عصمت الهی است ، البته مفسرین دیگر در این آیه اقوال مختلفی دارند که به علت اشتمال بر فساد متعرض آنها نمی شویم .

(25) (و استبقا الباب و قدت قمیصه من دبر و الفیا سیدها لدا الباب قالت ماجزاء من اراد باهلک سوء الا ان یسجن او عذاب الیم ):(آندو به دنبال هم به جانب در دویدند و پیراهن یوسف را از عقب بدرید و شوهر آن زن را پشت دریافتند، همسر عزیز گفت : سزای کسی که به خانواده تو بد کند چیست ، جز آن که زندانی شود و یا عذابی دردناک ببیند؟)، (استباق ) یعنی مسابقه و (قد)یعنی پاره کردن از طول ، و (الفاء)یعنی یافتن از آیه استفاده می شود که مسابقه یوسف وزلیخا به دو منظور متفاوت بوده ، یوسف قصد فرار از چنگ زلیخا را داشته ومی خواسته زودتر خود را به در برساند و بگریزد، اما زلیخا می خواسته زودتر به در برسد و نگذارد، که یوسف در را باز کرده و فرار کند تا بتواند به مقصود خودبرسد، اما یوسف زودتر رسید و زلیخا چنگ انداخت و او را کشید تا دستش به در نرسد، در نتیجه پیراهن یوسف از بالا تا پایین از هم دریده شد و در این هنگام در گشوده شد و زلیخا و یوسف دیدند که شوهر زلیخا یا همان عزیزمصر درپشت در است ، در این موقع ناگهان زلیخا از حالت مراوده به حالت تحقیق وتفحص درآمد و پیشدستی نمود و از یوسف به همسرش شکایت کرد که باید اورا مجازات کنی ، یا به زندان و یا به عذابی سخت ، اما به منظور رعایت ادب دربرابر عزیز و بزرگداشت ساحت او، نامی از یوسف یا خودش نبرد و نیزتصریحی به آن امر سوء نکرد، بلکه بطور کنایه از این ماجرا سخن گفت و برای آنکه غیرت او را تحریص و تحریک نماید، خودش پیشدستی کرد و مجازات یوسف را هم تعیین کرد تا مبادا حقیقت امر آشکار شود و تردید او بین زندان وعذاب به جهت آن بود که او واله و شیدای یوسف بود و این عشق مانع از این بودکه بطور قطع یکی را تعیین کند، چون در تعیین ، هیچ امید گشایشی نیست و او باخود اندیشید که اگر تظاهر کند که از این ماجرا ناخرسند است ، شوهر در مقام مؤاخذه او بر نمی آید و در این صورت براحتی می تواند او را از مؤاخذه یوسف هم منصرف کند.

(26) (قال هی راودتنی عن نفسی و شهد شاهد من اهلها ان کان قمیصه قدمن قبل فصدقت و هو من الکاذبین ):(یوسف گفت : او از من کام می خواست ویکی از نزدیکان زن که حاضر بود، گفت : اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده ،زن راست می گوید و یوسف از دروغگویان است )، یوسف برای رد تهمتی که زلیخا به او زده بود و تصریح به حق مطلب و برای آنکه بگوید من اراده سوءنداشته ام ، فرمود: او با من قصد مراوده داشت ، در این هنگام شاهدی از کسان زلیخا که مطابق روایت اهل بیت (ع ) کودکی در گهواره بوده ، به نفع یوسف شهادت داد، و گفت : اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده باشد نشانه آنست که زلیخا برای دفع یوسف با او منازعه و کشمکش نموده و در این صورت حرف زلیخا صحیح بوده و او در گفتار خود صادق است و یوسف دروغ می گوید.

(27) (و ان کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقین ):(و اگرپیراهن یوسف از پشت پاره شده ، پس زن دروغ می گوید و یوسف از راستگویان است )، چون پاره شدن پیراهن از پشت نشانه فرار یوسف و تعقیب زلیخاست ،در این صورت حکم بر علیه زلیخا خواهد بود و یوسف راست گفته ، آنچه این شاهد بیان کرده ، دلیلی عقلی و فکریست که نتیجه به نفع یکی و به ضرردیگریست و چنین بیانی را عرفا شهادت نمی گویند (چون شاهد باید در حین ماجرا حضور داشته باشد، و به چشم یا به گوش شاهد ماجرا باشد)،و شهادت یعنی بیانی که مستند به حس یا نزدیک به آن باشد و ارتباطی با فکر و عقل گوینده نداشته باشد و همین مطلب روایت وارده را تأیید می کنند که این کلام بدون تفکرو تعقل از زبان کودکی در گهواره صادر شده و خداوند بوسیله این معجزه یوسف را تأیید نموده و این چنین بیانی شهادت است .

(28) (فلما ر اقمیصه قد من دبر قال انه من کید کن ان کید کن عظیم ):(پس زمانیکه عزیزمصر دید که پیراهن یوسف از پشت پاره شده ، گفت : این از نیرنگ شما زنان است ، براستی که کید شما زنان بزرگ است )، لذا وقتی عزیزمصر دیدکه پیراهن یوسف از پشت دریده شده ، حقیقت ماجرا را دانست و گفت این کیدشما زنان است که کید شما بسیار عظیم و عجیب است و اگر این کید را به همه زنان نسبت داد (با آنکه زلیخا مرتکب شده بود)برای آنست که بگوید این عمل به آن جهت از تو صادر شد که یک زنی و کید زنان هم معروف است ، چون خداوند در مردان میل و جذب نسبت به زنان قرار داده ولی در زنان قدرتی نهاده که با توسل به اسبابی که در اختیار آنهاست در صدد جذب قلوب مردانی هستندکه به آنها تمایل می یابند، پس زنان با جلوه های گوناگون و حرکات سحرآمیزخود دلهای مردان را مسخر نموده و عقلشان را می ربایند و این همان مکر و کیدزنان است که مردان را از راههایی که خودشان هم متوجه نیستند به سوی خواسته های خود می کشانند و لذا عزیزمصر مکر زنان را بزرگ و عظیم خوانده است .

(29) (یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک انک کنت من الخاطئین ):(ای یوسف از این قضیه بگذر و آن را ندیده بگیر و ای زن تو هم از گناهت آمرزش بخواه ، بدرستی که تو خطا کار بوده ای )، این آیه ادامه قول عزیزمصر است که چون حقیقت را دانست از یوسف خواست تا پرده پوشی کند و ماجرا را برای کسی بازگو ننماید و به زن هم دستور داد که از گناهش استغفار کرده و از خدای خود طلب مغفرت نماید و به حکم قطعی به او گفت : تو با این عمل از اهل خطاگشته ای ، از این آیه استفاده می شود که وقوع این گونه اعمال بین درباریان اهل مصر، امری عادی بوده و لذا عزیزمصر به همین مقدار کفایت می کند که ازیوسف بخواهد قضیه را مکتوم بگذارد و از اینکه همسرش را مجازات نکرده استفاده می شود که بسیار به او علاقه مند بوده و از خطای او در گذشته است .

(30) (و قال نسوه فی المدینه امرات العزیز تراود فتها عن نفسه قد شغفها حباانا لنریها فی ضلال مبین ):(و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیزمصر با غلامش مراوده دارد و فریفته عشق او شده ، براستی ما او را در گمراهی آشکارمی بینیم )،این اخبار در شهر منتشر شد و در محافل زنان دهان به دهان گشت ،چون قصرها دیوارهائی دارد که در ورای آن گوشهاست و اگر چه یوسف این ماجرا را بازگو نکرد، اما توسط خدم و حشم قصر عزیزمصر این ماجرا در شهرپخش شد، چون خادمان دوست دارند که فحشاء و پلیدی مولایشان در شهرپخش شود تا دشمن شاد گردند و همیشه در دور و نزدیک کسانی هستند که دوست دارند فحشاء همه گیر و متداول گردد تا تهمتهای مانند آن را از خودشان دفع کنند و توجه انظار را از خودشان منحرف گردانند و چگونه چنین ماجرایی که مدتها ادامه داشته و منحصر به مدت کوتاهی نبوده مخفی بماند، به هر جهت زنان فتنه جو از در مکر و حیله به بدگوئی از زلیخا پرداختند و گفتند: عشق برهمسر عزیزمصر غالب شده و محبت غلامش تا پرده قلبش نفوذ کرده و صبر ودل و هوش را از او ربوده و بطور مستمر با غلامش مراوده دارد و می خواهد او رابه سوی خود جلب کند و این امر از نهایت گمراهی اوست ، چون او زن است واین امری وقیحانه است که زنی از طبقات اشراف با غلامش چنین کند و این نهایت بی شرمی اوست ، و باید شرافت عزیزمصر را حفظ می کرد، اما او دلبسته و فریفته غلامش شده و از او کام خواسته و حتی بعد از آنکه آن غلام امتناع کرده باز هم متنبه نشده و اصرار و التماس نموده ، راستی که زلیخا وقاحت و گمراهی را به نهایت رسانده .

(31) (فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن واعتدت لهن متکأ و اتت کل واحده منهن سکینا و قالت اخرج علیهن فلما راینه اکبرنه و قطعن ایدیهن و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کریم ):(پس زمانیکه زلیخا مکر زنان راشنید، نزدشان فرستاد و مجلسی مهیا کرد و برایشان پشتی هایی فراهم نمود به هریک از آنان کاردی داد، و به یوسف گفت بیرون شو بر ایشان ، همینکه او رادیدند، از جمالش حیران شده و دستهای خود را بریدند و گفتند: منزه است خدااینکه بشر نیست ، او جز فرشته ای گرامی نیست )، (مکر)یعنی حیله سازی برای رسیدن به مقصود، و زنان شهر از روی حسد این سخنان را می گفتند ومی خواستند زلیخا را رسوا کنند و بدانند چه کسی او را چنین واله و شیدا کرده وزلیخا برای آنکه یوسف را به آنها نشان دهد و ایشان را هم مانند خود اسیر عشق او سازد تا دست از ملامت وی بردارند، کسی را به نزد آنان فرستاد و آنها رادعوت کرد تا یوسف را ببینند و او را در عشقش معذور بدانند و برای هر یک ازآنان تکیه گاهی مهیا کرد والبته بعضی معنای (متکا) را نوعی میوه به نام ترنج تفسیر کرده اند به هر حال زلیخا به هر یک از ایشان کاردی تیز داد تا میوه رابخورند و آنگاه به یوسف امر کرد که بر آنان خروج نماید، احتمالا یوسف درپس پرده ای یا در اتاقی بوده که به آن سالن راه داشته و آنها چون خالی الذهن بوده و مشغول پوست کندن میوه بودند، با خروج ناگهانی یوسف از دیدار جمال بدیع و بی نظیر او حیران و سرگشته شده و به جای میوه دستان خود را بریدند وبا دیدار او وی را عظیم شمردند و حالت دهشت و حیرت به آنها دست داد،بطوریکه شعور و ادراک خود را در آن لحظه از دست دادند و همین امر باعث بریدن دستشان گشت و در آن هنگام حیا و ملاحظه را کنار گذاشتند و همه با هم گفتند: حاشا لله و این کلام تقدیس و تنزیه خداست در امر یوسف ، و آنگاه ادامه دادند این غلام با این حسن صورت و سیرت و جمال خلقت و کمال ظاهر وباطن ، انسان نیست ، بلکه فرشته ای بزرگوار است ، چون بت پرستان عقیده دارندکه ملائکه موجودات شریفی هستند که حیات و علم و حسن و جمال ظاهری ومعنوی از آنها تراوش می کند و آنها را منبع هر خیر و سعادت در عالم می شمارند، و این کلام بدون قصد قبلی و صرفا با مشاهده جمال یوسف از آن زنان صادر شده ، بدون آنکه متوجه باشند که با گفتن این سخن ، خودشان رامفتضح کرده اند وخودشان هم در دام آنچه که به زلیخا نسبت می دادند گرفتارشده اند.

(32) (قالت فذلکن الذی لمتننی فیه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم و لئن لم یفعل ما امره لیسجنن و لیکونا من الصاغرین ):(زلیخا گفت : این همانست که مرا در باره اش ملامت می کردید، من از او کام خواستم و او خویشتنداری کرد واگر آنچه به او دستور داده ام انجام ندهد بطور قطع زندانی و خوار خواهد شد)،بعد از آنکه زنان با بریدن دست خود عملا و با گفتن آن سخنان قولا، مفتضح ورسوا شدند، چاره ای جز پذیرفتن عذر زلیخا و معذور دانستن وی در عشق یوسف نداشتند، لذا زلیخا گفتار خود را فرع گفتار و کردار آنان قرار داد و گفت :پس این همان است که مرا در باره عشقش ملامت می کردید و در واقع بطورعملی و خارجی جواب آنها را داد تا بدانند چه اعجوبه ای باعث شده که اوشرافت و آبروی دودمان و عزت شوهر و عفت خود را بر باد دهد و آنگاه اعتراف کرد که با یوسف مراوده نموده ، اما یوسف عفت ورزیده و خودداری نموده است و او آنچنان دلباخته یوسف بود که بدون هیچ شرم و حیائی ماجرای دلباختگی خود را بی پروا برای آنها بازگفت و چون همه آن زنان در دام عشق یوسف گرفتار شده بودند زلیخا از سر همدردی قصد درد دل نمودن با آنها راداشت و آنگاه تصمیم جازم خود را بیان کرد و گفت من از یوسف دست بردارنیستم و به یوسف فهماند که اگر با او موافقت نکند، تنبیه و مجازات خواهد شدو سخن خود را با لام تأکید، نون قسم و نون تأکید مؤکد نمود تا بفهماند که برعزم خود استوار است و این نحوه گفتار گویای آنست که زلیخا از سر درماندگی خواسته تا هم به زنان مصر عزت و فخر فروشی کند و هم یوسف را تهدید نمایدو این تهدید او از تهدید روز اول سخت تر بود، چون آنجا گفت : جزای کسی که اراده سوء داشته جز زندان یا عذاب الیم چیست ؟ اما در اینجا میان زندان وخواری جمع نمود و در آنجا از شوهرش تقاضا کرد، اما اینجا گفت ، خودم این کار را می کنم و به این صورت فهمانید که آن قدر در قلب شوهرش نفوذ دارد که بتواند او را به هر کار که بخواهد وادار سازد و به هر نحو که دلش بخواهد در اوتصرف کند.

(33) (قال رب السجن احب الی مما یدعوننی الیه و الا تصرف عنی کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین ):(یوسف گفت : پروردگارا زندان برای من ازآنچه آنها مرا به آن می خوانند محبوبتر است و اگر نیرنگشان را از من دور نکنی ،به سوی آنها متمایل می شوم و از نادانان می گردم )، یوسف در مقام مناجات برآمد و کمترین توجهی به زلیخا و آن زنان نفرمود، بلکه توجهش را تنها به درگاه پروردگارش معطوف کرد و نه به قصد نفرین به خود، بلکه در مقام بیان حالت ووضعیت خویش به خداوند عرضه داشت و گفت : خدایا زندان در نزد من ازآنچه این زنان مرا به سوی آن دعوت می کنند خوشتر و نیکوتر است ومی خواست بگوید در جنب محبت تو من زندان را بر لذت معصیت و مراوده بااینها و دوری از تو ترجیح می دهم و باز در مقام بیان زبان حال خود گفت : خدایااگر تو کید اینها را از من نرانی هر آینه من بسوی آنها مایل شده و عمل جاهلانه ای مرتکب می شوم و اگر تو افاضه خود را از من دریغ نمایی من هم مثل سایرین جاهل شده و در مهلکه هوسبازی می افتم و اگر تا حال مقاومت کرده ام به خاطر علمی است که تو به من تعلیم فرموده ای و این دعای خالصانه مؤمنی است که می داند هر چه دارد از خداست و لذا به عصمت خود مغرور نیست ،بلکه طلب زیادت و مزید توجه و ولایت الهی را می نماید.

(34) (فاستجاب له ربه فصرف عنه کیدهن انه هو السمیع العلیم ):(پس پروردگارش او را اجابت فرمود و نیرنگ آنها را از وی دور کرد، بدرستی که اوشنوا و داناست )، پس خداوند دعای یوسف را که از زبان حال او استفاده می شودمستجاب کرد و کید آنها را از او برگرداند و اینکه عده ای توهم کرده اند که این جمله استجابت نفرین یوسف است برای رفتن به زندان ، صحیح نیست ، بلکه خداوند سوءو فحشاء و کید زنان را از او دور کرد، چون خدا شنوای دعای بندگان و علیم نسبت به احوال آنهاست و از گفتار آیات شریفه بر می آید که ،اولا):زنان دیگر هم مانند زلیخا نسبت به یوسف قصد مراوده نموده اند، ثانیا):عصمت و نیروئی که یوسف را در برابر آنان حفظ فرمود، یک نیروی آنی ودفعی نبوده ، بلکه یک امر تدریجی بوده که یوسف در هر لحظه برای افاضه آن به خدا پناه برده و از او مدد می طلبیده ، ثالثا): این نیروی الهی و عصمت ربانی ازسنخ معارف و علوم بوده ، به دلیل آنکه یوسف عرض می کند: خدایا اگر کید آنهارا از من برنگردانی از جاهلان می شوم ، همچنانکه به زلیخا هم قبلا گفت :ظالمان رستگار نمی شوند.

(35) (ثم بدا لهم من بعد ما راوا الایات لیسجننه حتی حین ):(آنگاه بعد از آن نشانه هایی که دیده بودند، بر ایشان آشکار شد که او را تا مدتی زندانی کنند)،منظور از نشانه ها، علاماتی است که بر برائت و بی گناهی یوسف از اتهام دلالت می کردند، مثل : شهادت آن طفل و پارگی پیراهن از پشت و شاید هم بریدن دستان زنان و دلدادگی آنها و سپس عفت و اعتصام ورزیدن یوسف و اعتراف زلیخا همسر عزیزمصر به اینکه او شخصا از یوسف کام خواست و یوسف امتناع نموده ،خلاصه این نشانه ها باعث شد که رأی عزیزمصر و همسرش و خواص در بارش بر این قرار بگیرد و هم سوگند شوند که تا مدتی یوسف را زندانی کنندتا این صحبتها در باره مراوده زلیخا از یوسف قطع شود و مردم ماجرا را فراموش کنند، یعنی تامدتی که به قول فارسی زبانان آبها از آسیاب بیافتد و به این وسیله دودمان و دربار عزیزمصر را از رسوائی و تهمت و ننگ حفظ کنند و شاید هم برای اینکه امنیت عموم شهر را حفظ کرده باشند و اجازه ندهند زنان مصر مفتون حسن و جمال او شوند که در این صورت بلوائی در شهر به راه می افتاد و از بقیه ماجرای یوسف و اعترافی که زلیخا در آخر کار می نماید، معلوم می شود زلیخابعد از زندان رفتن یوسف امر را بر شوهرش مشتبه کرده و او را نسبت به یوسف در شک و شبهه انداخته و آنچنان در شوهر تسلط و نفوذ داشته که با وجود آنهمه نشانه ها بر بیگناهی یوسف بازهم شوهر را متقاعد کرده که یوسف را به زندان اندازد تا به این وسیله یوسف را ادب کرده و به اطاعت خود مجبور سازد وتهمت مردم را نیز از خود دفع کند.

(36) (و دخل معه السجن فتیان قال احد هما انی ارینی اعصر خمرا و قال الاخرانی ارینی احمل فوق راسی خبزا تاکل الطیر منه نبئنابتاویله انا نریک من المحسنین ):(به همراه یوسف دو جوان وارد زندان شدند، یکی از آنها گفت : من درخواب دیدم که انگور را برای شراب می فشارم ، دیگری گفت ، من دیدم که بربالای سر خود نان حمل می کنم و پرنده ها از آن تناول می کنند، ای یوسف تو مارا از تعبیر این خواب آگاه کن ، بدرستی که ما تو را از نیکوکاران می بینیم )، پس دوغلام از غلامان پادشاه همراه یوسف وارد زندان شدند و بعد از مدتی هردوخوابی دیده و برای تعبیر آن نزد یوسف آمدند، اولی گفت : من در خواب دیدم که انگور را برای تهیه شراب می فشارم و دومی گفت : در خواب دیدم که طبق نانی بر سر دارم و مرغان هوا به آن نان نوک می زدند و آنگاه هر دو از یوسف خواستند که تأویل آن خوابها را برایشان بیان کند و گفتند ما معتقدیم که تو ازنیکوکاران هستی ، چون در سیمای تو آثار نیکوئی را می بینیم و افراد محسن ونیکو ارتباط امور را به بهترین صورت در می یابند و نظر آنان نزدیکترین نظر به طریق هدایت و صواب است .

(37) (قال لا یأتیکما طعام ترزقانه الا نباتکما بتأویله قبل ان یاتیکما ذالکمامما علمنی ربی انی ترکت مله قوم لا یؤمنون بالله و هم بالاخره هم کافرون ):(یوسف فرمود: من قبل از آنکه طعام برای شما بیاید و تناول کنید، شمارا از تعبیر آن آگاه می کنم ، این علم را خدای من به من آموخته است ، زیرا که من آیین گروهی را که به خدا ایمان نداشته و نسبت به آخرت کافرند ترک کرده ام )،چون آن دو زندانی برای شنیدن تعبیر خوابشان به نزد یوسف آمده و وی رامحسن نامیده بودند آن حضرت موقعیت را مناسب دید تا اسرار توحید را بیان نموده و آنها را به پرستیدن چنین خدایی که شریکی ندارد و علم تعبیر رؤیا را به او آموخته دعوت کند و آنگاه فرمود: هیچ طعامی در زندان برای شما نمی آورند،مگر آنکه من تأویل و حقیقت آن طعام را برای شما بیان می کنم ، آری این اسراررا خدای من به من آموخته و شاید هم ضمیر در (تأویله ) به رؤیا برگردد که در این صورت معنا چنین می شود که قبل از آنکه طعام را بیاورند من شما را از تعبیرخوابتان آگاه می کنم که این معنا در حقیقت وعده به تسریع بر آوردن حاجت آنهاست ، اما این معنا از سیاق بدور است و مراد آنجناب دعوت ایشان به توحیدبوده و به همین جهت هم در ادامه می گوید این علم از علوم اکتسابی و عادی نیست ، بلکه علمیست که پروردگارم به من عنایت کرده و علت اعطای این علم هم این است که من کیش و آیین مشرکین را پیروی نکرده ام و روش افرادی را که ایمان به خدا و آخرت ندارند ترک نموده ام ، با اینکه مشرکان اعتقاد به خدا دارند،چون معتقد به شریک و واسطه برای خدا بوده و به جای معاد قائل به تناسخ هستند، لذا به خدا و قیامت ایمان حقیقی ندارند و به همین دلیل حضرت یوسف (ع ) صریحا آنها را کافر نامیده است .

(38) (و اتبعت مله ابائی ابراهیم و اسحق و یعقوب ما کان لنا ان نشرک بالله من شی ء ذلک من فضل الله علینا و علی الناس و لکن اکثر الناس لایشکرون ):(و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی می کنم و ما راشایسته نیست که هیچ چیزی را شریک خدا بگیریم و این توحید، فضل وعطایی است از جانب خداوند بر ما و بر همه مردم ولیکن اکثر مردم شکر این عطیه را بجا نمی آورند)، آیه شریفه در ادامه سخنان حضرت یوسف (ع ) است که می فرماید: من از آیین پدرانم پیروی می کنم و به این صورت اصل و نسب خودرا برای آنها بیان کرده و آنگاه می فرماید که ما اهل بیت را حق آن نیست که ذره ای شرک بورزیم و خدای سبحان راهی بسوی شرک برای ما نگذاشته و ما را از آن منع نموده و این منع از شرک ، خود فضل و عطائی از جانب خداست که شامل حال ما و سایر مردم شده ، اما اکثر مردم شکر این نعمت را بجا نیاورده و کفران می نمایند. و این فضل همان نعمت هدایت به توحید است که خداوند بواسطه انبیاءخود سایر مردم را نیز هدایت نموده و این بالاترین فضل و عطیه الهیست ، پس مردم باید به مقدار توانشان به اهل حق روی آورده و با پیروی از ایشان و اهتداءبه هدایت آنان رستگار گردند، اما اغلب مردم نعمت نبوت و رسالت را انکارکرده و اهل نبوت را پیروی نکرده و به این ترتیب نعمت توحید را کفران نموده و برای خدای واحد شریکانی از ملائکه و جن و انس گرفته و از فضل خدا اعراض کرده اند.

(39) (یا صاحبی السجن ء ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار):(ای دو رفیق زندانی من ، آیا خدایان پراکنده و بی حقیقت بهترند یا خدای یکتای غالب )، این کلام حضرت یوسف (ع ) دعوت آندو رفیق زندانی را برای اختیار وبرگزیدن عبادت خدای متعال است و آنحضرت معالم و معارف دینی را ترسیم نموده و پایه های شرک و طاغوت را ویران و متزلزل می نمایند تا آندو نفر به حقانیت خدای واحد معترف گردند و اگر معبودهای دیگر غیر از خدا را (ارباب متفرق ) نامید به جهت آنست که مردم معاصر ایشان معتقد بودند که ملائکه صفات خدا یا تعینات ذات مقدس اویند و جهات خیر و سعادت عالم را به هریک از ملائکه نسبت می دادند، مثلا قائل به اله علم ، اله قدرت ، اله آسمان ، اله زمین و... بودند و نیز جنیان را می پرستیدند و آنها را مبدأ شر در عالم می دانستندو همچنین سلاطین و پادشاهانشان را می پرستیدند و همین امر یعنی تفرقه وتعدد در اله ، حال ، حضرت یوسف (ع ) آنها را به حکم فطرت به پذیرش خدای واحد دعوت کرده و می فرماید:آیا این اله های متعدد و متفرق خیر بوده وصلاحیت پرستش دارند یا الله که پروردگار یکتا و قهار است و به قهاریت وغلبه خود آن معبودهای خیالی را باطل می نماید؟ چون او وجودیست که عین حق است و بطلان در او راه ندارد و هرگز محدود به حدی نیست و موجودی واجب و غیر متناهی است که صفاتش عین ذاتش می باشد، پس او واحد است به وحدت حقه حقیقیه که هیچ گونه شائبه کثرت در او راه ندارد، او به قهاریت ویگانگی خود همه تفرقه های متصور را از بین برده و اثبات می کند که آنچه درعالم واقع می شود تنها به ید قدرت مطلقه الهی است و فقط او مبدأ همه افعال عالم است نه ملائکه و جن و... . در برابر این حجت قاطع یوسف (ع )، برای مشرکان تنها ممکن است یک شبهه باقی بماند و آن اینکه بگویند خدایی با چنین عظمت ، ما فوق عقول ماست و ما قدرت بر این نداریم که او را بپرستیم ، پس باید معبودها و شفیعانی را قراردهیم تا واسطه بین ما و او باشند و جواب این شبهه را حضرت یوسف (ع ) در آیه بعدی می فرمایند.

(40) (ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها انتم و اباءکم ما انزل الله بهامن سلطان ان الحکم الا لله امر الا تعبدوا الا ایاه ذلک الدین القیم و لکن اکثرالناس لا یعلمون ):(آنچه شما غیر از خدا می پرستید چیزی جز اسامی بی حقیقت و خیالی نیست که خودتان و پدرانتان آن را ساخته اید و خدا هیچ دلیلی برای آن نازل نکرده ، حکم جز برای خدا برای دیگری نیست و او امر نموده که جز او را نپرستید، این آیین محکم است ولی بیشتر مردم نمی دانند)، این قسمت از کلام حضرت یوسف متوجه همه مشرکان است و می فرماید هیچ مسمایی درورای این اسامی وجود ندارد، یعنی اله آسمان ، اله خشکی و اله دریا و...همه صرف اسامی بی محتوایی هستند که مشرکان از نزد خود ساخته و پرداخته اندوخداوند در باره این اسماء هیچ برهانی نفرستاده تا بگوید که ورای این اسماءمسمیاتی هست و یا شفاعت و وساطت آنها را اثبات کند، چون همه امور به دست خداست و حکم تنها از کسی صحیح است که کمال تصرف را داشته باشدو خدا یگانه متصرف و مدبر امور عالم است و تربیت بندگان بدست اوست و لذاحکم تنها مخصوص خداست نه حکام و سلاطین و طاغوتها و این انحصارحاکمیت برای خدا محققا به جهت اختصاص او برای عبادت است ، یعنی چون تنها معبود هستی خداست ، تنها حاکم نیز اوست ، پس تسلط و حکم و طاعت وعبادت تنها مخصوص خداست و هر کس در یکی از این امور با او منازعه کند وادعای این امور را بنماید کافر شده و هر کس بپذیرد که تشریع و حاکمیت ازیکدیگر جدا هستند شرک ورزیده . و لذا همین خدای صاحب حکم ، دستور داده که جز او را نپرستید و این امرمبین آنست که خدا امری به عبادت واسطه ها و شفعا ننموده و تنها آیین قیم واستوار همین است ، کلمه (قیم ) یعنی قائم به امری که در قیام خود و تدبیر آن امرقوی باشد و یا امر قائم به خود و بدون تزلزل ، لذا معنای آیه این است که تنها،دین توحید است که قادر بر اداره جامعه و سوق دادن آن به سوی سر منزل سعادت می باشد و دین محکمی است که تزلزل در آن راه ندارد و تمام معارفش برحق بوده و بطلانی در آن نیست و هدایتی است که ضلالتی در آن راه ندارد، امابیشتر مردم بخاطر علاقه و انسی که به محسوسات دارند و در زخارف زائل شدنی دنیا فرو رفته اند، سلامت دل و استقامت عقل را از دست داده اندو این معنارا درک نمی کنند و تنها به ظواهر زندگی دنیا اکتفا کرده و از آخرت روی گردان وغافل شده اند( یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون ).


تفسیر سوره یوسف ( از آیه 1 تا آیه 20 )
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره یوسف

الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ1إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ2نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلینَ3إِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی‏ ساجِدینَ4قالَ یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلى‏ إِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ5وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلى‏ آلِ یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیمٌ6لَقَدْ کانَ فی‏ یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسَّائِلینَ7إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبینا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفی‏ ضَلالٍ مُبینٍ8اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحینَ9قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ10قالُوا یا أَبانا ما لَکَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ11أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ12قالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنی‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ13قالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ14فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ15وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ16قالُوا یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقینَ17وَ جاؤُ عَلى‏ قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ18وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یَعْمَلُونَ19وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزَّاهِدینَ20

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(1) (الر تلک ایات الکتاب المبین ):(الر این آیه های کتاب روشن است )،حروف مقطعه چنانچه گفتیم رموزی خاص بین خداوند و رسولش می باشد ودر هر سوره با محتوای آن سوره در ارتباط است و سوره هایی که با یک نوع ازحروف مقطعه آغاز می شوند به نوعی در مواضع اشتراک دارند و همچنین اشاره ای به معجزه بودن قرآن دارند که چگونه خداوند با همین حروف تهجی که سایر مردم نیز از آن بهره می برند کتابی با این مضامین بلند آفریده است ، به هرجهت (الله یعلم ).اما لفظ(تلک ) که مخصوص اشاره به دور است برای بیان عظمت وبزرگداشت قرآن استفاده شده و مراد از (کتاب مبین ) قرآن کریم است که هم خودش واضح و آشکار است و هم معارف و حقایق الهی را که متضمن مبدأ ومعاد است روشن نموده و توضیح می دهد، و اگر در این سوره قرآن را با لفظ(کتاب مبین ) نام برده به جهت آنست که در این سوره ماجرای خاندان یعقوب بیان می شود و ممکن هم هست که مراد از (کتاب مبین ) لوح محفوظ باشد.

(2) (انا انزلناه قرانا عربیالعلکم تعقلون ):(ما آن قرآن را عربی نازل کرده ایم تاشاید تعقل کنید) یعنی ما قرآن را در مرحله انزال به صورت قرائت عربی درآوردیم و آن را به گونه الفاظی خواندنی مطابق با الفاظ معموله در نزد عرب قراردادیم تا در خور فهم تو و امت تو باشد و اگر در مرحله وحی به قالب الفاظخواندنی در نمی آمد قوم تو متوجه اسرار آن آیات نمی شدند و تنها مختص به درک و دریافت تو می گردید و انسان عاقل با اندکی تدبر در می یابد که این کتاب عظیم با همین زبانی نازل شده که در دسترس همه امت عرب بوده ، اما عقل بشراز آوردن یک آیه مانند آن عاجز است ، پس قطعا این کتاب وحیی از جانب خدای متعال می باشد، و در جای دیگر می فرماید:(انا جعلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون وانه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم )، بدرستی که ما قرآن را به زبان عربی قرار دادیم تا اینکه شما تعقل کنید و همانا این کتاب در ام الکتاب نزد ما بسیار بلند مرتبه ومحکم است ).

(3) (نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القران و ان کنت من قبله لمن الغافلین ):(ما برای تو نیکوترین داستانها را با وحی نمودن این قرآن ،بازگو می کنیم ، اگر چه تو قبل از این ، از بی خبران بودی )،(قص )به معنای پیروی از اثر و رد پاست و داستان یوسف بهترین داستان است که در آن اخلاص توحیددر عبودیت حکایت می شود و نیز چگونگی ولایت خدای سبحان نسبت به بنده اش آشکار می گردد که او را از حضیض ذلت به اوج عزت می رساند و او رادر راه محبت و سلوک خویش تربیت می کند و اگر داستان سرائی باشد بازهم ازنیکوترین آنهاست ، چون قصه ای عاشقانه را به گونه ای بیان نموده که ممکن نیست ، کسی چنین داستانی را عفیف تر و پوشیده تر از آن بسراید و به هر صورت خطاب به پیامبر می فرماید ما با وحی خود این داستان را برایت آشکار نمودیم وتو پیش از این از آن بی خبر بودی و یا از این قبیل موضوعاتی که قرآن بیان می کند اطلاع نداشتی .

(4) (اذ قال یوسف لابیه یا ابت انی رایت احد عشر کوکبا و الشمس و القمررایتهم لی ساجدین ):(زمانیکه یوسف به پدرش گفت : ای پدر، من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که برای من سجده می کنند)،آغاز ماجرای یوسف حکایت خواب اوست ، برای پدرش یعقوب که رؤیت یوسف شامل دونوع رؤیت بوده ، یکی ، دیدن امری مادی و صوری که همان دیدن ستاره ها و ماه و خورشید باشد و دیگری ، دیدن امری معنوی که رؤیت سجده و خضوع وتعظیم آنها و سجده ای از روی اراده و علم و عقل بوده و خداوند با این رؤیای صادقه از ابتدا و شروع تربیت یوسف دورنمای آینده درخشان او را به وی نشان می دهد تابرای او بشارتی باشدکه در برابر ناملایمات تحمل خود راازکف ندهد. در روایت آمده است که این سوره بعد از عام الحزن (سال وفات حضرت خدیجه (س )و ابوطالب (ع )) برای خوشحال نمودن و تسلای خاطر پیامبرنازل شد تا بداند که چگونه خداوند پس از دشواری و سختی به بندگان مخلص خودگشایش می دهد و این داستان کامل به نحو کنایه به ماجرای اخراج پیامبر(ص ) ازمکه و ابتلاء ایشان به شدت و سختی و آزمایش دشوار ایشان اشاره دارد.

(5) (قال یا بنی لا تقصص رؤیاک علی اخوتک فیکیدوا لک کیدا ان الشیطان للا نسان عدو مبین ):(پدرش فرمود: ای پسرکم رؤیای خود را به برادرانت مگوکه در باره تو نیرنگی می کنند، چون شیطان دشمن آشکار انسان است )، لفظ(بنی ) که دلالت بر تصغیر می کند برای بیان نهایت محبت بکار می رود،یعقوب (ع ) وقتی خواب یوسف را شنید دانست که خداوند عهده دار امر یوسف است و او بزودی رفعت مقام می یابد و بر اریکه سلطنت تکیه می زند و چون نسبت به یوسف علاقه خاصی داشت ، ترسید که مبادا برادرانش خواب وی رابشنوند و از روی حسادت به او صدمه ای بزنند تا بین او و تحقق رؤیایش مانع وحائل گردند و این امر را هم به القاء شیطان و کید او مرتکب خواهند شد، چون شیطان با کید خود انسان را می فریبد و او دشمنی آشکار برای بشر است . لذا یعقوب به جهت محبت زایدالوصفی که به یوسف داشت نهی از بازگویی رؤیا را مقدم بر بشارت به او قرار داد.

(6) (و کذلک یجتبیک ربک و یعلمک من تاویل الاحادیث و یتم نعمته علیک و علی ال یعقوب کما اتمها علی ابویک من قبل ابراهیم و اسحق ان ربک علیم حکیم ):(اینگونه پروردگارت تو را بر می گزیند و تعبیر احادیث را به تو تعلیم می دهد و نعمت خود را بر تو وبر خاندان یعقوب کامل می کند همچنانکه آن رابر پدرانت ابراهیم و اسحاق کامل کرده بود، همانا پروردگار تو دانا و حکیم است )، پس آنگاه در مقام بشارت به یوسف (ع ) فرمود: اینگونه است که خداوندتو را به مزید کرامتش اختصاص داده و رحمتش را شامل تو گردانده و تو را ازگمراهی و سرگردانی در راههای گوناگون شیطانی حفظ می کند و تو را در مسیرصراط مستقیم قرار داده و نیز تأویل احادیث رابه تو می آموزد، (تأویل ) یعنی پیشامدی که بعد از دیدن خواب پیش می آید و خواب را تعبیر می کند، همچنانکه سجده پدر و مادر و برادران یوسف در نظرش بصورت سجده ماه و خورشید ویازده ستاره مجسم گشته بود و (احادیث )، هم شامل رؤیاها و عالم خواب می شود و هم شامل وقایع و حوادثی می گرددکه انسان درعالم بیداری تصورمی کند. چون بین حوادثی که انسان در خواب می بیند و اتفاقات خارجی که منشأایجاد آن رؤیاست ارتباط بسیار نزدیکی وجود دارد و اصولا همه خوابها جنبه صادقه و رحمانی ندارند، چون بعضی خوابها ناشی از القائات شیطان است وبعضی دیگر صرفا از حالت مزاجی و حوادث روزانه شخص خواب بیننده ناشی می شوند، پس علم تعبیر خواب در واقع هدایتی از جانب خداست که شامل حال بنده اش یوسف گشته که آن حضرت می توانسته به اذن خدا روابط میان رؤیاها راکشف نموده و احادیث نفس و حقایق را تعبیر نماید. اما در خصوص (اتمام نعمت )،(نعمت ) یعنی حالت خوش و نیکو و باید دانست عطایای الهی مثل مال و جاه و همسر و اولاد و امثال آن مطلقا نعمت محسوب نمی شوند، بلکه اینها وقتی مصداق نعمت هستند که در طریق سعادت انسان بوده و انسان را به رنگ ولایت الهی در آورده و او را به خدا نزدیک کنند و در غیراین صورت نقمت بشمار می روند، اما نعمت که خداوند آن را در حق یوسف تمام نمود، نعمت اعطا حکم و نبوت و پادشاهی و عزت در مصر است و اینکه او را از بندگان مخلص خود قرار داده ، تأویل احادیث را به وی تعلیم داد و نعمت خاندان یعقوب به آنست که خداوند چشم یعقوب را به داشتن فرزندی چون یوسف روشن گردانید و او و اهل بیتش را از بیابان و صحرانشینی به شهر آورد ودر کاخهای سلطنتی آنها را از زندگی مرفهی برخوردار نمود و اتمام نعمت برپدرانش ابراهیم و اسحاق نیز به آنست که خداوند ایشان را از خیر دنیا و آخرت برخوردار نمود، پس این نعمات در خانواده یعقوب امری مستمر و دائمی بوده و پروردگار تو علیم است و هیچ چیز از دائره علم او بیرون نیست و لذا از احوال بندگانش آگاه بوده و حکیم است ، پس به هر کس به مقدار استحقاقش اعطاءمی کند و در تدبیر خود خطا نمی نماید و به همین دلیل می داند که ستمکاران برتو، تا چه حد لایق عذابند.

(7) (لقد کان فی یوسف و اخوته ایات للسائلین ):(به تحقیق در ماجرای یوسف و برادرانش برای پرسش کنندگان نشانه های عبرت وجود دارد)،از این آیه آشکار می شود که جماعتی ، داستان یوسف (ع ) را از رسولخدا(ص )پرسیده ، و یامطلبی در ارتباط با او داشته اند که در جواب ایشان این سوره نازل شده ، و داستان از اینجا شروع می شود که برادران یوسف به وی حسد ورزیده و او را در قعر چاه می اندازند و سپس به عنوان برده ای او را به کاروانی می فروشند و ظاهرا او را ازسر راه برداشته و وی را بسوی هلاکت سوق می دهند، اما خداوند بوسیله همین اسباب او را زنده کرد و هر چه اراده کردند که او را ذلیل کنند، خداوند وی رارفعت داد و این آیات نشانه آنست که اگر بنده ای عبودیت خود را برای خداخالص کند، خداوند عهده دار امور او می شود و وی را رفعت می بخشد، اگر چه وضعیت اکثر بندگان غیر از این است .

(8) (اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الی ابینا منا و نحن عصبه ان ابانا لفی ضلال مبین ):(زمانیکه برادران گفتند: هر آینه یوسف و برادرش در نزد پدرمان محبوبتر از ما هستند، در حالیکه ما دسته ای نیرومندیم ، بدرستی که پدرمان درگمراهی آشکار است )یوسف و برادرش بنیامین از یک مادر بوده ، اما سایربرادران از مادران دیگر بوده و مردانی قوی هیکل و نیرومند بودند که تدبیر امورخانه و دامها و اموال به عهده ایشان بود و آنها گروهی پشتیبان یکدیگر بوده وقادر به دفاع در برابر دشمنان بودند، اما حضرت یعقوب (ع ) یوسف و برادرش بنیامین را که اطفالی صغیر بودند بیشتر از آنان دوست می داشت و این امر از نظربرادران دیگر، نهایت ضلالت از طریق راست و کج سلیقگی و فساد روش بود،از این سخنان معلوم می شود که فرزندان یعقوب مردمی خداپرست و معتقد به نبوت پدرشان بوده اند، ولی حسد آنها را به این امر واداشت و هدفشان هم این بود که محبت پدر را متوجه خود سازند، اما در خصوص اینکه چرا حضرت یعقوب به این دو فرزند توجه بیشتر داشته ، باید گفت ، چون آنحضرت به علم نبوت در جبین آندو آثار کمال و تقوا را مشاهده می کرده ، به آندو محبت بیشتری داشته ، نه از روی هوی و هوس ، چون او پیامبری معصوم وعاری از این اوهام بوده است .

(9) (اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا یخل لکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوما صالحین ):(یوسف رابکشید، یا او را به سرزمینی دور بیافکنید تا علاقه پدرخالص برای شما شود و پس از آن مردمانی صالح و شایسته شوید)، این سخنان نتیجه مشورت آن برادران است که نهایتا برای آنکه محبت پدر را خاص خودنمایند، تصمیم بر قتل یا تبعید یوسف گرفتند،(قتل ) پس از (شرک ) از بزرگترین گناهان کبیره است و منظورشان از (طرح ) این بود که یوسف را به سرزمین دوری بفرستند که دیگر نتواند به خانه و نزد پدر برگردد تا به این صورت یوسف که نزدپدر بسیار محبوب بود کنار رفته و با از بین رفتن مانع ، محبت پدر منحصر به ایشان شود و توجه او به آنان معطوف گردد و با خودشان گفتند، که بعد از انجام این معصیت توبه می کنیم و افراد صالحی می شویم و این کلمه دال بر آنست که آنها افرادی مؤمن بوده اند و خطا و صواب را از هم تشخیص می داده اند لکن حسد بر آنها غلبه کرده و شیطان این عمل پلید را برایشان زینت داده و به آنهاتلقین نموده بود که بعد از انجام این عمل می توانید توبه کنید، غافل از اینکه اینچنین توبه ای هرگز پذیرفته نمی شود، زیرا توبه مخصوص کسانی است که ازروی جهالت مرتکب گناه می شوند و خطا را از صواب تشخیص نمی دهند، اماکسی که می داند و گناه می کند در واقع می خواهد با خدای خود نیرنگ بزند و به خیال خود، از راه توبه عذاب خدا را از خود دفع کند،(انما التوبه علی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب )، (بدرستی که توبه در نزد خدا برای کسانی است که عمل ناشایست را از روی جهل مرتکب می شوند و سپس به زودی توبه می کنند). بعضی از مفسران گفته اند که مراد از (صلاح ) در این آیه ، صلاح و روبراه شدن زندگی دنیا و انتظام امور آن است و معنا چنین است که بعد از یوسف مردمی صاحب زندگی خوش بوده و با پدر به خوبی و خوشی زندگی کنید.

(10) (قال قائل منهم لا تقتلوا یوسف و القوه فی غیابت الجب یلتقطه بعض السیاره ان کنتم فاعلین ):(یکی از آنها گفت ، یوسف را نکشید و اگر مصمم برانجام کاری هستید او را در قعر چاهی بیافکنید تا بعضی مسافران او را برگیرند)،(جب ) یعنی چاهی که لبه ندارد، از میان برادران، یکی از آنها که به یوسف علاقه مند بوده از ترس هلاک شدن یوسف ، پیشنهاد می دهد که یوسف را در قعرچاهی بیاندازند تا بعضی از کاروانهای مسافرتی او را از چاه برگرفته و با خود به سرزمینی دور ببرند که دیگر خبری از او نرسد.

(11) (قالوا یا ابانا ما لک لاتامنا علی یوسف و انا له لناصحون ):(گفتند: ای پدر برای چه ما را در باره یوسف ، امین نمی شماری در صورتی که ما برای اوخیرخواه هستیم ) ظاهرا برادران پیشنهاد آن شخص پیشنهاد دهنده را پذیرفته وتصمیم به اجرای نقشه مورد نظرشان گرفتند و لاجرم لازم بود اول پدر را که نسبت به آنها بدبین بود نسبت به خود خوشبین سازند و لذا با لحنی که عطوفت و رحمت او را برانگیزد وی را مخاطب قرار دادند و گفتند: ما خیر یوسف رامی خواهیم و قصد ما رضایت و شادمانی اوست ، و به این وسیله خود را بی غرض جلوه دادند تا قلب پدر از کدورت شبهه پاک شده و به آنها اطمینان کند.

(12) (ارسله معنا غدا یرتع و یلعب و انا له لحافظون ):(او را فردا با ما بفرست تا آزادانه گردش و بازی کند و ما از او محافظت می کنیم )، (رتع ) در حیوان به معنای چریدن و در انسان به معنای گردش و میوه خوردن است ، آنان در این آیه گفتار خود را بسیار مؤکد نمودند(ان ، لام تأکید و جمله اسمیه )تا پدر را دلگرم سازند و ابتدا(در آیه سابق ) گفتند یوسف از ناحیه ما تأمین جانی دارد (انا له لناصحون )،و آنگاه گفتند: یوسف از ناحیه غیر ما نیز ایمن خواهد بود، چون مامحافظ او هستیم و تاوقتی نزد ماست ، ایمن است (انا له لحافظون )، پس با این سخنان دل پدر را نرم نمودند تا راضی شود یوسف را برای بازی و تفریح همراه آنان به صحرا بفرستد.

(13) (قال انی لیحزننی ان تذهبوا به و اخاف ان یاکله الذئب و انتم عنه غافلون ):(یعقوب گفت : من از اینکه او را ببرید غمگین و دلواپس می شوم ومی ترسم که مبادا در حالیکه شما از او غافلید، گرگ او را بخورد)، این آیه حکایت پاسخ یعقوب (ع ) است که به جای آنکه بگوید من از شما نامطمئن هستم وضع درونی خود را در غیاب یوسف با رعایت ملاطفت نسبت به آنان برایشان شرح داده تا عناد و لجاجت آنها تحریک نشود و با تأکید فراوان فرموده :من از اینکه او را ببرید قطعا اندوهگین می شوم و با عذری موجه بهانه آورده که من بیمناکم که اگر از او غافل شوید گرگ او را بخورد و این امری موجه است ،چون در چراگاهها و بیابان گرگ فراوان است و غفلت ایشان از یوسف نیز امری طبیعی و ممکن است و با این بهانه یعقوب (ع ) می خواسته تا مانع از رفتن یوسف شود.

(14) (قالوا لئن اکله الذئب و نحن عصبه انا اذا لخاسرون ):(گفتند: چگونه گرگ او را بخورد با اینکه ما جماعتی نیرومندیم ، اگر چنین شود در این صورت ما زیانکار خواهیم شد)، در اینجا برادران خود را به نادانی زدند و تجاهل کردندکه نمی دانند منظور پدر چیست و آنها را امین نمی داند و لذا با لحنی انکاری وآمیخته با تعجب گفتند: ما جمعیتی نیرومند و مددکار یکدیگریم و به خدا قسم خوردند که اگر با این حال ، گرگ او را بدرد، هر آینه زیانکار خواهند بود و این سوگندهای موکد برای آن بود که پدر را دلخوش کنند تا او مانع از بردن یوسف نشود.

(15) (فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجب و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا وهم لا یشعرون ):(پس زمانی که او را بردند و متفق شدندکه او را در قعر چاه قرار دهند به او وحی کردیم که آنان را از این عملشان خبردارخواهی کرد و آنها درک نمی کنند)، (اجماع ) یعنی همفکری و هم سخنی جماعتی در یک امر و متفق شدن آنان . ظاهرا برادران یوسف توانستند پدر را راضی کنند که یوسف را همراه خودببرند و آنگاه همه متفق شدند و تصمیمشان را عملی کردند، در آیه شریفه جواب (لما) حذف شده تا اشاره به شدت شناعت و فجیع بودن عمل ایشان نماید، به نحوی که قابل گفتن نیست و پس از سکوت از اصل وقوع قضیه ، به جریانات پس از ماجرا می پردازد و می فرماید در آن هنگام به آن طفل بی گناه وحی کردیم که سوگند می خورم قطعا، روزی برادرانت را به حقیقت و تأویل اعمالشان خبر خواهی داد و ایشان برای طرد و خاموش کردن نور تو چنین عملی را مرتکب شدند، اما غافلند از اینکه همین عملشان مقدمات نزدیک کردن ورساندن تو به اریکه سلطنت است و باعث علو شأن و رفعت مقام تو می گردد،اما ایشان نمی فهمند و تو بزودی این مطلب را به آنان خواهی فهماند، البته وجوه دیگری هم در باب جمله (لا یشعرون ) ذکر شده که خالی از سخافت نیست .

(16) (وجاؤ اباهم عشاء یبکون ):(و هنگام شب گریه کنان نزد پدر آمدند)،آنها اظهار ناراحتی کرده و خود را گریان نمودند تا امر را بر پدرشان مشتبه کنندکه او آنها را در مطلب دروغی که می گفتند تصدیق نموده ، حرفشان را بپذیرد وایشان را تکذیب نکند.

(17) (قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا فاکله الذئب و ما انت بمؤمن لنا و لو کنا صادقین ):(گفتند: ای پدر، ما به مسابقه رفتیم ویوسف را نزد اثاث و بارو بنه خویش نهاده بودیم ، پس گرگ او را خورد و توسخن ما را باور نداری ، اگر چه که راستگو باشیم )،(سبق )به معنای پیشی گرفتن و(تسابق ) به معنای از یکدیگر جلو زدن و مسابقه است ، پس برادران یوسف نزدپدر ادعا کردند که ما برای مسابقه دو رفته بودیم و یوسف را نزد باروبنه خودگذاشته بودیم که گرگی او را خورد و همه اسباب از ما قطع شده بود و ما هیچ راه چاره ای نداشتیم و بدبختی و یأس ما این است که با اینکه راست می گوئیم می دانیم تو گفتار ما را باور نمی کنی و این کلام دال بر اینست که آنها می دانستندکه کلامشان غیر قابل باور بوده و عذرشان پذیرفته نیست ، اما طوری وانمودکردند که راستگویند و خود را محق جلوه دادند و این تعبیر کنایه از آن بود که کلام ما صدق و حق است .

(18) (و جاؤ علی قمیصه بدم کذب قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبرجمیل و الله المستعان علی ما تصفون ):(و پیراهن او را با خونی دروغین بیاوردند، یعقوب گفت : بلکه دلهای شما این امر را برایتان نیکو نموده ، پس صبرنیکو است و خدا در آنچه وصف می کنید مدد کار و فریاد رس است )، از ظاهرآیه شریفه استفاده می شود که پیراهن خون آلود به صورتی بود که نمودار دروغ ایشان بوده است ، چون شخصی که درنده ای او را پاره کرده و خورده معقول نیست که پیراهنش سالم مانده باشد، لذا دروغ دوامی ندارد و هیچ گفتار دروغی نیست جز آنکه در اجزای آن تنافی و تناقض وجود دارد که شاهد بر دروغ بودن آنست و هر چند که ظاهرش فریبنده باشد و طراح آن هم خیلی ماهرانه آن دروغ را طراحی نموده باشد باز هم عاقبت دروغ بودن آن فاش خواهد شد، چون نظام وجود اجزائش به هم ارتباط دارد و هرگز در وسع انسان و هیچ سبب مفروضی نمی گنجد که وقتی چیزی از حقائق عالم وجود را مخفی می کند، تمام مواردمرتبط با آن را مخفی کند و از همین روست که دولت حق برقرار و دولت باطل فانی است ، اگر چه مدتی باطل در جولان باشد، اما نهایتا حق پیروز است (ان الله لایهدی من هو کاذب کفار)،(بدرستی که خداوند فرد دروغگو و کافر را هدایت نمی کند). به هر صورت حضرت یعقوب (ع ) در برابر دروغ آنان صبر کرد و فرمود:نفس شما این امر را برایتان بیاراست و شما را وسوسه کرد وگرنه امر چنانچه می گویید واقع نشده ، پس من صبری نیکو در پیش می گیرم و شکایتی نمی کنم وبر مصیبتی که بر من وارد شده تحمل و بردباری می نمایم و براستی وقتی پسران قدرتمند و ارشد او سبب نزول این مصیبت بودند، چگونه می توانست آنها را ازخود براند، لذا چاره ای جز صبر نداشت و این کلام آنحضرت قرار دادن سبب درجای مسبب است ، یعنی به جای آنکه بفرماید:(من در برابر مصیبت صبر می کنم ،چون صبر نیکوست ) فرمود (صبر خوب است ) و صبر را نکره آورده تا دلالت برعظمت مطلب و تلخی و دشواری تحمل آن نماید و معنای صبر این نیست که انسان خود را آماده هر مصیبتی بنماید و مانند زمین پستی در معرض اقدام دیگران باشد تا او را لگدکوب کنند، بلکه صبر آنست که انسان در قلب خوداستقامتی داشته باشد که بتواند کنترل نفس خود را- که پایداری حیات انسان وابسته به آنست - در دست گرفته ، دل خود را از تفرقه و نسیان تدبیر و فسادرأی باز دارد و خدای سبحان آدمی را فطرتا بگونه ای آفریده که خود را موظف می داند هر مکروهی را از خود دفع نماید و خداوند هم او را به وسائل و ابزاردفاعی مجهز نموده تا به قدر توانائیش از آنها استفاده کند و صبر اگر به معنای عاطل و باطل نمودن این غریزه باشد هرگز فضیلت نخواهد بود، لذا صابران کسانی هستند که در مصائب و بلایا استقامت به خرج داده و از پا در نمی آیند وهجوم رنجها و مکروهات آنها را نمی لغزاند. و در ادامه حضرت یعقوب (ع ) فرمود:(و الله المستعان ...) و این امر دعای یعقوب (ع ) در مقام توکل است که معنایش آن است که من می دانم ، شما در این جریان نیرنگ زده اید و می دانم که یوسف را گرگ نخورده ، اما در کشف دروغ شما و دسترسی به یوسف به اسباب ظاهری که بدون اذن خدا هیچ تأثیری ندارند متوسل نمی شوم ، بلکه صبر می کنم و با توکل به خدا حقیقت مطلب را ازخدا می خواهم ، پروردگارا من در این گرفتاریم بر تو توکل می کنم و از تو کمک می خواهم تو مرا در برابر آنچه فرزندانم می گویند یاری کن ، و این عبارت گویای کمال توحید و عملی و فعلی آنجناب است که می گوید: تنها فریادرس ومددرسان خداست و مرا جز او مستعانی نیست و در مقام عبودیت ابدا نامی ازخود نیاورد و نگفت من صبر می کنم یا توکل می کنم ، بلکه فقط نام خدایش را برزبان راند و با آنکه آنقدر علاقه مند به یوسف و غرق در اندوه از دست دادن پسرش بوده ، در عین حال فقط به یاد خداست و به عشق خدا در راه او این مصیبت را تحمل می کند.

(19) (و جاءت سیاره فارسلوا واردهم فادلی دلوه قال یا بشری هذا غلام و اسروه بضاعه و الله علیم بما یعملون ):(و کاروانی آمد و مأمور آب خود رافرستادند و او دلو خود را در چاه افکند و صدا زد، مژده این پسرکیست و او رابضاعتی پنهانی قرار دادند و خدا بر آنچه می کردند دانا بود)، می فرماید: جماعتی رهگذر از کنار آن چاه عبور می کردند، فردی را که مسئول تهیه آب بود فرستادندتا برایشان آبی تهیه کند و زمانیکه آن شخص دلو خود را در چاه انداخت و بیرون کشید، ناگهان فریاد زد: مژده € این یک پسر بچه است ، از آنجا که یوسف بسیارزیبارو بود اهل قافله او را مخفی کردند تا خانواده اش پیدا نشوند و در نتیجه یوسف ، سرمایه ای برایشان باشد که از فروش او پولی بدست بیاورند و حال آنکه خداوند به آنچه می کردند علم داشت و به سبب آن عمل ایشان را مؤاخذه می نماید و یا اینکه همه این اعمال آنها مطابق علم الهی واقع شده و خدا خواسته که یوسف در مسیری قرار بگیرد که نهایتا به نبوت و سلطنت برسد.

(20) (و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و کانوا فیه من الزاهدین ):(و اورا به بهایی ناچیز و درهمهایی اندک بفروختند و آنان در امر فروش وی بی اعتنابودند)، کاروانیان یوسف را به بهایی ناچیز که بسیار کمتر از قیمت اصلی وی بودفروختند، چون می ترسیدند خانواده اش پیدا شده و او را از دست بدهند، نسبت به او رغبتی نداشتند، بعضی از مفسران هم گفته اند برادران یوسف آمدند و ادعاکردند که این پسر برده ماست و او را به بهایی اندک به کاروانیان فروختند وکاروانیان چون اوضاع را مشکوک می دیدند در امر خرید یوسف بی رغبت بودند، اما ظاهر آیات با معنای اول سازگارتر است .

منبع : سایت تدبر


ترجمه سوره یوسف ( از آیه 101 تا آیه 111 )
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره یوسف

رَبِّ قَدْ آتَیْتَنی‏ مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنی‏ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنی‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنی‏ بِالصَّالِحینَ101ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ102وَ ما أَکْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ103وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ104وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ105وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ106أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غاشِیَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ107قُلْ هذِهِ سَبیلی‏ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی‏ وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ108وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحی‏ إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذینَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ109حَتَّى إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّیَ مَنْ نَشاءُ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ110لَقَدْ کانَ فی‏ قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدیثاً یُفْتَرى‏ وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ111

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(101) پروردگارا! بخشی ( عظیم ) از حکومت به من بخشیدی ، و مرا از علم تعبیر خوابها آگاه ساختی! ای آفریننده آسمانها و زمین! تو ولیّ و سرپرست من در دنیا و آخرت هستی ، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق فرما!»

(102) این از خبرهای غیب است که به تو وحی می فرستیم! تو ( هرگز ) نزد آنها نبودی هنگامی که تصمیم می گرفتند و نقشه می کشیدند!

(103) و بیشتر مردم ، هر چند اصرار داشته باشی ، ایمان نمی آورند!

(104) و تو ( هرگز ) از آنها پاداشی نمی طلبی آن نیست مگر تذکّری برای جهانیان!

(105) و چه بسیار نشانه ای ( از خدا ) در آسمانها و زمین که آنها از کنارش می گذرند ، و از آن رویگردانند!

(106) و بیشتر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند ، مشرکند!

(107) آیا ایمن از آنند که عذاب فراگیری از سوی خدا به سراغ آنان بیاید ، یا ساعت رستاخیز ناگهان فرارسد ، در حالی که متوجّه نیستند؟!

(108) بگو: «این راه من است من و پیروانم ، و با بصیرت کامل ، همه مردم را به سوی خدا دعوت می کنیم! منزّه است خدا! و من از مشرکان نیستم!»

(109) و ما نفرستادیم پیش از تو ، جز مردانی از اهل آبادیها که به آنها وحی می کردیم! آیا ( مخالفان دعوت تو ، ) در زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند چه شد؟! و سرای آخرت برای پرهیزکاران بهتر است! آیا فکر نمی کنید؟!

(110) ( پیامبران به دعوت خود ، و دشمنان آنها به مخالفت خود هم چنان ادامه دادند ) تا آن گاه که رسولان مأیوس شدند ، و ( مردم ) گمان کردند که به آنان دروغ گفته شده است در این هنگام ، یاری ما به سراغ آنها آمد آنان را که خواستیم نجات یافتند و مجازات و عذاب ما از قوم گنهکار بازگردانده نمی شود!

(111) در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه بود! اینها داستان دروغین نبود بلکه ( وحی آسمانی است ، و ) هماهنگ است با آنچه پیش روی او ( از کتب آسمانی پیشین ) قرار دارد و شرح هر چیزی ( که پایه سعادت انسان است ) و هدایت و رحمتی است برای گروهی که ایمان می آورند!

منبع : سایت تدبر


ترجمه سوره یوسف ( از آیه 81 تا آیه 100 )
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره یوسف

ارْجِعُوا إِلى‏ أَبیکُمْ فَقُولُوا یا أَبانا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما کُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظینَ81وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتی‏ کُنَّا فیها وَ الْعیرَ الَّتی‏ أَقْبَلْنا فیها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ82قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنی‏ بِهِمْ جَمیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ83وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظیمٌ84قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکینَ85قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنی‏ إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ86یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ87فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقینَ88قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ89قالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخی‏ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ90قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئینَ91قالَ لا تَثْریبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ92اذْهَبُوا بِقَمیصی‏ هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبی‏ یَأْتِ بَصیراً وَ أْتُونی‏ بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعینَ93وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ94قالُوا تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفی‏ ضَلالِکَ الْقَدیمِ95فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشیرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصیراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ96قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئینَ97قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ98فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنینَ99وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْویلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بی‏ إِذْ أَخْرَجَنی‏ مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ بَیْنی‏ وَ بَیْنَ إِخْوَتی‏ إِنَّ رَبِّی لَطیفٌ لِما یَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ100

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(81) شما به سوی پدرتان بازگردید و بگویید: پدر ( جان ) ، پسرت دزدی کرد! و ما جز به آنچه می دانستیم گواهی ندادیم و ما از غیب آگاه نبودیم!

(82) ( و اگر اطمینان نداری ، ) از آن شهر که در آن بودیم سؤال کن ، و نیز از آن قافله که با آن آمدیم ( بپرس ) ! و ما ( در گفتار خود ) صادق هستیم!»

(83) ( یعقوب ) گفت: « ( هوای ) نفس شما ، مسأله را چنین در نظرتان آراسته است! من صبر می کنم ، صبری زیبا ( و خالی از کفران ) ! امیدوارم خداوند همه آنها را به من بازگرداند چرا که او دانا و حکیم است!

(84) و از آنها روی برگرداند و گفت: «وا اسفا بر یوسف!» و چشمان او از اندوه سفید شد ، اما خشم خود را فرو می برد ( و هرگز کفران نمی کرد ) !

(85) گفتند: «به خدا تو آن قدر یاد یوسف می کنی تا در آستانه مرگ قرار گیری ، یا هلاک گردی!»

(86) گفت: «من غم و اندوهم را تنها به خدا می گویم ( و شکایت نزد او می برم ) ! و از خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید!

(87) پسرانم! بروید ، و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا مأیوس نشوید که تنها گروه کافران ، از رحمت خدا مأیوس می شوند!»

(88) هنگامی که آنها بر او [ یوسف ] وارد شدند ، گفتند: «ای عزیز! ما و خاندان ما را ناراحتی فرا گرفته ، و متاع کمی ( برای خرید موادّ غذایی ) با خود آورده ایم پیمانه را برای ما کامل کن و بر ما تصدّق و بخشش نما ، که خداوند بخشندگان را پاداش می دهد!»

(89) گفت: «آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید ، آن گاه که جاهل بودید؟!»

(90) گفتند: «آیا تو همان یوسفی؟!» گفت: « ( آری ، ) من یوسفم ، و این برادر من است! خداوند بر ما منّت گذارد هر کس تقوا پیشه کند ، و شکیبایی و استقامت نماید ، ( سرانجام پیروز می شود ) چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند!»

(91) گفتند: «به خدا سوگند ، خداوند تو را بر ما برتری بخشیده و ما خطاکار بودیم!»

(92) ( یوسف ) گفت: «امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست! خداوند شما را می بخشد و او مهربانترین مهربانان است!

(93) این پیراهن مرا ببرید ، و بر صورت پدرم بیندازید ، بینا می شود! و همه نزدیکان خود را نزد من بیاورید!»

(94) هنگامی که کاروان ( از سرزمین مصر ) جدا شد ، پدرشان [ یعقوب ] گفت: «من بوی یوسف را احساس می کنم ، اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید!»

(95) گفتند: «به خدا تو در همان گمراهی سابقت هستی!»

(96) امّا هنگامی که بشارت دهنده فرا رسید ، آن ( پیراهن ) را بر صورت او افکند ناگهان بینا شد! گفت: «آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید؟!»

(97) گفتند: «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه ، که ما خطاکار بودیم!»

(98) گفت: «بزودی برای شما از پروردگارم آمرزش می طلبم ، که او آمرزنده و مهربان است!»

(99) و هنگامی که بر یوسف وارد شدند ، او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت ، و گفت: «همگی داخل مصر شوید ، که انشاء اللَّه در امن و امان خواهید بود!»

(100) و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگی بخاطر او به سجده افتادند و گفت: «پدر! این تعبیر خوابی است که قبلًا دیدم پروردگارم آن را حقّ قرار داد! و او به من نیکی کرد هنگامی که مرا از زندان بیرون آورد ، و شما را از آن بیابان ( به اینجا ) آورد بعد از آنکه شیطان ، میان من و برادرانم فساد کرد. پروردگارم نسبت به آنچه می خواهد ( و شایسته می داند ، ) صاحب لطف است چرا که او دانا و حکیم است!


ترجمه سوره یوسف ( از آیه 61 تا آیه 80 )
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره یوسف

قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ61وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فی‏ رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ62فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبیهِمْ قالُوا یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَکْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ63قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاَّ کَما أَمِنْتُکُمْ عَلى‏ أَخیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ64وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قالُوا یا أَبانا ما نَبْغی‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا وَ نَمیرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعیرٍ ذلِکَ کَیْلٌ یَسیرٌ65قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاَّ أَنْ یُحاطَ بِکُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَکیلٌ66وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنی‏ عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ67وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما کانَ یُغْنی‏ عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ حاجَةً فی‏ نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ68وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ69فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقایَةَ فی‏ رَحْلِ أَخیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ70قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ71قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعیمٌ72قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما کُنَّا سارِقینَ73قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کاذِبینَ74قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فی‏ رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمینَ75فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخیهِ کَذلِکَ کِدْنا لِیُوسُفَ ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فی‏ دینِ الْمَلِکِ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ76قالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فی‏ نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ77قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ78قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ79فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قالَ کَبیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فی‏ یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لی‏ أَبی‏ أَوْ یَحْکُمَ اللَّهُ لی‏ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ80

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(61) گفتند: «ما با پدرش گفتگو خواهیم کرد ( و سعی می کنیم موافقتش را جلب نمائیم ) و ما این کار را خواهیم کرد!»

(62) ( سپس ) به کارگزاران خود گفت: «آنچه را بعنوان قیمت پرداخته اند ، در بارهایشان بگذارید! شاید پس از بازگشت به خانواده خویش ، آن را بشناسند و شاید برگردند!»

(63) هنگامی که به سوی پدرشان بازگشتند ، گفتند: «ای پدر! دستور داده شده که ( بدون حضور برادرمان بنیامین ) پیمانه ای ( از غلّه ) به ما ندهند پس برادرمان را با ما بفرست ، تا سهمی ( از غلّه ) دریافت داریم و ما او را محافظت خواهیم کرد!»

(64) گفت: «آیا نسبت به او به شما اطمینان کنم همان گونه که نسبت به برادرش ( یوسف ) اطمینان کردم ( و دیدید چه شد ) ؟! و ( در هر حال ، ) خداوند بهترین حافظ ، و مهربانترین مهربانان است»

(65) و هنگامی که متاع خود را گشودند ، دیدند سرمایه آنها به آنها بازگردانده شده! گفتند: «پدر! ما دیگر چه میخواهیم؟! این سرمایه ماست که به ما باز پس گردانده شده است! ( پس چه بهتر که برادر را با ما بفرستی ) و ما برای خانواده خویش موادّ غذایی می آوریم و برادرمان را حفظ خواهیم کرد و یک بار شتر زیادتر دریافت خواهیم داشت این پیمانه ( بار ) کوچکی است!»

(66) گفت: «من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد ، تا پیمان مؤکّد الهی بدهید که او را حتماً نزد من خواهید آورد! مگر اینکه ( بر اثر مرگ یا علّت دیگر ، ) قدرت از شما سلب گردد. و هنگامی که آنها پیمان استوار خود را در اختیار او گذاردند ، گفت: «خداوند ، نسبت به آنچه می گوییم ، ناظر و نگهبان است!»

(67) و ( هنگامی که می خواستند حرکت کنند ، یعقوب ) گفت: «فرزندان من! از یک در وارد نشوید بلکه از درهای متفرّق وارد گردید ( تا توجه مردم به سوی شما جلب نشود ) ! و ( من با این دستور ، ) نمی توانم حادثه ای را که از سوی خدا حتمی است ، از شما دفع کنم! حکم و فرمان ، تنها از آنِ خداست! بر او توکّل کرده ام و همه متوکّلان باید بر او توکّل کنند!»

(68) و هنگامی که از همان طریق که پدر به آنها دستور داده بود وارد شدند ، این کار هیچ حادثه حتمی الهی را نمی توانست از آنها دور سازد ، جز حاجتی در دل یعقوب ( که از این طریق ) انجام شد ( و خاطرش آرام گرفت ) و او به خاطر تعلیمی که ما به او دادیم ، علم فراوانی داشت ولی بیشتر مردم نمی دانند!

(69) هنگامی که ( برادران ) بر یوسف وارد شدند ، برادرش را نزد خود جای داد و گفت: «من برادر تو هستم ، از آنچه آنها انجام می دادند ، غمگین و ناراحت نباش!»

(70) و هنگامی که ( مأمور یوسف ) بارهای آنها را بست ، ظرف آبخوری پادشاه را در بارِ برادرش گذاشت سپس کسی صدا زد «ای اهل قافله ، شما دزد هستید!»

(71) آنها رو به سوی او کردند و گفتند: «چه چیز گم کرده اید؟»

(72) گفتند: «پیمانه پادشاه را! و هر کس آن را بیاورد ، یک بار شتر ( غلّه ) به او داده می شود و من ضامن این ( پاداش ) هستم!»

(73) گفتند: «به خدا سوگند شما می دانید ما نیامده ایم که در این سرزمین فساد کنیم و ما ( هرگز ) دزد نبوده ایم!»

(74) آنها گفتند: «اگر دروغگو باشید ، کیفرش چیست؟»

(75) گفتند: «هر کس ( آن پیمانه ) در بارِ او پیدا شود ، خودش کیفر آن خواهد بود ( و بخاطر این کار ، برده شما خواهد شد ) ما این گونه ستمگران را کیفر می دهیم!»

(76) در این هنگام ، ( یوسف ) قبل از بار برادرش ، به کاوش بارهای آنها پرداخت سپس آن را از بارِ برادرش بیرون آورد این گونه راه چاره را به یوسف یاد دادیم! او هرگز نمی توانست برادرش را مطابق آیین پادشاه ( مصر ) بگیرد ، مگر آنکه خدا بخواهد! درجات هر کس را بخواهیم بالا می بریم و برتر از هر صاحب علمی ، عالمی است!

(77) ( برادران ) گفتند: «اگر او [ بنیامین ] دزدی کند ، ( جای تعجب نیست ) برادرش ( یوسف ) نیز قبل از او دزدی کرد» یوسف ( سخت ناراحت شد ، و ) این ( ناراحتی ) را در درون خود پنهان داشت ، و برای آنها آشکار نکرد ( همین اندازه ) گفت: «شما ( از دیدگاه من ، ) از نظر منزلت بدترین مردمید! و خدا از آنچه توصیف می کنید ، آگاهتر است!»

(78) گفتند: «ای عزیز! او پدر پیری دارد ( که سخت ناراحت می شود ) یکی از ما را به جای او بگیر ما تو را از نیکوکاران می بینیم!»

(79) گفت: «پناه بر خدا که ما غیر از آن کس که متاع خود را نزد او یافته ایم بگیریم در آن صورت ، از ظالمان خواهیم بود!»

(80) هنگامی که ( برادران ) از او مأیوس شدند ، به کناری رفتند و با هم به نجوا پرداختند ( برادر ) بزرگشان گفت: «آیا نمی دانید پدرتان از شما پیمان الهی گرفته و پیش از این درباره یوسف کوتاهی کردید؟! من از این سرزمین حرکت نمی کنم ، تا پدرم به من اجازه دهد یا خدا درباره من داوری کند ، که او بهترین حکم کنندگان است!


ترجمه سوره یوسف ( از آیه 41 تا آیه 60 )
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره یوسف

یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقی‏ رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذی فیهِ تَسْتَفْتِیانِ41وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنی‏ عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ42وَ قالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونی‏ فی‏ رُءْیایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ43قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الْأَحْلامِ بِعالِمینَ44وَ قالَ الَّذی نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْویلِهِ فَأَرْسِلُونِ45یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنا فی‏ سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ46قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی‏ سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تَأْکُلُونَ47ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ48ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النَّاسُ وَ فیهِ یَعْصِرُونَ49وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتی‏ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلیمٌ50قالَ ما خَطْبُکُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقینَ51ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدی کَیْدَ الْخائِنینَ52وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیمٌ53وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونی‏ بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسی‏ فَلَمَّا کَلَّمَهُ قالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکینٌ أَمینٌ54قالَ اجْعَلْنی‏ عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفیظٌ عَلیمٌ55وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ56وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ57وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ58وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی‏ بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبیکُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ59فَإِنْ لَمْ تَأْتُونی‏ بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدی وَ لا تَقْرَبُونِ60

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(41) ای دوستان زندانی من! امّا یکی از شما ( دو نفر ، آزاد می شود و ) ساقی شراب برای صاحب خود خواهد شد و امّا دیگری به دار آویخته می شود و پرندگان از سر او می خورند! و مطلبی که درباره آن ( از من ) نظر خواستید ، قطعی و حتمی است!»

(42) و به آن یکی از آن دو نفر ، که می دانست رهایی می یابد ، گفت: «مرا نزد صاحبت [ سلطان مصر ] یادآوری کن!» ولی شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد و بدنبال آن ، ( یوسف ) چند سال در زندان باقی ماند.

(43) پادشاه گفت: «من در خواب دیدم هفت گاو چاق را که هفت گاو لاغر آنها را می خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده ( که خشکیده ها بر سبزها پیچیدند و آنها را از بین بردند. ) ای جمعیّت اشراف! درباره خواب من نظر دهید ، اگر خواب را تعبیر می کنید!»

(44) گفتند: «خوابهای پریشان و پراکنده ای است و ما از تعبیر این گونه خوابها آگاه نیستیم!»

(45) و یکی از آن دو که نجات یافته بود- و بعد از مدّتی به خاطرش آمد- گفت: «من تأویل آن را به شما خبر می دهم مرا ( به سراغ آن جوان زندانی ) بفرستید!»

(46) ( او به زندان آمد ، و چنین گفت: ) یوسف ، ای مرد بسیار راستگو! درباره این خواب اظهار نظر کن که هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر می خورند و هفت خوشه تر ، و هفت خوشه خشکیده تا من بسوی مردم بازگردم ، شاید ( از تعبیر این خواب ) آگاه شوند!

(47) گفت: «هفت سال با جدیّت زراعت می کنید و آنچه را درو کردید ، جز کمی که می خورید ، در خوشه های خود باقی بگذارید ( و ذخیره نمایید ) .

(48) پس از آن ، هفت سال سخت ( و خشکی و قحطی ) می آید ، که آنچه را برای آن سالها ذخیره کرده اید ، می خورند جز کمی که ( برای بذر ) ذخیره خواهید کرد.

(49) سپس سالی فرامی رسد که باران فراوان نصیب مردم می شود و در آن سال ، مردم عصاره ( میوه ها و دانه های روغنی را ) می گیرند ( و سال پر برکتی است. )

(50) پادشاه گفت: «او را نزد من آورید!» ولی هنگامی که فرستاده او نزد وی [ یوسف ] آمد گفت: «به سوی صاحبت بازگرد ، و از او بپرس ماجرای زنانی که دستهای خود را بریدند چه بود؟ که خدای من به نیرنگ آنها آگاه است.»

(51) ( پادشاه آن زنان را طلبید و ) گفت: «به هنگامی که یوسف را به سوی خویش دعوت کردید ، جریان کار شما چه بود؟» گفتند: «منزّه است خدا ، ما هیچ عیبی در او نیافتیم!» ( در این هنگام ) همسر عزیز گفت: «الآن حق آشکار گشت! من بودم که او را به سوی خود دعوت کردم و او از راستگویان است!

(52) این سخن را بخاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب به او خیانت نکردم و خداوند مکر خائنان را هدایت نمی کند!

(53) من هرگز خودم را تبرئه نمی کنم ، که نفس ( سرکش ) بسیار به بدیها امر می کند مگر آنچه را پروردگارم رحم کند! پروردگارم آمرزنده و مهربان است.»

(54) پادشاه گفت: «او [ یوسف ] را نزد من آورید ، تا وی را مخصوص خود گردانم!» هنگامی که ( یوسف نزد وی آمد و ) با او صحبت کرد ، ( پادشاه به عقل و درایت او پی برد و ) گفت: «تو امروز نزد ما جایگاهی والا داری ، و مورد اعتماد هستی!»

(55) ( یوسف ) گفت: «مرا سرپرست خزائن سرزمین ( مصر ) قرار ده ، که نگهدارنده و آگاهم!»

(56) و این گونه ما به یوسف در سرزمین ( مصر ) قدرت دادیم ، که هر جا می خواست در آن منزل می گزید ( و تصرّف می کرد ) ! ما رحمت خود را به هر کس بخواهیم ( و شایسته بدانیم ) میبخشیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کنیم!

(57) ( امّا ) پاداش آخرت ، برای کسانی که ایمان آورده و پرهیزگاری داشتند ، بهتر است!

(58) ( سرزمین کنعان را قحطی فرا گرفت ) برادران یوسف ( در پی موادّ غذایی به مصر ) آمدند و بر او وارد شدند. او آنان را شناخت ولی آنها او را نشناختند.

(59) و هنگامی که ( یوسف ) بارهای آنان را آماده ساخت ، گفت: « ( نوبت آینده ) آن برادری را که از پدر دارید ، نزد من آورید! آیا نمی بینید من حق پیمانه را ادا می کنم ، و من بهترین میزبانان هستم؟!

(60) و اگر او را نزد من نیاورید ، نه کیل ( و پیمانه ای از غلّه ) نزد من خواهید داشت و نه ( اصلًا ) به من نزدیک شوید!»


ترجمه سوره یوسف ( از آیه 21 تا آیه 40 )
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره یوسف

وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمی‏ مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ21وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ22وَ راوَدَتْهُ الَّتی‏ هُوَ فی‏ بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ23وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ24وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاَّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلیمٌ25قالَ هِیَ راوَدَتْنی‏ عَنْ نَفْسی‏ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ26وَ إِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقینَ27فَلَمَّا رَأى‏ قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ28یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ29وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدینَةِ امْرَأَتُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فی‏ ضَلالٍ مُبینٍ30فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَکٌ کَریمٌ31قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذی لُمْتُنَّنی‏ فیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرینَ32قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ33فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ34ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حینٍ35وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانی‏ أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرانی‏ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسی‏ خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْویلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ36قالَ لا یَأْتیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْویلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما ذلِکُما مِمَّا عَلَّمَنی‏ رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کافِرُونَ37وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائی‏ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنا وَ عَلَى النَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَشْکُرُونَ38یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ39ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ40

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(21) و آن کس که او را از سرزمین مصر خرید [ عزیز مصر ] ، به همسرش گفت: «مقام وی را گرامی دار ، شاید برای ما سودمند باشد و یا او را بعنوان فرزند انتخاب کنیم!» و اینچنین یوسف را در آن سرزمین متمکّن ساختیم! ( ما این کار را کردیم ، تا او را بزرگ داریم و ) از علم تعبیر خواب به او بیاموزیم خداوند بر کار خود پیروز است ، ولی بیشتر مردم نمی دانند!

(22) و هنگامی که به بلوغ و قوّت رسید ، ما «حکم» [ نبوّت ] و «علم» به او دادیم و اینچنین نیکوکاران را پاداش می دهیم!

(23) و آن زن که یوسف در خانه او بود ، از او تمنّای کامجویی کرد درها را بست و گفت: «بیا ( بسوی آنچه برای تو مهیاست! ) » ( یوسف ) گفت: «پناه می برم به خدا! او [ عزیز مصر ] صاحب نعمت من است مقام مرا گرامی داشته ( آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم؟! ) مسلّماً ظالمان رستگار نمی شوند!»

(24) آن زن قصد او کرد و او نیز- اگر برهان پروردگار را نمی دید- قصد وی می نمود! اینچنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم چرا که او از بندگان مخلص ما بود!

(25) و هر دو به سوی در ، دویدند ( در حالی که همسر عزیز ، یوسف را تعقیب می کرد ) و پیراهن او را از پشت ( کشید و ) پاره کرد. و در این هنگام ، آقای آن زن را دم در یافتند! آن زن گفت: «کیفر کسی که بخواهد نسبت به اهل تو خیانت کند ، جز زندان و یا عذاب دردناک ، چه خواهد بود؟!»

(26) ( یوسف ) گفت: «او مرا با اصرار به سوی خود دعوت کرد!» و در این هنگام ، شاهدی از خانواده آن زن شهادت داد که: «اگر پیراهن او از پیش رو پاره شده ، آن آن راست می گوید ، و او از دروغگویان است.

(27) و اگر پیراهنش از پشت پاره شده ، آن زن دروغ می گوید ، و او از راستگویان است.»

(28) هنگامی که ( عزیز مصر ) دید پیراهن او [ یوسف ] از پشت پاره شده ، گفت: «این از مکر و حیله شما زنان است که مکر و حیله شما زنان ، عظیم است!

(29) یوسف از این موضوع ، صرف نظر کن! و تو ای زن نیز از گناهت استغفار کن ، که از خطاکاران بودی!»

(30) ( این جریان در شهر منعکس شد ) گروهی از زنان شهر گفتند: «همسر عزیز ، جوانش [ غلامش ] را بسوی خود دعوت می کند! عشق این جوان ، در اعماق قلبش نفوذ کرده ، ما او را در گمراهی آشکاری می بینیم!»

(31) هنگامی که ( همسر عزیز ) از فکر آنها با خبر شد ، به سراغشان فرستاد ( و از آنها دعوت کرد ) و برای آنها پشتی ( گرانبها ، و مجلس باشکوهی ) فراهم ساخت و به دست هر کدام ، چاقویی ( برای بریدن میوه ) داد و در این موقع ( به یوسف ) گفت: «وارد مجلس آنان شو!» هنگامی که چشمشان به او افتاد ، او را بسیار بزرگ ( و زیبا ) شمردند و ( بی توجه ) دستهای خود را بریدند و گفتند: «منزّه است خدا! این بشر نیست این یک فرشته بزرگوار است!»

(32) ( همسر عزیز ) گفت: «این همان کسی است که بخاطر ( عشق ) او مرا سرزنش کردید! ( آری ، ) من او را به خویشتن دعوت کردم و او خودداری کرد! و اگر آنچه را دستور می دهم انجام ندهد ، به زندان خواهد افتاد و مسلّماً خوار و ذلیل خواهد شد!»

(33) ( یوسف ) گفت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا بسوی آن می خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی ، بسوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!»

(34) پروردگارش دعای او را اجابت کرد و مکر آنان را از او بگردانید چرا که او شنوا و داناست!

(35) و بعد از آنکه نشانه های ( پاکی یوسف ) را دیدند ، تصمیم گرفتند او را تا مدّتی زندانی کنند!

(36) و دو جوان ، همراه او وارد زندان شدند یکی از آن دو گفت: «من در خواب دیدم که ( انگور برای ) شراب می فشارم!» و دیگری گفت: «من در خواب دیدم که نان بر سرم حمل می کنم و پرندگان از آن می خورند ما را از تعبیر این خواب آگاه کن که تو را از نیکوکاران می بینیم.»

(37) ( یوسف ) گفت: «پیش از آنکه جیره غذایی شما فرا رسد ، شما را از تعبیر خوابتان آگاه خواهم ساخت. این ، از دانشی است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین قومی را که به خدا ایمان ندارند ، و به سرای دیگر کافرند ، ترک گفتم ( و شایسته چنین موهبتی شدم ) !

(38) من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم! برای ما شایسته نبود چیزی را همتای خدا قرار دهیم این از فضل خدا بر ما و بر مردم است ولی بیشتر مردم شکرگزاری نمی کنند!

(39) ای دوستان زندانی من! آیا خدایان پراکنده بهترند ، یا خداوند یکتای پیروز؟!

(40) این معبودهایی که غیر از خدا می پرستید ، چیزی جز اسمهایی ( بی مسمّا ) که شما و پدرانتان آنها را خدا نامیده اید ، نیست خداوند هیچ دلیلی بر آن نازل نکرده حکم تنها از آن خداست فرمان داده که غیر از او را نپرستید! این است آیین پابرجا ولی بیشتر مردم نمی دانند!


ترجمه سوره یوسف ( از آیه 1 تا آیه 20 )
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره یوسف

الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ1إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ2نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلینَ3إِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لی‏ ساجِدینَ4قالَ یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلى‏ إِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ5وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلى‏ آلِ یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیمٌ6لَقَدْ کانَ فی‏ یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسَّائِلینَ7إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبینا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفی‏ ضَلالٍ مُبینٍ8اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحینَ9قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ10قالُوا یا أَبانا ما لَکَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ یُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ11أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ12قالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنی‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ13قالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ14فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ15وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ16قالُوا یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقینَ17وَ جاؤُ عَلى‏ قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ18وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یَعْمَلُونَ19وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزَّاهِدینَ20

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(1) الر ، آن آیات کتاب آشکار است!

(2) ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم ، شاید شما درک کنید ( و بیندیشید ) !

(3) ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن- که به تو وحی کردیم- بر تو بازگو می کنیم و مسلّماً پیش از این ، از آن خبر نداشتی!

(4) ( به خاطر بیاور ) هنگامی را که یوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب دیدم که یازده ستاره ، و خورشید و ماه در برابرم سجده می کنند!»

(5) گفت: «فرزندم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مکن ، که برای تو نقشه ( خطرناکی ) می کشند چرا که شیطان ، دشمن آشکار انسان است!

(6) و این گونه پروردگارت تو را برمی گزیند و از تعبیر خوابها به تو می آموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام و کامل می کند ، همان گونه که پیش از این ، بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد به یقین ، پروردگار تو دانا و حکیم است!»

(7) در ( داستان ) یوسف و برادرانش ، نشانه ها ( ی هدایت ) برای سؤال کنندگان بود!

(8) هنگامی که ( برادران ) گفتند: «یوسف و برادرش [ بنیامین ] نزد پدر ، از ما محبوبترند در حالی که ما گروه نیرومندی هستیم! مسلّماً پدر ما ، در گمراهی آشکاری است!

(9) یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دوردستی بیفکنید تا توجه پدر ، فقط به شما باشد و بعد از آن ، ( از گناه خود توبه می کنید و ) افراد صالحی خواهید بود!

(10) یکی از آنها گفت: «یوسف را نکشید! و اگر می خواهید کاری انجام دهید ، او را در نهانگاه چاه بیفکنید تا بعضی از قافله ها او را برگیرند ( و با خود به مکان دوری ببرند ) !»

(11) ( و برای انجام این کار ، برادران نزد پدر آمدند و ) گفتند: «پدرجان! چرا تو درباره ( برادرمان ) یوسف ، به ما اطمینان نمی کنی؟! در حالی که ما خیرخواه او هستیم!

(12) فردا او را با ما ( به خارج شهر ) بفرست ، تا غذای کافی بخورد و تفریح کند و ما نگهبان او هستیم!»

(13) ( پدر ) گفت: «من از بردن او غمگین می شوم و از این می ترسم که گرگ او را بخورد ، و شما از او غافل باشید!»

(14) گفتند: «با اینکه ما گروه نیرومندی هستیم ، اگر گرگ او را بخورد ، ما از زیانکاران خواهیم بود ( و هرگز چنین چیزی ) ممکن نیست! ) »

(15) هنگامی که او را با خود بردند ، و تصمیم گرفتند وی را در مخفی گاه چاه قرار دهند ، ( سرانجام مقصد خود را عملی ساختند ) و به او وحی فرستادیم که آنها را در آینده از این کارشان با خبر خواهی ساخت در حالی که آنها نمی دانند!

(16) ( برادران یوسف ) شب هنگام ، گریان به سراغ پدر آمدند.

(17) گفتند: «ای پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم ، و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهی کرد ، هر چند راستگو باشیم!»

(18) و پیراهن او را با خونی دروغین ( آغشته ساخته ، نزد پدر ) آوردند گفت: «هوسهای نفسانی شما این کار را برایتان آراسته! من صبر جمیل ( و شکیبایی خالی از ناسپاسی ) خواهم داشت و در برابر آنچه می گویید ، از خداوند یاری می طلبم!»

(19) و ( در همین حال ) کاروانی فرا رسید و مأمور آب را ( به سراغ آب ) فرستادند او دلو خود را در چاه افکند ( ناگهان ) صدا زد: «مژده باد! این کودکی است ( زیبا و دوست داشتنی! ) » و این امر را بعنوان یک سرمایه از دیگران مخفی داشتند. و خداوند به آنچه آنها انجام می دادند ، آگاه بود.

(20) و ( سرانجام ، ) او را به بهای کمی- چند درهم- فروختند و نسبت به ( فروختن ) او ، بی رغبت بودند ( چرا که می ترسیدند رازشان فاش شود ) .


تفسیر سوره ابراهیم ( از آیه 41 تا آیه 52 )
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره ابراهیم

رَبَّنَا اغْفِرْ لی‏ وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ41وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فیهِ الْأَبْصارُ42مُهْطِعینَ مُقْنِعی‏ رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ43وَ أَنْذِرِ النَّاسَ یَوْمَ یَأْتیهِمُ الْعَذابُ فَیَقُولُ الَّذینَ ظَلَمُوا رَبَّنا أَخِّرْنا إِلى‏ أَجَلٍ قَریبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَکُمْ مِنْ زَوالٍ44وَ سَکَنْتُمْ فی‏ مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنا بِهِمْ وَ ضَرَبْنا لَکُمُ الْأَمْثالَ45وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ46فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ ذُو انتِقامٍ47یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ48وَ تَرَى الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنینَ فِی الْأَصْفادِ49سَرابیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ50لِیَجْزِیَ اللَّهُ کُلَّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ إِنَّ اللَّهَ سَریعُ الْحِسابِ51هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ52

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(41) (ربنا اغفرلی ولوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب ):(پروردگارا مرا وپدر و مادرم و مؤمنان را در روزی که حساب برپا داشته می شود بیامرز)، با این جمله حضرت ابراهیم (ع ) دعای خود را ختم نموده و این درخواست سوم آنحضرت است که در آن برای خود و پدر و مادرش و سایر مؤمنان طلب مغفرت می نماید، این آیه دلالت دارد بر اینکه ابراهیم (ع ) فرزند آزر مشرک نبوده ، چون در این آیه برای پدرش طلب مغفرت کرده و خودش در سنین کهولت بسر می برده ، اما در اوائل عمر و دوران جوانی از آزر مشرک اعلام بیزاری و برائت نموده بود و پیامبر خلیل الله هرگز برای مشرکان استغفار نمی طلبد، لذاآزر عموی ایشان بوده ، نه پدر آنحضرت . و در این آیات اشارات لطیفی وجود دارد که هر جا خداوند را بواسطه نعمتی عمومی (شامل خود و دیگران )حمد کرده با عبارت (ربنا) او را خطاب نموده وهر جا که خداوند را بواسطه نعمت خاص خود ستایش کرده از عبارت (رب )استفاده نموده است .

(42) ( ولا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون انما یؤخرهم لیوم تشخص فیه الابصار):(و مپندار که خداوند از آنچه ظالمان انجام می دهند، غافل است ، هماناآنها را برای روزی که چشمها در آن خیره می شوند، تأخیر انداخته است )، خطاب با پیامبر(ص ) است ومی فرماید: تو از اینکه می بینی ستمگران غرق رفاه و مادیت بوده و مشغول فسادانگیزی هستند، گمان نکن که خدا از اعمالشان غافل است ،بلکه به آنها مهلت داده وعذابشان را تأخیر انداخته ، برای روز قیامت که از هول آن چشمها در چشمخانه از حرکت باز می مانند، این آیه برای ستمکاران جنبه انذار و تهدید و برای سایر مردم جنبه تسلیت دارد تا دلهایشان با دانستن این مطلب آرام شود.

(43) (مهطعین مقنعی رؤسهم لا یرتد الیهم طرفهم و افئدتهم هواء):(گردنها برافراشته ، دیدگان به یک سوء دوخته ، چنانچه پلکهایشان برهم نمی خورد ودلهایشان خالی است )،می فرماید در روز قیامت حالت مردم چنان است که سرمی کشند و دیده هایشان خیره می شود و از شدت هول و ترس قادر نیستند چشم خود را برهم بزنند و دلهایشان وحشت زده و خالی از تعقل و تدبر و حیله می گردد، این آیه نیز برای ستمکاران انذار و تهدید و برای سایرین جنبه تسلیت دارد.

(44) (و انذر الناس یوم یاتیهم العذاب فیقول الذین ظلموا ربنا اخرنا الی اجل قریب نجب دعوتک و نتبـع الرسل اولم تکونوا اقسمتم من قبل ما لکم من زوال ):(و مردم را بیم ده از روزی که عذاب برسرشان می آید، پس کسانیکه ستم کرده اند، می گویند: پروردگارا ما را تا مدتی مهلت بده تا دعوت تو را اجابت کنیم و از پیامبران پیروی نمائیم ، مگر شما نبودید که پیش از این سوگند خوردید که هرگز زوالی ندارید)، انذار در این آیه ، به خلاف آیه قبلی که در باره عذاب قیامت بود، در خصوص عذاب دنیوی استیصال است که بواسطه آن نسل ستمکاران نابوده گشته و منقطع می شود و زمین از لوث وجود شرک و ظلم پاکیزه می گرددو جز خداپرستان کسی باقی نمی ماند، می فرماید در آن زمان که عذاب به آنان برسد، ستمکاران می گویند: پروردگارا تا مدتی به ما مهلت بده که دعوت تو رااجابت کنیم و به تو ایمان بیاوریم و در رفتار و روش زندگی از پیامبران پیروی نمائیم ، اما برای توبیخ و ساکت نمودنشان به آنها گفته می شود، مگر شما نبودیدکه سوگند می خوردید و می گفتید ما هرگز نابود نمی شویم و این نیروی دفاعی وشوکت و قدرتی که داریم ما را از هر حادثه نابوده کننده ای نجات می دهد؟ پس چطور حالا به التماس افتاده و مهلت می طلبید؟ سوگند یا (اقسام ) یعنی آنکه گوینده ، سخن خود را به امر شریفی پیوند نمایدتا به این وسیله صدق گفتار خود را برساند و چنانچه گوینده در گفتار خود کاذب باشد به شرافت آن امر شریف توهین کرده و حتک حرمت آن امر را نموده است و چون کسی جرأت چنین توهینی را ندارد شنونده یقین می کند که گوینده صادق است ، بعید هم نیست که منظور از >اقسام < در این آیه کنایه از قطعیت و جزمیت وبدون تردید بودن سخن آنان باشد.

(45) (و سکنتم فی مساکن الذین ظلموا انفسهم و تبین لکم کیف فعلنا بهم وضربنا لکم الامثال ):(و در منازل کسانی که ستم کرده بودند ساکن شدید وبرایتان آشکار شد که با آنها چگونه رفتار نمودیم و برای شما مثلها زدیم )، این جمله عطف بر محل جمله (اقسمتم ) است و معنا چنین است که مگر شما نبودیدکه در شهر و مسکن مردمی منزل کردید که آنان نیز ستمکار بودند و به کیفرظلمشان منقرض گشتند و مگر ندیدید که چگونه عذاب ما بر آنها احاطه کرد؟ وحال که چنین است چگونه ادعا می کنید که هرگز زوال نخواهید داشت ؟ پس از دو جهت صدق دعوت الهی برای آنها به ثبوت رسیده و برایشان آشکار شده که سرپیچی از آن ، عذاب استیصال را به دنبال دارد، اول ): از راه مشاهده ، دوم ): از راه بیان ، که خداوند با زدن مثلها و بیان وضعیت آنها، حجت رابر سایرین تمام نموده .

(46) (و قد مکروا مکرهم و عندالله مکرهم و ان کان مکرهم لتزول منه الجبال ):( و به تحقیق نهایت نیرنگ خود را بکار زندند و نیرنگشان در نزدخداست ، هر چند از نیرنگشان کوهها زائل گردند)،این آیه حال ، از ضمیر درجمله >فعلنا< است و شاید هم حال از ضمیر >بهم < باشد یا حال از هر دو ضمیر، وهمه ضمیرهای جمع به جمله > الذین ظلموا< در آیه قبلی بر می گردد. می فرماید این ستمکاران نهایت مکر و حیله خود را بکار بردند، اما خداوندبه علم و قدرت مطلقه خود بر مکر آنها احاطه دارد و چنانچه گفته شد، مکرزمانی کارگر می افتد که شخص مورد مکر از آن بی خبر باشد، اما اگر او به آن احاطه داشته و همه امور زیر نظر وی باشد، در این صورت مکر در او کارگرنیست ، بلکه مکر، علیه خود شخص مکر کننده خواهد بود، چون تنها فایده آن این بوده که دشمنی مکر کننده را به شخص مورد مکر ثابت نموده ،(و ما یمکرون الابانفسهم و ما یشعرون ) (مکر نمی کنند مگر به خودشان و در نمی یابند). به هر جهت مکر آنها در خداوند تأثیر ندارد، چون او، از آن با خبر است وقدرت دفع آن را دارد، اگر چه که مکر آنان آنقدر نیرومند باشد که باعث از بین رفتن کوهها گردد.

(47) (فلا تحسبن الله مخلف وعده رسله ان الله عزیز ذوانتقام ):(هرگز مپندارکه خداوند از وعده خویش با پیامبرانش تخلف نماید، بدرستی که خدا مقتدر وانتقام گیرنده است )، خطاب به پیامبر(ص ) می فرماید: هرگز گمان نکن که خدا ازوعده ای که برنصرت فرستادگان خود داده ، تخلف می کند، بلکه خدا مؤاخذه ستمکاران را تا روز قیامت تأخیر انداخته وگرنه او عزیز و مقتدر است و اگروعده نصرت داده وفا می کند و اگر به متخلفین وعده عذاب داده نیز، وفا خواهدکرد، چون او دارای عزت مطلق است و خلف وعده ، یا به جهت عدم توانایی وفای به وعده است یا به سبب تأثیر پذیرفتن از وضعیت و حالتی است که موجب تغییر اراده وعده کننده شود و ساحت خداوند از عجز و تأثر مبری است و او عزیز و قادر مطلق است و از طرف دیگر (ذوانتقام ) است و این صفت لازمه عزیز بودن اوست و بهمین دلیل از هر کس که در برابر حق استکبار نماید و ظلم و ستم کند انتقام می کشد و داد مظلوم را از ظالم می ستاند.

(48) (یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات و برزوا لله الواحدالقهار):(روزی که زمین به زمینی دیگر و آسمانها نیز مبدل می شوند و همه دربرابر خدای یگانه مقتدر حاضر می گردند)، اگر انتقام خدارا به روز قیامت اختصاص داده ، به جهت آنست که انتقام خدا در آن روز به بهترین وجه ظهورمی یابد. به هر جهت می فرماید در آن روز این زمین مبدل شده و نظام جاری در آن تغییر می کند و زمین در آن روز به نور پروردگارش روشن می شود، نه به نورخورشید(و اشرقت الارض بنور ربها)و آسمانها نیز دگرگون می شوند و همه آنهااز این حالت فانی و زائل به صورت باقی و جاودان در خواهند آمد و در آن روزهمه علل و اسبابی که مردم آنها را مستقل می پنداشتند ساقط می گردند و همه مخلوقات در برابر خدا و در پیشگاه او ظاهر خواهند شدو خدا تنها سرپرست وولی آنها خواهد بود و تنها سبب مستقلی که در آنها مؤثر باشد خداست و مردم در آن روز نه با ظاهرشان و نه به باطنشان به هیچ جهتی متوجه نمی شوند و نیز به اوضاع و احوال گذشته و حالشان توجهی نمی کنند، جز اینکه خدای سبحان راحاضر و شاهد و محیط و مسلط بر آن می یابند. چون او خدای واحد و قهار است ، یعنی تنها اوست که وجود هر چیز قائم به اوست و هر مؤثری غیر خود را نابود می کند و چیزی میان او و مخلوقاتش حائل نخواهد بود، پس آنها برای خدا بارزند، آنهم به نحو مطلق .

(49) سوره : 14 آیه : 50 : (50 ـ 49)(و تری المجرمین یومئذ مقرنین فی الاصفاد، سرابیلهم من قطران وتغشی وجوههم النار):(و در آن روز گناهکاران را همگی در غل و زنجیر می بینی ،پیراهن هایشان از قیر است و آتش چهره هایشان را پوشانده )، می فرماید، درقیامت همه گناهکاران با امثالشان در یک جا جمع می شوند، در حالیکه با غل وزنجیر دستهای آنها به گردنشان بسته و بدنشان با پوششی از قیر سیاه و بدبوپوشانده شده و آن قیر مذاب مانند لباسی براندام آنهاست و آتش رویشان را دربر گرفته .

(50) (50 ـ 49)(و تری المجرمین یومئذ مقرنین فی الاصفاد، سرابیلهم من قطران وتغشی وجوههم النار):(و در آن روز گناهکاران را همگی در غل و زنجیر می بینی ،پیراهن هایشان از قیر است و آتش چهره هایشان را پوشانده )، می فرماید، درقیامت همه گناهکاران با امثالشان در یک جا جمع می شوند، در حالیکه با غل وزنجیر دستهای آنها به گردنشان بسته و بدنشان با پوششی از قیر سیاه و بدبوپوشانده شده و آن قیر مذاب مانند لباسی براندام آنهاست و آتش رویشان را دربر گرفته .

(51) (لیجزی الله کل نفس ما کسبت ان الله سریع الحساب ):(تا خداوند هرنفسی را مطابق عملش سزا دهد، بدرستی که خدا سریع الحساب است )، یعنی آنچه به هر نفسی جزا داده می شود به عینه همان عمل خوب یا بدیست که دردنیا انجام داده و کسب نموده است ، پس عمل مجرم به عینه به او باز می گردد، واین عذاب قیامت نتیجه اعمال دنیوی اوست ، لذا انتقام خدا از قبیل عذاب دادن مجرم برای داغ دل ستاندن و رضایت خاطر نیست بلکه از باب به ثمر رساندن کشته اعمال است و از طرف دیگر خداوند سریع الحساب است ، یعنی پاداش وجزای مذکور بلافاصله انجام می شود، جز اینکه ظرف ظهور و تحقق آن حساب در روز قیامت است ، یا آنکه حکم جزا و نوشتن آن ، همراه و قرین با خود عمل است ، اما ظهور و تحقق آن جزا در قیامت می باشد، به هرحال خداوند درحسابرسی دقیق و سریع است .

(52) (هذا بلاغ للناس و لینذروا به و لیعلموا انما هو اله واحد و لیذکر اولواالالباب ):(این برای مردم تبلیغ و کفایتی است تا بواسطه آن بیم یابند و بدانند که منحصرا او خدایی یگانه است و تا صاحبان خرد متذکر شده و پند گیرند)،می فرماید: آنچه که در این سوره ذکر شده برای بلاغ و کفایت یافتن مردم بود تاآنها از مفاهیم بلند آن بیم گرفته و انذار شوند، چون آن قدر عظیم الشأن است که فهم مردم به آن احاطه نمی یابد و تنها می توانند از آن بیم بگیرند و به وحدانیت خدا آگاه شوند و مؤمنان و صاحبان خرد نیز تذکر و پند گیرند و با این آیات ازظلمات جهل بسوی نور آگاهی و علم هدایت شوند. لذا این آیات انذار برای عموم مردم و هدایت بسوی توحید و باعث تذکر برای مؤمنان و خردمندان است تا در مسیر زندگیشان مطابق این علم ، عمل نمایند و به حکم و تشریع الهی پایبند باشند و این آیات یک سری کامل از حجت هایی است که الوهیت ، توحید خداوند و رسالت انبیاء و یاری خدا نسبت به آنان و انتقام الهی از مستکبران در برابر دعوت حقه و مسأله معاد و توصیف احوال روزقیامت و ایستادن در موقف جدایی و قضاوت و توصیف حالات گنهکاران وحساب و عقابشان را بیان نموده و مردم را به ضرورت قیام به واجبات و بیم یافتن از آیات الهی تذکر می دهد .


تفسیر سوره ابراهیم ( از آیه 21 تا آیه 40 )
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره ابراهیم

وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمیعاً فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا إِنَّا کُنَّا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ قالُوا لَوْ هَدانَا اللَّهُ لَهَدَیْناکُمْ سَواءٌ عَلَیْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحیصٍ21وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ22وَ أُدْخِلَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیَّتُهُمْ فیها سَلامٌ23أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ24تُؤْتی‏ أُکُلَها کُلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ25وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ26یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمینَ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ27أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ28جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ29وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبیلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصیرَکُمْ إِلَى النَّارِ30قُلْ لِعِبادِیَ الَّذینَ آمَنُوا یُقیمُوا الصَّلاةَ وَ یُنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خِلالٌ31اللَّهُ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهارَ32وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ33وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ34وَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنی‏ وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ35رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنی‏ فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانی‏ فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحیمٌ36رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ بِوادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوی إِلَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ37رَبَّنا إِنَّکَ تَعْلَمُ ما نُخْفی‏ وَ ما نُعْلِنُ وَ ما یَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ38الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی وَهَبَ لی‏ عَلَى الْکِبَرِ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمیعُ الدُّعاءِ39رَبِّ اجْعَلْنی‏ مُقیمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی‏ رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ40

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(21) (و برزوا لله جمیعا فقال الضعفؤا للذین استکبروا انا کنا لکم تبعا فهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شی ء قالوا لو هدینا الله لهدیناکم سواء علینا اجزعناام صبرنا ما لنا من محیص ):(و برای خدا همگی در پیشگاه او ظاهر می شوند و درآن زمان مستضعفان به مستکبران می گویند: ما پیرو شما بودیم ، پس آیا امروزشما می توانید چیزی از عذاب خدا را از ما کفایت کنید؟ آنها می گویند: اگر خدا مارا هدایت کرده بود ما نیز شما را هدایت می کردیم ، اما امروز چه بیتابی کنیم و چه صبر نمائیم تفاوتی برایمان ندارد و گریزگاهی برای ما نیست )،در قیامت همه خلائق برای خدا و در پیشگاه او به گونه ای ظاهر می شوند که میان او و آنان هیچ حاجب و مانعی وجود نداشته باشد، البته در دنیا هم حجابی وجود نداشت ، اماتوهم می نمودند که خدایشان از آنها غایب است ، ممکن هم هست جمله مزبور کنایه باشد از اینکه آن روز بندگان برای حساب اعمال خالص می گردند،به هرحال می فرماید در آن روز مستضعفان به اقویا و مستکبران می گویند که مادردنیا مقلد و مطیع شما بودیم و از خود استقلال عقیده و روش نداشتیم ، پس آیاامروز، شما که اولیاء ما بوده و دارای عزت و قدرت بودید، ولی از ایمان به خدا وآیات او تکبر و استنکاف ورزیدید و از راه او اجتناب کردید، می توانید چیزی ازعذاب الهی را از ما دفع کنید؟ ولی از آنجا که ضعفاء و افراد مقلد بدون هیچ دلیل و برهانی مطیع افرادمستکبر شده و خود را از حریت عقیده و ایمان ساقط کرده بودند و این گروه اندک مستکبر هرگز بدون مساعدت و خواست خود افراد مستضعف قادر نبودندتا آنها را پیرو خویش سازند، پس مستضعفان خودشان با خضوع و ذلت در برابرآنان به ایشان این قدرت را اعطا کردند در حالیکه عزت فقط از آن خدا و رسول و مؤمنان است و هرگز شایسته نیست که بنده ای از بندگان خدا خودش را دربرابر بنده دیگر ذلیل و خوار سازد و بنده او باشد و طاغوتها و مستکبران اگر هم مالک جسم فردی شوند، هرگز نمی توانند مالک روح و نفس و عقل وی گردند،جز آنکه او خودش با ذلت خود را تسلیم آنها کند،لذا این عذر افراد مستضعف ابدا موجه نیست ، بلکه خود این عمل آنها جرمیست که به واسطه آن بایدمجازات شوند. به هر صورت اقویا و مستکبران در جواب آنها می گویند، اگر ما می دانستیم که چگونه از عذاب رهایی حاصل می شود، شما را نیز نجات می دادیم ، و یا اگر دردنیا خدا ما را هدایت کرده بود ما هم شما را به سوی دین حق هدایت می کردیم ،اما حالا دیگر جزع و فزع یا صبر برای ما یکسان است ، و هیچ گریزگاهی برای ما نیست تا از عذاب خدا به آنجا بگریزیم .

(22) (و قال الشیطان لما قضی الامر ان الله وعدکم وعد الحق و وعدتکم فاخلفتکم و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی ولوموا انفسکم ما انا بمصرخکم و ما انتم بمصرخی انی کفرت بما اشرکتمون من قبل ان الظالمین لهم عذاب الیم ):(و همینکه کار حتمی شد، شیطان گفت : بدرستی که خدا به شما وعده حق داد و من نیز به شما وعده دادم و تخلف کردم ، من بر شماتسلطی نداشتم ، جز اینکه شما را دعوت کردم و شما اجابتم کردید، پس مراملامت نکنید و خودتان را ملامت کنید، من فریاد رس شما نیستم و شما نیزفریاد رس من نیستید، من آن شراکتی را که پیش از این برای من قائل بودید،انکار می کنم ، بدرستی که ستمگران عذابی دردناک دارند)، شیطان به معنای شریراست ، اما در این آیه مراد شخص ابلیس است که مصدر تمام گمراهیها و ضلالت در نسل بشر می باشد، و او در روز قیامت زمانیکه امر الهی جاری شد و هر تابعی از متبوع خود بیزاری جست و مجرمان به جرم و گناه خود اعتراف کردند وپیشوایان کفر آنها را اجابت نکردند، در آن زمان ابلیس ، ظالمان را مورد خطاب قرار داده ، می گوید: خداوند به شما بنی آدم وعده بعث و جزا را داد و امروز به عیان ، صدق وعده او را مشاهده می کنید، اما من به شما وعده باطل دادم و گفتم بعث و حساب و کتابی در کار نیست و بهشت و جهنمی نخواهد بود و آخرت وجود ندارد، لکن وعده من خلاف بود و امروز خلاف آن بر شما آشکار شد و یاوعده هایی که در باره ایمان و شرک در دنیا و آخرت به شما دادم همگی باطل بود، ولی من بر شما غلبه و تسلطی نداشتم و نمی توانستم شما را وادار به معصیت نمایم و نمی توانستم دلیلی مبنی بر شرک برای شما بیاورم ، پس حجت بر علیه شما تمام است و تنها نقش من در گناهان شما این بود که شما را نسبت به آن دعوت می کردم و آن را برای شما می آراستم ، اما قادر بر اجبار کردن شمانبودم ، بلکه شما خودتان مرا اجابت می کردید، و مرتکب معصیت می شدید، پس مرا سرزنش نکنید بلکه خودتان را سرزنش کنید، چون من تسلطی بر شمانداشتم و شما خودتان مسلط بر اعمال و معاصی خود بودید، لذا امروز هم نه من می توانم شما را نجات دهم و به فریادتان برسم و شفیع شما باشم و نه شمامی توانید برای من شفاعت کنید و مرا نجات دهید، و من از اینکه شما در دنیابرای من دخالتی در امور قائل بودید و مرا شریک در امر الهی می دانستید تبری می جویم و این شرک در طاعت را انکار می کنم و بدرستی که برای ظالمان عذابی دردناک خواهد بود، یعنی شما از ستمگران بودید و ستم شما جز از ناحیه خودتان نبود، لذا عذاب دردناک سزاوار شماست .

(23) (و ادخل الذین امنوا و عملوا الصالحات جنات تجری من تحتها الانهارخالدین فیها باذن ربهم تحیتهم فیها سلام ):( و کسانیکه ایمان آورده و اعمال شایسته انجام دادند، در بهشتهایی وارد می شوند که نهرها در زیر آن جاریست ودر آن به اذن پروردگارشان جاودانه خواهند بود و درود آنها در آنجا سلام است )، در اینجا نهایت کار مؤمنین را بیان می نماید که در بهشتهایی چنین و چنان جاودانه خواهند بود و در آنجا حال سعادتمندان چنان است که در برخورد بایکدیگر تحیت و سلام می گویند، به خلاف کفار و اهل جهنم که با یکدیگرمخاصمه نموده و از هم بیزاری می جویند.

(24) (الم تر کیف ضرب الله مثلا کلمه طیبه کشجره طیبه اصلها ثابت و فرعهافی السماء):(آیا ندیدی که خداوند چگونه مثلی زد و سخن نیک را به درخت پاکیزه ای تشبیه کرد که ریشه اش ثابت و شاخه آن در آسمان است ؟) خطاب آیه با رسولخداست و مفسرین در معنای (کلمه ) اختلاف کرده اند،بعضی آن راشهادت به توحید و دیگری ایمان و یا قرآن دانسته است و بعضی هر سخن نیک را کلمه طیبه خوانده و بعض دیگر آن را شامل همه طاعتها دانسته اند و درخصوص (شجره طیبه )نیز اختلاف کرده اند که مراد درخت خرما یا جوزهندی یاانجیر و انگور و انار و هر درختی است که میوه نیکو بدهد. اما باید گفت که مراد از کلمه ، خصوص لفظ نیست ، بلکه مراد عقاید وعزمیست که آن کلمه شامل آن است و این عقاید اساس زندگی بشر را قوام می بخشد و در هیچ عملی از اعمالش از آن منحرف نمی شود و این همان کلمه ایست که در چند آیه بعد خداوند می فرماید که افراد مؤمن را با آن کلمه دردنیا و آخرت ثبات می بخشد، پس مراد از این کلمه ، کلمه توحید و شهادت به وحدانیت خداست و این عقیده و استقامت بر آن قول حقی است که دارای اصلی ثابت است و از هر تغیرو زوال و بطلانی محفوظ می ماند و آن اصل خدای متعال و یا زمینه حقایق است که دارای شاخه هایی است که بدون هیچ مانع و حائلی از آن ریشه جوانه می زند و آن شاخه ها عبارتند از معارف حقه و اخلاق پسندیده و اعمال صالح که مؤمن حیات طیبه خود را بوسیله آنها تأمین نموده واین عقاید و اعمال با سیر نظام وجودی عالم سازگاری و موافقت دارد.

(25) (تؤتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب الله الامثال للناس لعلهم یتذکرون ):(که همیشه میوه اش را به اذن پروردگارش می دهد، و خداوند این مثلها را برای مردم می زند تا شاید متذکر شوند)،مراد از (اکل ) میوه و نتیجه مفید ونافع است و مراد از (حین ) برهه ای از زمان می باشد که بعضی می گویند دو ماه است و بعض دیگر آن را شش ماه یا یک سال و یا یک صبح و شام می دانند، وبعض دیگر می گویند تمام اوقات است ، و اینکه فرمود(باذن ربها)اشاره به این مطلب است که سبب نزول هر خیری اذن پروردگار می باشد، این آیه نیز در ادامه آیه سابق بوده و هر چه در آنجا گفتیم در اینجا نیز جاریست ، پس کلمه توحیدچون درختی است که ریشه اش ثابت و لایتغیر بوده ،اما ریشه آن که همان عقایدحقه و اعمال صالحه باشد در تمام آفاق پراکنده است و نتایج پربار آن به اذن پروردگار همواره جریان دارد و در آخر می فرماید، خداوند این مثلها را می زند تامردم متذکر شوند که برای رسیدن به سعادت هیچ راهی جز اقرار به کلمه توحیدو استقامت بر آن نیست .

(26) (و مثل کلمه خبیثه کشجره خبیثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار):(و مثل کلمه پلید مانند درخت پلیدیست که از روی زمین ریشه کن شده و قرار وثباتی ندارد)، همه اختلافاتی که در کلمه طیبه و شجره طیبه وجود داشت دراینجا نیز جاریست ، اما چنانچه در آنجا گفتیم که کلمه طیبه توحید است در اینجانیز می گوئیم که کلمه خبیثه ، شرک به خداست که به درختی تشبیه شده که ازریشه کنده گردیده و در نتیجه اصل ثابت و قرار و آرام معینی ندارد و چون خبیث و پلید است جز شر و ضرر اثر دیگری نخواهد داشت .

(27) (یثبت الله الذین امنوا بالقول الثابت فی الحیوه الدنیا و فی الاخره و یضل الله الظالمین و یفعل الله ما یشاء):(خداوند کسانی را که ایمان آورند بخاطر گفتارو اعتقاد ثابتشان در زندگی دنیا و آخرت ثابت قدم می کند و ستمگران را گمراه می سازد و خدا هر چه بخواهد انجام می دهد)، پس اهل ایمان اگر بر ایمانشان استوار باشند و استقامت بورزند، خداوند نیز در دنیا و آخرت آنها را ثابت قدم می نماید، لذا اگر مشیت خدای متعال بر تثبیت آنها نباشد، از ثبات خودشان بهره ای نمی برند، پس همه امور بدست خداست ، چه هدایت و چه ضلالت ،منتها در باب هدایت ، ابتدا و آغازش از ناحیه خداست که دست بنده را گرفته واو را از تاریکی جهل و شرک به نور توحید هدایت می کند و در نتیجه بنده هدایت می گردد، اما ضلالت ابتدایش از خود بنده است و خداوند بواسطه ستمگری بنده و اعمال سوء او، وی را گمراه نموده و بر ضلالتش می افزاید،(فلمازاغوا ازاغ الله قلوبهم ) وچون اعراض کردند، خداوند هم دلهایشان را اعراض داد)، توضیح مطلب اینکه ، خداوند بشر را بر فطرت توحید آفریده و نیک و بد رادر فطرتش به او تعلیم نموده و آنگاه این فطرت را با دعوت انبیاء تأیید کرده ،پس همه لوازم هدایت را برای بشر مهیا نموده است ، و انسان اگر مطابق فطرتش پیش برود، خداوند او را هدایت کرده و به کمال مطلوبش می رساند، اگر از روش فطرت منحرف شده و دل به دنیا و زخارف آن بسپارد، خدای متعال به منظورمجازات ، توفیق را از او سلب می کند و با قطع رحمتش ، ضلالت وی را حتمی می سازد. و خداوند هر چه بخواهد و مشیتش بر هر امری که تعلق بگیرد، انجام می دهدو هیچ کس نمی تواند مانع و دافع او بوده یا بین او و مشیتش حائل شود، لذا هرکس را بخواهد هدایت نموده و هر کس را بخواهد گمراه می نماید، اگر چه که مشیت خدا هرگز به گزاف نبوده و مطابق حکمت بالغه اش می باشد.

(28) (الم تر الی الذین بدلوا نعمت الله کفرا و احلوا قومهم دارالبوار):(آیاندیدی کسانی را که نعمت خدا را تغییر دادند و کفران نمودند و قوم خویش را به دار نیستی و نابودی کشانیدند؟)اینجا نیز خطاب با رسولخدا(ص ) است و وضع پیشوایان کفر و رؤسای ضلالت را که ظلم نموده و کفران نعمت کردند بیان می کند، که نعمات الهی از هر طرف آنها را احاطه کرده بود ولی ایشان به جای شکرگزاری و ایمان به درگاه پروردگار، کفران نعمت نمودند و خود و قومشان رابه هلاکت کشانیده و به شقاوت و آتش جهنم وارد نمودند،(چون قومشان نیزپیرو آنان بودند)،همچنانکه قرآن کریم در مورد فرعون می فرماید: (یقدم قومه یوم القیامه فاوردهم النار)، پیشاپیش قوم خود حرکت می کند و ایشان را به آتش وارد می سازد).

(29) (جهنم یصلونها و بئس القرار):(جهنمی است که وارد آن می شوند و بدقرارگاهیست )،یعنی دار بوار و هلاکت جهنم است که بسیار جایگاه و قرارگاه بدیست و در آنجا به آتش شقاوت و بدبختی خواهند سوخت .

(30) (وجعلوا لله اندادا لیضلوا عن سبیله قل تمتعوا فان مصیرکم الی النار):(وبرای خداوند مانندهایی قرار دادند تا مردم را از راه او گمراه کنند، بگو از زندگی دنیا بهره گیرید اما سرانجام کار شما بسوی آتش دوزخ است )، می فرمایدمشرکان برای خداوند امثالی از ملائکه و جن و انس قرار داده و تدبیر امور عالم را به آنها نسبت دادند،آنگاه از ترس ضرر آنان و به طمع نفعشان آنها را عبادت کردند و به این ترتیب مردم را از راه خدا و سبیل فطرت منحرف نمودند و آنان رابه بندگی کشانیدند و ایشان این اعمال را از روی عمد و علم مرتکب شدند تابتوانند بر مردم مسلط شده و اموال آنها را بربایند، آنگاه خداوند به پیامبر(ص )تعلیم می دهد که خطاب به آنان بگوید که از زندگی دنیویتان بهره بگیرید و این مدت اندک به اعمال پلیدتان اشتغال داشته باشید، اما سرانجام بازگشت شما به سوی آتش جهنم است و مرجعی غیر از خدای متعال نخواهید داشت وبااین کلام به غرض فاسد آنها از شرک که همان بهره گیری از نعمات مادی است اشاره شده .

(31) ( قل لعبادی الذین امنوا یقیموا الصلوه و ینفقوا مما رزقناهم سرا و علانیه من قبل ان یاتی یوم لا بیع فیه و لا خلال ):(به بندگان من که ایمان آورده اند بگو:پیش از آنکه روزی بیاید که در آن نه معامله ای باشد و نه دوستی ، نماز را بپاداشته و از آ نچه به آنها روزی داده ایم در پنهان و آشکار انفاق کنند) بعد از آنکه در آیه قبل بوسیله رسول گرامیش و به جهت گمراه کردن مردم از راه خدا کافران را تهدید به عذاب قیامت کرد، اینک به وسیله همان رسول به بندگانی که ایمان دارند دستور می دهد که خدا را رها نکنند و به راه او ملتزم باشند، قبل از آنکه روزقیامت سر برسد که دیگر در آن روز مجالی برای کسب خیر و سعادت نیست ونمی توان در آنجا عملی را با عمل دیگر معاوضه نمود و یا با دوستی و محبت چیزهای از دست رفته را جبران کرد یا دوستی را به شفاعت طلبید، چون آن روزفقط روز حساب و جزاست و در آن روز همه اسباب به اذن خدای خالق آنها،ازکار می افتند و آنگاه در معرفی پایبندی به راه خدا می فرماید نماز را بپا دارند،یعنی رابطه خود را با پروردگارشان حفظ کنند، و با انفاق ، حق جامعه را ادا نمایندو این انفاقشان هم در مواردی که مخفی بودن بهتر است ( برای حفظ آبروی فرد) مخفیانه باشد و در مواردی که آشکار بودن افضل است (مثلا برای تشویق دیگران بر انفاق )بصورت علنی انفاق نمایند.

(32) (الله الذی خلق السموات و الارض و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا لکم و سخر لکم الفلک لتجری فی البحر بامره و سخر لکم الانهار):(خداوند کسی است که آسمانها و زمین را آفرید و از آسمان آبی نازل کرد و بوسیله آن میوه ها را برای روزی شما پدید آورد و کشتی را مسخر شماگردانید تا به امر خدا در دریا به حرکت درآید و نهرها را به خدمت شما درآورد)،در این آیه و دو آیه بعد توحید ربوبیت خدای تعالی را استدلال می نماید و آن رااز راه اختصاص تدبیر عام موجودات در نظام خلقت ، و فرستادن باران از آسمان و بیرون کردن روزیها از زمین و تسخیر دریاها و جریان کشتی ها و نهرها، به نتیجه می رساند. پس ربوبیت فقط از آن خدای متعال است ، نه اندادی که مشرکان برای خداقائل شده اند، چون فقط اوست که این نظام دقیق خلقت را آفرید و از آسمان بارانی نازل فرمود تا از روئیدنیهای زمین روزی پاکیزه برای موجودات نباتی وحیوانی فراهم گردد و کشتیها را در دریا روانه ساخته (یعنی قانون شناوری اجسام در آب و مواد اولیه ساخت کشتی و تدبیر چگونگی ساختن کشتی را به بشر الهام نمود) تا بشر از آنها در راه مقاصدش استفاده نماید و جویها را روان ساخت تا ایشان از آن برای مقاصد شرب و شستشو و آبیاری زمینها کشاورزی وسیراب نمودن حیوانات استفاده نمایند.

(33) (و سخرلکم الشمس و القمر دائبین و سخر لکم اللیل و النهار):(وخورشید و ماه را که پیوسته در حال حرکت هستند مسخر شما نمود و شب وروز را نیز به تسخیر شما در آورد)،در این آیه نیز برای اثبات توحید ربوبی برمواردی از نظام خلقت اشاره می کند و می فرماید: خداوند خورشید و ماه را که دائما در حال حرکت و سیر هستند براساس یک نظام متقن در خدمت بشر قرارداد و روز و شب نیز که از حرکت زمین به دور خودش و در حین دورانش به دورخورشید، بوجود می آید، مسخربشر نموده ، چون حرکت خورشید و ماه باعث اعتدال در سطح زمین شده و سبب وضع اوقات عبادات می باشند و نورخورشید مایه حیات همه موجودات در سطح زمین است و وجود ماه باعث شمارش روزها و حساب ماهها بوده و وجود روز و شب برای تنظیم نظام زندگی بشر می باشد که روز باعث جریان معیشت او و شب مایه سکون و آرامش اوست و خلاصه همه این نظامات متقن بدست خدای متعال بوده و اوست که این نظامات را در خدمت زندگی بشر قرار داده است .

(34) (و اتیکم من کل ماسالتموه و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها ان الانسان لظلوم کفار):(و از هر چه خواستید، به شما اعطاء نمود و اگر بخواهید نعمات الهی را بشمارید نمی توانید آن را احصا کنید، بدرستی که انسان بسیار ستم پیشه وناسپاس است )، خدای متعال برآورنده حاجت هر موجودیست و هیچ موجودی در ذات خود و وجود و بقائش قائم به خود نیست و هر چه دارد از جود و کرم خداست و از آنجا که خداوند به حاجات ظاهری و باطنی آنها دانا است هرسائلی همه حوائج خود را از او می خواهد و خدای متعال همه حاجات آنها را به مقتضای حکمت خود برآورده می سازد، لذا خداوند به سئوال فطری و دعای ذاتی همه موجودات جواب داده و حاجات آنها را کلا و بعضا برآورده می کند وانسانها اگر بخواهند نعم الهی را شمارش کنند هرگز نخواهند توانست چون عالم وجود با تمامی اجزاء و اوصاف و احوالش که همه به هم مرتبط هستند، نعمات خدا می باشند،اما طبیعت انسان چنین است که با کفران نعمات الهی و شکرنکردن در برابر آنها کارش به هلاکت و خسران منجر می شود و با این اعمالش به خود ستم می کند.

(35) ( و اذقال ابراهیم رب اجعل هذا البلد امنا و اجنبنی و بنی ان نعبدالاصنام ):(به یاد آور زمانی را که ابراهیم گفت : پروردگارا این شهر را امن گردان و من و فرزندانم را از عبادت بتها بر حذر بدار)،منظور از (هذا البلد) شهر مکه است و این آیه حکایت دعای ابراهیم (ع ) است که از خداوند درخواست کرد تاخداوند روز به روز بر شرافت و حرمت مکه بیافزاید و این امنیت در مورد مکه امنیت تشریعی است نه تکوینی ، یعنی مقصود این است که قانونی امنیت این شهر را تضمین کند و خداوند دعای او را اجابت نموده و مکه را حرم امن الهی قرار داد، و آنگاه در مقام دعا ازخدا خواست تا او و فرزندانش را از عبادت بتهادور کند، یعنی آنکه خداوند با هدایت خود و به رحمت واسعه اش آنها را ازعبادت بتها بر کنار دارد. و البته هدایت الهی فقط شامل کسانی می گردد که استعداد پذیرش آن را داشته باشند و هرگز شامل معاندان و مستکبران نمی شود و دعای او شامل خود و همه آل ابراهیم از فرزندان اسحاق و اسماعیل می گردد جز آنکه گفته شود به قرینه سیاق استفاده می گردد که تنها فرزندان اسماعیل که ساکن مکه بوده ، مورد نظرآنحضرت بوده اند و دعای ایشان شامل فرزندان اسحاق نمی شود. و منظور از اصنام فقط بتها نیستند بلکه اصنام پوششی بوده اند که همه طاغوتها و زورگویان در پناه آنها و به اسم ایشان مردم را به بندگی و عبادت خودوادار می کردند، یعنی خادمان یا کاهنان یا حاکمانی در ورای این بتها وجودداشتند و اگر آن بت سنگی یا چوبی نابود می شد، آن فردی که خود را در پناه آن مخفی نموده بود کماکان باقی می ماند و در هر مکان و زمان به گونه ای ظاهرمی گشت .

(36) (رب انهن اضللن کثیرا من الناس فمن تبعنی فانه منی و من عصانی فانک غفور رحیم ):(پروردگارا اینان بسیاری از مردم را گمراه کرده اند، پس هر که مراپیروی کند از من است ، و هر کس مرا نافرمانی کند، هر آینه تو آمرزنده مهربانی )،ابراهیم (ع ) با این عبارت در واقع دعای سابق خود را تعلیل نموده و به منظوربرانگیختن رحمت الهی مجددا (رب ) را تکرار کرده و می گوید: خدایا اگر من خواستم که من و فرزندانم را از عبادت بتها بر کنار بداری ، بدین جهت بود که این بتها بسیاری از مردم را گمراه کرده اند و اینکه نسبت گمراه کردن را به بتهاداده ، با آنکه بتها ذی شعور نیستند، به جهت آن ارتباطی است که میان آنها وگمراه کردن مردم هست هر چند که ارتباطی شعوری نباشد. آنگاه به عنوان تفریع بر دعای سابق خود می فرماید: هر کس در سلوک وعقیده از من پیروی کند، از من است ، یعنی دعای سابق من شامل او هم می شود وتو با رحمت خود آنها را هم از پرستش بتها برحذر بدار، و اتباع ابراهیم یعنی پیمودن طریقه ای که مبتنی بر توحید خدای سبحان باشد تا به این وسیله نفس انسان در معرض رحمت خدا قرار گرفته و از عبادت بتها دور نگه داشته شود وآنگاه فرمود هر کس مرا عصیان کند، یعنی بعضی یا همه طریقت و روش مراترک نماید، چه از فرزندانم باشد یا از غیر آنها، پس آنها را ملحق به من منما ودعای من شامل حال ایشان نیست ، بلکه فقط آنها را به مغفرت و رحمت توواگذار می نمایم ، لذا معلوم می شود که حضرت ابراهیم (ع ) فرزندان خود را به عموم پیروانش تفسیر نموده و فرزندان واقعی خود را به همان پیروان تخصیص زده و عاصیان ایشان را از فرزندی خود خارج می کند، همچنانکه قرآن کریم فرموده (ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین امنوا...)،(هماناسزاوارترین مردم نسبت به ابراهیم ، پیروان او و این پیامبر و مؤمنان هستند).

(37) (ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیرذی زرع عند بیتک المحرم ربنا لیقیمواالصلوه فاجعل افئده من الناس تهوی الیهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون ):(پروردگارا من بعضی از ذریه و فرزندان خویش را در دره ای غیر قابل کشت ، نزد خانه ، حرمت یافته تو سکونت دادم ، پروردگارا برای آنکه نماز بپادارند، پس دلهای مردم را بسوی آنان متمایل ساز و آنها را از میوه ها روزی بده ،تا شاید سپاسگزاری نمایند)این آیه حکایت بقیه دعای حضرت ابراهیم (ع )است و منظور از بعض ذریه ایشان ، اسماعیل (ع ) و فرزندانی است که از او پدیدمی آیند و می فرماید: من ذریه ام را در سرزمینی سکونت دادم که صلاحیت کشت و زرع ندارد و نزد خانه و حرم امن توست که برای عبادت خود آن را قرارداده ای و آن را حرم ساخته ای ،پروردگارا غرض من از سکونت دادن آنها این بود که در آنجا نماز را به پا دارند، خدایا دلهای مردم را متمایل به آنها نما تا برای سکونت یا انجام حج به اینجا بیایند و با انتقال و تجارت و داد و ستد ایشان ، آنهارا از ثمرات بهره مند گردان ، یعنی آنها میوه و روزیهای پاکیزه را با تجارت به مکه حمل نمایند تا اهل مکه از آن بهره مند شوند، چون آن سرزمین لم یزرع بود وفاقد آب و گیاه و آنحضرت این سرزمین خشک را برگزید تا ذریه اش در عبادت خدا خالص باشند و امور دنیوی دلهایشان را مشغول نسازد و در برابر نعمات الهی شکر گزاری نمایند.

(38) (ربنا انک تعلم ما نخفی وما نعلن و ما یخفی علی الله من شی ء فی الارض ولا فی السماء):( پروردگارا بدرستی که تو آنچه را ما مخفی نموده یا آشکار نمائیم ،می دانی و هیچ چیز نه در زمین و نه در آسمان بر خدای متعال مخفی نمی ماند)،معنای آیه آشکار است و ادامه مناجات حضرت ابراهیم (ع ) می باشد که خدا را به جهت علم مطلق و فراگیرش ستایش می کند و می گوید: تو آن خدایی هستی که آشکار و نهان ما را می دانی و هیچ چیز نه در آسمان و نه در زمین بر تو مخفی نیست و شاید مراد از زمین امور محسوس برای بشر و مراد از آسمان امور غایب از حس آنها باشد.

(39) (الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر اسمعیل و اسحق ان ربی لسمیع الدعاء):(سپاس خداوندی را که با وجود سالخوردگیم به من اسماعیل و اسحاق را ارزانی داشت ، همانا پروردگار من شنونده دعاست )، این جمله مانند جمله معترضه ای در میان مناجات اوست که در میان دعا ناگهان به یاد نعمت بزرگ خداوند در حق خود می افتد که در سنین کهولت با آنکه همه اسباب عادی ،فرزنددار شدن او منتفی شده بود، دو فرزند صالح چون اسماعیل و اسحاق به وی داده و این عنایت بواسطه استجابت دعای ابراهیم بوده ، پس خداوند که شنوای دعاست ، دعای او را برای طلب فرزند شنیده و آن را اجابت نموده است و ابراهیم خداوند را به همین سبب ثنا می گوید.

(40) (رب اجعلنی مقیم الصلوه و من ذریتی ربنا و تقبل دعاء):(پروردگارا من و ذریه ام را برپا دارنده نماز قرار بده ، پروردگارا دعای مرا بپذیر)، نسبت دادن نماز خواندن و دوری او و پیروانش از عبادت بتها، از باب ارتباط هر عملی باخدای متعال است ، چون هر عملی برای وقوعش به اذن و مشیت خدا وابسته است و یک نسبتی هم با عامل خود دارد که آن عمل از او صادر می شود، به هرحال در این دعا نیز مانند دعای سابقش ابتدا خود را مستقلا ذکر کرده و بعد درحق ذریه اش دعا نموده و از خدا خواسته تا آنان را به او ملحق نماید و آنگاه درمقام اصرار و الحاح در دعا و برای جلب رحمت الهی می فرماید: پروردگارادعای مرا قبول کن و اجابت دعای آنحضرت افاده می کند که زمین تا قیام قیامت هرگز از ذریه آنجناب خالی نمی ماند.


تفسیر سوره ابراهیم ( از آیه 1 تا آیه 20 )
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،تفسیر سوره ابراهیم

الر کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى‏ صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ1اللَّهِ الَّذی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ وَیْلٌ لِلْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ شَدیدٍ2الَّذینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَةِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً أُولئِکَ فی‏ ضَلالٍ بَعیدٍ3وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ4وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ5وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ وَ فی‏ ذلِکُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظیمٌ6وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابی‏ لَشَدیدٌ7وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمیدٌ8أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللَّهُ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فی‏ أَفْواهِهِمْ وَ قالُوا إِنَّا کَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفی‏ شَکٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَیْهِ مُریبٍ9قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُریدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا کانَ یَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبینٍ10قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَمُنُّ عَلى‏ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ ما کانَ لَنا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ11وَ ما لَنا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى‏ ما آذَیْتُمُونا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ12وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فی‏ مِلَّتِنا فَأَوْحى‏ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظَّالِمینَ13وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامی‏ وَ خافَ وَعیدِ14وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنیدٍ15مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدیدٍ16یَتَجَرَّعُهُ وَ لا یَکادُ یُسیغُهُ وَ یَأْتیهِ الْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ما هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلیظٌ17مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فی‏ یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُوا عَلى‏ شَیْ‏ءٍ ذلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعیدُ18أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ19وَ ما ذلِکَ عَلَى اللَّهِ بِعَزیزٍ20

 

تفسیر المیزان _ خلاصه :

(1) (الر کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید):(الر، این کتابیست که بر تو نازل کردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از ظلمتها خارج کرده و بسوی نور که راه خداوند مقتدر و ستوده است ببری )،(الر)چنانچه گفتیم از رموز قرآنیست که گاهی دلالت بر اسماء خدای متعال یا اشاره به نعمات او داشته و گاهی برای ساکت کردن کفار بوده که درهنگام تلاوت قرآن غوغا براه می انداختند و می گفتند به این قرآن گوش ندهید ودر آن الغاء بیافکنید. مراد از (کتاب )قرآن است و خطاب با شخص پیامبر(ص ) می باشد که می فرماید:ای محمد(ص )، این قرآن را بر تو نازل کردم تا عموم مردم را ازتاریکیهای ضلالت و اوهام و خرافات و تقلیدهای کورکورانه و احکام نفسانی وتشریعات قراردادی بسوی روشنائی هدایت و حق ببری و اینکه ظلمات را جمع آورده و نور را به صیغه مفرد، برای اشاره به این مطلب است که نور و هدایت ازمصادیق حق است و حق یکی است و هیچ فرقی میان مصادیق آن وجود ندارد به خلاف ظلمت و ضلالت که چون ناشی از هواهای نفسانی است با هم اختلاف دارند و مصادیقش متفاوت است و رسولخدا(ص ) یکی از اسباب ظاهری برای هدایت است (چون هادی حقیقی خداست )و ایمان مردم بدون واسطه یا باواسطه به شخص ایشان منتهی می گردد. و اینکه فرمود(باذن ربهم )برای اشاره به همین مطلب است که هادی حقیقی پروردگار است که رب همه مردم است ، اگر چه مشرکان برای او شریک اتخاذکرده اند، و آن مسیر نور و هدایت همان راه خداوند عزیز و حمید می باشد،عزیزی که هیچ چیز نمی تواند او را مقهور و مغلوب سازد و او مسلط و قاهر برهمه موجودات است (به همین جهت هم عزت منحصرا از آن اوست و هرگز نزدغیر خدا یافت نمی شود، جز آنکه خداوند به او تملیک نموده باشد (فان العزه لله جمیعا)،(همانا عزت به تمامه از آن خداست ) و حمیدی که همواره به واسطه کمال اعمال جمیلش که با اختیار از او صادر می گردد ستوده می شود و همه ستایشها مخصوص اوست (الحمد لله رب العالمین )، و خدای سبحان درربوبیت و عزت یگانه است و به بندگانش انعام فرموده و این صفات اقتضاءمی کند که بندگان از عزت مطلقه اش بترسند و در برابر نعماتش شکر بجا بیاورندو چنانچه این اعمال را انجام دهند آنها را داخل بهشت می نماید و در غیراینصورت جهنم جایگاهشان خواهد بود، پس باید از پروردگارشان خوف داشته باشند، چون عزت از آن اوست و هیچ چیز نمی تواند مانع از حلول عذابش گرددو او حمید است ، پس هرگز در خصوص جزا دادن مؤمنان یا تعذیب کافران و یادر گسترش نعماتش مورد مذمت واقع نمی گردد. لذا قرآن نوریست که حق را از باطل و خیر را از شر و سعادت را از شقاوت جدا می نماید و در مرحله دوم راه روشنی است که همه رهروان خود را در متن ووسط راه نگهداشته و آنها را به سوی خدای عزیز و حمید می برد.

(2) (الله الذی له ما فی السموات و ما فی الارض و ویل للکافرین من عذاب شدید):(خدائی که هر چه در آسمانها و زمین است از آن اوست و وای بر کافران از عذاب شدید)،پس هر چه در آسمانها و زمین است از آن خداست و او عزیزی است که در هر چه بخواهدبه هر گونه تصرف می نماید و تصرف او پسندیده ومحمود است ، زیرا تصرف ، وقتی ناپسند است که شخص متصرف ، مالک آن نباشد و عقل یا شرع یا عرف به او اجازه تصرف نداده باشد، در حالیکه خدای متعال متصرف و مالک حقیقی همه کائنات است ، لذا او حمیدی است که افعالش پسندیده و محمود است و مقتضای صفت عزت او این است که هر کس دعوت او را رد کند و نعمت او را کفران نماید، مورد عذاب و قهرش واقع گردد، پس وای بر کافران از عذاب سخت و شدید.

(3) (الذین یستحبون الحیوه الدنیا علی الاخره و یصدون عن سبیل الله ویبغونها عوجا اولئک فی ضلال بعید):(همان کسانی که زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح داده اند و راه خدا را سد کرده و آن را منحرف می خواهند،آنان در گمراهی دوری هستند)،در اینجا اوصاف کافران را شرح می دهد که دنیا را بر آخرت برگزیده و آن را غایت و هدف نهایی خویش قرار داده اند و این اعمال آنهامستلزم آنست که آخرت را از اساس نفی کنند، چون اگر آخرت اثبات گرددغایت بودن آن نیز ثابت خواهد بود و چناچه غایت بودن آن منتفی گردد اعتقاد به آخرت نیز منتفی خواهد بود و انسان در زندگی هدفی جز رسیدن به سعادت ندارد و حیات باقی است و با مرگ بدن حیات پایان نمی یابد، بلکه مرگ تنهاانفصال روح از بدن است و حیات باقی در سرای آخرت خواهد بود و سعادت وشقاوت آدمی در آخرت دائرمدار سعادت و شقاوت او در دنیا و اعمالیست که در اینجا کسب نموده ، که این اعمال یا حسنه و نیک است که در کتاب خدا به عنوان دین و سبیل نامیده شده و یا غیر اینها از قوانین و سننی است که ملتها وجوامع از پیش خود وضع کرده اند و خداوند هیچ دلیلی برای تأیید آن نفرستاده ،و کسانی که دنیا را بر آخرت ترجیح داده و با اعراض از آخرت به معاد کفرورزیده اند این اعتقاد، متعاقبا مستلزم کفر آنها به توحید و نبوت نیز هست و ازصفات دیگر آنها این است که راه خدا را سد می نمایند، یعنی علاوه بر اینکه خودشان متدین به دین الهی نمی گردند، سایر مردم را نیز از گرویدن به ایمان به خدا و روز جزا و تدین به دین خدا منصرف می نمایند و راه خدا را کج و منحرف می جویند، یعنی با اختیار سنتها و قوانین و احکام اجتماعی و قراردادی بشر،ازراه دین فطری منحرف شده اند و اینها در گمراهی بعید هستند، چون از دین حق منحرف شده و راه هدایت حقیقی را گم کرده اند.

(4) (وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم فیضل الله من یشاء ویهدی من یشاء و هو العزیز الحکیم ):(و ما هیچ پیامبری را جز به زبان مردم قومش نفرستادیم تا برای آنها احکام را بیان کند و خداوند هر کس را بخواهد گمراه نموده و هر کس را بخواهد هدایت می کند و او مقتدر و درست کرداراست )،منظور از (لسان ) لغت هر قوم است ، یعنی خداوند می فرماید، ما هیچ پیامبری را نفرستادیم ، جز اینکه به زبان مردم و قوم خودش سخن می گفت تابتواند احکام و شرایع الهی را برای آنان بیان کند و هدایت را از ضلالت و حق رااز باطل جدا سازد و برایشان توضیح دهد، اما خداوند هر کس را که انکار نموده و از هوای نفسش پیروی کرده به عنوان مجازات گمراه می نماید (نه آنکه ابتدائاکسی را گمراه کند) و نیز هر کس که به حق گرایش یافته و از آن پیروی کندهدایت می نماید، پس مشیت خدا گزاف و بی حساب نیست که به هر کس و به هر گونه تعلق بگیرد، بلکه کارهای خداوند همه بر اساس حکمت است ، چون اومقتدر و عزیزیست که گمراهی گمراهان ابدا ضرری به او نمی زند و او را مغلوب نمی کند و حکیمی است که هیچ عملی را گزاف و بدون حکمت و نظام مقتن انجام نمی دهد.

(5) (و لقد ارسلنا موسی بایاتنا ان اخرج قومک من الظلمات الی النور و ذکرهم بایام الله ان فی ذلک لایات لکل صبار شکور):(و به تحقیق موسی را با آیات خودفرستادیم ، ای موسی مردمت را از تاریکیها بسوی نور در آور و آنها را نسبت به ایام خدا تذکر بده ، بدرستی که در این امر برای هر صبور شکرگزاری عبرتی هست )، داستان موسی (ع ) از آشکارترین مصادیق ظهور عزت الهیست ،خداونددر این آیه می فرماید: ما موسی را با معجزات خود ارسال کردیم و به او امرنمودیم که قومت را از تاریکیهای گمراهی بسوی نور هدایت بیرون ران ، و این امر هدف رسالت انبیاست ، و آنها را نسبت به ایام الله تذکر ده ، مراد از ایام الله،روزهایی است که در آنها امر خدای تعالی به ظهور می رسد و همه اسباب دنیوی از کار می افتد، مانند روز مرگ و روز قیامت و یا ایامی که عذاب الهی درآن نازل شده و یا روزهایی که نعمتهای الهی در آن روز ظهور یافته ، مانند روزی که حضرت نوح (ع ) و مؤمنان قومش از کشتی به سلامت بیرون آمدند یا روزی که ابراهیم (ع ) از آتش نجات یافت ، چون اینگونه ایام در حقیقت هیچ نسبتی باغیر خدا ندارند، بلکه ایام خداو منسوب به حضرت حقند و در آخر می فرماید که در این روزها نشانه ها و آیاتی برای هر فرد صبور و شاکر است که صبور به معنای فردیست که در برابر ناملایمات بسیار شکیبا و خویشتندار است و شکوریعنی فردی که در برابر نعمتهای الهی بسیار شکر گزار می باشد .

(6) (اذقال موسی لقومه اذکروا نعمه الله علیکم اذانجیکم من ال فرعون یسومونکم سؤء العذاب و یذبحون ابناءکم و یستحیون نساءکم وفی ذلکم بلاء من ربکم عظیم ):(و زمانیکه موسی به قومش گفت : نعمت خدا را بر خود به یادآورید، آنزمان که شما را از خاندان فرعون که شما را به سختی عذاب می کردند وپسرانتان را سر می بریدند و زنانتان را زنده نگه می داشتند، نجات داد و در این امور از جانب پروردگارتان آزمایشی بزرگ بود)، یعنی ای رسول ما بیاد آورزمانیکه موسی به قومش بنی اسرائیل گفت : ای بنی اسرائیل نعمتهای خدا را بیادآورید، آنگاه که شما را از آل فرعون و قبطیان نجات داد، قبطیانی که دائما شما راعذاب می کردند و پسرانتان را می کشتند و دخترانتان را برای خدمتکاری زنده نگه می داشتند و در این وقایع از جانب پروردگارتان امتحانی بزرگ بود، تاآنها که برای غلبه با ظلم ظالم قیام می کنند از کسانی که در برابر ظلم او تسلیم می شوند متمایز و آشکار گردند.

(7) (و اذ تاذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید):(و آن زمانی که پروردگارتان اعلام کرد که اگر سپاسگزارید، هر آینه افزونتر به شمامی دهم و اگر کفران نمایید، عذاب من بسیار شدید است )، آیه شریفه مطلق است و خطاب با پیامبر اسلام (ص ) می باشد که می فرماید: به یاد آر زمانی را که پروردگارت اعلان نمود این مطلب را که هر آینه شکر نعمت باعث افزونی نعمت می گردد و کفران آن باعث عذاب شدید است ، و باید دانست که حقیقت شکر بکار بردن نعمت در جهتی است که منعم اراده کرده و این امر موجب ظهوراحسان منعم می گردد و شکر نعمت بازگشتش به ایمان و تقواست ، یعنی فردمؤمن و متقی سپاسگزار نعمت حق خواهد بود و چنین شکری باعث مزیدنعمت می گردد، و کفران نعمت از لوازم کفر باطنی است و شخص کافر بایدمنتظر عذاب الهی باشد و خدای سبحان به روش کریمان در مورد انعام و مزیدآن بطور صریح و با تأکید وعده داده ، اما در خصوص تهدید کفران کنندگان به صراحت نفرموده که شما را عذاب می کنم ، بلکه بطور کنایه و تعریض اشاره نموده که عذاب من سخت است و این مطلب مختص آخرت نیست بلکه وعده و وعید آن شامل دنیا نیز می گردد.

(8) (و قال موسی ان تکفروا انتم و من فی الارض جمیعا فان الله لغنی حمید):(وموسی فرمود: اگر شما و هر که در زمین است کافر شوید، خداوند بی نیاز وستوده است )، در اینجا سخن موسی (ع ) را به عنوان شاهد مثال ایراد می فرماید،بی نیازی خداوند از هر چیز، ذاتی اوست لذا هرگز از شکر بندگانش بهره مند یااز کفر آنان متضررنمی شود و بلکه نفع شکر و ضرر کفر به خود انسانهای شاکر وکافر باز می گردد. و خداوند حمید است زیرا حمد یعنی اینکه حمد کننده جمال و زیبائیهایی را که در فعل شخص منعم و مورد حمد وجود دارد اظهار کند،اما از آنجا که افعال خداوند سراسر حسن و جمال است ، لذا خدای تعالی جمیل بوده و جمالش واضح و آشکار است و هیچ چیز نمی تواند آن را پنهان سازد، پس او در هر حال ستایش شده و حمید است ، خواه حمد کننده ای او را با زبان حمد بگوید و یانگوید و تمامی حمدها از آن اوست چه حامدان حمد خود او را قصد کنند و یاحمد غیر او را بگویند، همه حمدها به او باز می گردد(الحمد لله رب العالمین )،(جنس حمد از آن پروردگار عالمیان است )،( و ان من شی ء الا یسبح بحمده )،(هیچ موجودی نیست جز آنکه او را تسبیح و تحمید می نماید).

(9) (الم یاتکم نبؤا الذین من قبلکم قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم لایعلمهم الا الله جاءتهم رسلهم بالبینات فردوا ایدیهم فی افواههم و قالوا انا کفرنا بماارسلتم به و انا لفی شک مما تدعوننا الیه مریب ):(آیا اخبار کسانی که قبل از شمابودند از قوم نوح و عاد و ثمود و کسانی که بعد از آنها بودند و جز خدا کسی آنها را نمی داند، به شما نرسیده ؟پیامبرانشان با دلایل روشن نزد آنها آمدند و آنهادستهایشان را به دهانهایشان بردند و گفتند، ما آیینی را که به ابلاغ آنها فرستاده شده اید منکریم و در باره آن چیزهایی که ما را به آنها می خوانید به سختی درشک هستیم )، این عبارت نیز سخنان موسی (ع ) است که در باره هلاکت وانقراض اقوام گذشته با قومش سخن می گوید و می فرماید: ای بنی اسرائیل مگرخبر هلاکت و نابودی اقوام گذشته به شما نرسیده و آنگاه از باب مثال قوم نوح وعاد و ثمود را بر می شمارد و اقوامی که بعد از آنها بوده اند و جز خدا کسی ایشان را نمی شناسد، مراد، ندانستن حقیقت حال آنان و بی اطلاعی از جزئیات تاریخ زندگی آنهاست ، ولی عذابیکه در نتیجه تکذیب شامل آنها شده ، اخبارش به بنی اسرائیل رسیده بود، آنگاه در توضیح اجمالی همه آنها می فرماید که پیامبرانشان با حجت هایی آمدند که آن حجتها حق و حقیقت را بدون ابهام برایشان روشن می ساخت ،اما مردم مانع آن شدند که پیامبران لب به کلمه حقی بگشایند و سرانجام مانع سخن گفتن ایشان شدند، گویا دست انبیاء را گرفته و بردهانهایشان می نهادند، تا از گفتن حق صرف نظر کنند و در مقام لجبازی و انکارمی گفتند ما از اصل ، رسالت و شریعت شما را انکار می کنیم و معجزات و بیناتی را که برای ما آوردید، نیز قبول نداریم و در باره آنچه شما بدان دعوت می کنید،(یعنی توحید ربوبیت ) در شک و تردید هستیم .

(10) (قالت رسلهم افی الله شک فاطر السموات و الارض یدعوکم لیغفر لکم من ذنوبکم و یؤخرکم الی اجل مسمی قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تریدون ان تصدونا عما کان یعبد اباؤنا فاتونا بسلطان مبین ):(پیامبرانشان گفتند: آیا درباره خدا که آفریننده آسمانها و زمین است شکی دارید؟ او شما را دعوت نموده تاگناهانتان را بیامرزد و تا مدتی معین نگاهتان دارد، آنها گفتند: شما جز بشری مانند ما نیستید که می خواهید ما را از پرستش آنچه پدرانمان می پرستیدند بازدارید، پس برای ما دلیلی روشن بیاورید)، آیه شریفه در مقام اثبات توحیدربوبیت می فرماید، پیامبرانشان در جواب آن مردم منکر رسالت و توحید ربوبی ،گفتند آیا در باره خداوندی که ایجاد کننده و خالق آسمانها و زمین است شکی وجود دارد؟ (فاطر) یعنی شکافنده و چون خدای سبحان موجودات را از کتم عدم بیرون آورده ، او را فاطر می نامند و چون هیچ یک از موجودات قائم به ذات خود نبوده و در حد ذاتشان ممکن الوجودند و دستخوش تغییر و دگرگونی ونابودی می گردند، پس هر یک در ذات خود و با وجود خود، دلالت بر توحیدخالقشان می نمایند، خالقی بی حد و مطلق که واحدی است که ابدا کثرت نمی پذیرد و تمامی امور خلایق را همانگونه که ایجاد کرده تدبیر هم می کند وهیچ شریکی در این امر ندارد. لذا عبارت اول برهان بر توحید در ربوبیت است ، اما در مرحله دوم بر نبوت برهان می آورند و می گویند سنت الهی چنین است که هر چیز را بسوی هدایت وکمال مطلوبش دعوت می نماید و این امر تمام نمی شود جز با فرستادن پیامبرانی که مردم را به سوی ایمان و عمل صالح فرا خوانند، و غایت و نتیجه اخروی دعوت آنان نیز رسیدن خلایق به سعادت ابدی است . اما غایت دنیوی دعوت انبیاء آن است که مردم تا مدتی معین حیات داشته باشند ولی خانه دائمی و مقصود اصلی آخرت است ، لذا خداوند در عقوبت وهلاک آنان تعجیل نمی کند و به آنان در این مدت معین زندگی دنیوی مهلت می دهد تا با ایمان و عمل صالح و قبول دعوت انبیاء مورد مغفرت الهی قرارگرفته ، دار آخرت و سعادت ابدی را از آن خود سازند. اما قوم آن رسولان به جای آنکه به آنها ایمان آورند گفتند: شما بشری مانند ماهستید که می خواهید ما را از روش و آیین پدرانمان باز دارید؟ اگر راست می گویید دلیل قاطعی بر نبوت خود ارائه دهید . و معنای کلامشان این است که به فرض هم که بپذیریم که مقتضای عنایت الهی این است که ما را بسوی مغفرت و رحمت خود دعوت کند، این امر فقطنبوت عامه را اثبات می کند، اما از کجا معلوم می شود که این دعوت به دست شخص شما انجام شده باشد، چون شما هم مانند ما یک بشری عادی هستید،اگر راست می گویید با آیتی خارق العاده و معجزه ای قاطع ، نبوت خاصه خود رااثبات کنید و علت عدم پذیرش آنها هم این بود که تغییر سنت های قومی وروشهایی که مطابق مطامع دنیوی آنها بود، برایشان دشوار بود و نمی توانستندآنها را به راحتی زیر پا بگذارند.

(11) (قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلکم ولکن الله یمن علی من یشاء من عباده و ما کان لنا ان ناتیکم بسلطان الا باذن الله و علی الله فلیتوکل المؤمنون ):(پیامبرانشان به آنان گفتند: ما جز بشری مانند شما نیستیم ولی خداوندبر هر یک از بندگانش که بخواهد منت می گذارد و ما را حق آن نیست که برای شما جز به اذن خدا معجزه ای بیاوریم و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل نمایند)،پیامبران در جواب قومشان فرمودند: ما هم در اصل بشریت مانند شماهستیم ، اما همه افراد بشر در صفات کمالیه ظاهری و معنوی و انسانی با هم یکسان نیستند، بلکه خداوند بر اساس قابلیتهای فردی بر هر کس از بندگانش که اراده کند منت می نهد و به او وحی می فرستد، لکن هیچ پیامبری قدرت غیبیه وفعاله مطلق ندارد تا هر وقت که بخواهد معجزه یا برهانی بیاورد، بلکه نزول معجزه بستگی به اذن الهی دارد، تا اینجا جواب پیامبران به سخن کفار بود، اما درآخر دلیل دیگری ارائه می فرمایند که اختصاص به مؤمنان دارد و آن این است ایمان مؤمنان به خدای سبحان اقتضاء می کند که معتقد باشند، آوردن معجزه امریست که فقط بدست خدای متعال است ، چون همه حول و قوه منتسب به خداست و کسی بدون اذن او هیچ قدرتی ندارد، لذا مؤمنان باید رب خود راوکیل خود در همه امور دانسته و امر معجزه را تنها منتسب به خدای متعال بدانند.

(12) (و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدینا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا وعلی الله فلیتوکل المتوکلون ):(و ما را چه شده که بر خدا توکل نکنیم ، در حالیکه اوما را به راهمان هدایت نموده و ما هر آینه در برابر آزارهایی که به ما می نماییدصبر خواهیم کرد و مؤمنان باید بر خدا توکل نمایند)، آیه به نحو استفهام انکاری می فرماید: چرا نباید بر خدا توکل کنیم ، با آنکه خداوند ما را به شرایع انبیاء الهی هدایت نموده و ما خود در این سعادت و این نعمت بزرگ دخالتی نداشته ایم وفقط خدای سبحان این خیرات را به ما ارزانی داشته ، پس لازم است در سایرامورمان نیز به خدا توکل کنیم و این کلام حجت دوم در وجوب توکل به خداست و دلیل اول که در آیه سابق آمد دلیلی (لمی )(یعنی استدلال از وجودمؤثر بر وجود اثر) و دلیل دوم دلیل (انی ) ( یعنی استدلال از وجود چیزی به وجود ملازم آن ) است . و آنگاه صبر در برابر آزار و اذیت امت را فرع بر وجوب توکل بر خدا قرارداده و بیان می فرماید حال که واجب شد بر خدا توکل کنیم و حال که ما به اوایمان داریم و او ما را به راههای هدایت رهنمون گشته ، ما هم شایسته است که در راه دعوت الهی در برابر آزارهای شما صبر کنیم ، تا او خود هر چه می خواهدحکم فرماید و اصولا هر کسی که دارای توکل به خداست باید چنین باشد وهرگز در برابر ناملایمات متزلزل و سست و ضعیف نگردد و در این امر فرقی نمی کند که انسان مؤمن باشد یا غیر او چون اصولا هیچ راهنما و فریاد رسی جزخدا نیست ، اما مؤمن از آنجا که معترف است که همه امور بدست خداست لازمه اش التزام او به احکام الهیست و این امر همان ایمان است ، ولی غیر مؤمن نمی تواند متوکل حقیقی باشد.

(13) ( و قال الذین کفروا لرسلهم لنخرجنکم من ارضنا اولتعودن فی ملتنافاوحی الیهم ربهم لنهلکن الظالمین ):(و کافران به پیامبرانشان گفتند: ما شما را ازسرزمین خود بیرون می کنیم یا اینکه باید به کیش و آیین ما باز گردید، پس پروردگارشان به انبیاء وحی نمود که هر آینه ستمکاران را هلاک می نمائیم )کافران بعد از آنکه از محاجه و استدلال عاجز شدند خطاب به پیامبرانشان گفتند: ما شما و پیروانتان را از این سرزمین بیرون می کنیم ، یا بایدشما نیز به دین و آیین ما در آیید و منظور از (عود) در این عبارت (بازگشتن )نیست تا معنا چنین شود که انبیاء قبلا کافر بوده اند بلکه به معنای (صار) یعنی (گشتن و گردیدن ) می باشد. لذا جامعه جاهلی هرگز با عناصر مسلمان در درون خود، سستی و ملایمت نمی ورزد، جز زمانیکه مطابق محاسبات و روشهای جاهلانه آنها عمل نماید وهر اجتماع غیر مسلمان یک تجمع جاهلیست . و خداوند در این هنگام به پیامبران وحی می فرستد که به تحقیق ستمکاران راهلاک می نمایم و اینکه به جای کلمه (کفار)از کلمه (ظالمین ) استفاده نمود به جهت اشاره به سبب هلاکت آنهاست یعنی ظلم و ستمشان باعث نزول عذاب وهلاکت آنها گشت .

(14) (و لنسکننکم الارض من بعدهم ذلک لمن خاف مقامی و خاف وعید):(وهرآینه بعد از آنها شما را در این سرزمین سکونت می دهیم ، این موهبت مخصوص کسانی است که از عظمت من بترسند و از تهدید من بیمناک باشند)درادامه خطاب با انبیاءست که می فرماید شما و گروندگان به شما را بعد از هلاک نمودن ستمکاران در آن سرزمین مأوا می دهیم و علت اعطای این موهبت نیزوجود دو صفت در شماست :(1ـ ترس از مقام پروردگار،(2ـ ترس از وعید الهی و مراد از (ترس از مقام پروردگار)، ترس از خداست به جهت آنکه او قائم به امور همه بندگان است ومقصود از (ترس از وعید خدا) ترس از خداست به سبب تهدیدهای عذابی که نسبت به مخالفان نموده است .

(15) (و استفتحوا وخاب کل جبار عنید):(و آنها از خدا طلب فتح و پیروزی وگشایش نمودند و هر گردنکش ستیزه جو ناامید و نابود شد)، پیامبران وقتی امیدشان از همه جا قطع شد و ظلم ظالمان و تکذیب آنها به نهایت رسید، از خداطلب فتح و پیروزی نمودند و شاید هم ، کفار نیز همراه پیامبران طلب فتح خدایی را می نمودند تا تکلیفشان با انبیاء و مؤمنان مشخص گردد، همچنانکه درآیات دیگر داریم که از قول کفار می فرماید:(متی هذا الوعد)،(کجاست آن وعده وچه زمانی محقق می شود)، اما سرانجام نومیدی و هلاکت عذاب دنیوی دامنگیرکفار گردنکش و لجوج گشت ، و مؤمنان به اذن خدا نجات یافتند.

(16) (من ورائه جهنم و یسقی من ماءصدید):(و در ورای او جهنم است و ازآب چرک و خون به او نوشانده می شود)، بعد ازهلاکت دنیوی و عذاب استیصال نیز عذاب اخروی در انتظار کفار است و در جهنم به آتش سوزان معذب می شوند و از چرک و خونی که از ارحام جاری می گردد سیراب می شوند.

(17) (یتجرعه و لا یکاد یسیغه و یاتیه الموت من کل مکان و ما هو بمیت و من ورائه عذاب غلیظ):(به زحمت ، جرعه جرعه آن را می آشامد، ولی هرگز به میل خود آن را نمی نوشد و مرگ از هر جانب به سراغ او می آید، اما او نمی میرد وعذابی سخت در انتظار اوست )، معنای آیه روشن است و می فرماید آن آب چرک و خون را جرعه جرعه و به دشواری فرو می برد، در حالیکه هرگز به میل خود حاضر به نوشیدن آن نیست و عذاب آنچنان بر او شدید است که هر یک ، ازجانبی او را تا سرحد مرگ می برد، اما از مرگ خبری نیست و هیچ رهایی ازعذاب ندارد، بلکه در ورای این عذاب و مافوق آن عذاب بسیار شدیدی درانتظار اوست .

(18) (مثل الذین کفروا بربهم اعمالهم کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف لایقدرون مما کسبوا علی شیی ء ذلک هو الضلال البعید):(مثل اعمال کسانی که کافرشدند، مانند خاکستریست که در روز طوفانی ، باد سختی بر آن بوزد، آنهانمی توانند کمترین چیزی از آنچه را انجام داده اند به دست آورند، و این همان گمراهی دور است )، یعنی نتیجه اعمال کفار مانند خاکستریست که در روزطوفانی در برابر تندباد قرار بگیرد و اثری از آن باقی نماند، یعنی همانگونه که دربرابر تندباد ذره ای از خاکستر برجای نمی ماند، اعمال کفار نیز حابط و باطل است و هیچ اثر و فایده ای از آن برایشان باقی نمی ماند و این امر همان گمراهی بعید است ،(و قدمنا ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا)،(و ما متوجه اعمال پلیدآنها شده و آن را چون گرد و غباری پراکنده می سازیم ).

(19) ( الم تر ان الله خلق السموات و الارض بالحق ان یشا یذهبکم و یات بخلق جدید):(آیا نمی بینی که خداوند آ سمانها و زمین را براساس حق ایجاد نموده ؟اگر بخواهد شما را می برد و خلقی تازه می آورد)،مقصود از (رؤیت ) علم قاطع است و خطاب در آیه اگر چه ظاهرا با رسولخدا(ص ) است اما مراد، تذکر دادن مردم به مسأله خداشناسی است . و عمل حق ، فعلی است که فاعل آن نتیجه ای در نظر داشته که فعل اوخودبخود به سوی آن نتیجه پیش می رود، و چون می بینیم که هر یک ازموجودات از آغاز پیدایش متوجه غایت و نتیجه معینی است که جز رسیدن به آن هدف دیگری ندارند و نیز می بینیم که بعضی از آنها غایت بعضی دیگر هستند،مثلا گیاهان و نباتات از عناصر زمینی بهره مند می شوند، حیوانات از گیاهان استفاده می کنند و حیوانات برای انتفاع انسان بکار می روند، بنابراین دائما خلقت عالم از مرحله ای به مرحله دیگر و از هدفی به هدف والاتر پیش می رود تا به هدفی برسد که دیگر بالاتر از آن متصور نیست و آن ، بازگشت بسوی خدای سبحان است ، لذا فعل خدای متعال و خلقت عالم از این جهت حق است که درماورای خود و بعد از زوال آن فعل ، اثر و دنباله و هدفی باقی می ماند که همان غایت اوست و اگر غیر از این بود، خلقت عالم باطل بود،(و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما لاعبین )،( و ما آسمانها و زمین را بیهوده و بازیچه نیافریدیم ). و آنگاه خطاب به عموم بشر(یا خصوص امت پیامبر(ص ))می فرماید، حال که ما از خلقت جهان غایتی داشته ایم و آن را به حق آفریدیم و ملک آسمان وزمین از آن ماست ، پس هرگاه اراده نمائیم شما را نابود کرده و خلق دیگری ایجاد می نمائیم (یعنی اگر شما هدف خلقت را محقق نکرده و از روند سیر منهج الهی انحراف یافتید هر آینه قادریم شما را از بین برده و خلق دیگری ایجادنمائیم که در مسیر ما حرکت نموده و هدف خلقت را تحقق بخشند)

(20) (و ما ذلک علی الله بعزیز):(و این امر بر خدا دشوار نیست )،از آنجا که خداوند غنی با لذات است ، هرگز ذات او بواسطه هیچ یک از مخلوقاتش تکمیل نمی گردد،( به خلاف انسان که به هرچه می سازد محتاج است )، لذا خلق را برای غایتی خلق نموده که همان هدایت و سعادت خود آنهاست و خلقت عالم براساس لهو و لعب نیست وگرنه قادر است شما را ببرد و خلق جدیدی بیاورد.


سلام
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،گل‌واژه‌های قرآنی

کلمه سلام بیش از 40(چهل)بار در قرآن کریم بکار رفته است. در آیه ای خداوند می فرماید: «فاذا دخلتم بیوتا فسلموا علی انفسکم تحیه من عندالله مبارکه طیبه» وارد خانه که می شوید سلام کنید «فسلموا علی انفسکم» مفسران فرموده اند که این آیه از مواردی است که همه مؤمنین به منزله یکدیگر حساب شده اند. و سلام کردن به دیگران سلام کردن به خود تلقی شده است و بعضی گفته اند که از این آیه استفاده می شود که اگر کسی هم در خانه نباشد برخودتان سلام کنید. «تحیه ی من عند الله مبارکه ی طیبه» این سلام کردن تحیتی است از ناحیه خدا و هم مبارک و پربرکت است و هم طیب و خوش؛ پربرکت است یعنی آثار خیری بر آن مترتب می شود و طیب است یعنی نفوس می پسندند و خوششان می آید و احساس آرامش می کنند. از این جهت مناسب است بحثی درباره سلام کردن و آیات مربوط به آن داشته باشیم. آداب سلام سلام که با سلامت، هم خانواده است معنایش نفی خطر یا ملزوم آن است. این شعاراسلامی که به عنوان تحیت ادا می شود و در قرآن کریم مورد تأکید قرار گرفته، شاید یکی از حکمتهایش این باشد که هر انسانی در زندگی دایماً نگرانیها، خوفها و دل واپسیهایی دارد و با هر کسی مواجه می شود. چون احتمال می دهد که از ناحیه وی ضرری به او برسد این نگرانی را دارد. پس اولین چیزی که در هر برخوردی مطلوب است رفع این نگرانی است، یعنی انسان احساس کند که از طرف آن شخص ضرری به او نمی رسد و هیچ چیز برای انسان مهمتر از دفع ضرر نیست و بعد نوبت می رسد به جلب منفعت. این است که در اولین برخورد بهترین چیزی که باید رعایت بشود همین تأمین دادن به طرف است که از ناحیه من به شما ضرری نمی رسد. پس در روابط اجتماعی اولین چیزی که باید تأمین بشود سلامت و امنیت است که اگر این نباشد زندگی اجتماعی هیچ ارزشی ندارد. از این رو در موارد زیادی «سلام» با «آمین» در قرآن کریم تواماً ذکر شده است. می دانید که یکی از اسمای خدای متعال «سلام» است و آن جا که این اسم در قرآن کریم ذکر شده به دنبالش «مؤمن» هم آمده است: «السلام المؤمن المهیمن»(1) خداست که سلامتی را تأمین و خطر را از دیگران رفع می کند. «مؤمن» در این جا یعنی کسی که ایجاد امن می کند. و در روز قیامت به مؤمنین گفته می شود: «ادخلوها بسلام آمنین؛ (2) با سلام و امن وارد بهشت شوید.» وقتی می گوییم «سلام علیکم» ممکن است قصد دعا باشد؛ یعنی از خدا می خواهم که سلامتی را برای شما تأمین کند و برگشتش به این است که سالم از ناحیه چه کسی باشد: وقتی می گوییم «سلام علیکم» یعنی سلام منی علیکم یا «سلام من الله علیکم» آنچه در بین عموم مردم متعارف است معنایش این است که از ناحیه سلام کننده خطری به شما نمی رسد ولی کسی که بینش توحیدی دارد و در هرحال توجهش به خدا هست این سلام را از ناحیه خدا می داند و از خدا در خواست می کند که برای او سلامت ایجاد کند و او را از خطرها حفظ نماید. اگر به این قصد باشد هم تحیت است برای او و هم دعا. از چیزهایی که اهمیت موضوع سلام و سلامتی را اثبات می کند همین است که خود اسلام، «سلام» تلقی شده و برنامه های اسلام «سبل السلام» نامیده شده است: «یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام»(3) وقتی قرآن می خواهد اهمیت اسلام و قرآن را بیان کند می فرماید: خدای متعال به وسیله قرآن راههای سلام را به مردم نشان می دهد، و یکی از بزرگترین اوصاف قرآن این است که به سوی راههای سلام هدایت می کند. در اسلام تأکید شده که مؤمنان به یکدیگر سلام کنند و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حتی به زنان و کودکان هم سلام می کردند و روایات زیادی درباره احکام و فضیلت سلام وارد شده که در اینجا نیازی به ذکر آنها نیست. جواب سلام یکی از نکته هایی که در آداب معاشرت در قرآن کریم مورد تأکید واقع شده جواب تحیت است. آیه 86 سوره نساء می فرماید: «و اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها اوردوها ان الله کان علی کل شیء حسیبا» تحیتی که به عنوان شعاراسلامی تعیین شده همان سلام است که مستحب مؤکد ولی جوابش واجب است. جواب هم باید مطابق با تحیت یا کاملترباشد. یکی دیگر از تحیتهایی که مورد تأکید واقع شده، هنگام عطسه کردن است؛ یعنی کسی که عطسه کرد به او بگویید «یرحمک الله » و او در پاسخ بگوید: «یغفرالله لک»

پی نوشت :

 1-حشر(59)آیه 23.

 2-حجر(15)آیه 46.

 3-مائده (5)آیه16.

نویسنده: آیة الله محمد تقی مصباح یزدی


ترجمه سوره ابراهیم ( از آیه 41 تا آیه 52 )
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مذهبی ،ترجمه سوره ابراهیم

رَبَّنَا اغْفِرْ لی‏ وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ41وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فیهِ الْأَبْصارُ42مُهْطِعینَ مُقْنِعی‏ رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ43وَ أَنْذِرِ النَّاسَ یَوْمَ یَأْتیهِمُ الْعَذابُ فَیَقُولُ الَّذینَ ظَلَمُوا رَبَّنا أَخِّرْنا إِلى‏ أَجَلٍ قَریبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَکُمْ مِنْ زَوالٍ44وَ سَکَنْتُمْ فی‏ مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنا بِهِمْ وَ ضَرَبْنا لَکُمُ الْأَمْثالَ45وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ46فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ ذُو انتِقامٍ47یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ48وَ تَرَى الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنینَ فِی الْأَصْفادِ49سَرابیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ50لِیَجْزِیَ اللَّهُ کُلَّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ إِنَّ اللَّهَ سَریعُ الْحِسابِ51هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ52

 

ترجمه آیت الله مکارم شیرازی :

(41) پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را ، در آن روز که حساب برپا می شود ، بیامرز!

(42) گمان مبر که خدا ، از آنچه ظالمان انجام می دهند ، غافل است! ( نه ، بلکه کیفر ) آنها را برای روزی تأخیر انداخته است که چشمها در آن ( به خاطر ترس و وحشت ) از حرکت بازمی ایستد ...

(43) گردنها را کشیده ، سرها را به آسمان بلندکرده ، حتّی پلک چشمهایشان از حرکت بازمی ماند زیرا به هر طرف نگاه کنند ، آثار عذاب آشکار است! ) و ( در این حال ) دلهایشان ( فرومی ریزد و از اندیشه و امید ، ) خالی می گردد!

(44) و مردم را از روزی که عذاب الهی به سراغشان می آید ، بترسان! آن روز که ظالمان می گویند: «پروردگارا! مدّت کوتاهی ما را مهلت ده ، تا دعوت تو را بپذیریم و از پیامبران پیروی کنیم!» ( امّا پاسخ می شنوند که: ) مگر قبلًا سوگند یاد نکرده بودید که زوال و فنایی برای شما نیست؟!

(45) ( آری شما بودید که ) در منازل ( و کاخهای ) کسانی که به خویشتن ستم کردند ، ساکن شدید و برای شما آشکار شد چگونه با آنان رفتار کردیم و برای شما ، مثلها ( از سرگذشت پیشینیان ) زدیم ( باز هم بیدار نشدید ) !

(46) آنها نهایت مکر ( و نیرنگ ) خود را به کار زدند و همه مکرها ( و توطئه هایشان ) نزد خدا آشکار است ، هر چند مکرشان چنان باشد که کوه ها را از جا برکند!

(47) پس گمان مبر که خدا وعده ای را که به پیامبرانش داده ، تخلّف کند! چرا که خداوند قادر و انتقام گیرنده است.

(48) در آن روز که این زمین به زمین دیگر ، و آسمانها ( به آسمانهای دیگری ) مبدل می شود ، و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر می گردند!

(49) و در آن روز ، مجرمان را با هم در غل و زنجیر می بینی! ( که دستها و گردنهایشان را به هم بسته است! )

(50) لباسهایشان از قطران [ ماده چسبنده بد بوی قابل اشتعال ] است و صورتهایشان را آتش می پوشاند ...

(51) تا خداوند هر کس را ، هر آنچه انجام داده ، جزا دهد! به یقین ، خداوند سریع الحساب است!

(52) این ( قرآن ، ) پیام ( و ابلاغی ) برای ( عموم ) مردم است تا همه به وسیله آن انذار شوند ، و بدانند او خدا یکتاست و تا صاحبان مغز ( و اندیشه ) پند گیرند!